دوشنبه 1 آبان 1396 - 4:13
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

مقاله

 

آيت الله محمدعلي تسخيري

 

شيوه­ها و ادبيات تفاهم و وحدت

 

 

 

 

 

پيش درآمد:

"الرَّحْمَنُ * عَلَّمَ الْقُرْآنَ * خَلَقَ الإنْسَانَ * عَلَّمَهُ الْبَيَانَ"(خداي رحمان، قرآن را تعليم داد، انسان را آفريد، به او گفتن آموخت).[1]

بدين گونه است كه نعمت بيان ـ و سخن گفتن ـ از جمله با شكوه ترين نعمت هاي الهي براي انسان قرار داده شده تا همچون پلي طبيعي براي عبور انديشه هاي انسان ها و نسل هاي مختلف به يكديگر، به كار آيد و بدين وسيله، هدف از آفرينش انسان يعني تكامل او از يك سو و آباداني جهان از سوي ديگر، تحقق يابد.

بنابراين نعمت زبان، مكمل نعمت آفرينش و به مثابه متصل­كنندۀ حلقه هاي به هم پيوستة انسان ها و تنظيم­كنندۀ روند انديشة آنان به شمار مي آيد تا آنجا كه برخي گمان برده اند زبان، ابزار انديشه است و بدون آن، انديشه اي وجود نخواهد داشت، البته هر چند ما اين گزاره را نمي پذيريم؛ زيرا اين انديشه است كه زبان را به وجود آورده است؛ اما بر اين باوريم كه بي هيچ ترديدي، روشني و غناي سمبل هاي زباني، فضاي مساعدي براي رشد، اعتلا، پختگي و استحكام منطقي انديشه فراهم مي آورد.

زبان، وسيله و ابزاري است براي غنا بخشيدن به انديشه و خود انديشه نيز پلي است كه انسان براي رها شدن از قفس خويش با بهره گيري از نهفته هاي فطري كه خداوند متعال از روز اول آفرينش در وي ـ در مقام انسان متعادل و هدف­مند ـ به وديعه نهاده، از آن عبور مي كند.

اين نهفته هاي فطري، آدمي را به جهاني وسيع تر از خويش، رهسپار مي كند و با جهان خارج پيوند مي دهند تا با استفاده از ايمان خود، به حقيقت بزرگي كه تمامي اين جهان را به وجود آورده و بدون آن، فلسفۀ وجودي هستي، زير سؤال مي رود، دست پيدا كند.

انسان گفت وگو مي كند، شك مي كند و به بحث مي نشيند و حق دارد كه چنين كند: "...وَكَانَ الإنْسَانُ أَكْثَرَ شَيْءٍ جَدَلاً"(...ولي آدمي بيش از هر چيزي، به جدال برمي خيزد)[2]، تا به حقيقت مطلق نايل آيد و با منطق عقل آن  را بپذيرد و آنگاه به سراسر هستي خويش، تعميمش دهد تا آرامش قلبي پيدا كند:

"...قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِنْ قَالَ بَلَى وَلَكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي..."(...فرمود: مگر باور ند اري؟ گفت: بلي، وليكن مي خواهم كه دلم مطمئن شود...).[3]

متون اسلامي و آموزه هايي كه اين حقايق را به ما آموخته اند، منطق گفت وگو را براي نيل به حقيقت، تشويق كرده و تفهيم و تفاهم و اقناع را وسيله اي انساني ـ تمدّني براي پيوند، اثرگذاري و رفتارهاي سازنده متقابل به هدف تبيين حقايق قرار داده اند: "...لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَيَحْيَا مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ..."(...تا هر كه گمراه [هلاك] مي شود از روي حجت [با دليل] گمراه [هلاك] شود و هر كه هدايت مي­شود [زنده مي ماند] از روي حجت هدايت ­شود [با دليل زنده ماند]...).[4]

"...لِئَلا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَيْكُمْ حُجَّةٌ..."(...تا مردم را بر ضد شما، حجتي [دستآويزي] نباشد...)[5] و "...لِئَلا يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ..."(...تا مردم را پس از [فرستادن] پيامبران، بر خدا [در مقابل خدا] حجتي [دستآويزي] نباشد...).[6]

اين يك فراخوان روشن و رفتاري انساني با انديشه، منطق و گفت و گو است. و ليكن اجبار، ايجاد فضاي آلوده، تبليغات گمراه­كننده و تهديد و تطميع، شيوۀ طاغوتيان است: "اللهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ أُولَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ" (خداوند سرپرست [ياور] مؤمنان است. ايشان را از تاريكي ها به سوي روشنايي بيرون مي آورد، و کساني که كافر شدند، طغيانگران [طاغوت] سرپرستانشان [ياورشان]  هست که آن ها را از نور [روشنايي] به تاريكي هايشان مي برند. آن­ها دوزخي هستند و در آن جاودانند)[7]، اين همان شيوۀ روشن و درخشاني است كه اگر بشريت در پيش گيرد، به راه صواب رهنمون خواهد شد.

مسلماً خطا خواهد بود اگر كسي تصوّر كند كه گفت­وگو، منطق ضعفا است، هرگز چنين نيست، بلكه برعكس گفت­وگو منطق قدرتمندان واقعي است و طرفي كه به  واقع خود را بر حق مي داند، يا چنان است كه گوهر گرانبهايي در اختيار دارد كه باكي از محك و صيقل خوردن آن ندارد و يا از آن چنان شجاعت روحي برخوردار است كه در صورت روبه رو شدن با نظرگاه هاي درست تر، آن ها را بپذيرد و در عقايد خويش تجديدنظر كند.

 

اسلام و اجتهاد

اسلام از همان نخست، بهره مندي از ثمرۀ پربار اجتهاد را در چارچوب طبيعي آن مجاز دانسته و تلاش و كوشش براي دريافت و استنباط حكم شرعي همۀ رفتارهاي فردي و اجتماعي را با كندوكاو در منابع شناخته­شده و معتبر، به دور از توهمات و گمانه زني هاي نامعتبري كه حقيقتي در بر ندارند، به رسميت شناخته است؛ بدين ترتيب اسلام به منزلة يك رسالت جاوداني، تعبيري واقع بينانه از حيات و موضعي انعطاف پذير و نرم كه همۀ دگرگوني ها و پيچيدگي هاي زمانه را در خود مي گنجاند، به نمايش گذاشته است.

اجتهاد، از جمله روندهايي است كه گريزي از آن نيست و هيچ شريعت و قانون گذاري حتّي بشرساخته اي نيز ـ اگر در پي تنظيم طولاني­مدّت زندگي جوامع باشد ـ نمي تواند از آن بي نياز باشد، براين اساس، انديشه ها و نظريات با يكديگر تفاوت پيدا مي كند و مذاهب گوناگون مطرح مي گردند و اين ها همه، ثروت هاي فكري آن شريعت و غناي تمدّني آن  را تشكيل مي دهند، اگر قرآن کريم را مي بينيم كه از اختلاف نهي مي كند، بدين علّت است كه مصداق هاي آن  را، بدون ترديد نه در اختلاف هاي اجتهادي بلكه در چند دستگي ها و پراكندگي در موضع گيري هاي عمده و عملي، مي داند.

بر اين پايه است كه مي توان نتيجه گرفت، مذاهب اسلامي، سرمنشأ علمي و طبيعي دارند و هر چند نقش سياست هاي همسو و مساعد با اين نشأت گيري را نمي توان ناديده گرفت، تا زماني كه اختلاف در مذاهب، در چارچوب فكري و طبيعي خويش است، ثروت و حركتي سازنده و مثبت تلقّي مي گردد كه حكايت از پويايي، آزادي و انعطاف پذيري دارد، اما به هر حال و در كمال تأسف، عوامل بسياري در اين امر، دخالت كردند و اين روند را از اهداف خود منحرف ساخته و اختلاف هاي طبيعي مذهبي را به كارزار فرقه اي كينه­توزانه اي مبدل ساختند كه به بهاي خون ها، اشك ها و درد و رنج هاي فراوان و ضعف و زبوني و دودستگي ها و درگيري هاي بي پايان در ميان اين امّت تمام شد.

عوامل بسياري در تبديل گرايش هاي مذهبي به فرقه گرايي و جنگ هاي طائفه اي نقش داشته اند كه به چند مورد از آن ها، اشاره مي كنيم:[8]

1ـ جهل و ناداني كه سرچشمۀ آفت هاست؛

2ـ تعصّب هاي كور؛

3ـ انگيز ه هاي سياسي حكّام منحرف؛

4ـ منافع تنگ­نظرانۀ فرصت طلبان؛

5ـ حضور بناحق افراد نااهل بر سفرۀ اجتهاد؛

6ـ دشمنان خارجي.

و...

كه البته هدف آن نيست كه همۀ اين عوامل را برشماريم، قصه، اشاره به انحراف تاريخي بزرگي است كه براي بازگرداندن آن به حالت اوليه و طبيعي و خارج ساختن امّت از اين ورطۀ تاريخي و به ويژه باتوجه به  وضع فعلي و پراكندگي ها و چنددستگي ها و اتحاد دشمنان قسم­خورده، به تلاش پي­گير و خستگي ناپذير علماي امّت و دست اندركاران مخلص آن نياز است، خداوند متعال مي فرمايد: "وَالَّذِينَ كَفَرُوا بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ إِلا تَفْعَلُوهُ تَكُنْ فِتْنَةٌ فِي الأرْضِ وَفَسَادٌ كَبِيرٌ" (و کساني که کافر شدند نيز دوست و حامي يكديگرند، اگر [اين همياري] را نكنيد، فتنه و فسادي بزرگ در زمين روي خواهد داد).[9]

به همين منظور است كه ما هم در عرصۀ تئوريك در نظريه «برخورد تمدّن هاي هانتينگتن» يا نظريۀ «پايان تاريخ فوكوياما» و هم در صحنۀ عمل كه سران تمدّن غرب صحبت از آن مي كنند كه هركس با آن ها نيست، عليه آن ها در شمار تروريست هاست، شاهد جنگ طلبي ها و جنگ افروزي هاي روزافزون هستيم.

حال آن كه ديده ايم كه تسامح اسلامي، ايدۀ گفت ووگوي بين اديان را مطرح مي سازد و اين ايده از سوي جهانيان، با استقبال مواجه مي شود؛ سرانجام به يازدهم سپتامبر رسيديم كه با وارد آوردن ضربه اي شديد بر اين طرح، منطق زور و قلدري و برتري طلبي را جاي­گزين آن كرد و قدرت­هاي بزرگ نيز از اين وضع براي بسط نفوذ و سلطۀ خود و تحقق آرزوي ديرينه در پراكنده ساختن اين امّت و تقويت رژيم تروريستي و تروريست­پرور اسرائيل، نهايت بهره برداري را به عمل آوردند كه همچنان نيز در شيپور جنگ مي دمند؛ در چنين احوالي، چه بايد كرد؟ روشن است كه راه حل، بازگشت مجدد ما به قرآن پرشكوه و الهام گيري از آن و وحدت بخشيدن به صفوف مسلمانان همراه با سعۀ  صدر بيشتر و تحمل نظريات گوناگوني است كه اختلاف هاي اجتهادي در پي مي آورند و از آنجا رويارو شدن با منطق گفت وگو با جهانيان، كه سرانجام نيز اين منطق است كه دير يا زود پيروز ميدان خواهد بود.

 

شرايط و ادبيات گفت وگو از ديد قرآن کريم

بدون شك با تأمل در آيات قرآن کريم، مي توان شالوده و ادبيات گفت وگو را كشف كرد كه به ذكر مهم­ترين آن ها بسنده مي كنيم:

 

الف­) مقدمات گفت­وگو:

مجموعه مسائلي وجود دارد كه پيش از شروع گفت­وگو، بايد از پيش حل شده باشند؛ از جمله آنچه كه قدما آن  را «تحرير محل نزاع»[10] ناميده اند ممكن است به دليل اين كه پس از مدّت ها بحث، دو طرف متوجه شوند كه گفت وگوي خود را در دو محور متفاوت ـ و نه يك محور مشخص ـ متمركز كرده، در نتيجه وقتشان را تلف كرده اند؛ بنابراين حتماً بايد محور مورد نظر، مشخص و معلوم باشد. اين آيۀ شريفۀ قرآني نيز تأکيد دارد كه دعوت­كننده به خدا بايد کاملاً آگاه و با بينش روشن اقدام به اين كار كند: "قُلْ هَذِهِ سَبِيلِي أَدْعُو إِلَى اللهِ عَلَى بَصِيرَةٍ أَنَا وَمَنِ اتَّبَعَنِي وَسُبْحَانَ اللهِ وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ" (بگو: اين راه من است. من و پيروانم، از روي بصيرت [همگان را] به سوي خدا مي خوانيم [دعوت مي­کنيم]، و خدا پاک و منزه است و من از مشركان نيستم).[11]

و نيز بايد بر اصول مسلم اوليه، اتفاق نظر وجود داشته باشد؛ چنانچه از پيش، اصول توافق شده و فرضيات مسلّمي ـ هرچند اوليه و بديهي ـ وجود نداشته باشد، محال است كه بتوان با انكار بديهياتي از قبيل: محال بودن اجتماع، زوال نقيضين، قانون عليت، و يا وجود جهان خارج از ذهن و مانند آن به نتيجه مشخصي رسيد، در اين صورت، هرچند استدلال شود، انکاركردني است تنها با استناد به قضاياي وجداني مي توان پذيرش آن ها را نتيجه گرفت، از اين جاست كه قرآن كريم، در برابر آن دسته و كساني كه منكر اصول مسلّم و بديهي هستند، بر خطا بودن ايشان يادآور مي شود و آنان را در برابر پرسش هاي فطري و وجداني، قرار مي دهد، وقتي مقلدان، به يك اصل ايمان مي آورند ـ دنباله­روي كوركورانه از پدران ـ و اصول ديگر را انكار مي كنند، نمي توان با ايشان به گفت وگو نشست؛ بنابراين اين پرسش برايشان ايجاد مي شود كه: «اگر مي دانستيد كه پدرانتان، ديوانه بوده اند، آيا باز هم از آنان پيروي مي كرديد؟» پاسخ اين پرسش البته كه منفي است و هم در اينجاست كه گفت وگو براساس يكي از اصول مسلّم، يعني «ملاك عقل» آغاز مي گردد، خداوند متعال مي فرمايد: "وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنْزَلَ اللهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لا يَعْقِلُونَ شَيْئًا وَلا يَهْتَدُونَ" (و چون به ايشان گفته شود كه از آنچه خدا نازل كرده پيروي كنيد، مي­گويند: [نه] بلکه ما از آنچه پدران خويش را بر آن يافته­ايم، پيروي مي­کنيم. حتّي اگر پدرانشان بي خرد و گمراه بودند).[12]

و نيز مي فرمايد: "وَكَذَلِكَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَذِيرٍ إِلا قَالَ مُتْرَفُوهَا إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَى أُمَّةٍ وَإِنَّا عَلَى آثَارِهِمْ مُقْتَدُونَ * قَالَ أَوَلَوْ جِئْتُكُمْ بِأَهْدَى مِمَّا وَجَدْتُمْ عَلَيْهِ آبَاءَكُمْ قَالُوا إِنَّا بِمَا أُرْسِلْتُمْ بِهِ كَافِرُونَ" (و همچنين پيش از تو در هيچ شهري هشدار دهنده­اي نفرستاديم مگر آنکه متنعمانش [خوش­گذران­هايش] گفتند: ما پدرانمان را بر آييني يافتيم و به اعمال آن­ها اقتدا مي كنيم * گفت: حتّي اگر براي شما چيزي بياورم كه از آن ه پدرانتان را بر آن يافته بوديد، هدايت كننده تر باشد؟ [باز هم از آن­ها پيروي مي­کنيد؟]، گفتند: ما به آييني كه شما بدان فرستاده شده ايد، بي ايمانيم [کافريم])[13]؛ پاسخ طبيعي نيز آن است كه از آنچه هدايت گري بيشتري دارد و هدايت كننده تر است، بايد پيروي شود.

 

ب) دو طرف گفت­وگو

شرايطي وجود دارد كه دو طرف بايد از آن ها برخوردار باشند از جمله آن كه ـ از نظر سطح آگاهي و دانش ـ دو طرف در حدّ و اندازۀ موضوع گفت وگو باشند؛ زيرا گفت وگو دربارة موضوعي كه هيچ يك يا يكي از دو طرف، سررشته اي در آن ندارد و در صورت نياز به تخصص، متخصص آن نيست، معنايي ندارد. خداوند متعال مي فرمايد: "هَا أَنْتُمْ هَؤُلاءِ حَاجَجْتُمْ فِيمَا لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ فَلِمَ تُحَاجُّونَ فِيمَا لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ وَاللهُ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ" (هان! شما همان کسانيد که در آنچه بدان علم داريد، محاجّه  كرديد، [ولي] چرا دربارۀ موضوعي که به آن آگاهي نداريد، محاجّه مي­کنيد؟ و خدا مي­داند و شما نمي­دانيد).[14]

و در اين باره است كه يكي از علما مي گويد: «طالب حق شايسته است با كسي مناظره و گفت وگو كند كه از دانش كافي در رشتة بحث شده، برخوردار باشد تا از وي بهره مندي حاصل آيد».[15] هم از اين روست كه معتقديم طرح استدلال هاي علمي در مجامع عمومي كه سطح آگاهي و دانش افراد آن متفاوت است، كار چندان پسنديده اي نيست.

ديگر اينکه دو طرف گفت وگو ضمن برخورداري از انصاف، کاملاً بي طرف باشند. قرآن كريم در خطاب به پيامبر اكرم ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ كه از چنان ايمان مستحكمي برخوردار بودند كه هيچ كسي ترديدي در آن ندارد ـ از ايشان مي خواهد كه با موضع بي طرفي وارد گفت وگو گردد:

"...وَإِنَّا أَوْ إِيَّاكُمْ لَعَلَى هُدًى أَوْ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ"(...و در حقيقت ما و شما، يا در طريق هدايت هستيم، يا در گمراهي آشكار).[16]

و نيز در همين زمينه مي فرمايد: "قُلْ فَأْتُوا بِكِتَابٍ مِنْ عِنْدِ اللهِ هُوَ أَهْدَى مِنْهُمَا أَتَّبِعْهُ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ" (بگو: از جانب خداوند كتابي بياوريد كه از اين دو [تورات و قرآن] هدايت کننده­تر باشد تا [من هم] از آن پيروي كنم اگر راست مي گوييد).[17]

صاحب «المحجة البيضاء» در سخن از شرايط مناظره و گفت وگو، مي گويد: «نخست آنكه هدف از آن ـ مناظره و گفت وگو ـ رسيدن به حق و عيان گشتن حق باشد به هر صورتي كه پيش آيد، نه آنكه بخواهيم درستي ديدگاه و دانش خويش و صحّت رأي خود را نمايش دهيم كه اين  كار، جنگ و جدال است كه به سختي از آن نهي شده است» و مي افزايد: «اينكه گفت وگو كننده در طلب حق، همچون كسي باشد كه در جست وجوي گمشده اي است كه وقتي بدان دست يافت، شكرگزار است و برايش تفاوتي نكند كه حقيقت به وسيلۀ خودش يا ديگري عيان شده باشد، هر طرف بايد طرف ديگر را نه دشمن كه يار خود بپندارد و هنگامي كه طرف مقابل او را متوجۀ خطايش گرداند و حقيقت را برايش آشكار سازد، سپاسگزارش باشد».[18]

آري قرآن كريم به مسلمان مي آموزد كه بشنود و مقايسه كند آن گاه از بهترين ها، پيروي نمايد: "الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ..."(همان­هايي كه به سخن گوش فرا مي دهند و بهترين آن را پيروي مي كنند...).[19]

گفتني است برخي از اين سخن حضرت علي ـ عليه  السلام، كه فرمودند: «ببينيد اگر معاويه شايسته تر بود، او را و اگر من سزاواتر بودم، مرا ابقا كنيد» ايراد گرفتند و آن  را حمل بر آن كردند كه حضرت در حقانيت خود شك داشته است؛ در پاسخ اين گروه، حضرت ـ عليه السلام ـ فرموده­اند كه اين سخن نبايد به معناي شك از سوي وي، تلقّي گردد، بلکه ايشان مي خواسته­اند، آن ها رعايت بي طرفي را بكنند و در پايان نيز آيه شريفۀ: "وانا او اياكم..." را يادآور شده است.[20]

ديگر اين كه هر دو طرف بايد به نظر و عقايد ديگري احترام بگذارند، اين مطلب از توجه به لحن برخي آيات قرآني قابل درك است، مثلاً: "وَلا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ فَيَسُبُّوا اللهَ عَدْوًا بِغَيْرِ عِلْمٍ..."(و معبوداني را كه [مشرکان] به جاي خدا مي خوانند، دشنام ندهيد كه [آنان نيز] از سر دشمني و ناداني، خداوند را دشنام دهند...)[21]؛ و نيز: "قُلْ لا تُسْأَلُونَ عَمَّا أَجْرَمْنَا وَلا نُسْأَلُ عَمَّا تَعْمَلُونَ"(بگو: [شما] از آنچه ما گناه کرده­ايم، بازخواست نمي­شويد و [ما نيز] از آنچه شما مي­کنيد، بازخواست نخواهيم شد).[22]

اوج زيبايي اين تعبير در مقايسۀ دو عبارت «أَجْرَمْنَا» (ما گناه کرده­ايم) از يك سو و «تَعْمَلُونَ» (آنچه شما مي­کنيد) از سوي ديگر، نهفته است.

قرآن كريم، اثرپذيري از كارها و اعمالي كه يكي از دو طرف، آن ها را شگفت مي پندارد ـ و پذيرش آن برايش دشوار است ـ امر پيش پاافتاده اي قلمداد مي كند و مي گويد: "...كَذَلِكَ زَيَّنَّا لِكُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ إِلَى رَبِّهِمْ مَرْجِعُهُمْ فَيُنَبِّئُهُمْ بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ"(...بدين­سان براي هر امّتي عملشان را بياراستيم، پس بازگشت آن­ها به سوي پروردگارشان است و ايشان را از آنچه انجام مي­د ادند، آگاه خواهد  ساخت).[23]

 

ج) موضوع گفت­وگو

موضوع گفت وگو بايد عيني و واقعي باشد، چنان چه موضوعي وهمي يا از جمله امور غيرقابل درك براي طرف ديگر باشد، گفت وگو بي ثمر خواهد بود، در اين حالت، بحث را بايد متوقف كرد و به پرسش هاي مطرح­شده، پاسخي نداد يا پاسخ هايي داد كه خيلي كلّي باشد، آياتي كه در پي مي آيد در همين معنا مطرح شده اند: "يَسْأَلُونَكَ عَنِ الأهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَوَاقِيتُ لِلنَّاسِ وَالْحَجِّ..."(از تو دربارۀ هلال ها مي پرسند، بگو: آن تقويمي براي مردم و موسم حج است...).[24]

"يَسْأَلُونَكَ عَنِ السَّاعَةِ أَيَّانَ مُرْسَاهَا قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِنْدَ رَبِّي..."(از تو دربارۀ قيامت مي پرسند كه چه وقت برپا مي­شود؟ بگو: علم آن تنها نزد پروردگار من است...).[25]

"وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي..."(و از تو دربارۀ روح مي پرسند، بگو: روح از [عالم بالا و] فرمان پروردگار من است...).[26]

"وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الْجِبَالِ فَقُلْ يَنْسِفُهَا رَبِّي نَسْفًا"(و از تو دربارۀ كوه ها مي پرسند، بگو: پروردگار من آن­ها را [در قيامت] به طور کامل از هم مي­پاشد).[27]

قرآن کريم، همين موضع را در برابر كساني كه اقدام به طرح مسائل جدل انگيز يا نه چندان جدّي مي كنند، در پيش گرفته است و به همين ترتيب، تنها بايد به مسائل عملي و ملموس، پرداخته شود:

"...فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفَاءً وَأَمَّا مَا يَنْفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الأرْضِ..."(...اما كف به كنار مي­رود، و آنچه مردم را سود مي­دهد، در زمين مي­ماند...).[28]

امام غزالي مي گويد: «اينكه ـ مناظره­كننده بايد ـ در موضوعي مهم يا دربارۀ مسئله­اي قريب الوقوع، مناظره كند و توجه خود را به چنين اموري مبذول دارد».[29]

 

د) فضاي گفت­وگو

براي آنكه گفت وگو اثر مثبتي در پي داشته باشد، بايد مواردي چند در آن فراهم باشد:

از جمله: رعايت اخلاق و ادبيات گفت وگو كه در سخن گفتن از شرايط دو طرف، مثال هاي مربوط به آن  را يادآور شديم. و ديگر عدم به بكارگيري شيوه هاي تهديد و ارعاب كه در اين صورت جايي براي گفت وگويي منطقي و خردمندانه نخواهد بود.

بهترين مثال در اين باره، فضاي انفعالي است كه مشركان در برابر پيامبر عظيم الشأن اسلام ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ پديد آوردند و او را به جنون متهم ساختند؛ در چنين فضايي استدلال كردن در ردّ اين اتهام، معنايي نداشت؛ بنابراين قرآن كريم از آن حضرت مي خواهد در وهلۀ اول با حذف چنين فضا و فاصله اي به منظور ايجاد جوّ تفكر و انديشه، وارد مرحله بعدي شود:

"قُلْ إِنَّمَا أَعِظُكُمْ بِوَاحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَى وَفُرَادَى ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا مَا بِصَاحِبِكُمْ مِنْ جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلا نَذِيرٌ لَكُمْ بَيْنَ يَدَيْ عَذَابٍ شَدِيدٍ"(بگو: من فقط به شما يك اندرز مي دهم که: دو به دو و يك به يك براي خدا قيام كنيد سپس بينديشيد که اين يار شما [مراد پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ است] هيچ جنوني ندارد. او صرفاً شما را از عذاب سختي که در پيش است، هشدار مي­دهد).[30]

 

هـ) شيوۀ گفت­وگو

قرآن كريم، نشانه هاي برجسته اي از اين شيوه را يادآور مي شود؛ از جمله انعطاف پذيري، عدم تعصّب در روش ها و در نهايت، گزينش بهترين راه ها. خداوند متعال مي فرمايد:

"ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالحِکمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ"(مردم را با حكمت و اندرز نيكو به راه پروردگارت فرا خوان و با آنان به نيکوترين شيوه مجادله كن. بي­ترديد پروردگار تو به حال کسي كه از راه او منحرف شده، آگاه تر است و هدايت­يافتگان را نيز بهتر مي شناسد).[31]

"وَقُلْ لِعِبَادِي يَقُولُوا الَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ الشَّيْطَانَ يَنْزَغُ بَيْنَهُمْ..."(و به بندگان من بگو كه با يكديگر به بهترين وجه سخن بگويند که شيطان ميانشان را به هم مي­زند...).[32]

"وَلا تُجَادِلُوا أَهْلَ الْكِتَابِ إِلا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ..."(و با اهل كتاب جز به شيوه­اي بهتر مجادله نكنيد...).[33]

نشانه ديگر، رعايت منطق و استدلال درست است به گونه اي كه بحث مورد نظر بدون از اين شاخه به آن شاخه پريدن و جدال هاي بي فرجام، به  صورت طبيعي از زمينه­چيني و مقدمات، به نتيجه گيري برسد. آيات قرآني كه از جدل و مناقشه و منازعات لفظي نهي مي كنند، فراوانند از جمله آيۀ: "...مَا ضَرَبُوهُ لَكَ إِلا جَدَلاً بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ"(...اين مَثَل را جز براي جدال با تو نزدند كه آن­ها مردمي ستيزه­جويند)[34] و در عين حال به استدلال و برهان فرا مي خواند و مي گويد: "...قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ"(...بگو برهان خويش را بياوريد اگر راست مي­گوييد)[35] و از هرگونه ناسازگاري و لجبازي، اظهار نفرت مي كند و در اين آيه، مثالي براي آن مي آورد: "وَإِذْ قَالُوا اللَّهُمَّ إِنْ كَانَ هَذَا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنَا حِجَارَةً مِنَ السَّمَاءِ أَوِ ائْتِنَا بِعَذَابٍ أَلِيمٍ"(و [يادآر] هنگامي كه گفتند: پروردگارا! اگر اين [آيين و قرآن] حق و از جانب تو آمده است، پس بر ما از آسمان باراني از سنگ ببار يا عذاب دردناکي بر ما بفرست)[36] و نيز آيۀ: "وَإِنَّ مِنْهُمْ لَفَرِيقًا يَلْوُونَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالْكِتَابِ لِتَحْسَبُوهُ مِنَ الْكِتَابِ وَمَا هُوَ مِنَ الْكِتَابِ..."(و همانا گروهي از آن­ها هستند كه به [شيوۀ تلاوت] كتاب، زبان خود را چنان مي­گردانند که گمان کنيد [آنچه مي­خوانند] از كتاب خداست در حالي كه آن از كتاب [خدا] نيست...).[37]

و نشانۀ ديگر شيوۀ درست گفت وگو، حذف عناصري است كه علاوه بر ايجاد تنش، تأثيري در نتيجه گيري ندارند، خداوند متعال مي فرمايد: "قُلْ لا تُسْأَلُونَ عَمَّا أَجْرَمْنَا وَلا نُسْأَلُ عَمَّا تَعْمَلُونَ"(بگو: [شما] از آنچه ما گناه کرده­ايم، بازخواست نمي شويد و [ما نيز] از آنچه شما مي­کنيد، بازخواست نخواهيم شد).[38]

 

و) هدف از گفت­وگو

هدف از گفت­وگو، وصول به گستره هاي مشترك ميان دو طرف است كه از اين آيه برداشت مي شود: "قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا إِلَى كَلِمَةٍ سَوَاءٍ بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلا نَعْبُدَ إِلا اللهَ وَلا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئًا وَلا يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا أَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللهِ..."(بگو: اي اهل كتاب! بياييد بر سر سخني كه ميان ما و شما مشترک است، بايستيم كه جز خدا را نپرستيم و هيچ چيز را شريك او نسازيم و هيچ­کس از ما، ديگري را به جاي خداوند صاحب اختيار نگيرد...).[39] و در نتيجه در اين چارچوب و در عرصۀ نيكي و تقوي و فاصله گيري از گناه و دشمني با يكديگر همكاري نماييم.

مي توان به تمامي آنچه كه برشمرده شد، وجودي داور عادل را نيز افزود كه اين آيۀ شريفه نيز اشاره به همين نكته دارد: "قُلْ يَجْمَعُ بَيْنَنَا رَبُّنَا ثُمَّ يَفْتَحُ بَيْنَنَا بِالْحَقِّ وَهُوَ الْفَتَّاحُ الْعَلِيمُ"(بگو: پروردگارمان، ما و شما را گرد مي آورد سپس ميان ما به حق داوري مي كند؛ و اوست حكم­كنندۀ دانا).[40]

 

دربارۀ تفاهم و نزديكي مذاهب

پس از اين نگاه گذرا به كتاب آسماني، روشن مي گردد كه تفاهم و درك متقابل، چيزي است كه قرآن كريم، همگان را بدان فرا مي خواند و آن  را نه تنها به دين­داران، بلكه به عموم افراد بشر ـ جز آنان كه راه ستم­پيشگي و ستيزه جويي در پيش گرفته اند ـ توصيه مي كند.

وقتي وارد عرصۀ اسلام مي شويم اين نكته از اهميت و تأکيد فزون تري برخوردار مي شود؛ زيرا اسلام، عرصۀ برادري، وحدت، تسامح، پذيرش اصول اسلامي و تحمل اختلاف نظرهاي اجتهادي و عرصه اي است كه در آن مسلمانان، دربارة اصول، اتفاق نظر دارند؛ همچنان كه در خصوص درصد بالايي از احكام شرع نيز هم­عقيده اند. و در برخي نظام هاي اسلامي، از جمله نظام اخلاقي، تربيتي، معاملات و نظام جزايي و...، اختلاف ها بسيار اندك و گاه نزديك به صفر است.

آري، وقتي وارد عرصۀ اسلام و مسلماناني مي شويم كه قرآن كريم و نيز سنّت نبوي شريف همواره با تعبير يكسان «يا ايها الذين آمنوا» از آن ياد مي كنند، به رغم گوناگوني احتمالي، راه هاي دريافت دين از منبع واحدي تغذيه مي شود، و از سرنوشت واحد، تاريخ و سرگذشت يگانه، منافع و مصالح متحد و دشمن مشترك و در عين حال يك شعار و يك سمت گيري برخوردار است. در چنين عرصه و گستره اي، تفاهم داشتن و همرنگي، از بديهيات اوليۀ آن است و نياز به هيچ گونه استدلالي هم ندارد.

شبهه هاي موجود: در اين ميان، شبهاتي بدين شرح ـ گاه همراه با حسن نيّت و گاهي توأم با سوءنيّت و غرض ورزي ـ مطرح شده اند:

1ـ اختلاف هاي ميان مذاهب اسلامي، در اصول است.

2ـ اختلاف ميان مذاهب اسلامي ناشي از اختلاف منابع آن هاست.

3ـ هر طرف، ديگري را به بدعت گذاري متهم مي كند.

4ـ در بحث مربوط به پيامدها و الزامات اعتقادي، هر طرف، ديگري را متهم به شرك مي كند.

5ـ هر طرف، ديگري را به نفاق و توطئه گري متهم مي كند.

6ـ اين گمان كه پذيرش گفت وگو (با ديگران) برخاسته از شك در مذهب يا پذيرش ضمني يا تلويحي ديدگاه ديگران است.

7ـ اين گمان و تصور كه تقريب مذاهب، با هدف يكسان سازي و تحميل يك مذهب بر مردم است كه چون اين امر، باطل است، فراخوان تقريب نيز باطل بوده و پذيرفتني نيست.

8ـ اين گمان كه تقريب ميان مذاهب، انتقال پيروان يك مذهب به مذهب ديگر را آسان مي كند و موجب به هم خوردن تعادل در پيروان مذاهب خواهد شد.

9ـ اين گمان كه تقريب، پوششي براي نفوذ در مذاهب ديگر و تبليغ آموزه هاي مغاير و ايجاد ترديد در آن هاست.

10ـ اين گمان كه تقريب، حركتي سياسي است و ربطي به جوهر دين ندارد، و از اين گونه تصوّرات و گمان­ها.

که البته هيچ يك از اين شبهه ها، وارد نيست و از مرحله شبهه و گمان، فراتر نمي روند، هرچند با اين كه گروهي اقدام به بررسي و مطالعه اين شبهات و كشف بي پايگي آن ها نمايند، مخالفتي نيست؛ اما در اين جا لازم است كه به برخي حقايق، اشاره اي شود:

ـ وقتي مي بينيم كه قرآن كريم به مسئلۀ گفت وگو حتّي با مشركان و اهل كتاب، اهتمام مي ورزد، چگونه مي توان تصوّر كرد كه تفاهم ميان مسلمانان را منع كرده باشد؟!

ـ بحث قرآني و حديثي (روايي) گسترده اي دربارۀ مدارا به منزلۀ صفتي پسنديده براي مسلمانان و كيفيت ارتباط آنان با ديگران وجود دارد كه در اين جا فرصتي نيست تا به تفصيل آن را بررسي کرد.

ـ بزرگان، سران و ائمۀ مذاهب، در كنار يكديگر مي زيستند و نزد همديگر درس مي خواندند و هر يك از ايشان به ايام شاگردي نزد ديگري، افتخار مي كرد؛ همچنان كه آنان هرگز ادعاي داشتن انحصاري حقيقت را نمي كردند؛ حال آن كه برخي پيروان آنان را مي بينيم كه حتّي از تفاهم با ديگران نيز اجتناب مي ورزند.

ـ ما شاهد حركت تقريب مذاهب در دهۀ پنجاه (ميلادي) در الازهر بوده ايم كه بزرگان و علماي گرانقدري در آن شركت داشتند كه از جمله اين نام ها را مي توان برشمرد:

استاد بزرگوار شيخ المراغي؛ استاد بزرگوار شيخ مصطفي عبدالرزاق؛ استاد بزرگوار شيخ عبدالمجيد سليم؛ استاد بزرگوار شيخ محمود شلتوت (مفتي اعظم)؛ آيت الله العظمي شيخ محمدحسين آل كاشف­الغطاء؛ دانشمند گرانقدر سيدشرف الدين الموسوي؛ آيت الله العظمي سيدحسين بروجردي؛ استاد بزرگ سيد هبة الدين شهرستاني؛ روحاني بزرگوار آيت الله محمدتقي قمي.

كه جملگي علماي بزرگوار سنّي و شيعه اي هستند كه پرچم تقريب را برافراشتند و در اين راه گام برداشتند، آيا مي توان گفت كه شبهه هاي يادشده كه برخي از آن ها ريشه اي هم هستند از ديد آن ها پنهان بوده؟!

مرحوم شيخ محمد محمدالمدني، مژده رسان گام ارزنده اي بود كه در دانشگاه الازهر با تدريس فقه شيعه اماميه و زيديه در بزرگ ترين دانشكدۀ خود برداشت، گام ديگر، در همان ايام، با وارد كردن فقه اهل سنّت در دانشكدۀ معقول و منقول (دانشگاه تهران) از سوي ايران برداشته شد.[41]

ـ حركت تقريب امروزه پيشرفت گسترده و پذيرش همگاني شايسته اي داشته است، بهترين شاهد اين مدعا، اقدام بزرگ ترين مجمع فقهي، يعني مجمع فقه اسلامي جده در ايجاد شعبه و تيره اي بنام «شعبة التقريب بين المذاهب اسلاميه»، نيز ايجاد و برقراري فضاي همدلي و آزادمنشي در نشست هاي عمومي آن است كه نشانگر وحدت منابع و ديدگاه ها ـ در ميان مذاهب مختلف اسلامي ـ و آغوش باز پذيرش اجزاي مختلف جهان اسلام نسبت به يكديگر است. بدين منظور، در جمهوري اسلامي ايران نيز «مجمع جهاني تقريب مذاهب اسلامي» شكل گرفت كه در شوراي عالي آن، علمايي از مذاهب گوناگون اسلامي عضويت دارند و اين مجمع نيز به نوبۀ خود «دانشگاه مذاهب اسلامي» را بنا نهاده است.

افزون بر اين ها، «سازمان جهاني اسلامي علوم و تربيت» (ايسسكو) نيز «تقريب» را به مثابۀ هدفي براي خود در نظر گرفت و كنفرانس ها و گردهمايي هاي متعددي در سرتاسر جهان، دربارۀ آن برگزار كرد.

مراكز علمي ـ ديني در كشورهاي اسلامي از جمله: مراكش، مصر، الجزاير، اردن، سوريه، لبنان، ايران، پاكستان، سودان، مالزي، اندونزي و غيره نيز براي تأکيد بر همين حقيقت، ميزگردها و كنفرانس هاي بين المللي برگزار كردند.

ـ لازم است روشن گردد كه منظور ما از «اصول» چيست تا معلوم شود كه وقتي مي گوييم در اصول اختلافي وجود ندارد، يعني چه؟ اگر مباحث تفصيلي مربوط به مرز اسلام و غيراسلام ـ مسلماني و غيرمسلماني ـ را با استناد به آيات قرآني و روايات شريفه، فشرده سازيم به اين نتيجه مي رسيم كه اين متون، اين موارد را به مثابة مرزهاي مسلمان در نظر گرفته اند:

1ـ ايمان اجمالي به يكتاپرستي.

2ـ ايمان به رسول اكرم ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ و لزوم اطاعت از دستورات و آموزه هايي كه از ايشان شرف صدور يافته است.

3ـ باور به قرآن كريم و انجام تمامي اوامر و نواهي آن و پذيرش ديدگاه ها و آموزه هايي كه در بردارد.

4ـ ايمان اجمالي به روز رستاخيز.

5ـ ايمان به اينكه اسلام، مجموعه احكامي است كه رفتارهاي فردي و اجتماعي انسان را سامان مي بخشند و لازم است به مورد اجرا گذارده شوند.

كه البته دربارۀ اين اصول، ميان مذاهب مختلف اسلامي، هيچ گونه اختلافي وجود ندارد هرچند در باب جزئيات، ممكن است اختلاف نظرهايي وجود داشته باشد، جزئياتي از قبيل:

ـ صفات الهي و رابطۀ آن با ذات (الهي).

ـ مسائل فرعي عقيدتي مثل «جبر و اختيار»، «قضا و قدر»، «شفاعت» و جز  آن.

ـ اثبات يا ردّ برخي روايات از نظر سند يا مضمون كه اختلاف هاي ديگري نيز بر آن مترتب مي شود.

ـ در مسائل مربوط به خلافت و امامت.

ـ در برخي از احكام تشريعي.

و موارد ديگر.

و اما با اين وصف، همگي اتفاق نظر دارند كه اگر چيزي در قرآن كريم يا سنّت شريف نبوي، ثابت گشت، بي هيچ ترديدي بايد آن  را پذيرفت و بدان تن داد.

لازم به يادآوري است كه برخي، تلاش دارند تا با يادآوري پيامدهاي اعتقاد به فلان نظر يا رأي فقهي، طرف مقابل خود را به خروج از دايرۀ اسلام، سوق دهند. چنين روشي در اين عرصه و مادام كه طرف مقابل، چنين الزامي را نپذيرفته. مردود است؛ زيرا اگر او اين لوازم را مي پذيرفت، با فرض ايمان به اصول يادشده، لازم مي آمد كه از آن اعتقاد، دست شويد؛ در نتيجه نمي توان كسي را با اين استدلال كه به نظرمان لازمۀ فلان اعتقاد و پذيرش بهمان رأي فقهي، نفي اصول ـ يا يكي از اصول ـ اوليۀ دين است، از اسلام خارج كرد و بدين ترتيب، مسئلۀ اتهام به بدعت و شرك را براي خود حل كنيم.

ـ ما از حربۀ تهمت زني و شك و ترديد و ايجاد شبهه در نظرات ديگران منع گشته ايم.

ـ حركت تقريب ـ همچنان كه کاملاً روشن است ـ هرگز در پي ادغام يا ذوب هيچ يك از مذاهب در ديگري نيست. اين حركت بر اين باور است كه از يك سو، تمامي مذاهب، ذخيره و ثروت اين امّت و تمدّن به شمار مي روند و از سوي ديگر، اعتقادش بر آن است كه ايدۀ مذهب واحد، تنها يك پندار و ايده اي صرفاً خيالي است.

 

پي­نوشت


1ـ سورۀ مبارکۀ الرحمن؛ آيات شريفۀ 4ـ1.

2ـ سورۀ مبارکۀ كهف؛ آيۀ شريفۀ54.

3ـ سورۀ مبارکۀ بقره؛ آيۀ شريفۀ 260.

4ـ سورۀ مبارکۀ انفال؛ آيۀ شريفۀ 42.

5ـ سورۀ مبارکۀ بقره؛ آيۀ شريفۀ 150.

6ـ سورۀ مبارکۀ نساء؛ آيۀ شريفۀ 165.

7ـ سورۀ مبارکۀ بقره؛ آيۀ شريفۀ 257.

8ـ نگاه كنيد به: «قضه الطوائف»/ دكتر فاضل الانصاري.

9ـ سورۀ مبارکۀ انفال؛ آيۀ شريفۀ 73.

10ـ نگاه كنيد به: «الكافيه»/ جويني، ص540 و «قاموس الشريعه»/ سعدي، ج3، ص6 و كتاب هاي اصول فقه و....

11ـ سورۀ مبارکۀ يوسف، آيۀ شريفۀ 108.

12ـ سورۀ مبارکۀ بقره؛ آيۀ شريفۀ 170.

13ـ سورۀ مبارکۀ زخرف، آيۀ شريفۀ 24ـ23

14ـ سورۀ مبارکۀ آل­عمران، آيۀ شريفۀ 66.

15ـ المحجة البيضاء، ج1، ص101.

16ـ سورۀ مبارکۀ سبأ، آيۀ شريفۀ 24.

17ـ سورۀ مبارکۀ قصص، آيۀ شريفۀ 49.

18ـ «المحجة البيضاء في احياء الاحياء»/ فيض كاشاني، ج1، ص99.

19ـ سورۀ مبارکۀ زمر، آيۀ شريفۀ 18.

20ـ الاحتجاج/ طبرسي، ص276.

21ـ سورۀ مبارکۀ انعام، آيۀ شريفۀ 108.

22ـ سورۀ مبارکۀ سبأ، آيۀ شريفۀ 25.

23ـ سورۀ مبارکۀ انعام، آيۀ شريفۀ 108.

24ـ سورۀ مبارکۀ بقره؛ آيۀ شريفۀ 189.

25ـ سورۀ مبارکۀ اعراف؛ آيۀ شريفۀ 187.

26ـ سورۀ مبارکۀ اسراء؛ آيۀ شريفۀ 85. 

27ـ سورۀ مبارکۀ طه؛ آيۀ شريفۀ 105.

28ـ سورۀ مبارکۀ رعد؛ آيۀ شريفۀ 17.

29ـ المحجة البيضاء، ج1، ص100.

30ـ سورۀ مبارکۀ سبأ؛ آيۀ شريفۀ 46.

31ـ سورۀ مبارکۀ نحل؛ آيۀ شريفۀ 125.

32ـ سورۀ مبارکۀ اسراء؛ آيۀ شريفۀ 53.

33ـ سورۀ مبارکۀ عنكبوت؛ آيۀ شريفۀ 46.

34ـ سورۀ مبارکۀ زخرف؛ آيۀ شريفۀ 58.

35ـ سورۀ مبارکۀ نمل؛ آيۀ شريفۀ 64.

36ـ سورۀ مبارکۀ انفال؛ آيۀ شريفۀ 32.

37ـ سورۀ مبارکۀ آل­عمران؛ آيۀ شريفۀ 78.

38ـ سورۀ مبارکۀ سبأ؛ آيۀ شريفۀ 25.

39ـ سورۀ مبارکۀ آل­عمران؛ آيۀ شريفۀ 64.

40ـ سورۀ مبارکۀ سبأ؛ آيۀ شريفۀ 26.

41ـ «ملف التقريب» (پرونده تقريب)، ص212.

 

 

سه‌شنبه 11 اسفند 1388 - 9:3


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری

 

از اين نويسنده يا گزارشگر