دوشنبه 1 بهمن 1397 - 20:11
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

روابط عمومي اداره کل تبليغات اسلامي استان يزد

 

روزي خواهم خفت ، براي هميشه

 

  روزي خواهم خفت ، براي هميشه   ( روايتي داستاني از زندگي شهيد آيت ا... صدوقي )

نوشته : شمسي خسروي 

چاپ : انتشارات سوره مهر وابسته به حوزه هنري

چاپ اول : 1388 شمارگان 2500 نسخه / قيمت 1700 تومان

شابک : 7- 751- 506- 964- 978

 

دوازدهمين کتاب از سري کتاب هاي ( قهرمانان انقلاب ) به زندگي شهيد محراب آيت ا... صدوقي مي پردازد . کتاب داراي هفده فصل است . هجرت شهيد صدوقي به اصفهان و سپس به قم براي تحصيل و آشنايي با شيخ عبدالکريم حايري يزدي مؤسس حوزه علميه قم ،  مراجعت شهيد صدوقي از قم به يزد و اقامت ايشان در اين ديار ، ياداشت هاي روزانه شهيد ، آغاز مبارزات عليه رژيم ستمشاهي ، پخش اعلاميه هاي حضرت امام خميني (ره) ، شجاعت شهيد صدوقي در برابر عمال رژيم ستمشاهي ، اعلام خبر شهادت حاج سيد مصطفي خميني و برگزاري مجلس بزرگداشت آن شهيد در يزد ، برگزاي مراسم چهلم شهداي تبريز و به دنبال آن قيام  مردم يزد دردهم فروردين سال 1357 ، کسب تکليف از حضرت امام (ره) در نوفل لوشاتو و ادامه نهضت و درخاتمه پيروزي انقلاب اسلامي ... و شهادت در محراب نماز جمعه از فصل هاي مختلف اين کتاب 120 صفحه اي است که در قالب روايتي داستاني و به صورت جالب تهيه و تدوين گرديده و خاطرات شهيد بزرگوار آيت ا... صدوقي را در اذهان ياران ايشان زنده مي سازد و با اين طرح و قالب نو، نسل جوان نيز با شهيد صدوقي آشنا مي گردند . در پايان کتاب هم منابع مورد استفاده ذکر گرديده است . در خاتمه با آرزوي علو درجات براي شهيدان بخون خفته انقلاب اسلامي و شهداي محراب بويژه سومين شهيد محراب آيت ا... صدوقي ، قسمتي از بخش پاياني کتاب را که مربوط به شهادت آن بزرگوار است با يکديگر مي خوانيم :

" ... درمحراب ايستاد و نماز را به جماعت خواند ، از محراب که بيرون آمد محافظش کفش ها را جفت کرد جلو پايش و او پوشيد و نگاه کرد به مرد جوان لاغري که از بين نماز گزاران بلند شده بود و پشت ستون وسط مسجد ايستاده بود . آيت الله که بيرون رفت مرد به سرعت جلو آمد و آيت الله هنوز او را نگاه مي کرد که وحشت زده خودش را چسباند به او .

- چه کار مي کني ؟ برو عقب .

خواست او را پس بزند که مرد ، ضامن نارنجک را که تو کفشش بود و با بند به زير لباسش وصل شده بود کشيد و بومب ....

صداي مهيب انفجار توفضا پيچيد ، محافظ آيت الله که برگشت آقا نقش زمين شده بود و مرد لاغر اندام غرقه درخون . آن سوتر افتاده بود ، لباسش دريده شده و حفره اي عميق تو شکمش باز شده بود . مردم بر سرو صورت مي کوبيدند . صداي گريه زنان ، صحن مسجد را پرکرده بود و آيت ا... صدوقي آرام و پلک بر هم فشرده در خون تپيده بود .

چند نفرمجروح و زخمي افتاده بودند، صداي ناله و فرياد از هر سو شنيده مي شد ،کودکان شيون مي کردند و خون چهار زن پيچيده در چادر حياط مسجد را رنگ زده بود و شيارهايي از خون از زير تن زخمي ها وسط صحن مسجدراه افتاده بود.

" اشهد ان لااله الاالله و اشهد ان محمداً رسول الله ... و .... "

آيت ا... صدوقي گفت و آه کشيد و پلک بر هم گذاشت .

او را در حضور خانواده اش و مردمي که دوستش داشتند غسل دادند ، بناي پير که روزي قبر او را با اشک و آه در گوشه حظيره حفرکرده بود پيکر مطهرش را درآن جاي داد ."

روزي اين جا خواهم خوابيد براي هميشه ...

 

                                                       محمدرضا غيليان

 

 

دوشنبه 17 اسفند 1388 - 14:10


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری