پنجشنبه 2 خرداد 1398 - 1:8
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

سايه ملخ

 

سايه ملخ

نويسنده: محمدرضا بايرامي

انتشارات سوره مهر

چاپ سوم 1388

رمان سايه ملخ نگاهي متفاوت به جنگ، سنت‌ها و زندگي روستايي دارد و توليد واحد كودك و نوجوان مركز آفرينش‌هاي ادبي حوزه هنري است.

ماجراي اين داستان در فصل تابستان رخ مي‌دهد كه مدرسه‌ها تعطيل هستند و صابر در كنار خانواده در تلاش و تكاپو ظاهر مي‌شود. خانواده صابر در تلاشند هر چه زودتر گوسفندان را پروار كنند و با فروش آن بتوانند چشمان پدرشان را عمل جراحي كنند و پدر نيز از اين بابت خودش را سرزنش مي‌كند. داستان به خوبي پيش مي‌رود تا اينكه ملخ‌ها به مزرعه حمله مي‌كنند، فضاي نابودي كه بر فضاي روستا مستولي شده با سايه سياه هجوم عراقي‌ها هماهنگ مي‌شود.

و اينك قسمت‌هايي از اين داستان را مرور مي‌كنيم:

«پاهاي كشيده و پرگوشت ملخ را جلوي رويم تكان تكان داد. ملخ با چشم‌هاي شفاف و گردش مثل اسبي كه گوش‌هايش را خوابانده باشد. كمي عصباني به نظر مي‌رسيد. گه‌گاه پاهاي اره مانندش را تكان مي‌داد و سعي مي‌كرد خودش را از دست بنيل خلاص كند. اما نمي‌توانست نمي‌دانم چرا از ديدنش چندشم شد. آيا به خاطر بزرگي‌اش بود؟ گفتم: حالم را به هم مي‌زند»...

«فكر كردم بابا موضوع را فهميده و اسب يكي را گرفته و افتاده دنبال ما، دست و پايم سست شد. داشتم از حال مي‌رفتم. آن طور كه مي‌آمد معلوم بود نه ملاحظه خودش را مي‌كند و نه ملاحظه اسب را با آن ديدي كه بابا داشت، دور از عقل نبود كه اسب را بكوباند به جايي و خودش يا هر دو را به كشتن بدهد. پس ديگر نمي‌توانستم انتظار داشته باشم كه ملاحظه مرا بكند فكر كردم حتماً به خيال كشتنم آمده، چنگ زدم به بازوي حاتم تا نيفتم. او هم برگشته بود و پشت سرش را نگاه مي‌كرد. هر دو يخ كرده بوديم. داشتم به حاتم شك مي‌كردم. شايد موضوع را به عمو ادريس گفته بود و عمو ادريس هم نتوانسته بود جلوي زبانش را بگيرد و بعد از رفتن ما... شايد هم خود بابا از حرف‌هايش فهميده بود.»

«صداي پارس سگ‌ها را مي‌شنيدم، طوري پارس مي‌كردند كه انگار چيزي ديده‌اند. مادرم گفت: خدا به خير بگرداند،! باز چه شده؟ آمدم بيرون، يكي از سگ‌ها زوزه كشيد، چنان پارس مي‌كردند كه انگار مسابقه گذاشته‌اند، يكي داد زد: چه شده؟ صدايي جوابش را داد: نمي‌دانم! سگ مش رحمان يكهو آمد لب بام. همان‌طور كه پارس مي‌كرد، چنگ زد به ديوار و پريد توي كوچه، شروع كرد به دويدن. كمي بعد در تاريكي گم شد. حكيمه آمد جلوي در و پرسيد: نفهميدي چه شده؟ گفتم: نه هنوز!»

«تازه راه افتاده بوديم كه ناگهان نوك كوه روشن شد. نوري كشيده شد روي قله و بعد رفت هوا و آخرش هم خاموش شد. حاتم گفت: تو هم ديدي؟ گفتم: آره! گفت: نور ماشين بود. با تعجب گفتم: نور ماشين؟ ماشين آن جا چكار مي‌كند؟ مگر نگفتي كه جاده‌اي كه رو به مرز مي‌رود، پايين‌تر است؟»

«بلند شدم و دوباره شروع كردم به دويدن، ناگهان حس كردم گوش‌هايش پر از صدا مي‌شوند. چيزي به سرم فشار مي‌آورد. بعد انگار گوش‌ها به يكباره از صدا افتادند. ديگر نمي‌شنيدم كه تيرها مي‌گذرند، يا به زمين مي‌خورند يا كمانه مي‌كنند. نمي‌دانم چقدر طور كشيد تا خودم را برسانم پشت صخره و چند تير شليك شد طرفم. تنها چيزي كه به آن مطمئن بودم اين بود كه صداي شليك عوض شده و ديگر وقتي تيرها به زمين مي‌خورند خاك بلند نمي‌كنند يا خاكي كه بلند مي‌كنند و به اطراف پراكنده مي‌شود، به اندازه قبلي نيست»...

«سايه ملخ» رماني است كه بومي‌گرايي در آن با روان و سليس بودن داستان، نثر ساده‌ و زيبايي را به مخاطب ارائه نموده است و زندگي روستايي همراه با سنت‌هاي حاكم بر فضاي روستا در قالب شخصيت مردسالاري به وضوح در داستان به چشم مي‌خورد.

و ساده‌زيستي و زندگي سنتي به خوبي توسط نويسنده مطرح و بر فضاي داستان سايه افكنده است.

اين كتاب در جشنواره‌هاي مختلفي مانند جشنواره‌هاي ادبي، هنري روستايي و كتاب سال شهيد غني‌پور جوايزي را كسب كرده است.

نويسنده كتاب محمدرضا بايرامي تاكنون در حوزه رمان، داستان كوتاه و خاطره ادبي كتاب‌هاي متعددي را براي نوجوانان و بزرگسالان منتشر كرده است كه از آن جمله مي‌توان به رمان‌هاي «كوه مرا صدا زد»، «بر لبه پرتگاه»، «دود پشت تپه» و همچنين مجموعه داستان‌هاي «بعد از كشتار» و «همراهان» اشاره كرد.

 

دوشنبه 3 خرداد 1389 - 15:8


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری