شنبه 28 مرداد 1396 - 8:20
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

ياسر حمزه لوي

 

داستان زخم ها

 

 مرور و بررسي رمان زخم و افغان

 

زخم و افغان داستان مويه هاي بٌرقًع پوشاني است بر گهواره به دوش اين همه بي وطني. مردماني که روزي از قبيله گندم و گيلاس بوده اند و امروز بوته وطن را در باد به سوختن خاکستر و آواره بيابان وطن مي بينند. زخم افغان داستان سارهاي سر بريده ايست بر خاموشي وطن و کبوتراني که سال هاست دريغ مي فرستند بر اين کبوترکشان کهنه کار...

رمان زخم و افغان نوشته سيد هاشم حسيني است؛ که به همت مرکز آفرينش هاي ادبي ( کارگاه قصه و رمان ) حوزه هنري در سال 1387 منتشر شده است. از نام رمان و نوشته پشت و روي جلد مي توان حدس زد موضوع آن حول محور زندگي و مشکلات مردم افغانستان است. سيد هاشم حسيني سعي کرده با به تصوير کشيدن مقطعي کوتاه از زمان حضور شوروي ها و اشغال افغانستان توسط آنان و جغرافياي کوچکي از خاک اين کشور در روستايي دور افتاده و کوچک، شمايي از رنج ها و مشکلات مردم افغانستان را در غالب رمان پيش روي مخاطبان آن قرار دهد.

محل وقوع داستان کوهستان هاي افغانستان و روستايي کوچک به نام خيربند است. شيرجان شخصيت اصلي داستان، بزرگ روستا محسوب مي شود و حرفش در ميان اهالي مورد قبول است. ماجراي اصلي داستان با حضور گروهي از سربازان ارتش سرخ در نزديکي روستا و دعوت کردن آن ها توسط شيرجان به خانه اش شروع مي شود. او که اين کار را بدون اطلاع ساير اهالي انجام داده مورد انتقاد آن ها قرار مي گيرد و اهالي از اين کار او ناراضي و عصباني هستند. فرداي آن روز ميهمانان شيرجان هنگام رفتن، در کوهستان به زمين ها و گلۀ يکي از اهالي حمله و يکي از جوانان روستا را به شدت مضروب مي کنند. شيرجان که هدفش از دعوت روس ها حفظ آرامش روستا بوده با مشاهده اين صحنه همه تدبير خود را نقش بر آب مي بيند و در مقابل مردم روستا خجالت زده و شرمنده مي شود و براي گرفتن انتقام به تعقيب آن ها مي رود. صحنه هاي پاياني داستان ميدان مبارزه شيرجان با ارتش سرخ است که به تنهايي به دل دشمن مي زند و در انتها با رسيدن اهالي روستا به ميدان جنگ، داستان با هلاکت همه روس ها، شهادت جوان افغاني که مترجم روس هاست و اسلم کودک خردسالي که بعد از رفتن پدر مجاهدش و شهادتش او و بقيه اعضاي خانواده اش نزد شيرجان زندگي مي کند، به پايان مي رسد.

نويسنده کوشيده در چارچوب داستان ساده و خطي خود،  با بهره گيري از زبان فارسي دري، توصيف هاي دقيق از شخصيت ها و مکان ها، استفاده از ديالوگ هاي طولاني بين شخصيت ها و نشان دادن طرز فکر آن ها به بيان وضعيت و مشکلات افغانستان آن روزها و مردمش بپردازد. در واقع تلاش اصلي نويسنده اين بوده که در داستاني با جغرافياي زماني و مکاني محدود از خاک افغانستان با استفاده از نکات گفته شده، مدلي از مصائب و مشکلات و دردها و همچنين نوع نگاه و شيوه زندگي مردم اين کشور را ارائه دهد. همانطور که خود نيز در ابتداي کتاب و همچنين در پشت و روي جلد به ذکر اين نکته پرداخته است. اما اين که چقدر در اين زمينه موفق بوده امري نسببي است؛ که تحت تاثير نکات فراواني قابليت بحث و بررسي دارد. به عنوان مثال اين نکته که چرا نويسنده اي که به گفتۀ خودش هدفش شناساندن افغانستان و مردم افغان است ( ...به خودم مي گويم حقيقت اين است که آقا نعيم و امثال او را نمي شناسي. افغانستان را نمي شناسي. مردم افغان را نمي شناسي. با اين که مردم افغان در وطنت و پيش چشمت بوده اند... )(1) به بررسي يک جغرافياي مکاني و زماني محدود اکتفا مي کند؟ چرا براي شناساندن افغانستان و افغان به مخاطب ايراني از زبان فارسي دري استفاده مي کند؟ چرا داستان بزرگتر و پيچده تري را انتخاب نمي کند تا براي اين شناساسي مجبور به استفاده از ديالوگ ها و توصيف ها و حتي حديث نفس هاي طولاني نباشد؟ و... . البته از همين ابتدا بايد گفت اين سوالات نه به عنوان نقطه ضعف داستان، بلکه تنها به صورت ويژگي هاي آن بايد برسي شود؛ که ممکن است در مقاطعي مثبت و در مقاطعي آسيب زننده باشد.

مطمئننا جذاب ترين نکته قابل بررسي در اين رمان استفاده از زبان فارسي دري براي مخاطب ايراني و توسط يک نويسندۀ ايراني است. نويسنده در اين باره در ابتداي کتاب آورده: ( ...در اين حال به اين نتيجه مي رسم که اگر مي خواهم داستانم رنگ و بوي افغانستان را داشته باشد، بايد از زبان فارسي دري يا فارسي افغاني بهره ببرم، طوري که خواننده ايراني نه تنها از خواندن داستان دلزده نشود، بلکه از نثر و گپ و گفت هاي داستان لذت ببرد و با مطالعه اين کتاب و آشنايي با واژه هايي جديد و گويش نو به آموخته هاي خود بيفزايد. )(2). اين که نويسنده چقدر در استفاده از زبان فارسي دري به رعايت اصول نوشتاري و دستور زباني اين زبان پايبند بوده است نکته ايست که بايد توسط نويسندگان و متنقدان افغان بررسي شود. اما احساسي که يک مخاطب ايراني به عنوان مخاطب اصلي، در خوانش اين رمان بدست مي آورد موضوع بررسي ماست. با نويسنده موافقم که اگر اين رمان به زبان فارسي نوشته مي شد آن احساسي را که بايد به مخاطب خود منتقل نمي کرد و نمي توانست آنگونه که بايد معرف يک جامعه کوجک افغان باشد. استفاده از اين زبان به هرچه باور پذير تر شدن داستان و شخصيت هايش کمک فراواني کرده است.  نمي توان تصور کرد که شخصيتي مثل شيرجان به زبان فارسي دري تکلم نکند. بايد توجه داشت که در زمينه انتخاب فارسي دري براي مخاطب ايراني بحث تفاوت زباني حداقل در فهم آن آنچنان وجود ندارد و تفاوت بيشتر در لحجه و بعضي افعال خاص است. تعداد کلمات کمي را مي توان يافت که نياز به معني شدن داشته باشند. البته از طرفي بايد پذيرفت استفاده از اين زبان هرچند در بازسازي حال هواي رمان کمک خوبي بوده اما مشکلاتي را نيز موجب شده است. بخصوص در مورد اين داستان که بر پايه توصيفات دقيق مکان ها و افراد و به صورت ديالوگ محور نوشته شده استفاده از اين زبان در پاره اي اوقات باعث شده نکات ريز و جزئي داستان از ديد مخاطب پنهان بماند. به هر حال در تطبيق اين دو موضوع بسيار مشکل است نتيجه گيري که آيا استفاده از زبان فارسي دري درست بوده يا خير. اما مي توان با اطمينان گفت نويسنده توانسته کاربرد مناسبي از آن بکشد و  داستان زنده تر و واقعي تري را خلق کند. هرچند در اين مورد با در نظر گرفتن تمهيداتي امکان اين بود که از اين زبان به صورت موثرتري بهره ببرد. به عنوان مثال فهرست واژه ها و اصطلاحات که در پايان کتاب آمده است يکي از نقاط ضعف اين موضوع است. متاسفانه نويسنده با وجودي که کاربرد اين فهرست را مي داسته بسيار عجيب است که چرا آن را يکجا و در انتهاي کتاب آورده است و مخاطب را مجبور کرده است براي هر لغت به انتهاي کتاب برود و در اين فهرست صد و پنجاه لغتي جستجو کند. چرا که همان طور که خود نويسنده نيز گفته است خواننده با خواندن يک جمله به معناي آن دست مي يابد. هر چند اين نکته خود يک امکان است؛ اما بايد توجه کرد همين نکته در بعضي مواقع خواننده را گمراه مي کند و يا از ديدن معني يک واژه غافل مي کند. در حالي که مي شد اين فهرست را در پاورقي صفحات مختلف قرار داد. با توجه به تعداد کم لغات که با تعداد صفحات مساوي است، اين شيوه خوانش داستان را براي مخاطب راحت تر مي کرد و از مراجعه پي در پي او به پايان کتاب بي نيازش مي کرد. به نظر مي رسد اين شيوه در افزايش تمرکز مخاطب روي قصه نيز بي تاثير نمي بود. در نهايت به نظر مي رسد انتخاب اين زبان انتخاب درستي براي بيان اين داستان است؛ اما شايد مي توانست بهتر از اين مورد استفاده قرار بگيرد. البته بايد باز هم از مخاطبان و منتقدان افغان خواست تا در اين مورد نظر بدهند. چرا که مطمئنا نظر آن ها در اين مورد به اندازه مخاطب ايراني اثر، مهم و موثر است.

نکته بعدي توصيف هاي دقيقي است که از شخصيت ها و مکان ها صورت گرفته؛ که در ساخت مناسب زمينه داستان موثر واقع شده است. در واقع نويسنده با انتخاب داستاني ساده و به دور از پيچيدگي هاي معمول يک رمان سعي در توصيف دقيق تر و جزئي تر افراد، مکان ها و وقايع داشته است و با انتخاب نمونه اي کوچک از جامعه بزرگ افغانستان، به دقت و ريزتر شدن هرچه بيشتر در آن پرداخته است و کوشيده از اين طريق شناخت عميق تري از اين جامعه را به نمايش بگذارد. هرچند که اين موضوع از ميزان تعميم پذيري قصه کم کرده است. توصيفي که از مکان ها ي وقوع داستان صورت گرفته بسيار دقيق و با پرداخت کامل به جزئيات است و تصور کاملي از وضعيت ظاهري محل وقوع داستان را به خواننده منتقل مي کند. هرچند در مواقعي ذکر بي دليل اين جزئيات از کشش داستان کم کرده است اما نقش اين توصيفات در شکل گيري زمينه داستان و منطقي شان دادن آن غير قابل انکار است. در مورد شخصيت هاي داستان نيز با همين وسواس و دقت نظر نويسنده روبرو هستيم. شيرجان، اسلم و جوان افغان همراه روس ها شخيصيت هاي اصلي داستان هستند. شخصيت شيرجان از دو جنبه قابل بررسي است. در جنبه اول نويسنده با ذکر جزئيات ظاهري او، از نوع پوشش تا محاسن و... کار تصوير کردن يک مرد افغان را به خوبي انجام داده است. از جنبه ديگر نيز نويسنده سعي در معرفي انديشه ها و گذشتهّ شيرجان داشته است. شروع تعدادي از فصل هاي داستان با زمزمه هاي دروني شيرجان نمود واضح اين تلاش است. البته اين موضوع در مورد ساير شخصيت هاي داستان نيز کم و بيش رعايت شده است. نکات در خور تحسيني نيز در شخصيت پردازي افراد حاضر در داستان صورت گرفته است. اولين نکته وجود روال مناسب آشنايي با شخصيت ها در تمام طول داستان است. به طوري که در هر فصل کتاب با نقطه تاريک ديگري از وجود شخصيت ها آشنا مي شويم؛ که اين مسير آشنايي تا صفحات انتهايي کتاب نيز ادامه دارد و نويسنده با خودداري از ارائه همه اطلاعات در ابتدا و  ارائه قطره چکاني آن در يک زمانبندي مناسب به کشش داستان افزوده است. نکته قابل توجه ديگر استفاده از شخصيت ها و مکان ها  بصورت تيپيک و نمادين است. با کمي تفاوت مي توان گفت روستاي خيربند نماد افغانستان است. شيرجان نماد نسل سنتي و دنيا ديده افغان، مترجم روس ها نماد قشر با سواد و جوان افغان است و اسلم کودک افغانستان است. با تمام بي مهري هاي روا شده بر او و مشکلاتش. حتي در فرمانده روس ها نيز مي توان چهره خشونت بار جنگ و اشغال گري را مشاهده کرد. و البته همه اين ها نمايشگاه زخم هاي افغانستان نيز هستند. شيرجان که پيرمردي است با تجربه اطلاعاتش را از راديو بي بي سي دريافت مي کند و از طرفي به طور مستقيم با روس ها روبرو مي شود. نظرياتي از جوان مترجم مي شنود و سير اتفاقات بعدي و نيز همين رابطه به طور متقابل براي جوان مترجم که تا حدودي به روس ها وابسته شده است و در هم شکستن طرز فکر اوليه هر دو آن ها در اعتماد به منبع اطلاعاتي خود نمادي است از وضعيت بد اطلاع رساني و حجوم فرهنگ هاي متجاوز به افغانستان. از نماد هاي مثبت نيز مي توان به قلمي اشاره کرد که جوان مترجم به اسلم هديه مي کند. قلمي که نشانه دانش است و راهي که بايد طي شود و از نسلي به نسل بعدي انتقال داده شود. حتي وقتي اسلم و جوان مترجم شهيد مي شوند نيز قلم در صحنه حضور دارد و نمادي از ادامهّ اين راه است. هرچند در بخشي از داستان به قلم و صاحب قلم بدبين مي شويم ولي در انتها راه دانش با نمادش حضور و حقانيت خود را با شهادت جوان مترجم و صاحب جديدش به اثبات مي رساند. در انتهاي اين بخش با توجه به اين که به نظر مي رسد استراتژي اين رمان بر توصيفات جزئي و شخصيت پردازي دقيق قرار داده شده است؛ بايد گفت نويسنده با موفقيت وظيفه خود را به انجام رسانده است. البته اين که در مقايسه با واقعيت چقدر شخصيت ها و مکان ها درست از آب درآمده اند بحث ديگري است که در جاي خود قابليت بررسي دارد؛ اما اين که چقدر در باور مخاطب ايراني امر واقع و طبيعي جلوه مي کند و مي تواند او را با خود همراه کند، امري است که نويسنده از پس آن برآمده و نمره قولي مي گيرد.

اما آيا اين توصيفات جزئي و دقيق از شخصيت ها و مکان ها براي بيان ويژگي هايشان، اين ديالوگ هاي طولاني بين افراد براي بيان عقايد و مشخص شدن مواضع، اين استفاده نمادين از افراد و اشياء، استفاده از زبان فارسي دري و... که هر کدام به صورت جداگانه مورد بررسي قرار گرفت، در کليت اثر و در چارچوب اصلي داستان بصورت هماهنگ و مرتبط مورد استفاده قرار گرفته اند يا خير؟ آيا نويسنده توانسته به هدفش از روايت اين داستان که در ابتداي اثر نيز به آن اشاره شده دست يابد يا خير؟ و آيا مي توان در نهايت اين رمان را در خور توجه و موفق محسوب کرد يا خير؟ در جواب بايد گفت چون عناصر اصلي داستان در تناسب نسبي با يکديگر قرار گرفته اند در کليت اثر اشکال خاصي مشاهده نمي شود و نويسنده توانسته با آوردن رويداد هاي مختلف در فواصل زماني مناسب  و معرفي شخصيت ها در طول رمان و بيان ويژگي هاي آن ها در هر جايي که به آن ويژگي شخصيتي براي ادامه روال داستان نياز بوده به کشش اثر نزد مخاطب بيفزايد. اما در مورد چارچوب اصلي داستان که دسمايه اين اثر شده است کاملا اين گونه نيست. به نظر مي رسد نويسنده اگر کمي از پيچيدگي هاي داستان و شخصيت هايش را در همان چارچوب اصلي داستان بيان مي کرد و کمي ازز بار داستان را بر گردن چارچوب اصلي آن مي گذاشت، نه تنها کار راحت تري براي روايت قصۀ خود داشت بلکه سطح باور پذيري کليت اثر را بالاتر مي برد و مي توانست تصوير کامل تري از افغانستان و مردم افغان ارائه دهد. هيچ مدل گوچکي، هرچقدر هم با پرداخت عميق به جزئيات نمي تواند همۀ آنچه در حقيقت وجود دارد را به نمايش بگذارد. بخصوص با توجه به اين نکته که تمام اين پرداخت هاي عميق نيز در راستاي هدف اصلي روايت قرار نگرفته اند. گاهي با توصيفاتي بسيار شخصي که قابليت تعميم خاصي ندارد روبرو مي شويم که بعضا طولاني نيز مي شود و حاوي اطلاع ويژه اي براي مخاطب نيست. با همه اين ها نويسنده تا حدودي به هدف خود رسيده است. او توانسته تصويري که مي خواهد را از افغانستان ارائه دهد و اين تصوير را براي مخاطب خود نيز واقعي جلوه دهد. اما نبايد فراموش کرد که اين تصوير بسيار کوچک است و نمي توان آن را به همه جامعه افغانستان و يا حتي بخش بزرگي از آن نسبت داد. شايد بتوان به قلم و قدرت نويسندگي سيد هاشم حسيني نمره خوبي داد؛ اما به نظر مي رسد نويسنده شناخت کافي از افغانستان و مردم آن و مشکلاتشان ندارد. اين موضوع نه به اين دليل که اطلاع غلطي در متن داستان وجود دارد؛ بلکه به دليل ماهيت کلي داستان که نتوانسته از پس معرفي و بيان مشکلات افغانستان و مردم آن برآيد مطرح مي شود. شايد بهتر بود نويسنده در اين زمينه نيز از راهنمايي دوستان افغانستاني خود بهره بيشتري مي برد.

در انتها بايد گفت مخاطب، زخم و افغان را دوست خواهد داشت و از خواندنش لذت خواهد برد. با شخصيت هايش دوست خواهد شد و برايشان دل خواهد سوزاند. دردهايشان را هرچقدر سطحي مي پذيرد و با آن ها همدلي خواهد کرد. زخم و افغان داستان زخم هايي کوچک است بر جان پاره پارۀ افغانستان بزرگ که بخارايش ديگر انتظار هيچ مسافري را ندارد تا به شوق وصل يار مهربان از آموي بگذرد و دشتي راهٍ آن را پرنيان انگارد. و اين رمان شايد تنها اداي دين نويسنده باشد به افغانستان عزيز که برادر کوچک ايران است و چه زمان هاي دراز، آباد و آزاد و پرجمعيت، در کنار برادر آرميده بود و امروز، بيمار و زخمدار و پريشان، زير سنگيني ستم درمانده است.

پي نوشت ها:

1. سيد هاشم، حسيني، زخم و افغان، تهران، انتشارات سوره مهر، چاپ اول، 1387، صفحه 5، پاراگراف آخر.

2. سيد هاشم، حسيني، زخم و افغان، تهران، انتشارات سوره مهر، چاپ اول، 1387، صفحه 6، پاراگراف اول.

 

چهارشنبه 19 اسفند 1388 - 13:15


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری