دوشنبه 1 بهمن 1397 - 20:16
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

روي نقطه پراكندگي

 

روي نقطه پراكندگي

يادداشت‌هاي روزانه: محمدرضا فردوسي

انتشارات سوره مهر

چاپ اول 1388

كتاب حاضر، يادداشت‌هاي روزانه گروهبان دوم محمدرضا فردوسي، از روزهاي حضور در جبهه‌هاي دفاع مقدس و ايام پس از آن مي‌باشد.، كه با وجود تمام دشواري‌هاي جنگ، اين سختي‌ها را به جان خريده و يادگاري ارزشمند براي آيندگان به خصوص آنهايي كه جنگ را نديده‌اند به جا گذاشته است.

اينك به مرور قسمت‌هايي از كتاب مي‌پردازيم: «اولين بار بود كه با واقعيت جنگ روبه‌رو مي‌شدم بيش از چند لحظه طاقت ايستادن در آنجا را نداشتم به طرف جيپ دويدم و به سمت خط به راه افتادم هنوز مسافتي از آنجا دور نشده بودم كه ناگهان گله‌اي سگ به طرف ماشين حمله‌ور شدند، من بودم و جاده‌اي خلوت به علاوه يك گله سگ وحشي آدم‌خوار كه به دنبال جيپ بودند و پدال گاز بود كه به كمك من آمد و مرا از آن مخمصه نجات داد.»

چهارشنبه 6/11/1361

«جنگ بود اما مردم آن چنان بي‌باك و با استقامت بودندكه زير شديدترين حملات هوايي هم اهواز چهره يك شهر جنگ زده را نشان نمي‌داد. شب وقتي به خط رسيديم صورت‌هايمان دوباره خاك گرفته بود و با رنگ سياهي شب يكي شده بود اما بوي عطرمان هنوز به مشام مي‌رسيد».

جمعه 8/11/1361

«اولين گلوله‌اي بود كه اين قدر نزديك من خورد يك گلوله توپ در صد و پنجاه متري من. وحشت زده داخل سنگر پريدم، مجيد، خونسرد، بالاي سنگر نشسته بود و تخمه مي‌خورد وقتي نگاهش كردم سري به علامت تأسف برايم تكان داد. خودم خجالت كشيدم.»

سه‌شنبه 7/1/1363

«نگارخانه بخت راهش عوض شده است و من براي رسيدن به آن بايد انتظار بكشم. جنگ است جنگي كه ما درگيرش شده‌ايم. جنگ رحم و مروت نمي‌شناسد، همه برنامه‌هايم را زير و رو كرده دلم مي‌خواست اول ازدواج مي‌كردم بعد به جبهه مي‌آمدم اما برعكس شده و حالا عشق جبهه به هر عشق ديگري مي‌چربد.

ساعت شش بعدازظهر با برادرم، محمدعلي، به ترمينال رفتيم خوشحالم كه خانواده همسر آينده‌ام را تا حدودي متقاعد كرده‌ام كه براي مدتي كوتاه صبر كنند. آن بندگان خدا هم البته چاره‌اي جز صبر ندارند. وقتي سوار اتوبوس شدم فكركردم شايد ديگر برنگردم و با اين فكر اشك در چشمانم حلقه زد».

در جاي ديگري از خاطراتش در 27/3/1364 مي‌نويسد:

«به سختي مريض شده‌ام. يك نوع مريضي عجيب و غريب چيزي بين مرگ و زندگي با روحي بي‌تاب كه احساس مي‌كنم بين رفتن و نرفتن شك و ترديد دارد. بچه‌ها كه با من حرف مي‌زنند، انگار با ميخ به سرم مي‌كوبند از جا كه بلند مي‌شوم چشمم سياهي مي‌رود و به زمين مي‌افتم توي اين هواي گرم احساس سرما مي‌كنم. عرق سرد به تنم مي‌نشيند و مثل يك مرده مي‌افتم، روي خودم پتو مي‌كشم اما باز مي‌لرزم.

احمد ايران‌منش و حسين شجاعي مثل دو برادر دورم مي‌چرخند احمد يك پارچ شربت آبليمو درست كرد و به من داد هر چه بيشتر مي‌خوردم جگرم بيشتر مي‌سوخت انگار كه بخواهي با يك پارچ آب جلوي مواد مذاب را بگيري. تب و لرز امانم نمي‌دهد و زير آفتاب داغ سومار مرا مثل جيوه مي‌لرزاند. نامه‌ نامزدم رسيد به زحمت آن را خواندم انگار كلمات سوزني بود و مستقيماً به چشمم مي‌خورد. نوشته بود مادرم عمل كرده و حالش خوب است. خوشحال شدم.»

جمعه 7/2/1363

«شب درگيري داشتيم با كاليبر 50 تيراندازي مي‌كردم كه گير كرد با كمك يكي از سربازانم تيربار را براي رفع گير به سنگر استراحت برديم به محض اينكه از سنگر پايين آمديم صداي مهيب انفجار ما را زمين گير كرد، برگشتم نگاه كردم، سنگر ناپديد شده بود. اگر اسلحه گير نمي‌كرد الان ما هم ناپديد شده بوديم. بارها از اين گيرها ديده بوديم. خدا اگر بخواهد اين طوري گير مي‌دهد»

سال 1368- كرمان

پس از سال‌ها دوري، بار ديگر به خانه برگشته‌ام و به نقطه شروع زندگي نظامي‌ام، پادگان 05 كرمان. هر چه داشتم و نداشتم، وسايل زندگي‌ام را كه پخش و پراكنده بود جمع كردم و با يك وانت به خانه پدري برده و در دو اتاقي كه بالاي مغازه پدر است با همسر و دخترك خردسالم زندگي مستقلي را آغاز كردم.

محمدرضا فردوسي درباره اين يادداشت‌ها مي‌نويسد: «با وجود تمام سختي‌هاي دوران جنگ، ميل عجيبي مرا به نوشتن و ثبت آنچه بر من و همرزمانم مي‌گذشت سوق مي‌داد و من هر شب و روز وقايع و ماجراهاي جبهه را، حتي اگر شده در چند خط مي‌نوشتم.

يادداشت‌هاي روزانه وي از تاريخ سيزده خرداد 1361 شروع شده و آخرين نوشته مربوط به جنگ، كه تاريخ دقيق آن را ثبت كرده است مربوط به بيست و هشت تير 1366 است.

همچنين وي در ادامه يادداشت‌هاي روزانه، نوشته‌هاي مربوط به سال 1366 تا پايان جنگ را گنجانده است و از آنجا كه تاريخ دقيق اين نوشته‌ها را ثبت نكرده آن‌ها را به ترتيب زماني در فصلي جداگانه و با عنوان خاطرات، پس از يادداشت‌هاي روزانه قرار داده است.

در بخش پاياني اين كتاب نيز شرح مختصري است از وقايع پس از جنگ كه بر وي گذشت و گوشه‌اي از خاطرات آن روزها به صورت پراكنده در هفته‌نامه محلي كرمان به نام فردوس كوير با عنوان «خاطرات يك رزمنده گمنام» منتشر شد كه به صورت كامل‌تر در اين كتاب آورده شده است.

محمدرضا فردوسي اهل كرمان است و در سال 1360 وارد ارتش و يك سال بعد پس از طي دوره آموزشي به جبهه‌هاي جنوب رفت.

فردوسي درباره رويكرد ادبي يا تاريخي اين كتاب مي‌گويد: كتاب روي نقطه پراكندگي به دليل اينكه به صورت روزانه نوشته شده، تمام نوشته‌ها بر مبناي واقعيت بوده و اتفاق افتاده و من شاهد آن بوده‌ام و به همين دليل اين كتاب را مي‌توان يك مستند تاريخي دانست.

در انتهاي كتاب نيز آلبومي از عكس‌هاي او به چشم مي‌خورد.

وي در حال حاضر مشغول نوشتن يك مجموعه داستان با عنوان صد داستان واقعي كه تاكنون 33 داستان آن نوشته شده است.

يادداشت‌هاي روزانه اين گروهبان كرماني، مثل بسياري از اين گونه نوشته‌ها جذاب و دلنشين است كه به آن روايت هم زمان هم مي‌گويند يعني فاصله ميان رويداد و ثبت آن اندك است به همين دليل چنين يادداشت‌هايي دقيق‌اند و احتمال فراموشي در نوشتن جزئيات و يا نكات مهم، كم است. گر چه اين گونه يادداشت‌ها شخصي است و ارزش آن محدود به راوي است، مجموعه آن‌ها براي خيلي‌ها دلپذير است.

 

 

دوشنبه 17 خرداد 1389 - 11:24


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری