دوشنبه 27 آبان 1398 - 20:3
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

اورنگ (مجموعه مقالات درباره مباني نظري هنر)

 

اورنگ (مجموعه مقالات درباره مباني نظري هنر)

تأليف: دكتر حسن بلخاري قمي

چاپ اول:1388

انتشارات سوره مهر

مجموعه حاضر مشتمل بر نوزده مقاله از نويسنده درباره هنر، انديشه و عرفان است، كه ظرف سه سال گذشته در نشريات علمي، پژوهشي كشور، گردهمايي‌هاي ملي و بين‌المللي، دانشنامه‌هاي فرهنگي و نيز در مصاحبه‌ با نشريات كشور ارائه گرديده است.

سرفصل‌هاي كتاب حاضر بنا بر موضوعات مطروحه در مقالات به سه بخش تقسيم شده است. بخش اول با نه مقاله، مباحث بنياديني را در فلسفه هنر اسلامي مطرح مي‌كند. از ضرروت تكوين فلسفه هنر اسلامي گرفته تا انديشه‌هاي بزرگترين فيلسوف شرق درباره خيال و تخيل و نيز نسبتي كه ميان تصوير و كلمه در تمدن اسلامي وجود دارد، ديگر مقالات اين بخش نيز، به نحوي، حاوي مباحث پايه در هنر اسلامي است براي مثال: آراي اخوان الصفا، درباره بايسته‌هاي آموزش هنر كه به نظر مي‌رسد اولين انديشه‌ها درباره تدوين فتوت‌نامه‌ها در هنر اسلامي است و نيز اولين آراء در معنا و مفهوم نقد در تمدن اسلامي.

مؤلف مي‌نويسد: «اخوان الصفا در جمع خود چهار مرتبه داشتند، مرتبه اول: «اخوان الابرار الرحماء» نام داشت كه سن اين گروه بين 15 تا 30 بود و كساني در اين سطح پذيرفته مي‌شدند كه سه صفت داشته باشند، صفات ذات و روح، تيزهوشي و سرعت انتقال، مرتبه دوم جمعيت اخوان «الاخوان الاخيار الفضلاء» بود كه اعضايي آن‌ها بين 30 تا 40 ساله بودند. صفاتي همچون سخاوت، شفقت، مهرباني و وفاداري به ديگر اخوان و نيز مراعات حال اخوان ديگر، لازمه حضور در اين مرتبه از مراتب اخوان بود. در مرتبه سوم اين جماعت «الاخوان الفضلاء الكرام» با سني بين 40 تا 50، گروهي بودند كه قوانين را مي‌شناختند، عقايد را تدوين مي‌كردند، از حقايق دفاع و راه‌ها را روشن مي‌كردند و در امر دعوت ساعي بودند. و در نهايت مرتبه چهارم، مرتبه كمال بود كه اخوان، در اين مرحله، براي مشاهده قيامت و صعود به ملكوت آسمان آمادگي داشتند.

نگارنده معتقد است: اولاً تشكل و تجمع كاملاً نظام‌مند و سازمان‌يافته اخوان‌الصفا مي‌توانست الگو و نمونه‌اي براي گروه‌ها و صنوفي باشد كه بنا به عواملي مشترك، بالضروره و يا بالاختيار، گرد هم مي‌آمدند. حلقه‌هاي اجتماع معماران، بنايان، آهنگران، حيت‌سازان، موسيقي‌نوازان و... مي‌توانسته كاملاً متأثر از اين ويژگي اخوان باشد، ثانياً نياز وسيع صناعتگران به معاني حكمي و نظري صناعتشان، كه بر اثر وحدت دروني صناعات با فلسفه و حكمت به وجود آمده بود، خود ضرورتي انكارناپذير در رجوع اهل صناعت به حكما بود.

درباره بخشي از فتوت‌نامه حيت‌سازان آمده است: «بعد از حمد خدا و درود بر رسول، بدان كه اين رساله‌اي است كه حضرت امام جعفر صادق (ع) بدين ترتيب گفته و فرستاده است تا بدانند و ياد بگيرند... در مرحله بعدي اگر پرسند كه افعال حيت‌سازي چند و كدام است جواب‌ بگو: اولاً با طهارت بودن و راست گفتن و راستي را در كار خود پيشه كردن و كم سخن بودن و چراغ پيران روشن كردن و به ادب خود را نگاه داشتن.

اگر پرسند كه در حيت‌سازي چند پير بوده است؟ بگو كه دوازده پير بوده است، اول چهار پير شريعت، دويم، چهار پير طريقت، سيم چهار پير حقيقت...»

در مقاله‌اي ديگر به معنا و مفهوم نقد در آثار قدما (ايراني- اسلامي) پرداخته شده است.

محور اصلي اين مقاله شرح و تبيين مفهوم نقد در قرون اوليه شكل‌گيري فرهنگ و انديشه‌ اسلامي- ايراني است. در اين مقاله، با قصد التزام به اختصار، از بررسي گسترده و ذكر قرائن و شواهد كاربرد كلمه نقد در قرون اول و دوم و يا فرهنگ قرآني و روايي خودداري شده است. گرچه كاربردهايي را در نهج‌البلاغه، به عنوان يكي از متون مهم قرون اوليه اسلامي، در اين باره مي‌توان يافت كه در ادامه مقاله بدان اشاره شده است.

اما هدف اصلي نگارنده، بررسي برخي متون مرتبط با بحث نقد است كه مورد توجه انديشمندان و متفكران مسلمان بوده و تأليفات و تصنيفاتي به آن‌ها اختصاص يافته است، در اين ميان نيز، بررسي اين معنا با محور قرار دادن مفهوم نقد در قرون سوم و چهارم هجري است و نه حتي قرون پس از آن.

علت انتخاب اين دو قرن، به باور نويسنده، اهميت بنيادين اين قرون در تاريخ تمدن اسلامي، ايراني است. از يك سو با به بار نشستن تلاش بسيار گسترده امامان شيعه، به ويژه امام محمدباقر (ع) و امام جعفر صادق(ع)، موج وسيعي از تحقيقات علمي را در ابعاد مختلف برانگيخته بود و از ديگر سو نهضت ترجمه، ابواب جديدي از معارف را به روي انديشه اسلامي گشوده بود.

همچنين ورود انديشه‌هاي يوناني، ايراني، سرياني و هندي و همينطور شكل‌گيري نحله‌هاي مختلف فكري- فرهنگي در كنار مكاتب كلامي، چون شيعي و اشعري و معتزلي، بر تداوم، وسعت و تأثير اين موج افزوده بود.

در دنباله اين مطلب آمده است: انديشمندان مختلف جهان اسلام به تحقيقات و تتبعات وسيعي دست يازيدند و تأليفات و تصنيفاتشان پايه‌هاي اوليه شكل‌گيري فرهنگ و تمدن ايراني- اسلامي شد. اين فرهنگ با وفاداري خود نسبت به ريشه‌هاي اصيل آن، يعني قرآن و سنت معصومان (ع)، روحيه وسيع علم‌جويي و رازگشايي در عرصه حكمت و انديشه داشت، روحيه‌اي كه الزاماً در بطن و متن خود واجد وجه مهم نقد و نقادي بود.

مقاله و مبحث بعدي اين بخش در خصوص نمايشگاه نقاشي جهان اسلام و مناقشه در هويت و وحدت مفهومي نقاشي معاصر جهان اسلام، است.

اين مقاله در صدد پاسخ‌گويي يا شرح و تبيين سه مسئله در نقاشي معاصر جهان اسلام است. اول، تا چه سطح و ميزان مي‌توان از وحدت فرم و محتوا در جغرافيايي جهان اسلام سخن گفت و در نهايت به «نقاشي معاصر جهان اسلام» به عنوان يك كل واحد رسيد؟ دوم، تأثير مدرنيسم هنري بر نقاشي جهان اسلام چه بوده است؟ و سوم، چشم‌انداز نقاشي در جهان اسلام چيست؟

بحث بعدي اين بخش، چيستي و ماهيت «كاربرد» در هنرهاي سنتي، با تأمل در آراي آناندا كومار اسوامي (تقابل هنر سنتي و هنر مدرن در مفهوم كاركرد و كاربرد هنر) را مورد بحث و بررسي قرار مي‌دهد.

مؤلف مي‌نويسد براي ادراك ماهيت و چيستي هنر در شرق، ابتدا بايد جايگاه آن در ذهن و زبان شرقيان را مورد تأمل و بررسي قرار داد.

بنا بر قول نويسنده منظور از مفهوم جايگاه در اين بحث، شناسايي شأن و منزلت هنر  نيست، بلكه تبيين و شناخت نقش هنر در ايده و آيين تمدن‌هاي شرقي است و ضرروي است در همين ابتدا شرح داده شود كه گستردگي جغرافيايي اين بحث (تمدن‌هاي شرقي) خللي در ارائه بحثي واحد و منسجم از ماهيت هنر ايجاد نمي‌كند. زيرا متفكران و محققان هنر را ايده و انديشه‌ بر اين است كه جوهري پنهان و نامرئي، اين تمدن‌ها را به هم پيوند داده و نوعي يكپارچگي فرهنگي را در اين نيمكره از جهان سبب شده است، چنان كه وقتي نامداراني بخواهند هنر را در اين بخش از زمين بررسي كنند، از عناويني چون هنر آسيايي، هنر شرقي، هنر الهامي، هنر مقدس و بالاخره هنر سنتي استفاده مي‌كنند.

اين قول «آناندا كوماراسوآمي» در مقاله «نظريه هنر در آسيا» شاهد مثال خوبي از اين پيوستگي است كه با تأكيد و يقين اشاره مي‌كند «در سرتاسر آسيا نمي‌توان چيزي پيدا كرد كه بتوان آن را رساله‌اي در كالبدشناسي، براي استفاده هنرمندان شمرد.»

يعني اينكه هنرمندان و نگارگران شرقي، در گستره‌اي به وسعت آسيا، چنان در ايده و آيين هنري هم‌نوا و هم داستان‌اند كه در تصويرگري، جوهره و ذات موضوع را مي‌جويند تا صورت و كالبد آن را.

در دومين بخش از كتاب حاضر، با چهارمقاله به هنر و موضوعات مهمي چون هويت، جهاني‌ شدن و نيز زن (كه خود بحثي بنيادين در نسبت ميان جنسيت و هنر است) توجه شده و همچنين ارتباط ميان مسيحيت، نيمچه، برگمان، به عنوان يكي از كارگردان‌هاي تأثيرگذار سينما در قرن بيستم، نقد و بررسي شده است.

هنر در عام‌ترين تعريف خود، ظهور و تجلي استعدادهاي فطري و زيبايي‌طلب انسان در قالب آثار هنري است، عناصري كه به تمامي، ذاتي انسان محسوب مي‌شوند.

حالا آيا مي‌توان هنر را كه با عنصاري چنين هويت مي‌يابد، يا جنسيت، كه يك عرض محسوب مي‌شود، مرتبط دانست؟ آيا مي‌توان جنسيت را عاملي در ايجاد تمايز ميان مفهوم و مصاديق هنر برشمرد؟ و يا مي‌توان با استناد به جنسيت ميان هنرها تمايز قائل شد و هنر را به مردان و هنر زنان تقسيم كرد؟ آيا شرايط فرهنگي، مواضع ايدئولوژيك و جايگاه اجتماعي در مفهوم هنر و نسبت آن با جنسيت تأثيرگذار است؟ و... ؟؟ پاسخ به سؤالات فوق نيازمند تحليل و تحقيقي عميق از مفهوم هنر در ساحت فلسفه هنر وانديشه اسلامي است. تبيين موقعيت زن در تاريخ زندگي انسان و به ويژه تاريخ هنر در تنوير نسبت ميان زن و هنر تعيين‌كننده و روشنگر است و همچنين است در مايزي كه روان‌شناسان امروزي ميان دو نيمكره راست و چپ مغز انسان و عملكردهاي متفاوت آن در زنان و مردان مي‌نهند، تمايزي كه به ادراك متفاوت حسي و زيبايي‌شناسي در مردان و زنان مي‌انجامد.

اين مقاله، با تبيين مفهومهنر و ماهيت آن در ساحت فلسفه هنر و نز تعاليم آسماني، سعي دارد درباره مفاهيم مرتبط با نسبت زن و هنر بحث و تأمل كند و جوابي براي سؤالات ياد شده بيابد.

نكته ديگر اينكه رويكرد نويسنده، در اين مقاله، بررسي جايگاه زن در هنر با استناد به بنيادهاي تئوريك هنر است. در اين بنيادها، زن به عنوان يك موضوع در سه ساحت مورد توجه و تحقيق قرار مي‌گيرد: زن به عنوان خالق آثار هنري، زن به عنوان ناظر و مخاطب آثار هنري و در نهايت زن به عنوان موضوع و نماد در آثار هنري.

توضيح اينكه عناصر عيني هنر عبارتند از: «هنرمند» و «ناظر اثر هنري» ليكن هنر امري است اعتباري كه از كنش هنرمند و عكس‌العمل ناظر اثر، حاصل و به يك معنا اعتباري مي‌شود. حال اگر با استناد به حضور عنصر انساني در دو سوي اثر هنري، يعني آفريننده اثر و ناظر آن، ماهيت هنر مطالعه شود، دو رشته مطالعاتي با عنوان فلسفه هنر و زيباشناسي، شكل مي‌گيرد. كاركرد فلسفه هنر، تبيين و تحليل فرآيند خلق اثر هنري با محور قرار دادن هنرمند و اثر اوست و كاركرد زيبايي‌شناسي، تحليل‌ چگونگي ادراك حسي و مفهومي اثر هنري توسط ناظر.

اعتقاد نويسنده درباره علت طرح مسئله در اين بخش از مقاله، تبيين اين معناست كه در بررسي نسبت ميان زن و هنر، زن، هم به عنوان آفريننده اثر و هم به عنوان ناظر اثر، بحث مي‌شود.

بنابراين بحث نسبت ميان زن و هنر، هم در فلسفه هنر و هم در زيبايي‌شناسي، مدخليت مي‌يابد، هر چند بر اين دو ساحت، ساحتي ديگر نيز مي‌توان افزود: زن به عنوان موضوع آثار هنري، براي مثال نقشي كه حضرت مريم در هنر مسيحي، يا كشيني‌ها در هنر هندي، ميوزها و الهه‌ها در هنر يوناني و رومي و نيز نگاه ناسوتي به زن در هنر معاصر دارد.

همچنين در خصوص مبحث بعدي (هنر و هويت) نگارنده بر اين باور است كه هنر در رشته‌هاي مختلفي ظهور و تجلي مي‌يابد. معماري، نقاشي، سينما و... كه همگي نوعي هنر به شمار مي‌روند. در همين حال، هر يك از اين رشته‌ها، در هر دوره و عصر خاصي، شكل‌ و ماهيت ويژه دارند. شكل و ماهيتي كه رشته‌هاي گوناگون هنري دارند، با هويت جامعه و دوراني كه در آن پرورش يافته‌اند ارتباطي نزديك دارد.

به عقيده وي آنچه در حال حاضر حائز اهميت است، تطوري است كه هنر در طول قرن‌ها به خود گرفته و به اينجا رسيده و اين تحولات را در هنر نيز متجلي مي‌سازد.

به اين ترتيب، با دقت در رشته‌هاي مختلف هنري و تحولاتي كه ديد‌ه‌اند مي‌توان به شناخت دقيق‌تري از ويژگي‌هاي هويت يك جامعه دست يافت. شناخت هويت از طريق هنر، نيز نيازمند ضرورياتي است كه بدون توجه به آن‌ها نمي‌توان به يافته‌ها مطمئن بود. اين ضروريات چيست؟ چگونگي پژوهش‌هايي كه در عرصه هويت و هنر در جامهه ما انجام مي‌گيرد و نيز كمبودهايي كه وجود دارد، از ديگر موضوعات مطرح در اين بحث است.

در آخرين بخش اين مجموعه، محوريت مباحث با عرفان و حكمت است. نسبت ميان مفاهيم عرفاني، چون «بي‌عملي» در عرفان تائويي با مقاماتي چون «توكل» و «رضا» در عرفان و حكمت اسلامي، در كنار مقاله‌اي كه در آن درباره مفهوم حكمت در شاهنامه حكيم ابوالقاسم فردوسي بحث و بررسي شده است. و در عين حال نظريه‌اي چون ايده «ميان فرهنگي» كه مدتي در عرصه نظريه‌پردازي ايراني مطرح شد و حتي همايشي در ارتباط با آن در دانشگاه علامه طباطبايي برگزار گرديد، از موضوعات اين بخش است.

گرچه در نگاه اول به نظر مي‌رسد با مجموعه‌اي حاوي موضوعاتي نامرتبط مواجهيم، لكن مبنايي چون انديشه‌ورزي درباره هنر، حلقه اتصال تمامي اين مقالات است. اين مبنا، در عين حال، ضرورت و نياز مبرم جامعه هنري ما نيز هست، جامعه‌اي كه، هر چند تاريخي سراسر هنري دارد، در عين حال ميراث بر تاريخي است كه هنر را عاشقانه بر صدر نشانده، اما عقل و نقد را در ساحت آن نامحرم انگاشته است. چنين تاريخي به ناچار در ساحت نظريه‌پردازي هنر با ضعف و رنجوري روبه‌روست.

مبتني بر نظراتي كه تا به امروز درباره بينش ميان فرهنگي توسط واضعان و تئوري پردازان اين نظريه مطرح گرديده، اين بينش، حضور و همفكري متفكران با سنت‌هاي فرهنگي متفاوت را در عرصه گفت‌وگو تعقيب مي‌كند.

نكته قابل توجه اين كه اگر بينش ميان فرهنگي را فلسفه‌اي براي ايجاد تفاهم و تبادل در ميان فرهنگ‌ها بدانيم، اولين و مهم‌ترين سؤال، پرسش از غايت اين سير است. غايت، گفت‌وگو است؟ اگر چنين است، اين يك روش است و آيا در ساحت فلسفه هنر به عنوان يك قالب بايد به اين سؤال پاسخ گويد كه محتوايش چيست؟

قصد نويسنده در اين مقاله، بررسي نقادانه اين تئوري و نيز بحثي تكميلي در سنجش نسبت ميان بينش ميان فرهنگي و فلسفه هنر است.

محور اصلي اين بحث، نقدي بر فلسفه ميان فرهنگي است و اينكه آيا مي‌توان بر چنين بينش، كه در مواردي تا حد يك روش يا شيوه تقليل جايگاه مي‌دهد، عنوان فلسفه نهاد؟ و سپس در صورت امكان، يا فرصت با مفروض انگاشتن صحت اين بينش تأملي داشته باشيم در فلسفه هنر.

مفهوم‌شناسي حكمت در شاهنامه فردوسي موضوع بحث مقاله بعدي است كه بنيان و اساس اين مقاله، از ديدگاه نگارنده، بر اين تحقيق قرار دارد كه حكمت در شاهنامه فردوسي، نه به معناي فلسفه در معناي خاص آن، نوعي حكمت شرقي مبتني و مستند بر اخلاق و عمل است. همچون نگاه خاص شرقياني كه در آن، فكر وسيله معرفت نيست بلكه آلت عمل است و به تعبير ماسون اورسل، در كتاب فلسفه شرق، شرقيان، و به ويژه قدماي هند، فكر را به قدر فعاليتش ارج مي‌نهادند و نه صرف انديشه‌ورزي‌اش. «هندي از خلال همه وظايف حياتي خود به عقل مي‌نگرد و فقط به جنبه نظري آن بسنده نمي‌كند.

شرح اين معنا و تبيين مفهوم حكمت در شاهنامه فردوسي نيازمند وقوف به مفهوم حكمت در انديشه اسلامي و بازتاب آن و يا دست كم برداشتي خاص از آن توسط فردوسي در شاهنامه است. در اين بحث ابتدا، آشنايي با مفهوم حكمت در دوران اوليه شكل‌گيري انديشه اسلامي و سرايش شاهنامه بررسي مي‌شود.

«حكمت اصالتاً يك اصطلاح قرآني است. اين كلمه، كه با مشتقات ديگر خود در قرآن بسيار استفاده شده در لغت به معناي اتقان و استوار كردن امور بوده و حكيم «المتقن للامور» است، يعني آنكه كارها را استوار و محكم مي‌كند. اين اتقان و استواري چنان كه از جان مايه حكمت و مهم‌تر از آن شواهد و قرائن قرآني برمي‌آيد، مستلزم نوعي شناخت و معرفت است.

بر اين اساس حكمت را نوعي حالت و خصيصه درك و تشخيص نيز دانسته‌اند كه شخص به وسيله آن مي‌تواند حق و واقعيت را ادراك كرده، با انجام متقن و محكم كار مانع از فساد آن شود.

در قسمت ديگري از اين بخش كه در خصوص كاربرد و مفهوم حكمت و فلسفه در شاهنامه است، آمده است: كاربرد نسبتاً وسيع كلمه فيلسوف (و نه فلسفه) در شاهنامه و نسبت وسيع آن با روم و يونان، نشانگر آگاهي فردوسي از منشأ فلسفه و معنا و مفهوم آن است:

وزان اختر فيلسوفان روم

شگفتي كه آيد بر آن مرز و بوم

سخن گويد از فيلسوفان روم

ز آباد و ويران هر مرز و بوم

گفتني است پيش از ظهور واژه فيلسوف در شاهنامه، خردمندي و دانش‌پژوهي با عناويني چون اخترشناس و بخردان علم نجوم در شاهنامه شناخته مي‌شد كه در اصل به معناي پژوهيدن، انديشيدن و تقيد نسبت به حضور يك نظام اخلاقي متقن در عالم است.

در مقوله‌اي ديگر و در بررسي تطبيقي عرفان تائويي با عرفان اسلامي، مؤلف بر اين باور است كه محققان و متفكران اديان در نظام‌بندي و مطالعه تطبيقي بين مذاهب و مشارب فلسفي و عرفاني جهان شرق، به تمايزي ماهوي و مطلق بين اين مذاهب معتقد نيستند. از ديدگاه اين متفكران، نظام آييني، فلسفي و عرفاني شرقيان، گر چه در مواردي حاوي برخي تضادها و تعارضات به ظاهر جمع نشدني هستند اما بن‌مايه‌اي واحد اين مذاهب را به هم پيوند مي‌دهد.

ضمن اشاره به اين مطلب كه اين پيوند و نزديكي كه در ادامه كلام با برخي مصاديق روشن خواهد گرديد، از ديدگاه يك نظريه محصول تأثير و تأثرات اين مذاهب بر يكديگر است كه خود به دليل تقريب و تقرب جغرافيايي است. اما از ديدگاه نظريه‌اي ديگر، نه تأثير و تأثر جغرافيايي، كه بنا به توارد، بن‌مايه‌اي واحد اين مذاهب و مشارب را به هم پيوند زده است.

به رغم اين آراء كه در تبيين نظريه اصلي، يعني اعتقاد به حضور نوعي وحدت پنهان در ميان اين مذاهب، مطرح گرديده، تأمل در مباني و اصول اين مذاهب و مشارب، نوعي افتراق و تمايز بنيادي را نيز نشان مي‌دهد، كه در جاي خود نيازمند كالبدشكافي و توجهي دقيق و عميق است.

اين مقاله ابتدا وجوه مشترك و مرود اتفاق اين مشارب و مذاهب را، در حد امكان و اختصار و صرفاً به دليل اثبات وجود اين مشتركات، بررسي كرده است و سپس به وجود افتارق آن‌ها اشاره خواهد كرد.

اين بحث خود مقدمه‌اي براي بررسي تطبيقي اصل «wu-way» در عرفان تائويي و اصولي چون توكل و رضا در عرفان اسلامي است.

به نقل از كتاب حاضر، مقامات رضا و توكل را مي‌توان هم معنا و هم جهت اصل وو-وي در تائوئيزم چيني دانست با اين تفاوت كه در عرفان اسلامي رضا و توكل هيچ‌گاه به كناره گرفتن مطلق از سلسله فعاليت‌هاي ضروري زندگي نمي‌انجامد.

متوكل در اين مقام، روح خود را تسليم حق مي‌كند و در اين عرصه حق از طريق اندام او عمل مي‌نمايد.

بنابراين اگر وو- وي تعبير به سكونت و بي‌عملي مطلق مي‌شود، در نقطه مقابل توكل و رضا در انديشه اسلامي قرار مي‌گيرد.

مؤلف كتاب محسن بلخاري داراي دكتراي فلسفه هنر و كارشناسي اديان و عرفان است و ضمن رياست پژوهشكده هنر فرهنگستان هنر عضو هيأت علمي دانشگاه‌هاي كشور از جمله دانشگاه هنر است و از وي تاكنون آثار بسياري منتشر شده است كه كتاب بطن متن (1378) در انتظار نور (1381) در دايره معنا (1381) سرگذشت هنر در تمدن اسلامي (توسط همين انتشارات 1388) و... از آن جمله‌اند مطالعه مجموعه مقالات اين نويسنده در مباني نظري هنر مي‌تواند براي طالبان و علاقه‌مندان به مباحث نظري هنر بسيار مفيد فايده باشد.

 

 

 

سه‌شنبه 31 فروردين 1389 - 15:30


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری