چهارشنبه 22 آذر 1396 - 6:59
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

ياسر حمزه لوي

 

شانزده داستان از همه جا

 

نگاهي به مجموعه داستان هاي کوتاه سفر دور دنيا

 

 

مجموعه داستان سفر دور دنيا با ترجمه ضياء الدين ترابي در مرکز آفرينش هاي ادبي حوزه هنري و توسط انتشارات سوره مهر، در سال  1387 به چاپ رسيده است. اين مجموعه همان طور که از نامش برمي آيد مجموعه اي از شانزده داستان کوتاه از پانزده نويسنده مختلف با ده مليت متفاوت است. ضياء الدين ترابي را که پيشتر با شعر و نقد ادبي مي شناختيم اين بار در کارگاه ترجمه داستان کوتاه مي بينيم. کتاب را که کمي تورق کنيم، اولين سوالات در ذهنمان شکل مي گيرد. نگاهي به داستان ها و نويسندگان آن و نيز مليت آن ها هرچه بيشتر باعث اين فکر مي شود که جمع آوري اين داستان ها بر چه اساسي شکل گرفته است و آيا ارتباطي از لحاظ مزمون و محتوا با يکديگر دارند يا خير. هرچند هر چه بيشتر دقت مي کنيم، خطوط رابطه را کمرنگ تر مي بينيم. تنها نکته قابل توجه در اين زمينه مليت نويسنده هاست که تمايل مترجم را به نويسندگان هندي و آفريقايي نشان مي دهد.  البته مترجم خارج از کتاب و در مصاحبه اي به اين نکته پرداخته  و گفته است: مسئله اين است كه من به ادبيات آفريقا علاقه مند هستم و آداب و رسوم آنها را دوست دارم. به طور مثال در يك داستان از «دوگاتنا» آفريقا نويسنده به موضوع خرافات و عقايد خرافي مردم پرداخته است. آنها معتقدند دختري كه باران مي خورد و در باران غرق مي شود، باران مي فرستد. نويسنده بر عليه يك چنين خرافه اي داستان نوشته است. و همچنين در مورد جمع آوري داستان ها نيز گفته : داستان ها هر كدام از كتاب جداگانه اي انتخاب شده كه در طول ساليان خوانده ام و انتخاب كرده و در اين كتاب ترجمه كرده ام.... هرچند نمي توان بر اين شيوه انتخاب ايرادي وارد دانست و از علاقه مترجم به فرهنگ هاي خاصي به عنوان نقطه ضعف کتاب نام برد؛ اما به نظر مي رسد عدم جامعيت و تنوع فرهنگي  داستان هاي کتاب هزينه اي است که اين اثر خواهد پرداخت.  همچنين بايد اشاره کرد که چه خوب بود مترجم مقدمه اي را به کتاب مي افزود و همين دلايل را در خود اثر با مخاطب در ميان مي گذاشت. دو نکته جالب توجه ديگر پيش از پرداختن به داستان ها نيز ارائه يک بيوگرافي کوتاه از نويسنده داستان و آثارش و کار تصويرگري زيباي رضا نصرتي پيش از هر داستان است.

اما در مورد داستان ها؛ اينکه در چنين مجالي نسبتا کوتاه چطور مي شود از عهده نقد و بررسي شانزده داستان کوتاه برآمد خود مايه آشفتگي است و در نهايت هم بي شک حق مطلب آن چنان که بايد ادا نخواهد شد.  کاري که مي شود کرد ارائه مختصري از شماي کلي و ساختار هر داستان و معرفي کوتاه آن است. باشد که از اين رهگذر در معرفي اين مجموعه به مخاطبان قدمي برداشته باشيم.  پيشاپيش از مختصر گويي درباره هر داستان و زياده گويي در کليت اين نوشته، که ناشي از تعداد بالاي داستان هاي مجموعه است؛ عذرخواهي مي کنم.

دو داستان اول مجموعه با نام هاي مرد بي زن و طلوع علفزار، آثاري از دوريس لسينگ اينگليسي است. احتمالا اکثر مخاطبان دوريس لسينگ را از سه سال پيش که موفق به دريافت نوبل ادبي شد به خاطر دارند. جالب است بدانيد در همان سال هم بود که به خاطر اينکه خانم لسينگ در ايران متولد شده بود؛ اين جايزه بازتاب گسترده اي در رسانه هاي مجازي و نوشتاري ايران داشت و زمينه آشنايي بيشتر مخاطبان ايراني را با او فراهم کرد. اما داستان مرد بي زن، ماجراي مردي اينگليسي به نام جاني بليک ورتي است. او تنها شخصيت کامل داستان است. مردي اروپايي در دل آفريقا که شايد قبلا کاوشگر بوده اما اکنون در حال تبديل شدن به يک آفريقايي واقعي است. او آزادانه زندگي مي کند و خود را با بومي هاي آفريقا وقف مي دهد. در بند هيچ چيزي نيست و به کسي تعهدي ندارد. رابطه هاي مختلفي را شروع مي کند و بي خبر آن را با يک نامه تشکر به پايان مي رساند. از اين نظر کس او را شخصيت مثبتي نمي داند اما در هيچ کجاي داستان اشاره نشده که او به فردي متعهد شده باشد که براي شکستنش مستحق سرزنش باشد. در واقع نويسنده با اينکه نگاه منفي افراد مختلف را نسبت به او نشان مي دهد اما در نهايت اعتراف غيرمستقيم آن ها را نسبت به آزادانه سيزتن رابي بيان مي کند و مخاطب را با تنها شخصيت داستان دوست مي سازد. در کل داستان مرد بي زن داستاني تک شخصيتي است که با بيان ماجرايي ساده و البته خلاقانه و به شيوه خاطره نويسي، با ايجاد زمينه اي مناسب از محل وقوع داستان و ساخت شخصيتي جذاب و ملموس، روايت خوبي را پيش روي مخاطب مي گذارد.

داستان دوم اين مجموعه طلوع علفزار نام دارد. همانطور که ذکر شد اين داستان نيز اثر خانم لسينگ است. طلوع علفزار درباره نوجواني پانزده ساله است که به عنوان تنها شخصيت داستان، تا انتها با نامش نيز آشنا نمي شويم. او در اوج شکوفايي و احساس نشاط و سالمت، و نيز احساس احاطه به همه امور اطرافش هر روز پيش از طلوع آفتاب براي شکار به بيشه مي رود. در يکي از روزها که مقارن با روز تولدش است در آنجا با صحنه تلخي مواجه مي شود. آهوي جواني زخم خورده که فقط ناله هايش شنيده مي شود و مورد حمله مورچه ها قرار گرفته است. نوجوان در ابتدا تصميم مي گيرد که او را با شليک گلوله اي راحت کند اما با بيهوش شدن آهو از اين کار صرف نظر مي کند. ديدن اين صحنه و  يادآوري شليک هاي خودش که با گريز حيوانات روبرو مي شد و او حوصله دنبال کردن آن ها را نداشت همراه مي شود. فکر اين که شايد يکي از آن ها را زخمي کرده باشد و به عاقبت آهوي مقابلش دچار کرده باشد، نوجوان را غمگين مي کند و احساس مي کند اين سرزندگي و نشاط چقدر زودگذر و آسيب پذير است و... . داستان از زبان روان و ساده اي بهره برده و با توصيفات دقيق و زيبا فضاي شکل گيري روايت را باورپذير و ملموس کرده است. در واقع تکيه داستان بر توصيف مکان ها و حرکات تنها شخصيت آن است و سعي کرده مکان ها و وقايع را مثل يک تابلوي نقاشي به نمايش بگذارد. همچنين بيان مناسب داستان از بيرون و از زاويه ديد داناي کل شيوه اي است که خانم لسينگ بخوبي از آن بهره برده است.

داستان سوم، دوستان نام دارد؛ که توسط خانم نادين گورديمر آفريقايي به رشته تحرير درآمده است. بد نيست بدانيد که خانم گورديمر برنده دو جايزه مهم بوکر و نوبل شده است. دوستان نيز مانند اکثر کارهاي خانم گورديمر حول محور مشکلات سياهان آفريقا نوشته شده است. دوستان ماجراي خاصي ندارد و بيشتر مي توان آن را برشي از يک واقعيت تکراري، اما تلخ و گزنده دانست. حضور شخصيت اصلي داستان که زني سفيد پوست و عضو انجمن فعالان سفيد و سياه است در يک کنفرانس مطالعات مردم شناسي و همراهي تعدادي پسربچه سياه که از اتوبوس گروه خود جا مانده اند. بردن اين پسر بچه هاي گرسنه توسط خانم تلفورد به خانه و دادن غذا به آن ها کل ماجراي داستان است. ذکر جزئيات واکنش هاي متقابل خانم تلفورد و پسر بچه ها، مثل سکوت کردن، غذا خوردن، پاسخ دادن به سوالات او با اشاره و... بيان کننده بهت و حيرت پسربچه ها و وضعيت اسفناک ان ها است. کودکاي که به جرايم سياسي محکوم شده اند و از تحصيل محروم و  از تمام فضاي خانه خانم تلفورد تنها تجليات قابل تشخيص برايشان غذايي بوده که گرسنگي شان را برطرف کرده است.  نقطه جذاب داستان ديالوگ هاي تقريبا يک طرفه خانم تلفورد با پسربچه هاست؛ که پاسخ سوالات خانم تلفورد در حالات و حرکات پسربچه ها به خوبي نمايش داده مي شود.

چهارمين داستان با نام ياغي ها، داستاني است از خانم سلما گرلوو از سوئد. نکته قابل ذکر اينکه خانم گرلوو نخستين زني است که موفق به دريافت نوبل ادبي شده. ياغي ها روايت دو  مرد جوان است که يکي به خاطر دزدي و ديگري قتل محکوم شده و براي فرار از مجازات عمل به جنگل پناه برده و ياغي گشته اند. اتود و برگ هر دو با هم در غاري روزگار مي گذرانند. برگ بخاطر توانمدني ها و قدرتش بسيار مورد احترام اتود است و او هرکاري که مي تواند براي برگ انجام مي دهد. اما نگاه برگ به اوتد بدليل دزد بودنش نگاهي خوبي نيست و او را پست و حقير مي شمارد. اتفاقاتي باعث نزديکي و دوستي اين دو با يکديگر مي شود. برگ ماجراي قتل راهب را که بخاطر دختر خاله اش، اون، به آن دست زده؛ براي اتود تعريف مي کند و او نيز در مورد خانواده اش براي برگ حرفايي مي زند. اوتد شناختي از خدا و دين و... ندارد و برگ او را با اين ئموضوعات آشنا مي کند. در نهايت روزي اتود از روي همين آموزه ها مخفي گاه برگ را به مردم نشان مي دهد تا او را مجازات کنند و حسابش به آخرت نکشد و لحظاتي قبل از ورود مردم به مخفي گاه خودش با ضربه تبر برگ را مي کشد. ياغي ها داستاني شبيه افسانه هاي قديمي دارد و حجمش نسبت به ساير داستان هاي مجموعه نسبتا بيشتر است؛ که اين به دليل توصيفات خيلي دقيق طبيعتي است که برگ و اتود در آن زندگي مي کنند. گاهي طول اين توصيفات آنقدر زياد مي شود که علاوه بر خستگي مخاطب باعث سردرگمي او نيز مي گردد. به نظر مي رسد نويسنده مي توانست همين داستان را در حجمي کمتر از نيمي از آن بيان کند. در نهايت شروع خوب داستان با موضوعي که تا خطوط آخر جريان دارد و نتيجه نهايي را به همان خطوط آخر محول مي کند و مخاطب را به دنبال خودش مي کشاند از نقاط قوت آن است.

داستان پنجم اين مجموعه اثري از مالاتي رائو هندي، با نام سوداگر است. داستان سوداگر  روايت سوادگري خانوادگي برادري از خواهر و خواهرزاده اش در قالب مهاجرت است. برادر  هندي از امريکا براي خواهر و خواهرزاده اش دعوت نامه مي فرستد و آن ها را به خرج خودش به اميرکا دعوت مي کند. ديالوگ هاي داستان که بيشتر از سوي برادر و خطاب به خواهرش گفته مي شود، اکثرا براي نشان دادن مزيت هاي زندگي آمريکايي است و او قصد دارد خواهرش را راضي به مهاجرت کند. صحنه پاياني داستان نشان از تلاش موفقيت آميز او مي دهد و اشاره به اينکه با اين کار مي تواند با استفاده از آن ها ماهانه صد دلار صرفه جويي کند.  داستان در لايه زيرين خود اشاره هايي دارد به روحيات يک هندي مهاجر و نوع رفتارش در کشور امريکا و از طرفي اثراتي که از محيط جديد مي پذيرد. مثل همين سوداگري محترمانه و سوء استفاده از نزديکترين افراد خوني خود. خانم رائو توانسته با نثري ساده و روان و با استفاده از بياني ديالوگ محور و بهره بردن از چند شخصيت در موازات اهميتي يکديگر، روايتي از آسيب هاي مهاجرت هندي ها به غرب را بازگو کند.

جاده کلن داستان ششم اين مجموعه است که توسط ادوارد مورگان فورستر به رشته تحرير درآمده.  جاده کلن بازگو کننده داستان پيرمردي انگليسي است که از نظر رواني کمي پريشان بنظر مي رسد. او در سفري که با همراهي دخترش به يونان دارد؛ در جاده اي به نام کلن با مسافر خانه اي روبرو مي شود و درختي تناور خشکيده اي که داخلش تبديل به معبد شده است. آقاي لوکاس ( پيرمرد ) وارد معبد مي شود و فضاي خاص آنجا او را تحت تاثير قرار مي دهد و او تحت اين تاثير تصميم مي گيرد که در مهمان خانه اقامت کند. اين تصميم با مقاومت دخترش و  دو همراه ديگرشان مواجه مي شود و در نهايت مجبور مي شوند آقاي لوکاس را با زور و اجبار و در مقابل مقاومت حاضران در مهمان خانه، همراه خود ببرند. اپيزود دوم داستان اما ماه ها بعد را به تصوير مي کشد. آقاي لوکاس از وضعيت خانه اي که در انگليس در آن اقامت دارند در حال شکايت به دخترش است. در اين حين بسته اي از يونان مي رسد که مقداري گل پيچيده شده در يک پاره روزنامه است. دختر براي اينکه حواس آقاي لوکاس را از نابساماني خانه پرت کند شروع به خواندن روزنامه مي کند. روزنامه خبر از حادثه اي در بعد از ظهر همان روزي مي دهد که آن ها مهمان خانه را ترک کرده اند. درخت معبد روي مهمان خانه مي افتد و تعداد زيادي کشته مي شوند و.... دختر از خواندن اين خبر حيران مبهوت شده است اما پدر هنوز سرگرم شکايتش از خانه است. جاده کلن داستاني است با روايتي مشخص در سطح و نکات ريزي در لايه هاي زيرين که مي تواند مخاطب خود را در انتها به فکر کردن وادار کند. دو بخشي بودن داستان و درک وجود خدا در بخش اول داستان توسط پدر توسط معبدي درختي و درک وجود خدا در قسمت دوم توسط دخترش و توسط تخريب همان معبد درختي از زيبايي هاي اين رايت است. فورستر نويسنده زبردستي است که توانسته با دسمايه اي چنين ساده مخاطب خود را نه تنها تا انتها با داستان همراه کند بلکه خوراک انديشيدن او را نيز فراهم نمايد. پيشنهاد مي کنم اين داستان را دو بار بخوانيد.

داستان هفتم با نام، چند کلمه حرف دارم...، اثر مانوئل کامروف امريکايي است. داستان روايتي است کوتاه و غم انگيز از مادري در حال مرگ که دو فرزند خردسالش را راهي خانه خواهرش در شهري ديگر مي کند. ديالوگ هاي ساده و وصيت گونه مادر به پيتر و آلن بار احساسي فراواني به داستان داده است. از طرفي حضور بچه ها در خانه خاله اي که فرزند ندارد و نيز آگاهي آن ها از موضوع مرگ مادر از نکات جالب ديگر داشتان است. در نهايت داستان چند کلمه حرف دارم، واقعا بيشتر از چند کلمه هم حرفي براي گفتن ندارد و روايتي است ساده از اتفاقي غم انگيز که در انتها کمي از بار غم آن کاسته مي شود، و به نظر نمي رسد نويسنده در پي انتقال مفهوم دوم و يا نگاهي انتقادي و آموزشي به موضوعي در قالب داستان خود باشد. هرچند نيم نگاه او به مقابله فقر و غنا و احساس خوشبختي خواهر فقير در مقابل خواهر ثروتمند توانسته داستان را از نظر محتوايي کمي پربار تر شنان دهد.

ويليام مک في، نويسندده انگليسي هشتمين داستان اين مجموعه را نوشته است.  پسرک آن سوي رودخانه را بايد کوتاه ترين داستان اين مجموعه داستان کوتاه دانست. داستان آنقدر ساده و آنقدر تکراري است که مطمئنا نمونه هاي آن را بارها در داستان هاي ديگر و يا حتي در فيلم ها و سريال ها ديده ايد. خانواده اي از اين سوي رودخانه چند باري پسرکي را در آن سوي رودخانه مي بينند و بعد از طريقي متوجه مي شوند که او و خانواده اش سال گذشته در تصادفي کشته شده اند. به همين سادگي. تنها سوالي که پيش مي آيد اين است که هدف از انتخاب اين داستان چه بوده است؟

نشان آخر، اثر لايوش زيلاهي نهمين داستاني است که با هم مرور مي کينم. نوسنده در کوتاه ترين شکل ممکن داستاني تحسين برانگيز از مرگ را به تصوير کشيده است. داستان ماجراي زوال آدمي و نابودي تمامي نشانه هاي اوست. حوادث مختلفي که پس از مرگ جان کواچ، يکي يکي آثار او را بر جهان بيرون پاک مي کند و در نهايت چهل و نه سال از روز مرگش ديگر اثري از او وجود ندارد و آخرين نشانه او نيز از روي زمين محو مي شود و سير زوال يادش نيز پايان مي پذيرد.  داستان لحن خشني دارد و مرگ و نابودي را خيلي ساده و برهنه به نمايش مي گذارد تا بتواند مخاطبش را متوجه عمق ماجرا و غم بزرگ ناشي از آن کند. سادگي آمدن مرگ و به راحتي پاک شدن آثار يک انسان در مدتي کوتاه نکته اي است که مخاطب را به بهت و حيرت و ترس فرو خواهد برد.

پيتر کوان استراليايي نويسنده داستان تراکتور، دهمين داستان مجموعه حاضر است. داستان تراکتور در کشور استراليا رخ مي دهد؛ و بازگو کننده رفتار مهاجران استراليا و شهرنشينان با مسئله افراد بومي است. در داستان تراکتور نيز همان اتفاق با همان شکل هميشگي اش اتفاق مي افتد مردي بومي که تنها و در علفزار زندگي مي کند، از سوي ديگران خراب کار و خطرناک شناخته شده و آن ها در تلاش براي به دام انداختن او هستند. مرد و زن جوان داستان دو نقش اصلي آن را بر عهده دارند. مرد به عنوان سردسته تمام برنامه ريزي ها براي گرفتار کردن مرد بومي، و زن که معلم دهکده نيز است با اينکه در ظاهر مخالف جدي با همسرش در مورد اين رفتار ندارد اما احساس مثبتي هم نسبت به آن نمي کند. در نهايت زن روزي در بيشه مسير خود را گم مي کند و با مرد بومي روبرو مي شود. مرد بومي از او مي گريزد و توسط همسر و دوستان همسرش کشته مي شود. در واقع شايد اگر زن با مرد بومي روبرو نمي شد او فرار نمي کرد و کشته هم نمي شد. داستان تراکتور در نهايت داستان تقابل فکري اين مرد و زن جوان است. زني که علت رفتار همسرش را درک نمي کند و از طرفي دليلي براي بد بودن آن نيز نمي تواند بياورد. محوريت اين داستان بر پايه ديالوگ هاي دو نفره اين دو شخصيت پايه گذاري شده است؛ و در اين ميان سعي شده، تصويري از احساسات زن و مرد نسبت به وضعيت موجود به نمايش گذاشته شود.

يازدهمين داستان اين مجموعه را اليزابت جالي انگليسي با نام دنياي نو، نوشته است. دنياي بيان کننده احساسات، خاطرات و زندگي روزمره پيرمردي در خانه سالمندان است. پيرمردي که با شماره دوازده در داستان شناخته مي شود. او در قسمت هاي مختلف داستان، روايت هاي گوناگوني از جواني اش، همسر و فرزندانش، شغل و حرف اش و... به ياد مي آورد و نويسنده زوال و پيري هريک از اين ها را در گذر زمان در مسير داستان نشان مي دهد. دنياي نو بازگو کننده حقيق غم انگيز فرا رسيدن روزگار پيري و مسائل ناشي از آن مانند تنهايي است. هرچند داستان انتهاي ياس آوري ندارد و پيري را تنها شکلي ديکر از زندگي نشان مي دهد.

داستان دوازدهم را نويسنده اي کنيايي به نام گريس اوگات نوشته است. داستان باران، روايت دنياي عجيب قبيله اي آفريقايي است. پيش از هرچيز مانند ساير داستان هاي اين سرزمين رسوم عجيب آن ها است که به چشم مي آيد. تفاوت هايي مثل خجالت کشيدن رئيس قبيله بخاطر دختر نداشتن، قرباني کردن دختري باکره براي غول درياچه که باران بيايد و.... خانم اوگات سعي کرده با بيان اعتقادات عجيب و غريب اين قبيله و پايان بندي داستان به صورتي که اين عتقادات را زير سوال مي برد؛ بر خرافي بودن آن ها تاکيد کند. دختر رئيس قبليه بايد خودش را قرباني کند تا باران بيايد. پسري که دوستش دارد در ميانه راه او را نجات مي دهد و نمي گذارد خودش را قرباني کند. و در همان شب باران نيز مي بارد. نکته قابل ذکر اين که داستان باران، داستاني است که مترجم کتاب به عنوان مثال براي بيان علاقه اش به فرهنگ هند و آفريقا از آن نام برده بود.

مداد نام سيزدهمين داستاني است که با هم مرور مي کنيم؛ که توسط علي ماجد مالزيايي به رشته تحرير درآمده است. مداد داستان فقر و ناآگاهي است. دعواي دو کودک بر سر مداد و تصميم و قضاوت اشتباه معلم که باعث مي شود تغييراتي در رفتار اين دو کودک رخ دهد. صاحب اصلي مداد انگيزه اش را براي درس خواندن از دست مي دهد و نمراتش افت مي کند. با ديگران ناسازگار مي شود. کسي که روزي براي خريدن مداد مدتها پس انداز کرده بود اينبار چاقويي مي خرد و روز به روز بيشتر در مسير انحراف پيش مي رود. تا در نهايت حقيقت مشخص مي شود و مشکل حل مي گردد. نويسنده سعي کرده در قالب داستان مداد، نگاهي داشته باشد به مسئله فقر و سطح پايين زندگي در جامعه اش که بر همه افراد از کودکان گرفته تا معلمشان تاثير مي گذارد و نشان مي دهد که مسئله اي که چنان بغرنج شده مي تواند با هزينه مداد دومي براحتي حل شود.

طبقه بالايي ها چهاردهمين داستان مجموعه است که سيد امان دين هندي آن را به رشته تحرير درآورده است. طبقه بالايي ها واقعا احساس طبقه بالا بودن را در خود دارند. تنها چند کلمه ديالوگ در داستان دارند و با آن تمام شخصيت هاي داستان را تحتتاثير قرار مي دهند. طبقه بالايي ها داستان تبعيض نژادي و نژاد پرستي در دل کشوري است که خود را مهد تمدن و آزادي مي داند. البته مورد اهانت و بي مهري قرار گرفتن يک هندي از طرف پيرمرد و پيرزني امريکايي و از طرفي مورد مهمان نوازي زوجي جوان از او نمايش فاصله کوتاهي است که جامعه امريکايي از دوران سياه برده داري خود گرفته است. از زوايه ديگر طبقه بالايي ها داستان مشکلات مهاجرين هندي در کشور امريکا نيز مي تواند باشد.

پانزدهمين داستان را کوپال بارتام سنگاپوري، با عنوان گل هاي سرخ آخر پاييز ثبت کرده است. اين داستان ماجراي پيرمردي است که در اثر کهولت سن نيمي از بدنش فلج شده است و با اين که به اتفاقات اطرافش آگاه است توان پاسخگويي به آن ها را ندارد. حضورت يک پرستار در خانه براي نگهداري از او و باز شدن اتفاقي صندوق وسايل قديمي مادرش توسط پرستار، سيلي از خاطرات گذشته را با بوهاي مختلفي که از صندوق بيرون مي آيد براي او زنده مي کند. يادآوري خاطرات خوب گذشته تواني در پيرمرد ايجاد مي کند و او يک روز که پرستار در کنارش نيست خودش را از تخت پايين مي اندازد و به صندوق مي رساند تا همه خاطرات را يک جا ببيند. در اين حال که به بالاي صندوق رسيده صداي عروسش را مي شنود که تلفني خبر مرگ پدرش را با پسرش در ميان مي گذارد.اين داستان نيز نيگاهي ديگر و از زاويه اي جديد به دنياي پيرسالگي و نوع نگاه انسان در اين سن و سال به جهان اطراف است.

و اما آخرين داستان اين مجموعه راسکين باند هندي نوشته است. سفر دور دنياي کمال، داستان رويا پردازي هاي يک پسربچه است در مورد قطارها و سفر به سرزمين هاي دور؛ که يک روز هنگام بازي در کنار واگن هاي ثابت قطار باري اين رويا در ظاهر رنگ واقعيت مي گيرد. قطار به راه مي افتد و کمال را با خود مي برد. در واگن سيب قطار باري کمال در انيشه مسافرت طول دراز خود است و از اين قضيه هم هيجان زده و هم خوشحال که بعد زا رسيدن به ايستگاه بعدي و تخليه سيب ها و حرکت دوباره قطار در ايستگاه بعد دوباره به محل شروع حرکت برمي گردد و روياهايش نقش بر آب مي شود.

در انتهاي مرور مختصر اين شانزده داستان با نگاهي کلي به همه  ي آثار بايد گفت که آقاي ترابي انتخاب هاي شايسته اي داشته اند و داستان هاي زيبايي را البته با توجه به علايق شخصي خود براي ترجمه برگزيده اند،که هرکدام ماجرايي تازه دارند و بجز يکي دو داستان، همه آن ها آثاري قابل تحسين هستند. هرچند که اين انتخاب ها از جامعيت کاملي برخوردار نيستند و در آن به بعضي مليت ها و فرهنگ ها توجه خاصي شده است.  در نهايت مجموعه سفر دور دنيا مجموعه خوبي براي آشنايي با داستان کوتاه است و مخاطب از خواندن داستان هاي آن بهره و لذت کافي را خواهد برد. با آرزوي توفيق ارائه کارهاي بيشتر و اينگونه خوب از ضياء الدين ترابي.

 

 

شنبه 14 فروردين 1389 - 15:45


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری