پنجشنبه 1 آبان 1393 - 15:17
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

گفتگو

 

سازمان تبليغات اسلامي

 

ايده «مردگان باغ سبز» به يك خاطره خيلي دور برمي‌گردد

 

 

 گفتگو بامحمدرضا بايرامي درباره جديدترين رمانش

محمدرضا بايرامي عمدۀ آثارش يا از روستا است يا از دفاع مقدس. علت اين امر هم آن است كه بايرامي از روستاست و در روستا بوده. در اواخر دورۀ دبستان خانواده‌اش روستا را ترك مي‌كنند و به تهران مي‌آيند. هنوز خاطرات كودكي در ذهنش وجود دارد و براي همين در ابتدا بيشتر براي کودکان قلم زد و رمان هاي موفقي از جمله «به دنبال صداي او»،«سايه ملخ» و«کوه مرا صدا زد» که توانست ضمن ترجمه به زبان آلماني دو جايزه ارزشمند ادبي کبراي آبي سويئس و خرس طلايي آلمان را 20 سال پيش به دست آورد را براي کودکان و نوجوانان نوشت.بايرامي با نوشتن رمان «پل معلق» خودش را در کسوت يک رمان نويس بزرگسال نشان داد و اکنون هم با رمان «مردگان باغ سبز» که بسياري از نويسندگان از جمله رضا اميرخاني آن را بهترين رمان سالهاي اخير مي دانند توانسته خودش را به عنوان يکي از نويسندگان مطرح ثابت کند. انتشار رمان« مردگان باغ سبز» توسط انتشارات سوره مهر در نمايشگاه بهانه ما بود براي گفت و گو با اين نويسنده.با هم اين گفت و گو را مي خوانيم.

 

همانطور که از مدتها پيش در خبرها مطرح شده رماني در دست انتشار داريد که به عقيده بسياري از نويسندگان جز شاهکارهاي ادبيات ايران در سالهاي اخير است ، در ابتدا بيان کنيد ايده اين رمان کي به ذهن شما رسيد و از کي اين ايده را پرورش داديد؟  

در واقع ايده اوليه «مردگان باغ سبز» اولين بار به يك خاطره خيلي دور برمي‌گردد. خاطره‌اي كه مادرم شاهد آن بوده است و در سال‌هاي گذشته مرتب براي ما نقل مي‌كرد و آن خاطره هم به زماني برمي‌گردد كه حزب دموكرات آذربايجان وقتي شكست مي‌خورد و به هزيمت مي‌رسد در حال عقب‌نشيني به سمت مرزهاي شوروي هستند كه دو نفر از اين‌ها گذرشان به روستاي ما به نام لاتران درپاي كوه سبلان مي‌افتد و يكي از اين‌ها براي تهيه آب و غذا به سمت روستا مي‌آيد در آن شرايط بلوايي كه در فضا حاكم است. در اين شرايط يكي از آن‌ها كشته مي‌شود به همان شكلي كه در كتاب ذكر شده است و كشنده هم بعدها ذكر مي‌شد كه لباس سوراخ كشته شده كه جاي گلوله بود را مي‌پوشيد و پز مي داد كه من يك فرقه‌اي را كشتم. به هر حال اين خاطره در ذهن من بود و ساليان سال به آن زندگي كردم و به نوعي مي‌توان گفت كه شروع قضيه اين بود. ضمن اينكه در يك سير كاملي از تاريخ آن دوره من با اسناد و مدارك و شاهدان زنده چون حادثه به گونه‌اي است كه هنوز كاملاً به فراموشي سپرده نشده و در اذعان شفاهي مردم منطقه نقل مي‌شود و بخش عمده كار من چون داستان‌نويس هستم تخيل بود. از در هم آميختن اين‌ها داستان شكل گرفت.

 

چه شد که شما سعي کرديد به نوشتن در مورد خاطره مادرتان بپردازيد؟

 هر داستاني مي‌تواند در يك حال و هوايي شكل بگيرد يا نگيرد. واقعيت اين است كه من كار ديگري انجام مي‌دادم و نا نصفه‌هاي آن كار رفته بودم تا رسيد به دوره‌اي كه بحث انتخابات پيش آمد و عملاً كار تعطيل شد.اين اتفاقات در كار قبلي من يك وقفه‌اي ايجاد كرد و در آن شرايط توان اين را نداشتم كه ادامه بدهم. بنابراين به سراغ اين كار كه خيلي برايم زنده‌تر و با معناتر بود در شرايط حال فرهنگي و سياسي رفتم. چون به موقع به سراغش رفتم دقيقاً به صورتي كه دلم مي‌خواست ادامه پيدا كرد.

 

يعني شما سعي کرديد در اين رمان به مقايسه اين دو شرايط زماني بپردازيد؟  

نه اصلاً قصد مقايسه نداشتم. ولي در واقع تأثيرات زمان حاضر آن فضا را خيلي براي من زنده كرد. به هر حال اين قدر جوانب مختلف قضيه به طور شهودي براي من روشن شد كه خودم هم شگفت‌زده شدم و شروع كردم به نوشتن و سريع هم انجام شد.

 

خيلي از نويسندگان کشور مثل رضا اميرخاني و احمد دهقان و ... که خود از رمان نويسان خوب هستند مطرح کرده اند که رمان مردگان باغ سبز جز شاهکارهاي ادبيات ايران در سالهاي اخير است؟ نظر خودتان در مورد اين رمان چيست؟

دوستاني كه نظر دادند لطف داشتند، ولي يك مسئله اي هست؛ نويسنده‌اي مثل من هيچ وقت براي عوام نمي‌نويسد بنابراين نگاه امثال من هيچ وقت سطحي‌نگر و در واقع پاورقي‌محور و حادثه‌پردازانه نيست كه مخاطب بيشتري مي‌تواند داشته باشد و سر جاي خودش هم شايد اشكالي نداشته باشد شايد از اين منظر مخاطب اين كار يك مقدار خاص باشد و به هر حال دقت نظر خيلي زيادي مي‌خواهد به تصور خود من نه حتماً، داستان اصلاً اين جوري نيست كه شما با يك پس‌زمينه ديگري به سراغش بيايد. خود داستان بايد بتواند مسائل خودش را روشن سازد.

 

يعني معتقديد مخاطب بايد اشراف کاملي نسبت به تاريخ ايران داشته باشد؟

منظورم اين نيست كه كسي كه اين كتاب را مي‌خواند بايد يك اشرافي به مسائل تاريخي از زمانه‌اي كه من از آن صحبت مي‌كنم داشته باشد. خود اين داستان چيزهايي كه مخاطب بايد بداند را به او مي‌دهد ولي در عين حال شيوه روايت و نوع بيان و زاويه ديد و مسائلي از اين دست دقت بيشتري را مي‌طلبد كه نمي‌دانم مخاطب عام اين دقت حاضر را دارد و حاضر است وقت بگذارد براي اينکه اين اثر را بخواند. ولي در مجموع فكر كنم براي همين قشر مخاطب هم، كتاب خواندني باشد. چون با وجود پيچيدگي‌هاي كه دارد قصه آنقدر كشش دارد كه مخاطب را جذب كند.

 

فکر مي کنيد چرا نويسندگان مثل احمد دهقان و اميرخاني از اين کتاب استقبال کرده اند؟پيش بيني خود شما چيست؟

استقبال از يك كتاب امر پيچيده‌اي است من نمي‌توانم به راحتي وارد اين مقوله شوم به اين معني كه هميشه به خود كتاب ختم نمي‌شود. در بحث كتاب اصل اوليه اين است كه خواننده مطلع شود. بدانند فلان كتاب با فلان زمينه چاپ شده است. اين مسئله ساده‌اي نيست و با دو خط گفتن من و با يك خبر كاركردن فلان خبرگزاري اين اتفاق روي نمي‌دهد. يك مقدار اين قضيه پيچيده است. ولي اعتقاد خود من اين است كه در واقع اگر خبرش درست به مخاطب برسد به هر حال مي‌تواند اين راهگشا باشد و مخاطبان زيادي را جذب كند.

 

فکر مي کنيد انتشار اين رمان به فراخور زمان حاضر است؟

به شدت، در تاريخ ما يك فرازها و اتفاقاتي اتفاق مي‌افتد كه مي‌بينيم تاريخ دارد تكرار مي‌شود. اين به نظر من خيلي جاي تامل دارد. بحثي كه در داستان هست و مسائلي كه مطرح مي‌شود و مخاطب جامعه امروز ما مي‌تواند با دوره‌اي كه در آن حضور نداشته و شاهد قضيه نبوده كاملاً همذات‌پنداري كند.

 

با توجه به فضاي داستان که به نوعي به آذربايجان بر مي گردد،تا چه حد سعي کرديد به محيط رويداد وفادار باشيد؟

كاملاً در همه چيز رعايت كرده‌ام. حتي من در واقع براي آنكه نشان دهم كه اين داستان اساساً به زبان آذري بيان مي‌شود گاهي ترفندهايي به كار برده‌ام كه به هر حال به ياد مخاطب بيفتد كه اين داستان به نوعي دارد ترجمه مي‌شود و اين داستاني نيست كه به زبان فارسي بازگو شده باشد و در واقع برگردان صورت مي‌گيرد. با همان ويژگي‌‌هايي كه مخاطب داستان مي‌پذيرد. يعني ما مي‌پذيريم كه يك آدم خارجي به زبان فارسي صحبت مي‌كند. در واقع يك نوع قراردادي است. اين قرارداد را براي اينكه من گاه گداري يادآوري كنم مجبور شدم برخي جاها از جملات تركي استفاده كنم كه فراموش نشود كه اين داستان دارد در فضاي آذربايجان روي مي‌دهد و به زبان آذري است و ما با يك برگردان از داستان روبه‌رو هستيم.ضمن اينكه بعضي وقت‌ها به دلايل ديگري از جملات و كلمات تركي استفاده كرده‌ام.آن هم به خاطر نارسايي جملات و كلمات فارسي بود كه معادل براي آن‌ها پيدا نمي‌شود و يا اگر هم پيدا مي‌شد به طور كامل معاني را بيان نمي‌كرد. رسايي كه تركي بخصوص در فضاهاي خشن دارد خيلي گوياست. مي‌توانيم الان دعوا كنيم تا شما متوجه شويد چي مي‌گويم. برخي جاها اين استفاده را هم كرده‌ام. يعني هم براي اينكه نشان دهم اين داستان اصلش به آذري و تركي است و هم از جهت اينكه از ظرفيت هاي زبان تركي و از ضرب‌المثل‌هاي رايج كه به شدت گوياست و تو اين كار به شدت به من كمك مي‌كرد استفاده كرده‌ام. به همين ترتيب از فولكلور آذري و ادبيات غني و از ترانه‌هاي آذري كه در ذهن يك دنياي جمعي است و برخي از اين ترانه‌ها دنيايي از تخيل و تاريخ و مسائل عاطفي كه پشت سر خود دارند استفاده كردم البته نه به صورت باسمه‌اي و زورچپان در جايي كه جا داشت و در جايي كه گويا بود و به روند داستان و تبيين و تدوين داستان كمك كند استفاده‌هاي اين چنيني هم داشته‌ام.

 

حالا مي خواهم سوالم را از زوايه ديگر مطرح کنم فکر نمي کنيد اينکار باعث مي شود که بيش از حد محلي شود و از جهاني شدن اين رمان جلوگيري کند؟

مطلقاً اولاً ما درباره يك كره ديگر صحبت نمي‌كنيم كه ديگران با آن‌ها آشنا نباشند. در واقع حادثه‌اي كه در آذربايجان اتفاق افتاد مشكل كل جهان بود يعني بعد از جنگ جهاني دوم هيچ چيزي اين قدر نمي‌توانست دنيا را به هم بريزد كه اين حادثه در آذربايجان روي داد. اين را من نمي‌گويم بلكه كتاب‌هايي كه در اين زمينه نوشته شده‌اند بيان مي‌كنند. جنگ سردي كه بين امريكا و متحدانشان در غرب و شوروي داشت شروع مي‌شد اصلاً محورش قضاياي آذربايجان واين‌ها بود و اين حادثه بسيار مهمي بود كه دوباره مي توانست دنيا را درگير يك جنگ ديگر کند. در كل جهان اين حادثه شناخته شده است و كتاب‌هاي زيادي در مورد آن نوشته شده است. بنابراين محلي به اين معنا كه كسي از اين خبر نداشته باشد اصلاً نيست بكله اين مسئله كل تحولات سياسي ايران را تا مدت‌ها تحت ‌شعاع قرار داد و دوماً از فضايي هم صحبت نمي‌شود كه ديگران لازم باشد به فرهنگ لغت مراجعه كند تا پي ببرد آن فضا چيست.يك بحث ديگر كه اتفاقاً بيان مي‌شود اين است كه تمام ادبياتي كه جهاني مي‌شود بومي است مثلاً ادبيات امريكاي لاتين را در نظر بگيريد مي‌بينم كه اصلي‌ترين و بهترين‌ آن‌ها، به شدت محلي هستند. به خاطر اينكه ديگران دوست دارند از شما چيزي را بشنوند كه خودشان ندارند. يا متفاوت‌تر آن را دارند. بنابراين برخلاف نظر شما من اين را قوت مي‌دانم اينكه كسي محلي توانسته باشد بنويسد و از خرده‌فرهنگ‌ها بنويسد و نزديك شود به نوعي از ادبيات كه با نام ادبيات بومي مطرح است اين قوت كار مي‌تواند باشد. اگر من به اين مسئله رسيده باشم آن را افتخار تلقي مي‌كنم نه ضعف.

 

قبل از عيد در خبري عنوان شد که شما روي جلدي که در انتشارات سوره مهر طراحي شده بود را نپسنديد و قرار شد که دوباره طراحي شود،اين کار صورت گرفت؟

روي جلد كه دوستان تهيه كرده بودند خيلي سانتي مانتال و شسته و رفته بود و به درد اين كار كه پر از خشونت است و از يك دوره خيلي خشني صحبت مي‌كند و آدمي كه اصلاً گوري ندارد آدمي كه كشته و مثله شده است فكر كردم براي اين كار مناسب نيست. ضمن اينكه كار گرافيكي كامپيوتري بود كه خود من هنوز هم به خاطر باورهاي سنتي كه نسبت به داستان دارم با طراحي دستي موافق‌تر هستم تا با كارهاي كامپيوتري كه به نظر من اصلاً روح ندارد. فقط يك دكوري است و چيز بيشتري از داستان نمي‌تواند بيان كند. و قرار است دوباره روي جلد مناسب‌تري تهيه شود كه هنوز به دست من نرسيده است.

 

در سالهاي گذشته عنوان کرديد که مي خواهيد خاطرات مادرتان را به صورت رمان درآوريد، نوشتن اين خاطرات چي شد؟

اين رمان در واقع يك بخشي از همين كار است. عرض كردم شروع داستان از كجا مي‌آيد. خاطرات اينت رمان بخشي از خاطرات مادرم است و بخشي از خاطرات يك دورة تاريخي است كه مردم عادي مثل مادر من شاهدش بودند و تأثيرات آن را گرفتند و نقل مي‌كنند و دست بر قضا ممكن است اين خاطرات براي نويسنده‌اي مثل من نقل شود كه با اين زندگي مي‌كند و بزرگ مي‌شود و در مورد اين خاطرات تخيل مي‌كند و آن را مي‌پروراند و بالاخره آن قدر به آن نزديك مي‌شود كه به خودش جرئت بدهد درباره‌اش بنويسد. قضيه اين جوري است وگرنه اينكه زندگي‌نامه‌اي در مورد مادرم به صورت مرسوم باشد نيست. فقط در اين كتاب نقطه شروع را از خاطره مادرم گرفتم.

 

در سالهاي گذشته کتاب «کوه مرا صدا زد» توانست در دو کشور آلمان و سويئس دو جايزه معتبر را دريافت کند و به آلماني ترجمه شود و اخيرا هم در حال ترجمه انگليسي و عربي است،سوال من اين است که چرا اين قضيه زياد مطرح نشد و روي آن مانور داده نشد؟

 نمي‌دانم به هر حال اين مسئله در دوره‌اي بود كه حوزه هنري دوره فترتي داشت. حوالي سال‌هاي اوايل دهه 70 (1990) بود و كسي هم اين انگيزه را نداشت كه در واقع در مورد اين کتاب مانور دهد. به نوعي در حق اين كار اجحاف شد. البته من به عنوان نويسنده گلايه ندارم خود اين كتاب 20 سال در محاق بود و منتشر نمي‌شد. اين اتفاق در سكوت محض اتفاق افتاد و به هر حال اين مسئله جز سرنوشت من و خوشي‌شانسي‌هاي من بود.

 

واقعا اين امر را خوش شانسي مي دانيد؟

خوش‌شانسي به كنايه مي‌گويم وگرنه چه خوش‌شانسي. من امروز همين كتاب را با كتاب‌هايي كه در آن سال منتشر شدند مقايسه مي كنم بايد كتاب سال مي‌شد. ولي جماعتي در وزارت ارشاد بودند كه اصلاً به ادبيات روستايي اعتقادي نداشتند و تحقير مي‌كردند. خبرش به من مي‌رسيد كه با اين كتاب به شدت تحقيرآميز برخورد مي‌شود البته من هم مرعوب نشدم و مرعوب نخواهم شد. كار خودم را مي‌كنم چون بنا نيست كه به خوشايند كسي بنويسم. چه بخواهد ارشاد باشد يا آن طرف مرز و مسائل سياسي و هيچ كدام اين‌ها برايم مهم نيست و برايم اعتقاد و اصول خودم مهم است و بر اساس همين اصول كار مي‌كنم. به هر حال اين مسائل حول و حوش كتاب روي مي‌دهد و اجتناب‌ناپذير كه يك كتاب را ناديده بگيرند و ديگري را بيش از حد مورد توجه قرار مي‌دهند. آخرش ما مي‌رسيم به جمله‌اي كه يك نويسنده گفته كه نويسندگي يعني اينكه 10 درصد استعداد داشته باشي و 90 درصد شانس. من آن 90 درصد شانس را مطلقا ندارم ولي آن 10 درصد را شايد 2 ـ 3 درصد داشته باشم. من نگاه نمي‌كنم كه ديگران چه كتابي مي‌پسندند و به نياز بازار جواب بدهم و به خوشايند ديگران بنويسم. من از چيزي مي‌نويسم كه براي خودم ملموس و روشن باشد. خودم با آن زندگي كرده باشم. با آن عجين باشم و بتوانم اين زندگي كردن را به ديگران هم منتقل كنم. شايد براي همين بخش عمده كارهاي من در فضاهاي روستايي سير مي‌كند. كما اينكه بخش ديگري هم در فضاي جنگ اتفاق مي‌افتد. اين داستان اخير هم يك تلفيقي از اين دو است. منتها نه جنگ ايران و عراق، بلكه يك جنگ داخلي ودر زمانه ديگري، در شهر و روستا روي مي‌دهد كه جنگ هم در آن هست و وضعيت آدم‌ها طي اين بحران و بخصوص وضعيت اهالي فرهنگ و صدماتي كه مي‌بينند در اين کتاب آمده است.

 

نظرتان در مورد ترجمه ادبيات ايران به جهان و وضعيت ترجمه در ايران چيست؟

 همان طور كه عرض كردم شانسي و بدون برنامه است. يا با پيگيري‌هاي شخصي است. مثلاً كار من كه ترجمه شد خودم جز آخرين نفراتي بودم كه مطلع شدم و اصلاً هم از من كسب اجازه نشد البته من مخالفتي نمي‌كردم. ولي جايي اين ترجمه را صورت داده بود که آشنايي نداشتم. شوراي كتاب مورد مشورت قرار گرفته بود و آن‌ها هم برخي از آثار شاخص آن سال را به صورت خلاصه ارسال كرده بودند آلمان و سوئيس و در اختيار اساتيد دانشگاه قرار داده بودند و آن‌ها نظر داده بودند و در نهايت كتاب من ترجمه شد و در مراحل نهايي به من اطلاع دادند. با مكافات خود من را پيدا كردند و خبر دادند كه كتابت دارد ترجمه مي‌شود. مي‌خواهم بگويم روند ترجمه يك روند سيستماتيك نسيت و بيشتر سليقه‌اي است. گاهي وقت‌ها هم اين سليقه كج مي‌رود ممكن است يكي دو تا كار خوب هم ترجمه كند و بعد در ادامه يك كار ضعيف را ترجمه كند که باعث مي‌شود نوع نگاه نسبت به اين حركت برگردد و تضعيف شود. موفق‌ترين شكل ترجمه همان است كه بعضي از نويسندگان که کتاب هايشان ترجمه شده، دنبال مي‌كنند. آن هم اين است كه با ناشران مختلف مكاتبه مي‌كند و كتاب‌هاي خود را به جاهاي مختلف مي‌فرستند و برخي كتاب خود را به شكل دو زبانه منتشر مي‌كنند و مي‌فرستند. تا آنجا كه من اطلاع دارم بيشترين افراد كه كتاب‌هايشان ترجمه شده به همين شيوه بوده است. بحث اساسي اين است كه اطلاع‌رساني شود و اين نويسندگان هم همين كار را مي‌‌كنند.

 

سوال آخر اينکه در حال حاضر مشغول چه کاري هستيد؟

من الان حدود دو سالي است كه در مورد يك كار اساسي فيش‌برداري مي‌كنم. فعلاً مشق مي‌كنم و تمرين مي‌كنم براي خودم كه شيوه روايت آدم‌ها و فضا آن مشخص شود. اين فضا تداعي‌گر فضاي جنگ و بعد از جنگ است يعني داستان از زمان حاضر است و برمي‌گردد به دوران جنگ و اتفاقاتي كه در آن فضا افتاد.

 

يعني به نوعي داستان از زمان حال به گذشته برمي گردد،فکر مي کنيد متفاوت تر از بقيه کاهايتان باشد؟

بله فكر مي‌كنم خيلي متفاوت‌تر از بقيه كارهايم باشد. در اينجا به آدم‌هايي كه فكر مي‌كنند سهم براز جنگ هستند و جنگ ارث ابويشان بوده و حال بايد بپردازند به غنايمي كه نگرفته‌اند ولي در تقسيم آن‌ها نقش داشته‌اند. به اين چيزها و خيلي چيزهاي ديگر پرداخته مي‌شود.

  

 

 

سه‌شنبه 31 فروردين 1389 - 14:14


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری