جمعه 28 دی 1397 - 15:29
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

نياز

 

نياز

نويسنده: قاسمعلي فراست

ناشر: كتاب‌هاي سيمرغ

(وابسته به مؤسسه انتشارات اميركبير)

چاپ اول: 1389

قاسمعلي فراست از اولني نويسندگان داستان در حوزه دفاع مقدس است. اولين آثار او به نام زيارت و خانه جديد در سال‌هاي شصت و شصت و يك منتشر گرديد. و رمان معروف او نخل‌هاي بي‌سر كه به مقاومت مردم خرمشهر، ايثارها، رشادت‌هاي بچه‌ها مظلوم اين شهر و سختي‌ها و مرارت‌هاي مهاجران جنگ تحميلي مي‌پردازد. در سال شصت و سه منتشر شد و شايد بتوان آن را اولين رمان با ويژگي‌هاي خاص ادبيات دفاع مقدس دانست.

رمان «نياز» نيز رماني است كه مي‌توان در آن ردپاي دغدغه‌هاي او در حوزه دفاع مقدس را يافت. فراست اين رمان را بر پايه روابط اجتماعي، فردي، احساسي، عاطفي و اعتقادي و در حاشيه جنگ نگارش كرده است.

اين داستان درباره دختري به نام نياز است كه پدرش زنداني است ولي خانواده براي اينكه او ناراحت نشود به دروغ به او مي‌گويند كه پدرش بدون خداحافظي با كاميون حمل هداياي مردمي به جبهه رفته است.

«دايي عباس خودش را به آن راه زد و گفت: هيچي، چيزي نشده.

نياز گفت: آره،‌خودم شنيدم.

هم دايي عباس خودش را باخت و هم مادر. مادر نمي‌دانست چه بگويد. عباس را نگاه كرد. او هم با نگاهش فهماند كه حرفي براي گفتن ندارد. اما نياز منتظر جواب بود. دايي عباس من‌من كنان گفت: ما... مادر ناراحت است.

نياز مهربانانه مادر را نگاه كرد و گفت: از چي؟

دايي براي نجات از دامي كه در آن افتاده بود زوركي خنديد و گفت: قلك خريدي؟ نياز بي‌اعتنا به حرف دايي منتظر جواب بود.

گفتم از چي؟

دايي عباس طفره رفتن را بي‌فايده ديد دل به دريا زد و حقيقت را گفت: از اينكه به تو گفتيم بابا رفته جبهه.

نياز كفشش را روي لبه سيماني حوض گذاشت و گفت: آخرش كه معلوم مي‌شد.»

كشمكش و نقطه تعليق داستان به آنجا باز مي‌گردد كه نياز دختري است دبستاني كه دروغي ناخواسته مي‌شنود. او آنچه را شنيده باور مي‌كند و با اين باور به پيش مي‌رود اما خانواده از آنچه گفته‌اند ناراحتند و پدر از آنچه شنيده به شدت عصباني است. اين مشكل هر سه ضلع خانواده را درگير مي‌كند. داستان به شرح اين درگيري و نتيجه آن مي‌پردازد.

و مخاطبان داستان در اين مسير قرار مي‌گيرند تا نتيجه اين وضعيت پيچيده را ببينند.

«راستش چي پدربزرگ؟ چه شده؟

-        هيچي... راستش... راستش... فكر نمي‌كردم كه... كه زندان باشد.

نياز بي‌تاب‌تر شد.

-        كي پدربزرگ؟ كي زندان است؟

پدربزرگ خود را از نياز كند. يك قدم دورتر رفت و با همان درماندگي گفت: همين آقاي صادقي ديگر.

نياز باز جلو رفت. رو در روي پدربزرگ.

-        آقاي صادقي ديگر كيست؟...»

 

 

 

سه‌شنبه 15 تير 1389 - 16:8


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری