سه‌شنبه 21 آذر 1396 - 2:33
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

نقد و تحليل

 

عليرضا مزروعي

 

بصيرت مولود عقلانيت و تقوا

 

 در زندگي پيچيدۀ اجتماعي امروز، بدون بصيرت نمي­شود حرکت کرد. جوان­ها بايد فکر کنند، بيانديشند، بصيرت خودشان را افزايش بدهند. معلّمان، روحانيون، متعهدان موجود در جامعۀ ما از اهل سواد و فرهنگ، از دانشگاهي و حوزوي، همگي بايد به مسئلۀ بصيرت اهميت بدهند. بصيرت در هدف، بصيرت در وسيله، بصيرت در شناخت دشمن، بصيرت در شناخت موانع راه، بصيرت در شناخت راه­هاي جلوگيري از اين موانع و برداشتن آن­ها، اين بصيرت­ها لازم است.

«وقتي بصيرت باشد، آن وقت شما مي­دانيد که با کي طرفيد، ابزار لازم را با خودتان بر مي­داريد. يک روز شما مي­خواهيد تو خيابان قدم بزنيد، خُب، با لباس معمولي، با يک دمپايي هم مي­شود رفت توي خيابان قدم زد، اما يک روز مي­خواهيد برويد قلۀ دماوند را فتح کنيد، آن ديگر تجهيزات خودش را مي­خواهد. بصيرت يعني اينکه بدانيد چه مي­خواهيد، تا بدانيد چه بايد با خودتان داشته باشيد.»/ مقام معظّم رهبري؛ 15 مهرماه 1388.

بصيرت از کليدواژه­هاي راهبردي در حوزۀ معرفت و شناخت و روابط اجتماعي و سلوک انسان مسلمان در رفتار فردي و اجتماعي محسوب مي­شود. بصيرت در لغت عرب به معناي عقيدۀ قلبي، شناخت، يقين، زيرکي، و عبرت آمده.[1]

بصيرت در فرهنگ معين به معني دانايي، بينايي، بينايي دل، هوشياري، زيرکي و تعيين است.[2] بصيرت در اصطلاح عرفاني و فلسفي، قوۀ قلبي يا نيرويي باطني است که به نور قدسي روشن گرديده و از پرتو آن، صاحب بصيرت، حقايق و بواطن اشيا را در مي­يابد، بصيرت به مثابۀ بصر ـ چشم ـ است براي نفس.[3]

بصيرت به طور کلّي به معني هوشياري و شناخت عميق و درست و درک و فهم صحيح رابطۀ علي مسائل اطلاق مي­گردد.

گاهي انسان به شخص، رفتار و... نگاه مي­کند اما به ماهيت آن پي نمي­برد و يا ممکن است اصلاً آن را نبيند. و به تعبير قرآن کريم برخي چشم دارند اما نمي­بينند، اين به آن معني است که فاقد بينش و درک درست مسائل هستند.

از ديدگاه قرآن کريم بصر غير از بصيرت است. بصر حس بينايي است که يکي از ادراکات حسي محسوب مي­شود. همان قواي باصره که جمعش ابصار است. اما بصيرت جمعش بصائر است بصيرت يعني حکمت و تشخيص سره از ناسره.

قرآن کريم مي­فرمايد: "وَ اِن تَدعُوهُم اِلَي الهُدي لايَسمَعُوا وَ تَراهُم يَنظُرُونَ اِلَيکَ وَ هُم لايُبصِرُونَ"(و اگر آن­ها را به [راه] هدايت خوانيد، نمي­شنوند، و مي­بيني [مانند مجسمه گويي با چشمان خود] به تو مي­نگرند، در حالي که نمي­بينند).[4]

يعني پيغمبر(ص) اين­ها به تو نگاه مي­کنند، «وَ هُم لايُبصِرُونَ» ولي نمي­بينند. مثل آدمي که کتاب مي­خواند ولي نمي­فهمد. گاهي وقت­ها فرد خيلي باسواد است اما باز بصيرت ندارد. يعني آنچه را که بايد بفهمد، نمي­فهمد.

قرآن کريم، اهل ايمان و صالحان را با وصف «بصير» مي­ستايد و در مقام متمايز ساختن مؤمنان از کافران و عدم استواء ميان آن­ها، از کافران و تبهکاران با عنوان «اعمي» ياد مي­کند: "وَ ما يَستَوِي الاَعمي وَ البَصيرُ وَالَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَلَا المُسي..."[5]. و نيز مي­فرمايد: "مَثَلُ الفَريقَينِ کَالاَعمي وَالاَصَمِّ وَالبَصيرِ وَالسَّميعِ هَل يَستَوِيانِ مَثَلاً..."[6].

 

بصيرت عقلاني

واژۀ­ عقل در قرآن کريم با فعل­هاي «عقلوه، يعقلون، تعقلون، تعقل» آمده است و مراد از آن، فهم و درک و معرفت است.[7]

نقل شده که جمعي از مسلمانان در محضر رسول خدا(ص) از مسلماني ستايش کردند، حضرت فرمودند: «عقل او چگونه است؟» عرض کردند: «اي رسول خدا! ما از تلاش و کوشش او در عبادت و انواع کارهاي خير او سؤال مي­کنيم، شما از عقلش سؤال مي­فرماييد؟» فرمودند: «مصيبتي که از ناحيۀ حماقت احمق حاصل مي­شود، بدتر است از فجور فاجران و گناه بدکاران، خداوند فرداي قيامت، مقام بندگان را به مقدار عقل و خرد آن­ها بالا مي­برد و بر اين اساس به قرب خداوند نايل مي­گردند».[8]

در قرآن کريم واژۀ عقل به کار نرفته است. ولي مشتقات فعلي آن فراوان به کار رفته است. در قرآن فعل «تعقلون» 24 مرتبه، فعل «يعقلون» 22 مرتبه، فعل «يعقل» 1 مرتبه، به کار رفته است. در مجموع، مشتقات فعلي «عقل» 49 مرتبه در قرآن کريم بکار رفته است.

قرآن کريم پيوسته انسان را با «افلا يعقلون» و «افلا تعقلون» به تفکر تشويق مي­کند. در آياتي مشتقات عقل و الفاظ مترادف و متقارب عقل در آن­ها به­کار رفته است، مانند:

«تفکر»؛ "...قُل هَل يَستَوِي الاَعمي وَالبَصيرُ اَفَلا تَتَفَکَّرُونَ"[9]، «تدبر»؛ "اَفَلا يَتَدَبَّرُونَ القُرآنَ اَم عَلي­ قُلُوبٍ اَقفالُها"[10]، «تفقه»؛ "...وَ طُبِعَ عَلي قُلُوبِهِم فَهُم لايَفقَهُونَ"[11]، «تذکر»؛ "کِتابٌ اَنزَلناهُ اِلَيکَ مُبارَکٌ لِيَدَّبَّرُوا آياتِهِ وَلِيَتَذَکَّرَ اُولُوا الاَلبابِ"[12]، «نظر»؛ "...اَفَلَم يَسيرُوا فِي­الاَرضِ فَيَنظُرُوا کَيفَ کان عاقِبَةُ ­الَّذِينَ مِن قَبلِهِم وَلَدارُ الاخِرَةِ خَيرٌ لِلَّذينَ اتَّقَوا اَفَلاتَعقِلُونَ"[13]

به نظر مي­رسد از ديدگاه قرآن کريم انسان عاقل هنگامي که عقل خويش را فعليت مي­بخشد، در مسير کمال گام برمي­دارد و مسئوليت­ها و حقوق بسياري بر دوش مي­گيرد.

فعليت­بخشي عقل همان چيزي است که در زبان و فرهنگ عربي از آن به تفکر و تعقل ياد مي­شود و در ادبيات فارسي از آن به انديشه­ورزي تعبير مي­گردد.

تفکر در زبان عربي از مادۀ «فکر» گرفته شده و به ­معناي انديشه­ورزي است براي بدست­آوردن واقعيات. در حقيقت انسان هرگاه با بهره­گيري از دانش­هاي موجود در نزد خود، به کمک ابزار عقل بکوشد تا مجهول و ناشناخته­اي را حل کند، تفکر کرده و انديشه ورزيده است.

علامه طباطبايي(ره) در کتاب شريف­ الميزان در تعريف تفکر مي­نويسند: «تفکر نوعي سير و مرور بر معلومات حاضر در نزد انسان جهت دست­يابي به مجهول است».[14]

در زمينۀ اهميت دادن به تفکر، آيات فراواني در قرآن کريم وارد شده است که به برخي از آن­ها اشاره شد و از جمله ديگر آيات: آيۀ شريفۀ 191سورۀ مبارکۀ آل­عمران؛ آيۀ شريفۀ 3 سورۀ مبارکۀ رعد؛ آيۀ شريفۀ 21 سورۀ مبارکۀ حشر؛ آيۀ شريفۀ 22 سورۀ مبارکۀ انفال؛ آيۀ شريفۀ 44 سورۀ مبارکۀ فرقان؛ آيات شريفۀ 164 و 219 و 244 و 266 سورۀ مبارکۀ بقره.

در روايتي از امام رضا(ع) نقل شده است: «عبادت به زيادي نماز و روزه نيست، بلکه عبادت واقعي تفکر در کار خداوند متعال و اسرار جهان آفرينش است.»[15]

دين مبين اسلام، اساس هستي­شناسي و تعالي، فضيلت و سعادت انسان را بر عقل و خردي نهاده که به فعليت در آيد و انسان­ها عقل و خرد خويش را با تفکر به­کار گيرند. اين­گونه است که در آيات و روايات، عقل صرف و محض معيار سنجش قرار نمي­گيرد. بلکه عقلي که به­کار گرفته شود و به فعليت در آيه داراي عيار و ارزش مي­شود، مورد نظر است. و از اين­ جهت است که قرآن کريم در همه ­جا روي سخنش با «اولوا الالباب» ـ يعني صاحبان خرد ـ و «اولوا الابصار» ـ يعني اهل بينش و بصيرت ـ است.

در منابع اسلامي به اندازه­اي روايت در اين­باره آمده که از حساب بيرون است، جالب اين که کتاب معروف اصول کافي که از کتب اربعه و از معتبرترين منابع حديثي شيعه است، داراي فصل­هايي است که نخستين فصلش به نام کتاب «عقل و جهل» مي­باشد.

علامه شهيد مرتضي مطهري دربارۀ کاربرد عقل در جهت­گيري فن­آوري علمي چنين مي­فرمايد: «عقل براي انسان راهنماي خوبي است. عقل را خداوند به انسان داده است براي اينکه راه کمال را از راه­هاي انحراف تشخيص بدهد. وضع بشر نشان مي­دهد که بشر گاهي به حکم عقل، راه صحيح را طي مي­کند. گاهي به حکم اشتباه و جهالت و هواپرستي، راه انحراف را طي مي­کند».

يک مقياس کلّي اين است که ببينيم پديده­هايي که در زمان بوجود مي­آيد چه عواملي باعث به­ وجود آمدن آن­ها شده است و در چه جهتي به ­وجود آمده است. يعني عامل پديدة مورد نظر، کدام استعداد از استعداهاي گوناگون انساني است، و ـ ببينيم آن پديده ـ براي چه منظوري به­ وجود آمده و چه آثاري دارد. بايد ببينيم آنچه در زمان پيدا شد آيا محصول عقل و علم بشر است يا چيز ديگري دخالت کرده است و گاهي مي­بينيد محصول علم هست اما نه علم آزاد بلکه علم بيچاره و اسير، مثلاً علمي در دنيا هست به نام فيزيک، بعضي از دانشمندان زحمت کشيده­اند و اين علم را پيش برده­اند. يکي از مباحث اين علم، بحث مربوط به نور است. مبحث نور از مباحثي است که هزاران سال است بشر دربارۀ آن تحقيقاتي دارد که حقيقت نور چيست.

در اثر شناختن نور و کيفيات نور، بشر مسئلۀ عکس و عکس­برداري و فيلم­برداري را آموخته است. اين موضوع کار علم است. آيا علم در اينجا پيشروي کرد يا نه؟ البته که پيشروي کرد. از اين راه چه استفاده­ها که بشر مي­تواند ببرد!

علم کار خودش را مي­کند، کشف و اختراع خودش را مي­کند، يک ­دفعه يک آدم پول­پرست، هواپرست پيدا مي­شود و آن را وسيله­اي براي خالي کردن جيب مردم و ضمناً فاسد کردن اخلاق مردم قرار مي­دهد، از اين علم فيلم­هاي فاسدي تهيه مي­کند که نتيجه­اش خراب کردن اخلاق مردم است. آن ­وقت آيا مي­توانيم فلان فيلم سينمايي را قبول بکنيم و بگوئيم پديدة اين قرن است، محصول علم است. مي­گوييم نه، اين فقط محصول علم نيست، محصول علم و چيز ديگري است. محصول شهوتِ شهوت­پرست است که علم را در خدمت خودش گرفته است و يک همچون چيزي به­وجود آورده است.[16]

 

بصيرت و تقوا

«تقوي» اسم مصدر از مادۀ «وقاية» است. راغب اصفهاني در معناي اين دو مي­گويد: «الوقاية: حفظ الشيء مما يؤذيه و يضّره، والتقوي جعل­ النفس في وقاية مما يخاف.»

در مفهوم تقوا، ترس نهفته نيست، اما از آنچه که به­طور معمول حفظ و صيانت زماني معنا پيدا مي­کند که خوف از ضرر و خطري در ميان باشد، آن را معمولاً به ­معناي خوف هم به کار مي­برند؛ مثلاً «اتقوا الله» را به «از خدا بترسيد» ترجمه مي­کنند و معنايش اين است که از خدا بترسيد، يعني کاربرد لفظ در معناي التزامي آن.

استاد شهيد مطهري پس از کاوش در معناي تقوا مي­گويد: «ترجمۀ صحيح کلمۀ تقوا، خودنگهداري است که همان ضبط نفس است و متّقين يعني خودنگهداران.[17]

قرآن کريم در دو مورد به اين حقيقت اشاره مي­کند که تقواي الهي موجب روشن­بيني و تقويت قوۀ تمييز و تشخيص انسان مي­شود. يکجا مي­فرمايد: "يا اَيُّهَا الَِذِينَ آمَنُوا اِن تَتَّقُوا اللهَ يَجعَل لَکُم فُرقاناً..."(اي مؤمنان! اگر از خداوند پروا کنيد، براي شما نيروي تشخيص حق از باطل قرار مي­دهد...)[18]. علامه طباطبايي(ره) مي­گويد: «فرقان، چيزي است که ميان دو شيء جدايي مي­افکند و مراد در اين آيه، جدايي ميان حق و باطل است خواه در اعتقادات باشد مانند تمييز ايمان از کفر و هدايت از ضلالت، و خواه در اعمال مانند تمييز طاعت از معصيت و رضا از سخط، و چه در تشخيص آراء و نظريات صواب از خطا. اين­ها تماماً از ثمرات تقوا است».[19]

قرآن کريم در جاي ديگر مي­فرمايد: "...وَاتَّقُوا اللهَ وَيُعَلِّمُکُمُ اللهُ..."(...و از خدا بترسيد، و خداوند [بدين­گونه] به شما تعليم مي­دهد...)[20]. اگرچه اين دو جمله به­ صورت مستقل آمده و بر يکديگر عطف شده­اند لکن قرار گرفتن آن دو در کنار يکديگر، بيان­گر ارتباط ميان آن­ها است و مفهومش آن است که تقوا و پرهيزگاري و خداپرستي اثر عميقي در آگاهي و روشن­بيني و فزوني علم و دانش دارد.[21]

امام متقيان علي(ع) در کتاب ارزشمند نهج­البلاغه نيز بر اين حقيقت تأکيد داشته و در مواردي متعدد به رابطۀ ميان تقوا و آگاهي و بصيرت و روشن­بيني اشاره فرموده­اند، جايي در اوصاف متّقين مي­فرمايند: «خدا در جانشان بزرگ و ديگران کوچک مقدارند، بهشت براي آنان چنان است که گويي آن را ديده و در نعمت­هاي آن به­ سر مي­برند و جهنم را چنان باور دارند که گويي آن را ديده و در عذابش گرفتارند.»[22]

امام(ع) براي متّقين ادراکي مافوق ديگران ذکر مي­کنند، ممکن است ديگران هم به بهشت و دوزخ معتقد باشند اما عامل تقوا باعث شده تا شناخت آنان از اين امور به قدري شفاف و روشن باشد که گويا آن­ها را مي­بينند و حتّي احساس هم مي­کنند.

ممکن است در ذهن خواننده اين شبهه ايجاد شود که تقوا به­ عنوان عامل شناخت مي­تواند ما را از تلاش و کوشش براي کسب علوم بي­نياز نمايد؛ زيرا با رعايت تقوا، دروازه­هاي دانش بر ما گشوده مي­شود و ديگر نيازي به کاربرد ابزار حس و تجربه و فکر و نظر نداريم. براي زدودن اين شبهه بايد گفت ما دو نوع حکمت داريم، حکمت نظري و حکمت عملي. آن حکمتي که ثمرۀ تقوا است، حکمت عملي است نه حکمت نظري.[23]

در اثر تقوا انسان درد خود و دواي خود و راهي را که در زندگي بايد در پيش بگيرد را مي­شناسد، نه اينکه بر اثر تقوا شخص به اطلاعاتي از علوم رياضي و طبيعي و شاخه­هاي عقل نظري دست ­يابد.[24]

قرآن کريم نيز به مطلب فوق اشاره دارد، يعني يک جا دعوت به شناخت از راه حس و عقل مي­کند: "وَاللهُ اََخرَجَکُم مِن بُطُونِ اُمَّهاتِکُم لاتَعلَمُونَ شَيئاً وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمعَ وَالاَبصارَ وَالاَفئِدَةً لَعَلَّکُم تَشکُرُونَ"[25]، و در جاي ديگر با بياني لطيف مي­فرمايد: "وَالَّذِينَ جاهَدُوا فينا لَنَهدِيَنَّهُم سُبُلَنا وَ اِنَّ اللهَ لَمَعَ المُحسِنينَ"[26]. يعني کساني که در راه­ ما مجاهدت ­کنند، خود را پاک کنند و خلوص نيّت داشته باشند، به يقين آن­ها را به راه­هاي خود هدايت مي­کنيم، نور به آن­ها مي­دهيم، حکمت به آن­ها مي­دهيم تا حقايق زندگي را خوب درک کنند و بفهمند تا فکرشان بازتر، عقلشان روشن­تر و چشمانشان بازتر شود. بي­ترديد خدا با نيکوکاران است.

 

رابطۀ تقوا با عقل

تقوا عقل را در کشف حقيقت مدد مي­رساند، همان­طور که پيروي از هواهاي نفساني، پرده و حجاب بر ديدة حقيقت­بين انسان مي­افکند.

در روايات از پيامبر گرامي اسلام(ص) وارد شده است که آن حضرت فرمودند: «صديق کل امري عقله» يعني دوست هرکس، عقل او است.

و نيز امام صادق(ع) فرمودند: «الهوي عدو العقل»(هوا و هوس، دشمن عقل است).

رابطۀ بين خويشتن­داري و تعديل غرايز و معناي تأثير تقوا، در تقويت عقل و ازدياد بصيرت و روشن­بيني آشکار مي­گردد.

مولوي در مثنوي مي­گويد:

چون که تقواست دو دست هوا               حق گشايد هر دو دست عقل را

در اين زمينه استاد شهيد مطهري مي­گويد: «تقوا دشمنِ دشمن عقل است... ملکۀ تقوا که آمد، دشمنِ عقل را که هوا و هوس است، رام و مهار مي­کند، ديگر نمي­گذارد اثر عقل را خنثي کند، گرد و غبار برايش به­ وجود آورد... آن­ وقت خواهيم ديد چه خوب راه سعادت را درک مي­کنيم و چه خوب مي­فهميم و چه روشن مي­بينيم و چه خوب عقل ما به ما الهام مي­کند. آن­ وقت مي­فهميم اين مسائل چندان هم پيچيده و محتاج به استدلال نبوده، خيلي واضح و روشن بوده، فقط غوغاها و پارازيت­ها نمي­گذاشته­اند که ما تعليم عقل خود را بشنويم».[27]

 

نقش تعليم و تربيت در ايجاد بصيرت

در فلسفه و مباني تعليم و تربيت اسلامي، نقش معلّم و مربّي بسيار مهم است و طبق نظر تربيتي اسلام در اين­باره، نکات بسياري مطرح است که به­عنوان کردن چند نمونه بسنده مي­شود:

1. پاک بودن و مهذّب بودن معلّم از هواهاي شيطاني و نفساني و دارا بودن شاکله و شخصيت تربيت شده.

2. خالي بودن معلّم از اغراض نفساني، براي تعليم.

3. هدف­گيري معلّم به ­سوي نوراني کردن متعلّم و ايجاد بصيرت و روشني در متعلّم.

به­همين دليل در مکتب تربيتي اسلام، منظور از عالم يا معلّم، آن­گاه که مفهوم وحياني آن مورد توجه است، محدود به ­معني استاد و متخصص نيست بلکه منظور از عالم و معلّم، فردي است که داراي بصيرت، آگاهي، نور، روشني و شعور و داراي قدرت تشخيص حق و باطل و داراي ملکات فاضله است.

 

حقيقت فعل تعليم

بديهي است که حقيقت فعل تعليم از ديدگاه مکتب تربيت اسلام، هدف تحقق فعل را مشخص مي­کند. اين حقيقت آن­گاه روشن خواهد شد که حقيقت علم از منظر وحي و قرآن­کريم و روايات شريفه، تبيين و روشن شود. زيرا تعليم به ­معناي انتقال علم است. پس تا وقتي که حقيقت علم روشن نشود، حقيقت تعليم نيز روشن نخواهد شد. بايد عنايت داشت که در ادبيات وحياني، اعم از قرآن­کريم و روايات شريفه، کلمۀ علم و تعليم به دو معني به­کار رفته است:

1ـ به ­معني معلومات و تخصص­ها و فنون و معارف و انتقال آن­ها به ديگري؛

2ـ به­ معني نور، بصيرت، درک حقيقت و شعور و تشخيص حق و باطل و ايجاد آن در متعلّم.

بنابراين حقيقت فعل تعليم، آن­گاه که مفهوم وحياني آن مورد عنايت باشد، به ­معني انتقال معلومات و اطلاعات نيست؛ بلکه به ­معني به نور رساندن و تبديل اطلاعات و دانش به بصيرت در دل متعلّم است. به­معني آگاهي، شعور، ايجاد روشني و ايجاد توانايي کشف حقيقت و ايجاد قوۀ تشخيص حق و باطل در متعلّم است که قرآن­کريم از آن به «نور و بصيرت» تعبير فرموده است؛ و اين اختلاف در مفهوم علم و اين تفاوت در تعريف تعليم، مهم­ترين تفاوت بين تعليم و تربيت اسلامي با تعليم و تربيت غربي است.

از ديدگاه اسلام، اگر دانش در وجود متعلّم و متربّي به نور، بصيرت، شعور و توانايي کشف حقايق تبديل نشود، علم ناميده نمي­شود، بلکه به­ عنوان فضل ـ يعني تخصص ـ ناميده مي­شود؛ که اگرچه خوب است، ولي تفاوت مقام و رتبۀ آن در مقايسۀ با مفهوم علم به­ معني نور، مانند تفاوت رتبه و مقام زمين، در برابر آسمان و ملکوت است.

در اينجا به­ عنوان نمونه به يک روايت از رسول اکرم(ص) بسنده مي­شود که آن حضرت آن­گاه که به مسجد وارد شدند و جمعي را ديدند که گرد فردي نشسته و به سخنان او گوش مي­دهند و تحت تعليم او هستند، پرسيدند: «او کيست؟» عرض کردند: «او علامه است». حضرت پرسيدند: «منظور از علامه چيست؟» عرض کردند: «او علم انساب و تاريخ و از اين قبيل را مي­داند». حضرت فرمودند: «انما العلم ثلاثة: آية محکمة، سنة قائمة، فرضة عادلة و ما خلاهن فهو فضل» يعني:

علم فقط سه نوع است (بنابراين تعليم نيز بر سه نوع است):

الف) هرگونه دانش و يا هرگونه تعليمي که به کشف آيات و نشانه­هاي يقين­آور و نوراني و توانايي در کشف بينات و حقانيت آيات الهي و کشف قوانين حاکم بر هستي از جانب حق تعالي منتهي شود، علم است. (آية محکمة)

ب) هر دانش و تعليمي که به تحقيق فرهنگ زنده و پويا و برپا و پاينده و استقامت­بخش و قيام­کننده و استوار الهي در جامعه منتهي شود، علم است. (سنة قائمة)

ج) هر دانش و تعلّمي که به کشف قوانين عدالت­گستر و عدالت­پرور و آگاهي از قوانين عادلانۀ الهي در جامعه و جهان هستي منتهي شود، علم است. (فريضة عادلة)[28]

برآيند طبيعي چنين رويکردي؛ بصيرت، بهره­وري درست از توانايي­ها براي فهم مسائل و جريان­هاي فرهنگي، اجتماعي، سياسي و... پيرامون انسان است که در فرآيند زمان بنا به تناسب مقتضيات در حال تکوين و شکل­گيري است.

 

پي­نوشت


لسان­العرب؛ ج2؛ ص418.

 2ـ معين. محمد؛ فرهنگ فارسي؛ ج1؛ ص546.

 3ـ دايرة­المعارف شيعه؛ جمعي از محققان؛ ج3؛ ص271.

 4ـ سورۀ مبارکۀ اعراف؛ آيۀ شريفۀ 198.

5ـ سورۀ مبارکۀ غافر؛ آيۀ شريفۀ 58.

6ـ سورۀ مبارکۀ هود؛ آيۀ شريفۀ 24.

7ـ قريشي. سيد علي­اکبر؛ قاموس قرآن؛ ج5؛ ص28؛ دارالکتب الاسلاميه.

 8ـ مجمع­البيان؛ ج10؛ ص72 / تفسير نمونه.

 9ـ سورۀ مبارکۀ انعام؛ آيۀ شريفۀ 50.

10ـ سورۀ مبارکۀ محمد؛ آيۀ شريفۀ 24.

11ـ سورۀ مبارکۀ توبه؛ آيۀ شريفۀ 87.

12ـ سورۀ مبارکۀ ص؛ آيۀ شريفۀ 29.

13ـ سورۀ مبارکۀ يوسف؛ آيۀ شريفۀ 109.

 14ـ طباطبايي. محمدحسين؛ الميزان؛ ج2؛ ص248.

 15ـ اصول کافي؛ ج2 / فکر و ايمان؛ ص248.

 16ـ مطهري. مرتضي؛ اسلام و مقتضيات زمان؛ ناشر صدرا؛ ج1.

 17ـ مطهري. مرتضي؛ ده گفتار؛ ناشر صدرا.

 18ـ سورۀ مبارکۀ انفال؛ آيۀ شريفۀ 29.

19ـ طباطبايي. محمدحسين؛ الميزان؛ ج3؛ ص368.

 20ـ سورۀ مبارکۀ بقره؛ آيۀ شريفۀ 282.

21ـ مکارم شيرازي. ناصر؛ تفسير نمونه؛ ج2؛ ص390.

 22ـ نهج­البلاغه؛ خطبۀ 193.

 23ـ مطهري. مرتضي؛ ده گفتار؛ ناشر صدرا؛ ص46.

 24ـ همان؛ ص47.

 25ـ سورۀ مبارکۀ نحل؛ آيۀ شريفۀ 78.

26ـ سورۀ مبارکۀ عنکبوت؛ آيۀ شريفۀ 69.

27ـ مطهري. مرتضي؛ ده گفتار؛ ناشر صدرا؛ صص54ـ52.

 28ـ زاهدي. مرتضي؛ نظريۀ تربيتي اسلام.

 

 

 

يكشنبه 2 خرداد 1389 - 9:47


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری