سه‌شنبه 25 مهر 1396 - 23:58
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

حسين سرپرست

 

جنيني از خاک و خون

 

 

« کره‌ي طلايي» عنوان داستاني است از انوشه مرادي، که در اولين نگاه ما را ياد دنيايي کودکانه مي‌اندازد، دنيايي افسانه‌اي که تصور مي شود در آن کره اسبي طلايي محور اتفاق است و در ادامه چند کودک را درگير خود خواهد کرد.

اما « کره طلايي» انوشه مرادي افسانه اي کودکانه نيست، ماجرا ربطي به کره اسب و دنياي بچه‌ها ندارد، بچه‌هاي اين داستان ديگر بچه نيستند و روند ماجراها سير تکامل و تحول آدم‌هايي را رغم مي‌زند که بزرگ شدن را با تمام وجود تجربه مي‌کنند.

تاريخ وقايع در زماني رخ مي‌دهد که نوجواناني دوازده تا پانزده ساله داستان با مسايل جدي تر از آنچه که مناسب سن شان است روبرو هستند، با اينکه همه چيز داستان از دريچه ذهن و فضاي ذهني بچه‌هاي کم سن و سال روايت مي‌شود، خواننده در پايان با سرگذشت تاريخي جامعه‌اي انقلابي آشنا مي‌شود که درگير تحولي بزرگ بوده است.

در آغاز داستان زبان و جنس روابط در ظاهر، شيطنت‌ها و بازي گوشي هاي مختص بچه‌ها را در تعطيلات تابستان روايت مي‌کند اما در باطن، برش تاريخي بسيار مهمي از کشورمان را در آستانه پيروزي انقلاب به تصوير کشيده است.

نظرگاه « من راوي» است، بهمن نوجواني دوازده، سيزده ساله که پسر سوم يک خانواده پنج نفره است و دو خواهر کوچک تر از خود دارد وظيفه پيشبرد داستان را بر عهده گرفته و نويسنده از زبان او اتفاقات پيرامون را نقل مي‌کند.

راوي دوستاني دارد که هر کدام به همراه وي نماينده فعال خانواده‌هايشان در جريان داستان هستند، يعني اينکه با ورود هر کدام از اين بچه‌ها به جهان قصه، راهي گشوده مي‌شود تا خواننده  با پدر و مادر، افراد خانواده، وضعيت زندگي آنها به لحاظ اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي آشنا شود.

جغرافياي داستان محله‌اي در شرق تهران است در سال‌هاي پيش از انقلاب، زماني که فعاليت‌هاي ضد رژيم ابعاد مشخصي پيدا کرده و ساواک نيرويي بازدارنده آشنايي است که وارد جريان اجتماعي زندگي مردم شده است.

مجموعه آدم‌هاي اين داستان از طبقه متوسطه و رو به پايين جامعه هستند، مشکلات اقتصادي و عدم امکانات مناسب معيشتي در زندگي شان به وضوح ديده مي‌شود و همه اينها در برابر طبقه مرفه و خوشگذران که نمايندگي آن را « سرهنگ» بر عهده گرفته قرار دارد و به سادگي مي‌شود اختلاف بين اين دو طبقه را در فرايند ماجراهاي اين داستان استنباط کرد.

آنچه بي گفتگو مبين نگاه نويسنده است توجه به طيفي شکم سير، خوشگذران، بي دغدغه، وابسته به نظام در برابر طيفي ستمديده، گرسنه، ناراضي و معتقد به ارزش‌هاست، اين توجه به دور از جانبداري يک طرفه در مسيري واقعگرايانه با پرهيز از شعارزدگي پيش مي‌رود.

وروديه قصه موقعيتي جذاب دارد، بچه‌هايي که براي خوش گذراني در عصر تابستان بهانه خوبي پيدا کرده‌اند و آن شکار گربه معروف محله است، در اين ميان جمشيد پسر هم سن و سال مجموعه که از قرار کمي هم منگول است گربه پلنگي معروف محل را در جريان يک عمليات ماهرانه به دام انداخته و حالا پيروزمندانه به جمع بچه‌ها اضافه شده تا به بهترين نحو از اين فرصت براي تفريح استفاده کنند.

نويسنده در اين موقعيت آغازين تکليف خود را به لحاظ شکل روايت و چگونگي پيشبرد وقايع با مخاطب  معلوم مي‌کند، گويي کارناوالي به راه افتاده تا در جريان حرکتش هم تمامي عوامل تشکيل دهند اين کارناوال معرفي شوند و هم مجموعه چيزهايي که در مسير حرکت قرار دارند؛ از فضا گرفته تا آدم‌ها و حتي حيوانات.

شروعي زنده و پويا در بعداز ظهري گرم که تصويرگر روح سرکش بچه‌هاست، که خود نشان از حرکت گرم و تپنده اي است که زير پوست شهر جريان دارد و خود را براي تغييري بزرگ آماده مي‌کند.

قهرمان قصه ناظر بر تمامي حوادث است، پيرامونش را با جزييات شرح مي‌دهد، حتي نزديکان خود را به ما مي‌شناساند، رفتارهاي آنان را با خود تفسير مي‌کند، با اينکه حس مي‌کنيم او را بسيار خوب مي‌شناسيم، اما رازآلودگي ايي اطرافش را فرا گرفته که تنها پايان بندي داستان توجيه کننده اين ويژگي است، در واقع نويسنده سطح شخصيتي بهمن را بالاتر از ديگر بچه‌ها قرار مي‌دهد، او بايد قهرمانانه ترين عمل داستان را انجام دهد تا ماجرا به پايان برسد، بنابراين همواره سپري نامرئي از عدم شناخت دقيق اطرافش قرار دارد که گاهي باعث عدم همذات پنداري مخاطب با وي مي شود، اين در حالي است که معمولا قهرمانان داستان با تشريح زواياي پنهان ذهن و روايت دل مشغولي‌هاي حسي، عاطفي خود، نزد مخاطب عزيز مي‌شوند، اما بهمن از اين نظر متفاوت است و بالغ تر از سنش به نظر مي رسد، حتي گاهي بالغ تر از دو برادر بزرگش و اين باعث مي شود عمل قهرمانانه او در صحنه پاياني براي خواننده باور پذير باشد.

به عنوان مثال صحنه حضور بهمن، سعيد و جمشيد در سردخانه بيمارستان است، زماني که جمشيد معلوم الحال بدون اطلاع قبلي آنان را براي ملاقات با اجساد مي برد، فرو ريختن سعيد از ديدن تصاوير اجساد در برابر رفتار معقولانه بهمن در معرفي شخصيت با جنم او بسيار موثر است، کسي که قرار است بعدها شهامت آتش زدن ماشين ساواکي ها را داشته باشد.

انتخاب نام بهمن براي قهرمان اين داستان که نامي ماندگار در تاريخ انقلاب اسلامي تلقي مي‌شود به همين سبب است، چرا که او قرار است بهمني باشد که در کنار بهمن‌هاي ديگر حماسه بهمن 57 را رقم بزنند.

همان طور که پيش از اين اشاره شد، تقابل و کشمکش نيروهاي مخالف داستان را آدم‌هاي محله در برابر نماينده رژيم يعني خانواده سرهنگ تشکيل مي‌دهند، در اينجا خبري از دستگاه حکومتي و نيروهاي نظامي نيست، فقط مردم يک محله هستند، يک خانه بزرگ با ساکنينش و يک ماشين تيره رنگ ساواک، جامعه‌اي که در اندازه‌اي کوچک معرف جامعه بزرگ ايران است، يعني مجموعه حداکثري مردم در برابر مجموعه‌اي حداقلي رژيم و نيروي امنيتي مسلح که حافظ رژيم است.

در خانه سرهنگ همان کارهايي انجام مي‌گيرد که آدم‌هاي رژيم مي‌کنند و تلسکوپي در قاب پنجره است که با آن به آسمان مي‌نگرنند و خبري از وقايع روي زمين و پيرامون خود جايي حتي کوچه روبرو ندارند، يا به معني درست تر چشم خود را بر روي آنها بسته‌اند و سر آخر دخترشان را به فردي خارج رفته شوهر مي‌دهند و از کشور فرار مي‌کنند، همان بلايي که سر آدم اصلي‌هاي رژيم مي‌آيد.

اينها همه لايه‌هايي است که در بطن داستان « کره طلايي» انوشه مرادي گنجانده شده است.

از تحليل محتوايي اثر که بگذريم، آنچه خودنمايي مي‌کند، نثر روان و بي تکلف داستان است که در يازده بخش و مجموعا صد و پنجاه صفحه اندازه اين داستان را تشکيل داده است.

در مسير وقايع اين داستان سير طبيعي زندگي مردم جريان دارد، کارگرها، کار مي‌کنند  دانش آموزان به تحصيل خود ادامه مي دهند، مادرها خانه داري مي‌کنند و هيچ چيز عجيبي وجود ندارد به جز ضرورتي که براي تغيير اين وضعيت در ذات اثر ادراک مي‌شود، چون در عين جاري بودن زندگي، رضايت وجود ندارد، معلوم است که عده محدودي خوشي به حالشان شده  و عده کثيري دردمند هستند، براي رسيدن به بستري که بتوان بدون وارد شدن به ورطه غلوآميز و ايدئولوژيک فضاي حاکم را ترسيم کرد، به کارگيري روايتي صادقانه با زباني سليس ضرورت دارد که نويسنده از پس آن برآمده است و به جاي درگير کردن خود در فضايي سياسي و به چالش کشيدن عملکردهاي استبدادي و ورود به عرصه‌هاي مبارزجويانه انقلابي، داستان انقلابي خود را نوشته است.

آدم‌هاي قصه واقعي هستند، پدر بهمن راننده‌اي دائم الخمر است که شبي در عين مستي تصادف مي‌کند و مي ميرد، پدر حميد که پسرش را براي فعاليت سياسي گرفته‌اند، کارگر کارخانه ارج است که عشق کفتربازي دارد و ...

معرفي آدم‌هاي معمولي با دلمشغولي‌هاي شخصي شان، مردمي بودن حرکت آزادي خواهانه انقلاب را صادقانه ترسيم مي‌کند، اما عنصر اعتقاد به ارزش‌هاي ديني که در نهاد اين مردم وجود داشت و رمز اصلي پيروزي آنان شد به وضوح در لايه‌هاي اثر مستتر است و نويسنده به درستي و به ظرافت در جاي جاي اثر به آن اشاره کرده است.

پسر بچه‌هاي اين داستان که وقايع حول آنان مي‌چرخد با تفاوت‌هاي بسيار پرداخت شده‌اند ظرفيت‌هاي مختلف در رفتار و اعمالشان و در نتيجه اعتقاد يکساني که در همه آنان براي انجام عملي مخالفت جويانه در برابر رژيم ديده مي‌شود، نشانگر طيف‌هاي مختلف اجتماع در مبارزه با حکومتي است که همگان از وجود آن در عذاب هستند.

از طرف ديگر اين عدم پرداخت يکسان، فضا را از يکدستي ملال آور دور کرده است،  هر چه باشد در ميان مجموعه‌اي که اعتقادي واحد دارند، شدت و ضعف وجود دارد و ضرورت‌ها براي همه از کيفيتي يکسان برخوردار نيست و آنچه اهميت دارد وجود باوري يکسان است نه عملکردي يکسان و هميشه عده‌اي عميق تر از عده‌اي ديگر وارد عرصه‌ عملي مي‌شوند و اين نگاه در واقعي بودن هر چيزي مهر تاييد مي‌زند ، در حالي که يک سو نگري از آفت‌هاي آثار هنري است و آن را از فهرست آثار ماندگار خارج مي‌کند و مهم تر از آن سنديت خود را در آگاهي نسل‌هاي بعدي از وقايع تاريخي از دست مي‌دهد، اما نويسنده اثر مورد بحث به خوبي توانسته خود را از دچار شدن به اين وضعيت برهاند و داستاني موفق خلق کند.

در آغاز اين يادداشت به عنوان داستان اشاره شد « کره طلايي» عبارتي که منظور از آن گردنبند مادر بهمن است، گردنبندي که يک کره زمين از جنس طلا به آن متصل است که بارها زنجير آن عوض شده اما کره طلايي باقي مانده است، کره‌اي بزرگ که در کودکي‌هاي بهمن آن قدر بزرگ بود که مشت بهمن را پر مي‌کرد.

 بهمن در صحنه پاياني داستان،‌ هنگامي که لاستيک مشتعل را براي انهدام ماشين ساواکي‌ها به سمت آن هل مي‌دهد و لاستيک را براي برخورد دقيق تر دنبال مي کند به وسيله ماموران مورد اصابت گلوله قرار مي گيرد و به زمين مي افتد در آن لحظه تصويري شاعرانه آورده مي شود که پايان بخش داستان « کره طلايي» است.

« دوباره مي افتم روي آسفالت، بوي خاک مي دهد، کوچک مي شوم به سرعت؛ نوزادي در آغوش مادر، کره طلايي مادر، لاي انگشتان کوچکم جا مي گيرد. پنجه هايم را مي‌بندم؛ اما گوي طلايي بزرگتر از دست من است......»

 نويسنده به تعبيري داستانش را رازآلود به پايان مي برد به نظر مي‌آيد بهمن کشته شده، کسي که اين داستان را براي ما تعريف کرده است.

در شکل متعارف، قهرماني که زنده نيست، نمي ‌تواند راوي باشد. در اينجا چند نگاه وجود دارد، نگاه سطحي اينکه بهمن پس از اصابت گلوله زنده مي‌ماند و در منطق روايي اثر خللي ايجاد نمي‌شود،  در نگاه عميق تر، بهمن شهيد شده و شهيدان زنده‌اند و نويسنده با آگاهي بهمن را راوي و داناي کل اثرش قرار داده است.

و باز در نگاهي ديگر بهمن قصه ما با مرگش تازه متولد مي شود، کودکي که از سال 57 پا به عرصه وجود گذاشته و امروز سي و يک سال دارد و او راوي واقعي تاريخي است که بر او گذشته است، کودکي که در معصوميتي بي بديل در آغوش مادر وطن متولد شده، در جنيني از خاک و خون.

 

 

يكشنبه 2 اسفند 1388 - 14:25


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری