سه‌شنبه 2 آبان 1396 - 5:37
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

ياسر حمزه لوي

 

سيل در انقلاب

 

 نگاهي به مجموعه داستان کوتاه انقلاب و سيل

مجموعه داستان انقلاب و سيل نوشته خانم پرل اس.باک است؛ که توسط انشارات امير کبير و با ترجمه محمد نادري منتشر شده است. اين مجموعه شامل دو باب انقلاب و سيل، که هر باب آن چهار داستان کوتاه را در خود جاي داده است. همچنين در ابتداي مجموعه زندگي نامه ادبي خانم پرل اس. باک به قلم ريچارد جي. والش آمده که خواندن آن کمک خوبي در درک فضاي نوشته شدن داستان ها مي کند و باعث احساس نزديکي بيشتر با داستان ها و وقايع و شخصيت هاي آن مي شود. توجه به سال هاي طولاني حضور خانم باک به عنوان يک امريکايي در کشور چين و زيستن با مردم آن، بخصوص در سال هاي تلاطم و انقلاب و سيل، يعني سال هاي 1927 تا 1931 که اين داستانهاي کوتاه نيز در همين برهه زماني نوشه شده است؛ راهنماي خوبي براي بررسي داستان هاي کوتاه اين مجموعه است. بسياري از حوادث اين داستان ها اتفاقاتي است که خانم باک از نزديک آن ها را مشاهده و يا لمس کرده است. با شخصيت هاي اين داستان ها زندگي کرده و در واقع داستان هاي او برداشتي مستقيم از واقعيت هاي آن سال هاي کشور چين است که توسط يک خارجي که به واسطه حضور طولاني اش شناخت وسيع و عميقي از آن دارد به رشته تحرير درآمده و شايد هيچ نويسنده چيني نمي توانست به اين قدرت و زيبايي به بيان حوادث آن سال هاي چين براي چهانيان بپردازد.  هرچند که او خود را بيش از هر چيز رمان نويس مي داند؛ بايد براي او شان يک مصلح اجتماعي را نيز قائل شد. در ادامه با نگاهي به داستان هاي اين مجموعه، با بررسي موردي آن ها به صورت مختصر سعي در شناخت بيشتر زواياي مختلف اين داستان ها داريم.

باب اول مجموعه با نام انقلاب چهار داستان ونگ لونگ، کمونيست، جاده جديد و پدر آندريا را در بر دارد.

ونگ لونگ داستان ناآگاهي است. داستان ناآگاهي جامعه اي که شخصيت ونگ لونگ کشاورز نماد اکثريت نااگاه آن و شخصيت جوان معرکه گير در کافه نماد اقليت باز هم ناآگاه آن است. جامعه اي که در شور و تلاطم انقلاب است. همه از چيزي در رنجند اما دقيقا نمي دانند چيست و فقط مي دانند انقلابي در راه است که همه مشکلات را حل خواهد کرد. اما در مورد آن هم اطلاع درستي ندارند. بي سوادي و ناآگاهي اي که مي تواند توده جمعيت را به هر سويي که بخواهد بکشاند. ونگ که در روستاي خود بدليل رفت و آمد به شهر از افراد آگاه محسوب مي شود، در جريان اين تلاطم ها و تنها با يک تغيير کوچک در آرايش موهايش تبديل به يک انقلابي مي شود و همراه مردم ديگر دست به طغيان مي زند و در نهايت هم انقلاب او را به آرزوهايش نمي رساند و ونگ که به اين سادگي تبديل به ونگ انقلابي شده بود دوباره به شکل قبلي خود باز مي گرددو... . نويسنده در اين داستان با پرداخت بيشتر به شخصيت ونگ لونک به عنوان يک جوان روستايي و بنا نهادن زمينه داستان براي معرفي بيشتر او توانسته مخاطب را با شخصيت ونگ لونگ همراه و همدرد کند. نشان دادن شرايط و محيط زندگي ونگ لونگ و همچنين بيان جسته و گريخته ميزان آگاهي و شناخت ونگ از محيط پيرامونش در باور پذير کردن داستان و شخصيت اصلي آن موثر بوده است. در نهايت بايد گفت ونگ لونگ به عنوان بلندترين داستان کوتاه اين مجموعه به خوبي توانسته حيات اجتماعي جامعه اي را که ونگ نماد آن است به تصوير بکشد و در لايه هاي زيرين خود پيام هاي بزرگي براي هر طبقه اي از جامعه داشته باشد. چه طبقه اي که ونگ لونگ ها در آن زيست مي کنند و چه طبقه اي که مورد غارت قرار مي گيرند و چه هسته اصلي تشکيل دهنده اين حرکت توده وار و اغلب کور.

داستان دوم از باب انقلاب اين مجموعه با نام کمونيست نوشته شده است. خانم باک در اين داستان به روايت سرگذشت دختري مي پردازد که قرار است صبح روز بعد حکم اعدامش اجرا شود و داستان روايت کننده تفکرات و مرور خاطرات دختر در همين چند ساعت باقي مانده است. اين داستان نيز تمي مانند همان داستان ونگ لونگ دارد؛ با اين تفاوت که اين بار دختري نوجوان تحت تاثير وقايع انقلاب قرار گرفته است و تنها بخاطر به صبح رساندن يک شب با سربازي روس و به عشق او کمونيست شده است. از زاويه ديگر داستان کمونيست بيان کننده عشق کور و ديوانه وار دختر است. کسي که در آخرين ساعات عمرش در مرور خاطرات سال هاي زندگي اش از هر طرف که مي رود به سرباز کمونيست روس مي رسد. در نهايت هم دختري که تنها در يک شب و به خاطر علاقه به يک خارجي کمونيست شده است؛ بي آنکه بداند کمونيست يعني چه به خاطر آن قرار است اعدام شود. خانم باک در اين داستان نيز به آسيب هاي ناشي از شلوغي هاي جريان انقلاب پرداخته و شخصيت دختر داستان نيز به عنوان يک شخصيت تيپيک و نمادين بازگو کننده وضعيت دختران آن سال هاي کشور چين است. هرچند کوتاهي داستان دست نويسنده را در شخصيت پردازي سرباز روس و پرداخت بيشتر به جزئيات زمينه داستان بسته است، اما سادگي و خطي بودن آن توانسته در واقعي و ملموس بودن آن موثر باشد.

سومين داستان باب انقلاب با نام جاده جديد اينبار اثرات انقلاب را بر شخصيت يک پيرمرد مغازه دار نشان مي دهد. در واقع خانوم باک در هر داستان اين مجموعه با انتخاب شخصيتي از يک قشر جامعه خواسته تاثيرات تلاطم هاي وقوع انقلاب را بر آن قشر بازگو کند. البته اين نکته مهم است که اين تاثيرات همگي تاثيرات شلوغي هاي زمان وقوع انقلاب است و نه خود انقلاب. داستان جاده جديد هرچند شروع غم انگيزي دارد ولي در نتيجه گيري نسبت به دو داستان قبل مثبت تر فکر مي کند. جاده جديد روايت عوض شدن روزگار و نسل هاست؛ عوض شدن شرايط و نمود انقلاب حتي در ذهنيت افراد جامعه بخصوص جوانان است. پيرمرد داستان به نام لوشن که مغازه فروش آب جوشي دارد و دو نسل است که از طريق آن خانواده اش ارتزاق کرده اند، ناگهان مواجه با کشيده شدن خياباني بزرگ و از بين رفتن مغازه اش در اين طرح مي شود. غير قابل درک بودن دليل اين موضوع براي او و از طرفي استخدام پسرش که تا آن روز بيکار بوده به عنوان يک از دست اندر کاران طرح به تقابل و مقايسه پدر و پسر و شرايط آن ها مي انجامد. طرح جديد نمود ظهور تکنولوژي در شهر است. شهري که احتملا ديگر هيچ وقت به مقازه آب جوش فروشي نياز ندارد. لوشن ماه ها در خانه جديد که پسرش اجاره کرده مي ماند و در نهايت روزي به دنبال نوه اش به محل خانه قبلي اش و جاده جديد مي رود. جايي که پسرش با کار در آن مزد بيشتري از آب جوش فروشي پدر دريافت مي کند و پدر اين موضع را در نهايت درک مي کند که جاده جديد همان اندازه براي پسرش عزيز و مايه اطمينان و افتخار است که که مغازه آبجوش فروشي براي او بود و در واقع همان نقش را براي او بازي مي کند. در اين روايت برعکس داستان کمونيست زمينه داستان تنها بر پايه شخصيت ها قرار نگرفته و نويسنده با توصيف نسبتا دقيقي از محيط وقوع حوادث سعي در نشان دادن حال و هواي زمينه داستان داشته است. البته اين موضوع همانند ساير داستان هاي قبلي در کنار توصيف خوب و کوتاه از شخصيت اصلي است؛ که به نظر مي رسد به عنوان استراتژي نويسنده در اين مجموعه انتخاب شده است.

اما آخرين داستان باب انقلاب با نام پدر آندريا نوشته شده است. بعد از نگاه به اثرات وقوع انقلاب بر کشاورزي جوان، دختري نوجوان و پيرمردي مغازه دار، اين بار نويسنده به سراغ يک کشيش خارجي به نام پدر آندريا رفته است. داستان پدر آندريا روايت کننده کور بودن انقلاب و نيز سوختن تر و خشک با هم در اثر آن است. انقلابيون که در واقع همان مردم کوچه و بازار هستند فقط مي دانند که خارجيان خوب نيستند و آنها را مقصر در تمام مشکلاتشان مي دانند. پدر آندريا که بيست و هفت سال است در چين زندگي مي کند و کسي غير از خوبي از او چيزي نديده و تا قبل از حوادث انقلاب معتمد و دوست اهالي محل بوده است و همچنين تنها به خاطر دوري از گناه و داشتن عشقي پاک ( موضعي شخصي و خانوادگي ) دست از کشور خود کشيده اينک تنها به جرم خارجي بودن مورد اهانت و تحت فشار اهالي محل قرار مي گيرد به طوري که در کليساي محل اقامتش زنداني مي شود. از طرفي اين داستان نشان دهنده قدرت موج انقلاب در همراه کردن مردم با خود است. مردمي که تا ديروز به پدر آندريا احترام مي گذاشتند اينک تحت تاثير قدرت جمعي و موج اجتماعي انقلاب براحتي مي توانند او را طرد کنند و حتي تا مرز نابودي او پيش بروند.

در پايان باب اول کتاب که شامل چهار داستان با تمي مشابه بود؛ بايد گفت در تمام آن ها نويسنده سعي داشته با نگاهي حساس به مسائل شخصي افراد تحت تاثير حوادث انقلاب و نماد سازي و تعميم آن ها به افراد مشابه جامعه تاثير اين حوادث را بر قشر هاي مختلف مردم نشان دهد. نزديک بودن نويسنده و زندگي کردن او با افراد مختلف و قرار گرفتن او در اين شرايط کمک بسياري در موفقيت و ملموس بودن اين داستا ها کرده است. اما باب دوم نگاهش از زاويه متفاوت به سال هاي انقلاب است. در داستان هاي باب دوم که با عناوين بهار بي حاصل، آوارگان، پدران و مادران و رود نيک ترجمه شده است به مسائل سيل ويران گر آن سال ها پرداخته و رابطه اش با انقلاب تنها از لحاظ زماني و اثرات اين هم زماني است. قابل دکر است که داستان هاي باب دوم نسبت به داستان هاي باب اول بسيار کوتاه تر نوشته شده اند.

داستان اول باب دوم بهار بي حاصل نام دارد. بهار بي حاصل و احتمالا سه داستان بعدي آن بسيار تکان دهنده خواهند بود. بعد از خواندن باب اول که همه مارجرا ها تحت تاثير اتقلاب در جايي بود که افراد از وقوع انقلاب آگاه بودند، اينک نويسنده قدمي دورتر از مرکز وقوع انقلاب گذاشته و به جايي رفته که سيل آنقدر خانمان برانداز است که فرصتي براي حتي اشاره به موضوع انقلاب هم نمي گذارد. گشاورز اين داستان با نام ليو تنها مي تواند به در خانه تک اتاقه اش تکيه بزند و شاهد نابودي خود و خانواده اش باشد و کاري از دستش بر نمي آيد که براي آن ها انجام دهد. وضعيت بقدري اسفناک است که ليو از اين که توانسته مادر پيرش را بعد از مرگ به خاک بسپارد خوشحال است. انقلاب طبيعت جايي براي حرف زدن از انقلاب نگداشته و از طرفي مردم تحت تاثير انقلاب نيز توانايي و فرصت کمک به هم وطنانشان را ندارند. اينگونه است که انقلاب حتي در جايي که خبر و نامي از آن هم نيست تاثير منفي خود را مي گذارد. کشاورز داستان تا انتهاي روايت حتي از جاي خود بلند نمي شود و تنها به مرور حوادث رخ داده مي پردازد. نويسنده بخوبي تواسته اينگونه حس ضعف و بي غدايي و نابودي را نشان دهد و به رشته تحرير درآورد.

داستان دوم باب سيل با نام آوارگان نگاهي دارد به ماجراي سرازير شدن آوارگان ناشي از سيل از روستاها به سمت شهر و تقابل و توصيف روبرويي شهرنشينان و آن ها. همنچنين مي توان آورگان را داستان اميد به زندگي دانست. آورگاني که توانسته اند خود را به شهر برسانند محيط شهر و نظم آن را به هم ريخته اند. از طرفي زنده رسيدن به شهر خود نويد زنده ماندن است. نويسنده در اين داستان با بياني تمثيلي روايت کننده ماجراي پيرمردي از آوارگان همراه با نوه اش است که پس از دريافت سکه اي نقره و سکه اي برنجي از يک فرد خير با سکه برنجي براي نوه اش کاسه اي آش مي خرد و خود ته کاسه را مي ليسد و سکه نقره را نگه مي دارد براي خريد بذر که بتواند دوباره به کشت و ذرع بپردازد. در اين داستان نيز خانم باک با توصيف وضعيت حضور آوارگان در شهر و واکنش شهرنشينان نسبت به آنان به عنوان زمينه داستان به خوبي از پس همراه کردن مخاطب با داستان برامده است.

پدران و مادران سومين داستان باب سيل است. اين داستان را مي توان غم انگيز ترين و تکان دهنده ترين داستان مجموعه ناميد. چه مي توان گفت وقتي سيلي پدري را مجبور مي کند کودکانش را براي رهايي از قحطي و گرسنگي بدست خود از بين ببرد. داستان بقدر کوتاهي اش تکان دهنده است. اينجا هم نويسنده حرفي از انقلاب نمي زند و اين نگفتن خودش داراي بار معنايي جالبي است. خانم باک با توصيف حالات شخصي اين پدر و مادر و فرزندانشان که احتملا در آخرين روزهاي زندگي خود بسر مي برند، توانسته تاثير عميقي بر مخاطب بگذارد و بايد گفت خوشبختانه اين داستان کلمه اي اضافه يا کم ندارد و نويسنده دقيقا مي دانسته کجا بايد هر قسمت را تمام کند.

اما آخرين داستان مجموعه به نام رود نيک نيز به عنوان يک داستان پر اميد حسن ختام خوبي براي مجموعه شده است. رود يانگ تسه که روزي آور ساکنان اطرافش است تغيان مي کند و مردم مجبور مي شوند به تپه هاي اطراف بروند و در آنجا باز هم ماجراي قحطي و گرسنگي و مرگ و مير؛ که در نهايت کشتي اي حالم کمک هاي امريکا و اروپا به آنجا مي آيد و برايشان غذا و کمک مي آورد. اين داستان نسبت به ساير داستان هاي باب دوم طولاني تر است و به نسبت در آن به صورتي جزئي تر به توصيف حوادث پرداخته شده است. نکته قابل دکر در مورد اين داستان حلقه اتصالي است که بين خارجيان و مردم بومي ايجاد کرده است. هرچند در اينجا هم حرفي از انقلاب نيست. اما تصور اين موضوع که در حالي که عده اي خارجي در حال کمک به مردم سيل زده هستند، در گوشه اي ديگر از کشور چين پدر آندريا مورد اهانت و دشمني مردم قرار گرفته است خود تقابل جالب توجهي است. هرچند در هر دو داستان اين چهره خارجي هاست که مثبت نشان داده شده که اين را احتمالا بايد به امريکايي بودن خانم باک نسبت داد.

در نهايت با نگاهي کلي به مجموعه بايد گفت تمامي داستان ها با وجود موضوعي تکراري از انسجام و ارتباط خوبي نيز برخوردار بودند و کشش لازم براي مخاطب را بسيار خوب ايجاد کرده بودند. نخ نامرئي و ارتباط موضوعي داستان ها نقطه قوت ديگر کار بود که هم قلم قدرتمند خانم باک را نشان مي دهد و هم انتخاب و گزينش مناسب آقاي والش را. همچنين بايد از ترجمه قدرتمند و در عين حال ساده و زيباي آقاي نادري هم ياد کرد که خواندن کتاب را با استفاده از نثري روان و واژه هاي معمول، لذت بخش و براي گروه هاي سني پايه نيز ممکن کرده است. به هر حال مجموعه انقلاب و سيل هرچند اشاره اي به وقايع دقيق موضوع انقلاب و همچنين علل آن ندارد؛ اما نمايش قابل توجهي از حيات اجتماعي قشر هاي مختلف مردم چين در آن سال ها است.

 

 

يكشنبه 22 فروردين 1389 - 13:24


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری