جمعه 28 دی 1397 - 3:22
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

شب‌هاي بمباران

 

شب‌هاي بمباران

خاطرات كودكان و نوجوانان

تنظيم و نوشته داوود غفارزادگان، محمدرضا بايرامي

انتشارات سوره مهر

چاپ سوم 1388

كتاب حاضر، مجموعه‌اي 17 جلدي در يك مجلد، شامل 250 خاطره كودكان و نوجوانان است كه به موضوع بمباران و موشك باران شهرهاي ايران در طول جنگ تحميلي پرداخته‌اند.

وقتي تجاوز دشمنان ما به آسمان شهرها كشيده شد و موشك‌ها و بمب‌هاي سقف امن خانه‌ها را تهديد كرد، خيلي از چشم‌ها و قلب‌هاي كوچك مناظر و صحنه‌هايي را ديدند كه اگر با دستان كوچك خود آن را نمي‌نوشتند، قصه شب‌ها و روزهاي مقاومت مردم ما در دفاع هشت ساله، يكي از فصلهاي خواندني‌اش را از دست مي‌داد. اين كتاب مجموعه‌اي خواندني و خاطره‌انگيز از آن ايام و حوادث است.

در قسمتي از دفتر خاطرات شهيد مجيد كعبي كه اوايل سال 1362 و در موشك‌باران بهبان نوشته شده و فتوكپبي اين خاطره توسط آقاي حميد حكيم الهي به دفتر ادبيات و مقاومت فرستاده شده است آمده است.

«... بي‌اختيار سنگ‌ها و آوارهاي فرو ريخته را كنار مي‌زدم، ناگهان موي سري به چشمم خورد، بيشتر كنجكاو شدم، سنگ‌ها و آجرها را تند و تند كنار ريختم. بعد صحنه عجيبي را ديدم كه مرا به ياد علي اصغر امام حسين (ع) در صحراي كربلا انداخت. دختري كوچك كه بيش از يك بهار از عمرش نگذشته بود. صدايم را بلند كردم. مردم به سويم دويدند. جنازه را از دستم گرفتند و به سرعت به طرف ماشين بردند.

در بند ديگري از اين خاطرات مي‌خوانيم: «پانزده خرداد 1363 بود، مردم روزه بودند همه براي راهپيمايي خودشان را آماده مي‌كردند، بعد، راهپيمايي شروع شد. مردم در محوطه پارك جمع شدند. سكوت همه جا را فرا گرفته بود. ناگهان همه جا به هم ريخت. هواپيماهاي دشمن سر رسيدند و بمب‌هايشان را در پارك ريختند و آن جا را به مشتي خاك و خون تبديل كردند.

فضاي آسمان را به جاي گنجشك‌ها، سر و دست‌هاي قطع شده انسان‌ها پر كرد. درختان تنومند از ريشه درآمده و بر روي مردم افتادند. شاخ و برگ آن‌‌ها پر از سر و بدن انسان‌هاي لت و پار شده بود. حوض وسط پارك پر از خون شده بود. مادري بر سر جسد چهار كودك معصومش ضجه مي‌زد. پدري جنازه سرد و غرقه به خون پسرش را در آغوش گرفته بود و مي‌بوييد كودكي بر سر جسد مادرش فرياد مي‌زد...

در يكي از خاطرات كتاب يازدهم اثر حاضر به قلم فريد حسيني، 11 ساله از چالوس آمده است: پدر و مادر من اهل قصر شيرين هستند. من هم آنجا به دنيا آمده‌ام ما در شهر خودمان بدبختي‌هاي جنگ را تحمل كرديم، هر روز شهر ما هدف موشك‌ قرار مي‌گرفت. يك شب موشكي به خانه همسايه ما اصابت كرد و موج آن خانه ما را گرفت. من درآشپزخانه بودم سماور روشن بود. آب سماور روي من ريخت و تمام اعضاي بدنم سوخت. مرا سريع با ماشين به تهران بردند. در آنجا دو بار به من خون دادند و از گوشت پاي مادرم به دست راست من كه خيلي سوخته بود وصله زدند.

سميه سادات، 11 ساله مي‌نويسد: «وقتي بمباران شروع مي‌شد، خواهر بزرگم خيلي مي‌ترسيد. يك روز همين‌طور نشسته بوديم كه سر و صدا آمد و خانه شروع كرد به لرزيدن رنگ از روي خواهرم پريد، با ترس گفت: باز شروع شد. بعد هم به گوشه‌اي پناه برد و نشست وقتي روز بود ما به پناهگاه نمي‌رفتيم براي همين هم توي خانه مانديم و صداها همين‌جور به گوش مي‌رسيد و خواهرم را مي‌ترساند»

مهدي فخار در خاطره‌اي با عنوان غرق در خون، آورده است: «سال 1365 بود در كلاس دوم راهنمايي درس مي‌خواندم. زنگ تفريح به پايان رسيده بود. بچه‌ها وارد كلاس شده‌ بودند ولي هنوز معلم ما نيامده بود. يك وقت متوجه شدم، مبصر كلاس اسمم را روي تخته سياه نوشته است حواسم به اسمم بود لامپ كلاس روشن و خاموش شد. بعد صادي مهيبي آمد و شيشه‌هاي كلاس را لرزاند. همه سراسيمه از كلاس بيرون ريختيم، مي‌گفتند بمباران ولي معلوم نبود كجا بود. وقتي وارد كلاس شديم دود غليظي را ديديم. به آن طرف رفتيم بمب‌ها به يك منزل مسكوني در كنار داروخانه و ديگري به خانه‌اي كه در آنجا مراسم عزاداري بود، خورده بود. خيلي‌ها شهيد شده بودند. بچه دوم، سه ساله‌اي را ديدم كه غرق در خون لاي روزنامه‌اي پيچيده بودند و مي‌بردند.»

درباره تدوين و تنظيماين مجموعه خاطرات آمده است: «جنگ تازه تمام شده بود ما از بچه‌هاي خوب ايران دعوت كرديم تا آنچه را كه با چشم‌ها و قلب‌هاي كوچك خود ديده‌اند براي ما بنويسند. انان نوشتند و دو نفر از نويسندگان آقايان داوود غفارزادگان و محمدرضا بايرامي اين نامه‌ها را خواندند، انتخاب كردند و يك مجموعه هفده جلد از اين خطرات را با عنوان، شب‌هاي بمباران، آماده كردند كه از سوي دفتر ادبيات و هنر مقاومت حوزه هنري در سال 1370 منتشر شد. خيلي‌ها اين كتاب‌هاي كم حجم را پسنديدند اما مي‌گفتند دست يافتن به همه آن هفده جلد مشكل است.

حال پس از گذشته بيش از هفده سال، همه آن‌ هفده جلد در يك جلد آماده و منتشر شده است تا قصه آن شب‌ها و روزها را كه با دست و قلب‌هاي كوچك نوشته شده است يك جا كنار هم بنشينند.»

 

 

يكشنبه 16 خرداد 1389 - 9:51


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری