دوشنبه 1 بهمن 1397 - 19:28
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

شن‌هاي سرخ تكريت

 

شن‌هاي سرخ تكريت

به كوشش: عبدالامير افشين‌پور

انتشارات سوره مهر

چاپ اول: 1388

كتاب حاضر خاطرات عبدالامير افشين‌پور، يكي از آزادگان دوران دفاع مقدس است نويسنده وقتي از اسارت ده ساله از اردوگاه‌هاي عراق به خانه بزرگش ايران باز مي‌گردد، قلم برمي‌دارد و مي‌نويسد كه بر او و ديگر همبندانش چه گذشته است. او براي نوشتن خاطراتش كه از روزهاي اول جنگ در خرمشهر آغاز مي‌شود و ده سال بعد در مرز خسروي پايان مي‌گيرد. زحمت زيادي كشيده است، اين را مي‌توان از نكات و جزئياتي كه در متن آمده فهميد.

اين كتاب در سه فصل با عناوين «اردوگاه رماديه»، «اردوگاه موصل» و «اردوگاه تكريت»  تدوين شده است.

در قسمتي از خاطرات اين رزمنده در اردوگاه رماديه آمده است:

«صبح روز 22 بهمن ساعت 9:30 صبح در يك آن هفت آسايشگاه با هم به حياط اردوگاه آمدند و پس از انداختن زيراندازها، نماز برپا شد. من در صف سوم بودم نگهبان‌هاي عراقي شگفت‌زده، مات و بي‌حركت از پشت سيم خاردار به بچه‌ها نگاه مي‌كردند.

تمام محوطه پر از گرد و غبار شد و سكوت عجيبي سراسر اردوگاه را فرا گرفت. تانك‌ها و نفربرها اطراف اردوگاه را محاصره كردند و سربازهاي پياده، آماده شليك شدند. سروران عزالدين با پنجاه سرباز كابل به دست وارد اردوگاه شد و با عجله به طرف صف نمازگزاران آمد.

نماز دو ركعتي در همان زمان تمام شد. بچه‌ها در حالت نشسته، دست‌هاي خود را به يكديگر قلاب كردند و همراه با بالا بردن دست‌ها شعار وحدت خواندند: انجز... انجز... انجز وعده. نصر... نصر... نصر عبده. لاشريك... لاشريك... لاشريك له... الله‌اكبر.. منظره عجيبي بود دشمن سراپا مسلح و آماده شليك و اسرا با تمام قدرت شعار وحدت را بلند مي‌خواندند در همين هنگام»...

اين آزاده دوران دفاع مقدس، دو سال اول اسارت توسط نيروهاي بعثي عراق را سخت‌ترين دوران زندگي‌اش مي‌داند و مي‌نويسد: «بيشترين جزئيات كتاب شن‌هاي سرخ تكريت در برگيرنده اتفاقات اين دو سال است.

وي همچنين يكي از خاطرات خود از دوران اسارت را كه شايد وجه تسميه عنوان كتاب نيز باشد اينگونه روايت مي‌كند: «يك روز من را در يك اتاق بسيار سرد قرار دادند، بعد از چند دقيقه احساس بي‌حسي تمام بدنم را فراگرفت. سپس مرا مجبور به دويدن در آن اتاق كردند هنگام راه رفتن، احساس مي‌كردم، كف اتاق را با شن و سنگريزه پوشانده‌اند. پس از چند لحظه من را به فضايي بسيار گرم بردند. به تدريج در كف پاهايم احساس خيسي كردم و آن‌ها را غرق در خون ديدم. كف آن اتاق سرد، با خرده شيشه پوشانده شده بود نه با سنگ‌ريزه»...

وي درباره اردوگاه موصل مي‌نويسد: برعكس رماديه، آسايشگاه‌هاي موصل بسيار بزرگ و محكم بود. تعدادي از اسراي كرد عقيده داشتند كه اين قلعه‌ها (اردوگاه‌هاي چهارگانه موصل) متعلق به «ملامصطفي بارزاني، رهبر كردهاي عراق بود و اكنون تبديل به اردوگاه شده است. در هر آسايشگاه شش ستون بسيار قوي وجود داشت كه باعث حفاظت از ساختمان مي‌شد. در هر آسايشگاه 127 نفر زندگي مي‌كردند و هنوز اردوگاه ما كاملاً تكميل نشده بود.

افشين‌پور يكي از مسائل مورد بحث و درگيري در اردوگاه را نشان دادن فيلم‌هاي مبتذل مصري از طرف عراقي‌ها، عنوان مي‌كند و مي‌نويسد: آن‌ها هفتهاي يكبار براي اسرا فيلم مي‌آوردند و نمايش اين فيلم‌ها با دستگاه‌ آپارات انجام مي‌شد. ساعت ده صبح ناگهان سوت آمار به صدا درآمد و سه آسايشگاه را در يك آسايشگاه جمع كردند، پس از خاموش كردن چراغ‌ها و گذاشتن كارتن پشت پنجره‌ها، فيلم‌ را نمايش مي‌دادند. در زمان نمايش فيلم بچه‌ها سر خود را پايين مي‌گرفتند. عراقي‌ها از پشت سر با كابل به اسرا مي‌زدند و به آن‌ها توهين مي‌كردند.

در يكي ديگر از خطرات اين رزمنده سربلند و آزاده در رابطه با كشتار اسراي عمليات رمضان مي‌خوانيم: «صداي جيغ و داد بچه‌ها از سراسر اردوگاه به گوش مي‌رسيد. اگر شخصي ندانسته وارد اردوگاه مي‌شد فكر مي‌كرد شورش يا درگيري نظامي پيش آمده هر كس به گوشه‌اي فرار مي‌كرد. صداي غرش چند ماشين آب جوش پاش و چند نفر بر زرهي را شنيدم. خودم را به ديوار تكيه دادم و مراقب اطرافم بودم. ماشين‌هاي آب جوش با فشار قوي آب جوش را بر سر و صورت اسراي زخمي مي‌پاشيدند.»

وي در بخش ديگري از خاطرات خود مي‌نويسد: «سال‌هاي اول انقلاب و اسارت مرتب خبرهاي ناگوار و غم‌انگيزي به گوش ما مي‌رسيد مثل: شهادت 72 تن، شهادت رجايي و باهنر، ترور سران مملكتي، بمبگذاري‌هاي متعدد، درگيري مسلحانه منافقين با مردم در تهران، فرار بني‌صدر، بمباران موشكي عراق شهرهاي بي‌دفاع ايران و هزاران حوادث ديگر، يكي از همين خبرها، ربودن هواپيماهاي مسافربري ايران توسط مخالفين دولت و بردن آن‌ها به كشورهاي مختلف بود. در سال 1363 يك هواپيماي ايرباس 747 ربوده و به عراق آورده شد. عراقي‌ها طبق معمول براي تبليغات، مسافران هواپيما را به زيارت عتبات مقدسه و سپس براي بازديد از وضع اجتماعي اسرا به اردوگاه رماديه بردند...»

در فصل سوم خاطرات اين رزمنده مجاهد در خصوص اردوگاه مخوف تكريت مي‌خوانيم: «هيچ كس از وجود ما در اردوگاه تكريت خبر نداشت و به همين دليل سربازان و حتي افسران عراقي، از انجام هرگونه رفتار غيرانساني با ما واهمه‌اي نداشتند.

اعمال وحشيانه عراقي‌ها را با مجروحان از نزديك ديدم. يكي از مجروحان، محمداسماعيل بود كه از ناحيه چشم به شدت آسيب ديده بود. او شانزده ساله، لاغراندام، كوتاه قد و بسيار مؤدب و مهربان بود. او هنگام عبور از بين كابل‌ها بر اثر فرود آمدن كابلي به انتهاي بيني و بين چشمانش، به شدت آسيب ديده بود. شدت ضربه به حدي بود كه در نيمي از صورت او خون جمع شده بود او به مدت دو ماه، قادر به ديدن نبود و سرانجام پس از مراقبت شديد از طرف بچه‌ها و بدون دارو و درمان، الحمدالله بهبود يافت.»

نويسنده در خصوص افراد ايثارگري كه در اردوگاه‌ها براي رفاه و سلامتي اسرا از جان خود مايه مي‌گذاشتند مي‌نويسد: اين ايثارگران كم نبودند. در رأس همه اين‌ها افراد در تاريخ اسارت، ايثارگر بزرگ و معلم خستگي‌ناپذير جناب سيدعلي اكبر ابوترابي بود. اما در اردوگاه تكريت از افرادي كه هميشه در قلب اسرا به عنوان يك خادم جاي خواهند داشت مي‌توان محمود مقدم پهلوان، اهل مشهد، 30 ساله، اسير عمليات خيبر، مسئول نظافت اردوگاه و يا به قول بچه‌ها آقاي شهردار را نام برد. توالت‌ها و حمام‌هاي اردوگاه توسط محمد پيشنهاد و ساخته شد او از بدو ورود به تكريت مسئول نظافت بود. محمود براي خدمت هميشه آماده بود. به دليل كوچك بودن اردوگاه ماشين تانكر براي دور زدن و خروج از اردوگاه مشكل داشت. پس از تخليه آب، راننده مصري تانكر، اشتباهاً پاي خود را روي پدال گاز گذاشت و ماشين با تمام سرعت به توالت‌ها برخورد كرد اما خوشبختانه محمود در توالت وسط قرار داشت و ماشين به توالت اول اصابت كرد. آن شب اسرا براي سلامتي محمود دعا كردند.

در پايان اين كتاب اسنادي مانند كارت شناسايي عبدالامير افشين‌پور، و تصاويري از دوران قبل از اسارت و پس از آزادي او ارائه شده‌اند.

بنابر باور نويسنده، بعضي‌ها اين تصور را دارند كه چون تعداد اسيران ايراني محدود است و اردوگاه‌هاي آنان نيز محدود بوده، بنابراين خاطرات آنان نيز به همين محدوديت‌‌ها و تكرار دچار است اما كتاب شن‌هاي سرخ تكريت با موضوع‌هاي تازه و شگفت‌آوري كه مطرح مي‌كند به ما مي‌گويد: دنياي اسارت و زندگي سخت و طاقت‌فرسا در پشت ديوارهاي بلند اردوگاه‌هاي عراق دنياي بزرگ و حتي بي‌انتهايي است كه دست يافتن به همه حقايق آن به آساني امكان ندارد.

وي درباره چگونگي تدوين خاطرات خود از دوران اسارت مي‌نويسد، من 19 مهرماه سال 1359 در خرمشهر به اسارت نيروهاي بعثي عراق درآمدم. 4 سال در اردوگاه‌هاي رماديه و تكريت و 6 سال نيز در اردوگاه‌ موصل بودم و روز ششم شهريور 1365 به ايران بازگشتم.

افشين‌پور كه در طول 10 سال اسارت، حدود 600 نامه به زبان رمز براي مادر خود نوشته تنها پس از گذشت 15 روز از آزادي، نگارش خاطرات دوران اسارتش را با رمزگشايي اين نامه‌ها آغاز كرده است.

وي با بيان اين كه اين نامه‌ها در موزه‌ آثار ملي جنگ در خرمشهر نگهداري مي‌شود ادامه مي‌دهد: «نگارش خاطراتم حدود 14 سال به طول انجاميد. در ابتدا اين خاطرات را به خاطر خودم مي‌نوشتم اما بعدها با تشويق برخي از دوستانم، اقدام به انتشار آن‌ها كردم.»

به نظر مي‌رسد كتاب شن‌هاي سرخ تكريت گام ديگري باشد كه ما را به درك و فهم حقايق دنياي اسارت در اردوگاه‌هاي عراق نزديكتر كند.

 

 

چهارشنبه 2 تير 1389 - 13:22


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری