چهارشنبه 1 شهريور 1396 - 2:55
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

گفتگو

 

ضياء آراسته

 

استاد پيرشان را فراموش كرده‌اند

 

گفتگو با رياض‌الله چمني، خوشنويس

 

اسلامشهر، كوچه امام محمدباقر(ع)، سردتر و پربرف‌تر از تهران به نظر مي‌رسد. قطر يخ بسته شده در كف خيابان بيشتر از ده ‌سانتي‌متر است. سر در گريبان و دست‌ها در جيب به دنبال منزل هنرمند خوشنويس، رياض‌الله چمني مي‌گشتم. به دنبال يك واحد آپارتمان نقلي خوش‌ساخت كه حداقل جزو واحدهاي مسكوني سازماني باشد و يا سازمان در ساخت آن دخيل باشد، به اطراف نگاه مي‌كردم. ردپاي چمني را از اطرافيان او در همسايگي‌اش مي‌گيرم، كسي او را نمي‌شناسد. پس فرد آرامي بايد به نظر بيايد. پلاك 7 ، منزل رياض‌الله چمني. خودش در را به رويم مي‌گشايد. پيراهن آبي‌رنگ با موهاي تنك و كم‌پشت و جوگندمي او كه نشان از پيري زودهنگام دارد، توجهم را جلب مي‌كند. به داخل دعوت مي‌شوم. پله و راهرويي در كار نيست. وارد اتاق پذيرايي مي‌شوم. گوشه دنجي را براي خودم انتخاب مي‌كنم. همسرش هم مي‌آيد. صبور و آرام به نظر مي‌رسد: صبر و آرامشي كه در وجود هر مادري است. رياض‌الله چمني چندين سال است كه دچار ناتواني حسي و حركتي است. البته اين ناتواني از سال‌ 73 تا پايان دهه 70 به صورت كامل و فراگير بدن او را در برگرفته بود كه به كمك جلسات متعدد فيزيوتراپي و كمك پزشكان، صبر و فداكاري همسر و فرزندانش توانسته است نيمي بيشتر از توانايي حسي و حركتي‌اش را بازيابد.

رياض‌الله چمني متولد سال 1333 در شهر گل و قالي است. زماني خانواده او نقوش ماهي در هم، كچك و ترنج شاه‌عباسي، گل‌هاي فرنگ مستوفي، گل وكيلي طرح‌هاي سمن و طرح‌هاي زيباي اسليمي را بر قالي‌هاي دستبافتشان نقش مي‌كردند. هنرمند خوشنويس ما اهل بيجار است؛ شهر گل و قالي و طرح اسليمي. پدرش معلم و اهل فرهنگ و هنر بود. سال 47 بود كه رياض‌الله مدرسه را رها كرد و شروع به نوشتن نمود. آن زمان سعي بر اين بود كه از طرح و خط‌هاي بزرگان اين هنر كپي كنند و او در اين راه چيره‌دست بود. آثاري از مرحوم معمارزاده را به صفحه‌اي 25 تومان كپي مي‌كردند و مي‌فروختند. به هر حال هم كمك حال خانواده بود و هم ته جيب‌هايش از سوراخ شدن در امان مي‌ماند. اندك‌اندك پول‌‌هاي كاغذي و سكه‌اي‌اش را جمع كرد تا توانست در خيابان فردوسي مغازه‌اي دست و پا كند. مغازه‌اي كه در آن تنها فعاليت هنري مي‌كردند، از جمله طراحي و گرافيك و خطاطي و در خارج از مغازه به فعاليت‌هاي هنري تبليغات و خطاطي و گرافيك روي ديوارهاي شهر نيز مشغوليت داشتند. خوب يادش مي‌آيد كه معلم مدرسه‌اش به دليل خط خوش او مشوقش شد كه خطاطي را شروع كند. او هم كم نگذاشت. هم درس را رها كرد و هم به گفته معلمش گوش سپرد و تحت نظر استاداني چون استاد خروش و مرحوم استاد اميرخاني و استاد كابلي، از استادان مسلم هنر خوشنويسي تعليم ديد. استاد كابلي به عنوان چهره ماندگار سال 85 معرفي شد. روحيه صبور و پشتكار چمني به ايشان شباهت دارد و پيرامون خط نستعليق هم پيرو استادش، خروش است. وي معتقد است هيچ خط و ‌ اصول و فني در هنر خوشنويسي زيباتر و كامل‌تر از خط نستعليق نيست. وقتي سؤال مي‌كنم اولين خطي كه نوشتيد به ياد داريد، كمي مكث مي‌كند و سعي مي‌كند آن را به ياد بياورد، اما سعي او به نتيجه نمي‌رسد. چمني در پاسخ دادن به سؤالاتم به شدت ناتوان است، به گونه‌اي كه اسامي هنرمندان و مديران سازمان، زمان و مكان را فراموش مي‌كند. يادش مي‌آيد كه: «سال 57 بود. با جمعي از دوستان در زمان انقلاب به شدت كارهاي تبليغاتي انجام مي‌داديم. كلي نشريه و شب‌نامه و آگهي و اطلاعيه چاپ مي‌كرديم. به هر حال هر كسي به نحوي سعي داشت در پيروزي انقلاب نقشي داشته باشد. من هم سعي كردم اينگونه سهمي براي خودم طلب كنم و به كارهاي سنگين تبليغاتي عليه رژيم دست زدم. البته فعاليت در مغازه را هم ادامه مي‌دادم. به هر حال روزگار گذشت تا سال 58 بود كه مغازه را با مشورت يكي از دوستانم به قيمت 75 هزار تومان فروختم. آن زمان سازمان هنوز تشكيل نشده بود. با دوستان رابطه‌ام ادامه پيدا كرد تا اوايل سال 61 يا 62 بود كه به كمك دوستانم به سازمان تبليغات اسلامي آمدم. قبل از سازمان در مدرسه عالي شهيد مطهري فعاليت مي‌كردم و بعد از تشكيل سازمان با مشورت دوستان به سازمان آمدم و مبلغي از پول فروش مغازه‌ را هم براي پا گرفتن سازمان به اين نهاد كمك كردم.»

مي‌خندد و زيرلبي زمزمه مي‌كند: «دوستان ما را از راه به در كردند.» نگاهش روي گل‌هاي قالي خيره مي‌شود و محكم مي‌گويد اصلاً پشيمان نيستم. به هر حال هر كسي اعتقادي دارد و بايد هزينه‌هاي اعتقاداتش را بپردازد. هزينه‌هاي اعتقادات ما هم اينگونه بود. سازمان نهاد ديني بود و ما هم عاشق كار كردن در اين فضاها بوديم.

از حوزه‌ هنري و ورود او به آن مركز مي‌پرسم. سكوت مي‌كند. سكوتش طولاني مي‌شود. دستي به پيشاني‌اش مي‌كشد. دست‌هايش را به يكديگر مي‌سايد و از رفاقت‌هايي مي‌گويد كه به نارفيقي انجاميد. مي‌گويد: اول مشكل خاصي نبود. ما در بخش خوشنويسي حوزه مشغول بوديم. كارها به خوبي پيش مي‌رفت. هنر خوشنويسي ما در حوزه زبانزد بود. همه كارهاي فرهنگي و تبليغاتي حوزه به دوش ما بود. آن زمان آقاي زم به عنوان رئيس مركز هنري حوزه هنري مشغول فعاليت بود. كم‌كم بهانه‌هاي مختلفي پيرامون فعاليت‌ من در حوزه مطرح شده بود. كارهاي عجيب‌ و غريبي از من مي‌خواستند. وقتي نمونه‌اي از سفارش آن كارهاي عجيب و غريب را درخواست مي‌كنم، به هيچ عنوان حاضر به پاسخگويي نمي‌شوند.

او هم مثل بسياري از هنرمندان كه دلي دريايي دارند معتقد است بسياري از دردها را نمي‌شود گفت و يا اگر گفته نشود بهتر است. پس از استعفا از همكاري با حوزه هنري به ساختمان مركزي سازمان تبليغات اسلامي مي‌آيد و در اداره روابط عمومي شروع به كار مي‌كند. چمني پس از گذشت يكسال سازمان را در سال77 براي هميشه ترك مي‌كند.

چمني فعاليت هنري‌اش را با راه‌اندازي شركت‌هاي مختلف هنري، فيلم‌سازي و تبليغات محيطي پي‌ گرفت. روزگاري را بيان مي‌كند كه 10 ، 15 نفر كارمند و كارگر برايش كار مي‌كردند و فعاليت كاري‌اش رونق خاصي گرفته بود. سال 73 بود كه او مجوز تأسيس شركت فيلم‌سازي را گرفت. پس از تأسيس شركت وي به همياري و همكاري چند نفر از تهيه‌كنندگان فيلم آن دوره از جمله آقايان قلي و نوري كليد ساخت فيلمي به نام «آن‌ها هيچ‌كس را دوست ندارند» زده مي‌شود. بخشي از فيلم در كشور تركيه تصويربرداري شده است. چمني به عنوان مدير توليد و تهيه‌كننده فيلم هزينه ساخت فيلم را به طور كامل مي‌پذيرد. اما اين فيلم به دليل مشكلاتي نمي‌تواند فروش كند.

چمني در سال 74 دچار يك سكته‌ مغزي مي‌شود. وي از سال 74 دچار ناتواني ذهني و حركتي شده است. همسرش از اين اتفاق بسيار ناراحت است. هر چند از اين واقعه سال‌ها است كه مي‌گذرد، اما تبعات آن هنوز دامنگير خانواده است.

همسرش از ذوق و قريحه هنري‌اش مي‌گويد. او با آب و تاب سخن مي‌گويد: «رياض‌الله قبل از اينكه هنرش را در زمينه خط به مرحله ظهور بگذارد بايد اين را توجه مي‌كرد كه او ذاتاً هنرمند است. اين قريحه به فرزندانم نيز منتقل شده است. چمني حتي كامپيوتر را در حد و حدود بسيار بالايي كار مي‌كرد، اما اين واقعه همه‌چيز را خراب كرد. شركت از دست رفت. بچه‌ها هميشه مي‌گويند كه اگر ايشان با خانواده‌شان مشورت كرده بودند، الان آينده شغلي‌ ما هم تضمين بود.»

چمني سري تكان مي‌دهد و اظهار تأسف مي‌كند كه چرا با خانواده مشورت نكرد. البته معتقد است خانواده در كارهاي من دخالتي نداشتند و اين من بودم كه تصميم مي‌گرفتم.

هنرمند ما تعدادي از آثارش را به عنوان يادگاري و يادبودي از آن دوران زيبا و پررنگ هنري در پوشه‌اي پلاستيكي نگه‌داري مي‌كند. پوشه را باز مي‌كند و آثارش را به روي گل‌هاي قالي پهن مي‌كند. هر چند چمني كمتر كار دلي انجام داده است و بيشتر سرگرم كارهاي هنري سفارشي بوده است، اما كم نيست در و ديوارهاي اين شهر كه به خط و طر‌ح‌هاي او مزين است؛ ديوارهايي كه الان خراب شده‌اند و جايشان را به اتوبان‌هاي عريض و طويل داده است. از آن دوران به عنوان دوران طلايي ياد مي‌كند؛ دوراني كه شاگردهاي زيادي اطراف او را مي‌گرفتند و استاد استاد مي‌كردند. اگر بخواهيم يكي از آن شاگردان هنر‌دوست را برشمريم كه مشتاقانه دل به اين هنر سپردند و اكنون خود بر مسند بلندي تكيه‌زده‌اند مي‌توان از حميد عجمي نام برد؛ هنرمنداني كه خود اكنون داراي سبك خاص خودشان هستند. حميد عجمي كه مبدع خط معلي است و آوازه‌ او در سطح هنر خوشنويسي سمت و سويي بين‌المللي دارد. اما نبايد از ياد برد كه استاد در وضعيتي نابسامان و نامناسب در حال گذران عمر است.

وقتي از ابداع خط معلي توسط حميد عجمي در برابر استاد سخن به زبان مي‌آوريم، دستش را به آرامي به طرفي پرتاب مي‌كند و با لحني خشك و قاطع ادامه مي‌دهد كه اين خط، خط نيست، خط فقط نستعليق. هيچ خطي را به زيبايي اين خط نديده‌ام؛ خطي كه قابليت انعطاف‌پذيري بالايي دارد. سخن او مرا به ياد گفته استاد خروش مي‌اندازد كه سخت پايبند بر اصول و فن زيباي خط نستعليق است.

اكثر شاگردان او در سازمان تبليغات اسلامي و حوزه هنري مشغول به فعاليت بوده‌اند و يا اكنون در حال فعاليت هستند. وقتي از حضور شاگردان او در سازمان تبليغات اسلامي سؤال مي‌كنم. دستي به موهايش مي‌كشد و مي‌گويد: اين دوستان توسط من وارد سازمان شدند. هنرمندان امروز سازمان شاگردي مرا كرده‌اند. دست تك‌تكشان را گرفتم و با خودم در پله‌ها و مسيرها و كج‌ و كوله‌هاي سازمان كشاندم و از تك‌تكشان مواظبت و حمايت كردم. هنر را خوب ياد گرفتند. اصول و فن خوشنويسي را ياد گرفتند. يادم مي‌آيد از سر و كله‌زدن با بچه‌ها كه چقدر كاغذ سياه كردند و پله‌پله مراحل يادگيري اين هنر را طي كردند.

چمني انواع خط را استادانه مي‌نويسد؛ خط نسخ، ثلث، رقاع و خط نستعليق تركيبي كه از ويژگي‌هاي كار او با قلم محسوب مي‌شود. درآمدش از اين راه را مناسب و حلال عنوان مي‌كند. تمام نگاهش حسرت است؛ حسرتي كه گريبانگير او شده است. تمام عمر را به انجام كارهاي سفارشي خرج كرد و كار ماندگاري برخاسته‌ از دلش را براي خود و مردمش خلق نكرد. البته كارهايش او را اقناع نمي‌كند و خودش را اسير در حصار زمان و سرنوشت مي‌بيند. سخن از جبهه‌هاي جنگ مي‌گويد؛ از سال‌هاي62 و 65. از فضاي حاكم بر آبادان: «دشمن موشك مي‌زد و خلبان‌هاي هواپيماهاي دشمن به ما دست تكان مي‌دادند و ما فعاليت‌هاي تبليغي مي‌كرديم و شعار بود كه روي در و ديوار مي‌نوشتيم و نصب مي‌كرديم.»

اكنون ناتوان از انجام كار است و دستش لرزش دارد و در اين ميان معتقد است اگر كار سفارشي باشد باز هم انجام مي‌دهد. الان تنها كار براي اثر ماندگار را يك حسرت مي‌داند كه بايد با خودش تا پايان عمر همراه داشته باشد. به هر حال خرج زندگي سنگين است و خانواده از عهده كشيدن اين بار بر نمي‌آيد. همسرش رو به من مي‌كند و مي‌گويد: «فكر نمي‌كنم بتواند اين كار را انجام دهد. براي نوشتن خط تنها بحث آگاهي از فن و اصول نوشتن كافي نيست؛ بايد فرد بر حواس و ذهنش مسلط باشد. الان او شايد براي برداشتن باري از دوش خانواده است كه سخن از نوشتن و پذيرفتن كار سفارشي مي‌كند. هنوز اعصاب دست او به خوبي كار نمي‌كند. به نظرم شايد به خاطر ضربه سختي كه به وي وارد شده است بسياري از اصول و فنون و قواعد نوشتن خط را هم به خوبي به ياد ندارد. اين روحيه همياري و همكاري او با خانواده قابل تحسين است، اما چه كند كه دستش به هيچ كجا بند نيست. البته مجوز تأسيس شركت فرهنگي و هنري دارد، اما به دليل اينكه خودشان نمي‌توانند سركار باشند راه‌اندازي شركت نيز بي فايده خواهد بود. البته فرزندانم هستند كه بتوانند محيط شركت را اداره كنند، اما اين كافي نيست؛ در راه‌اندازي و بهره‌برداري از آن مركز هنري از تجربيات ايشان بايد استفاده كرد.»

چمني خودش را استاد‌كار در خط نستعليق و خط ثلث مي‌داند و پيشنهاد مي‌كند كه نمونه كارهاي او كه در زمان جنگ براي سپاه و برخي ادارات و ارگان‌هاي ديگر مثل مدرسه عالي شهيد مطهري نوشته است، را ببينيم. ديوارهاي حوزه هنري روزگاري منقوش به خط و خطاطي چمني بوده است، اما اكنون جايش را به آجرهاي سه سانتي زرد رنگي داده است كه فاقد هر گونه هنر معماري و هنر ناب برگرفته از ذهن و يا دل هنرمندي به نام يا گمنام است. فهرست اكثر فيلم‌ها و كتاب‌هاي دهه هفتاد اثري ماندگار از كارهاي چمني است.

حاصل زندگي مشترك با همسرش كه به گفته چمني مظهر صبر و استقامت است، چهار فرزند است. همسري كه طي اين سال‌ها دردها و رنج‌هاي زيادي را متحمل شده است تا شوهرش بتواند دوباره همچون روزهاي آغازين زندگي طعم با هم بودن را بچشد. با او و در كنار فرزندانش حضور داشته باشد و گرماي خانه و خانواده‌ را دو چندان كند. او سه پسر و يك دختر دارد، دختري كه چندين سال است زندگي مستقلي را در كنار همسرش تجربه مي‌كند و اما پسرانش هنوز در منزل پدرشان به سر مي‌برند. زندگي و امور آن توسط فرزندان اداره مي‌شود. زندگي و معيشت در روزگار امروز ما بسيار طاقت‌فرسا است. حال كه اين خانواده با مشكل مريضي پدر دست و پنجه نرم مي‌كنند حد و حدود اين مشكلات سر به فلك مي‌گذارد. فرزندان هيچ‌كدام راه پدر را ادامه نمي‌دهند. البته مادر معتقد است كه: «ذوق و قريحه هنري توسط پدرشان به بچه‌ها منتقل شده است» و اينجا است كه چمني سر از گريبان بيرون مي‌كشد و مي‌گويد: اين ذوق و هنر در وجود بچه‌ها است، اما فقط بايد منتظر يك جرقه بود.

شايد بهترين كسي كه مي‌توانست اين جرقه را بزند خود چمني بود. كسي كه از زير دستان هنرمند او افرادي چون حميد عجمي پرورش يافته‌اند. حال چه شده است كه اين فرزندان تن به كار هنري نداده‌اند و راه ديگري در پي گرفته‌اند.

مادر رو بر مي‌گرداند و مي‌گويد: «الان كه نمونه‌هايي از كارهاي نقاشي دخترم را روي در و ديوار منزل مي‌بينيد، البته آثار ماندگار و سطح بالايي نيستند، صرف تجربه اوست، چون دخترم هيچ‌ كلاس طراحي و نقاشي را طي نكرده است.

پيرامون تحصيلات فرزندان مي‌پرسم. پدر مي‌خواهد چيزي بگويد كه مادر ميان صحبت‌هايش مي‌رود و مي‌گويد: اين اتفاق ضربه‌اي بزرگ بود. به هر حال زندگي سخت است. بايد راه درآمدي براي گذشت امور پيدا مي‌كرديم. از طرفي خرج ادامه تحصيل نيز سنگين است. بنابراين همه فرزندانم قيد ادامه تحصيل را زدند و به مقطع ديپلم رضايت دادند. الان مصطفي فرزند بزرگم كار مي‌كند و خرج خانه از طريق او مي‌گذرد. وحيد و مرتضي هم كه دنبال كار هستند و بيشتر كارهاي فصلي انجام مي‌دهند. تنها دخترم است كه به صورت مستقل زندگي مي‌كند.

از گذشته و خاطرات خوب و بد چمني در سازمان مي‌پرسم. چمني چيزي به خاطر نمي‌آورد. سر به زير انداخته و با انگشتانش بازي مي‌كند. چيزهايي يادش مي‌آيد. با اشاره‌هاي من و گفته‌هايم به آن دور‌هاي دور مي‌رويم؛ به زماني كه اخلاص و اعتقاد در سازمان حرف اول و آخر را مي‌زد. زماني كه چهره‌ها براي همديگر مطرح و مهم بود. زماني كه جواب سلام‌ها پشت در غرور شكسته نمي‌شد. زماني كه چهره‌ها براي همديگر مطرح و مهم بود. دوراني كه هر كس براي اعتقاداتش مبارزه مي‌كرد و مي‌جنگيد تا مگر بتواند از دست غرور و تنهايي درونش خلاص شود.

معترض است كه جديدي‌ها ديگر ما را نمي‌شناسند. از قديمي‌ها هم كمتر كسي است كه ما را به ياد بياورد. زماني كه سازمان تازه‌تأسيس بود بنا بر اعتقاداتمان هم جوره به سازمان كمك كرديم؛ هم از نظر مادي و هم نظر معنوي. هر چه داشتيم در طبق اخلاص گذاشتيم. پشيمان نيستم اما دلگيرم. آن زمان سه هزار تومان حقوق مي‌گرفتم. آن سه هزار تومان آنقدر با ارزش و پربركت بود كه كمتر كسي احساس كمبود مي‌كرد و دچار مشكل مي‌شد، اما الان ميزان حقوق و درآمدها چندين و بلكه ده‌ها برابر شده است. آن زمان ازدواج كرده بودم. بچه‌ هم داشتيم، اما يك پايم سازمان بود و يك پايم جبهه‌هاي جنگ. كمتر زماني بود كه مرا مي‌توانستند در منزل پيدا كنند. صبح كله سحر از منزل بيرون مي‌زديم و گاهي نيمه‌هاي شب به منزل مي‌آمديم. براي سازمان كم نگذاشتيم. اما حيف شد كه ما را خيلي زود فراموش كردند.

چمني بيمه نيست. از اين موضوع خانواده‌اش سخت نگران هستند. چندي است كه خانواده‌اش به دنبال واريز پول به حساب بيمه‌اند تا سربار فرزندانش نباشد. چمني آخرين باري كه پا به سازمان گذاشته ‌است را زماني عنوان مي‌كند كه براي جمع‌آوري مدارك بيمه‌‌شده‌اش با سازمان ارتباط داشته است.

ديگر فضاي سازمان براي او خوشايند نيست. از حال و هواي به وجود آمده سخت نگران است و آرزو مي‌كند اي كاش بتواند دوباره زمان را به عقب بازگرداند تا اشتباهات گذشته را جبران كند.

از نگاهش مي‌خوانم كه خسته شده است. شايد ادامه دادن گفت‌وگو باعث آزردن خاطرش شود. به هر حال اين گوشه‌اي از رويداد زندگي هنري و اجتماعي هنرمند سازمان در عرصه هنر خوشنويسي، چمني است؛ چيزي را كه از بچگي به ما ياد دادند كه به ديگران احترام بگذاريم. به اخلاق و هنر، ذهن و فكر ديگران احترام بگذاريم و من فكر مي‌كنم كسي كه سال‌ها براي امر تبليغ در اين كشور و در نهادي ديني به نام سازمان تبليغات اسلامي فعاليت ديني كرده است مطمئناً بيش از پيش قابل احترام است. فكر مي‌كنم كه اين احترام يك جاده دو طرفه است و ما بايد اين را خوب بدانيم كه هر چقدر توجه كنيم و احترام بگذاريم به همان اندازه احترام خواهيم ديد. وقتي با استادان هنر و خوشنويسي گفت‌وگو مي‌كنم اكثراً جديت خاصي پشت چهر‌ه‌شان است كه خيلي از بالا نگاه مي‌كنند. اكثراً مي‌گويند كه ما خيلي استاديم و بقيه چيزي متوجه نيستند و يا اگر هستند شاگرد ما هستند، اما چمني اين‌گونه نبود. صفات اخلاقي و محسنات دروني‌اش او را بيش از هر استاد ديگري نوراني و مورد توجه و احترام كرده است. اميدواريم دوستاني كه زماني با او هم‌قلم، همفكر و همكار بودند يادي از او بكنند و او را تنها نگذارند.

 

 

 

سه‌شنبه 4 خرداد 1389 - 10:23


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری