يكشنبه 30 مهر 1396 - 20:57
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

گفتگو

 

مجيد خانلري

 

نقش حوزة هنري در تطبيق نهادهاي مدرن بر نهادهاي اصيل فرهنگي

 

 گفت­وگو با دکتر حسن بنيانيان (رئيس حوزة هنري سازمان تبليغات اسلامي)

حسن بنيانيان، متولد1332ش. شهر اصفهان و داراي تحصيلات مهندسي ساختمان؛ کارشناسي ارشد برنامه­ريزي توسعۀ اقتصادي و دکتراي مديريت دولتي مي­باشد و تاکنون علاوه بر تدريس، سمت­هايي از جمله رئيس نوسازي مدارس استان اصفهان؛ رئيس سازمان برنامه و بودجۀ اصفهان؛ مشاور امور مناطق سازمان برنامه و بودجۀ کشور؛ معاون وزير آموزش و پرورش و رئيس سازمان نوسازي مدارس کشور؛ معاونت فرهنگي، آموزشي و پژوهشي سازمان مديريت و برنامه­ريزي کشور؛ عضو شوراي مشورتي شوراي انقلاب فرهنگي؛ عضو شوراي هنر شوراي انقلاب فرهنگي؛ عضو کميتۀ فرهنگي شوراي تشخيص مصلحت نظام و... را عهده­دار بوده است. وي از سال 1380ش. به عنوان رياست حوزۀ هنري سازمان تبليغات اسلامي مشغول به فعاليت مي­باشد. از تأليفات وي مي­توان از کتاب­هاي «فرهنگ توسعه» (خط مشي­گذاري در فرهنگ توسعه)؛ «فرهنگ در مديريت توسعۀ اسلامي» و مقالاتي چون «پيوست فرهنگي؛ کليد رفع مظلوميت از فرهنگ»؛ «بوروکراسي؛ آثار و پي­آمدها»؛ «آسيب­شناسي انقلاب اسلامي» و... نام برد.

 

 

اين سؤال شايد تکراري باشد اما به هر حال پاسخ آن از ديدگاه کسي که مسئوليت حوزة هنري را بر عهده دارد، قطعاً تکراري نيست. سؤال اين است که حوزة هنري با توجه به چه ضرورت­ها و نيازهايي شکل گرفت و فکرش از کجا بود؟ به نظرم بنيان آن از قبل از انقلاب بود که يک کانون فرهنگي هنري توسط مرحومه خانم صفارزاده و برخي از هنرمندان متعهد راه­اندازي شد؟

بسم­الله الرحمن الرحيم. اين بحث درست، منتها ناقص است. اساساً بزرگواران و روحانيون قبل از انقلاب در زندان که فرصت فکر کردن داشتند، مبارزات نيروهاي کمونيست آن زمان را با مبارزات نيروهاي اسلامي مقايسه کرده و متوجه اين مي­شوند که نيروهاي کمونيست داخل ايران به تأسي از تحولات شوروي سابق خيلي از حرف­هايشان را در قالب­هاي هنري و ادبي مانند رمان و قصه و فيلم و نمايش­نامه و... مي­ريزند و اين موجب مي­شود بسياري از ساواکي­ها تا مدّت­ها نفهمند که چطور اين تفکرات و ايده­ها منتشر مي­شود. در حالي که نيروهاي اسلامي روي منبر حرفشان را خيلي رک و صريح مي­گويند و بلافاصله هم ساواک واکنش نشان مي­دهد و آن­ها را دستگير مي­کند. بنابراين به ذهن اين بزرگواران رسيد که نيروهاي مسلمان از ظرفيت­ها و امکاناتي که هنر و ادبيات دارد، استفاده کنند. اين فکر موجب شد که فراهم نمودن مکاني براي گرد هم آمدن هنرمندان مسلمان، ضرورت پيدا کند. اما ظاهراً اين طرح در حدّ صورتجلسه­اي بين همديگر باقي ماند.

به هر حال، اين بحث مطرح بود. سرعت تحولات انقلاب موجب شد که در قبل از انقلاب، اين فکر عملي نشود. بعد از انقلاب وقتي که حضرت امام(ره) دستور تشکيل سازمان تبليغات اسلامي را صادر فرمودند، آن دوستان مي­گويند ما مي­خواهيم نهادي براي هنر راه بيندازيم. در نتيجه اين دو فکر به هم پيوند مي­خورد و بنا مي­شود که يک نهاد جديد هنري وابسته به سازمان تبليغات اسلامي به وجود بيايد. مدّتي اين نهاد جديد به عنوان مرکز فرهنگي و انديشه و هنر فعاليت مي­کرد و آقاي زم عنوان آن را به حوزة هنري سازمان تبليغات اسلامي تغيير داد. استفاده از کلمة حوزه هم براي تداعي نفوذ انديشه­ها و ديدگاه حوزه­هاي علميه بود در حوزة هنر و استفاده از هنر براي تبليغ دين. سپس تحولات بعدي آغاز شد.

 

از کارکرد و کارنامة حوزه تا قبل از اينکه جنابعالي رياست آن را به عهده بگيريد، چه ارزيابي و قضاوتي داريد؟

ببينيد! وجود حوزه يک امتياز بزرگ بوده که در کنارش هم معايب و مسائلي بروز کرده. به هنرمندان قبل از انقلاب، اعتمادي وجود نداشت و خود آن­ها هم نمي­توانستند در فضاي جديد ادعايي داشته باشند. از طرف ديگر، نسلي از هنرمندان معروف در مساجد و جاهاي مختلف بودند و حضور داشتند اما محلي براي جمع شدن دور هم نداشتند. وقتي حوزۀ هنري راه­اندازي شد، آن­ها به سرعت به آن روي آوردند زيرا در عالَم هنر، نبودن بالادست آثار مثبتي دارد و البته برخي آثار منفي ممکن است داشته باشد. از آثار مثبت اين است که اين­ها خودشان پديده­ها را خلق مي­کنند و الگوبرداري نمي­کنند، چون ذات هنر، خلاقيت است. به اين ترتيب خيلي زود کارهاي اين هنرمندان متدين مورد توجّه مسئولين قرار گرفت و حضرت آيت­الله خامنه­اي که آن زمان هم از شخصيت­هاي طراز اول انقلاب بودند و بعد هم رئيس جمهور شدند، عنايت ويژه­اي به حوزة هنري داشتند. بزرگان انقلاب، آثار اين هنرمندان را مستقيم مي­ديدند و مورد تقدير و تحسين و تذکر قرار مي­دادند که اين امتياز خيلي بالايي بود که از طرف شخصيت­هايي مثل حضرت آيت­الله خامنه­اي در آن زمان به حوزۀ هنري داده مي­شد. آن حساسيت­ها و تشويق­ها و تذکرات از طرف رهبر معظم انقلاب همواره ادامه داشته است. به دليل نبودن سلسله مراتب اداري بود که يک مدير در اينجا بيست­ و دو سال سابقه پيدا مي­کند. ثبات مديريت، آثار مثبتي داشته و طبيعتاً بعضي آثار منفي و ما چون نمي­خواهيم تحليل منفي کنيم، بيشتر آثار مثبت آن در ذهنمان بيشتر تداعي مي­شود و آن هم اينکه به هر حال حوزه به حيات خودش ادامه مي­دهد و تا اندازة زيادي هم از جريان­هاي سياسي روز دور نگه داشته مي­شد که اين هم لازمة دستگاه­هاي فرهنگي است که ضمن درک سياست و انجام وظيفة خودشان در عرصة سياسي، با جريان­هاي سياسي روز درگير نشوند تا بتوانند اثربخشي خودشان را حفظ کنند. آن ثبات و همچنين نظارت مستقيم مقام معظّم رهبري، موقعيت خوبي را براي فعاليت­هاي هنري مؤثر فراهم کرده بود.

امتياز ديگر مديريت خاص در حوزة هنري اين بوده که چون يک روحاني قابل اعتمادي در رأس آن بوده است، ساختارهاي اداري به آن تحميل نشده و اين تشکيلات با ضوابط داخلي خودش کار کرده است. اين موجب آن بوده است که با نيروهاي کم و منابع محدود، حوزه تحرک لازم را داشته باشد براي انجام کارهاي هنري.

اما آن انتقادي که به دورة مديريت قبلي مي­شد، مربوط به انديشه­اي بود در ذهن رئيس حوزه که اصلش چيز بدي نيست و آن هم اينکه ما براي حفظ استقلالمان از دولت­هايي که روي کار مي­آيند، و براي اينکه اگر لازم شد، هنرمندها بتوانند نسبت به دولت هم انتقاد و هم تذکر لازم را بدهند، بايد به لحاظ اقتصادي مستقل باشيم. در عالَم هنر اگر اقتصاد کار را بر مبناي توليد و عرضة محصولات هنري ببنديم، ريسک بالايي را بايد بپذيريم، بخصوص وقتي مي­خواهيم کارهاي نو که بعضي مي­گيرد و بعضي نمي­گيرد، ارائه بدهيم. مخاطبين شما گروه­هاي محروم جامعه­اند، متدينين جامعه­اند و آمادة بليط خريدن نيستند و شما هم اثري را توليد مي­کنيد که توده­هاي مردم را تحت تأثير قرار بدهيد. اين وضعيت کار را سخت مي­کند. الآن هم همين طور است و شايد کمي تغيير کرده باشد. به هر حال مديريت حوزۀ هنري در آن زمان به فکر مي­افتد که با کار اقتصادي، منابع مالي لازم را براي تداوم با کيفيت توليد آثار هنري تأمين کند. اما اشکال کار از آنجا بروز کرد که اين کار بيش از اندازه در حوزه توسعه پيدا کند و وقت زيادي را از مديريت حوزه بگيرد. بخشي از معضلات و انتقادات هنرمندان به مديريت حوزه، از همين زاويه، و درست بوده است. اما اصل فکر خوب بوده زيرا هنرمند نقش واسطه بين مردم و حکومت هم دارد و مي­تواند خواسته­ها و مطالبات جامعه را از حکومت مطرح کند و يا خودش با توجه به اينکه از نخبگان جامعه است اگر اشکال و مسئله­اي را ديد، مطرح نمايد. اگر اينجا کاملاً وابسته شد به دولت، اين تعامل شکل نمي­گيرد زيرا ممکن است پول به ما ندهند!

 

الآن هم اين ديدگاه وجود دارد در حوزۀ هنري؟

نه. ما آن روز که اينجا را تحويل گرفتيم، چيزي حدود سي­ و شش شرکت ريز و درشت متعلّق به حوزة هنري وجود داشت.

 

شرکت­هايي که کار فرهنگي و هنري نمي­کردند؟

اکثراً بله، و فقط پنج يا شش شرکت کارشان فرهنگي بود و بقيه کارهاي غيرفرهنگي، از ساخت و ساز و خريد و فروش زمين گرفته تا استخراج و فروش نفت! البته خيلي از اين شرکت­ها پا نگرفته بودند يا اگر در اقدامات اوليه موفّق شده بودند و فعاليت رسمي خود را آغاز کرده بودند، چون امکان نظارت بر آن­ها وجود نداشت، کم کم رفته بودند به سمت استفاده­هاي شخصي. يعني مديرعامل شرکت ديده بود چرا يک معاملة نقد و سودآور را در شرکت مربوط به حوزه انجام بدهد؟ براي خودش يک شرکت راه مي­اندازد و آن معامله را در قالب شرکت خودش انجام مي­دهد! براي شرکت­هاي متعلّق به حوزه، فقط خرده­کاري­ها را انجام مي­دادند آن هم در حدّي که شرکت يک موقع به دليل سودآور نبودن، منحل نشود که اگر معاملة درشت و درآمدزايي را به آن دادند، بشود آن را به شرکت خودش ببرد. البته همة موراد اينگونه نبود، ولي نوعاً ما وقتي بررسي کرديم که چرا فلان شرکت حوزه بعد از سه­سال فعاليت، چهار پنج کار کوچک بيشتر انجام نداده و هزينه­هايش را هم در نياورده، و برقرار مانده است و منحل نشده؟ بررسي که کرديم، ديديم اين­ها از موقعيت حوزه استفاده کرده­اند و با مسئولين دستگاه­هاي دولتي جلسه گذاشته و به تفاهماتي رسيده­اند و مسئولين دولت هم با قصد اينکه با اين تفاهمات دارند به توسعة فعاليت­هاي فرهنگي حوزه کمک مي­کنند، رويکردي مثبت نشان داده و مثلاً مجوز جا­به­جايي يا فروش بعضي از مواد را حتّي به صورت انحصاري داده بودند و مسئولين شرکت متعلّق به حوزه هم از آن براي خودشان و شرکت خودشان استفاده کرده بودند. بعد که ما آمديم، در ذهن من اين بود که محور کارمان بايد فرهنگ باشد و اگر هم قرار است درآمد کسب کنيم بايد در حوزة کار فرهنگي مهارت پيدا کنيم براي کسب درآمد، تا خودِ آن تجربه هم خدمتي باشد به جامعه. نظر من اين بوده است که برويم به سمت اينکه کالاهاي فرهنگي قابل فروش و درآمدزا را چه براي داخل و چه براي خارج کشور توليد کنيم. بنابراين شروع کردم به تعطيل کردن اين شرکت­ها و دفتر آقا هم پشتيباني کردند و چهارسال به ما فرصت دادند که زمين­گير نشويم. در اين چهارسال ما به تدريج شرکت­ها را جمع کرديم و هيئت تسويه معيّن شد تا به تدريج منحل شوند. هزينه­هاي فعاليت حوزه هم مقداري از طريق افزايش بودجه تأمين شد و مقداري هم با موفقيت­هايي که در کارها به دست آورديم. حجم کارمان در کتاب خيلي بالا بود و کيفيت کار هم بسيار مطلوب و نتيجة آن هم قابل قبول بوده است. در عرصة سينما هم بخشي از منابع برگشت دارد. اما واقعيت اين است که اگر منابع بيشتري در اختيار ما قرار بگيرد کار و توليدات ما، هم متنوّع­تر مي­شود و هم گسترده­تر.

 

الآن حوزه به طور مشخص در چه زمينه­هايي فعاليت مي­کند؟

يکي دو ماه بعد از آمدن من به حوزه، به اتفاق جناب آقاي خاموشي رفتيم خدمت مقام معظّم رهبري و تحليلي از اوضاع موجود حوزه ارائه داديم و پيشنهاداتي مطرح شد و منتظر راهنمايي حضرت آقا شديم. تحليل ما اين بود که در دهة اول انقلاب همة دستگاه­ها نامنسجم بودند و در آن وضعيت حوزه، هم نقش توليد داشت و هم محل تجمّع هنرمندان بود. طي بيست ­و دو سالي که از عمر حوزه گذشته بود، وزارت ارشاد بازسازي شده، سازمان فرهنگي هنري شهرداري نقش فعالي را به خود گرفته بود، و دستگاه­هاي مختلفي در عرصة فرهنگ آمده بودند و مي­خواستند کار فرهنگي کنند و به اين ترتيب ما رقباي زيادي داشتيم و بايد متناسب با شرايط، تغيير و تحولاتي در حوزه ايجاد مي­کرديم. من چون قبلاً در سازمان برنامه و بودجه، روي سازمان­هاي فرهنگي به صورت کلّي و نه مورد خاص، تحليل مي­کردم و در واقع وظيفه­ام بررسي اين سازمان­ها بود، اين ذهنيت را داشتم که دستگاه­هاي فرهنگي به دليل اينکه متأثر از وجه جمهوريت نظام هستند و با تغيير دولت، مديريتشان تغيير مي­کند، هر مديري که مي­آيد، مي­خواهد خدمات خودش را به رُخ بکشند که البته کار بدي هم نيست. منتها اين مدير مي­آيد در حوزة فرهنگ آماده­خوري مي­کند. يعني يک هنرمند متعهّد آماده را مي­آورند و مي­گويند چقدر پول مي­خواهي که اين فيلم را توليد کني؟! اين باعث توليد فيلم خوب مي­شود اما کار زيربنايي نيست.

ما اگر بخواهيم خدمت بهتري بکنيم بايد با اين سؤال پاسخ بدهيم که بعد از مدّتي که هنرمندهاي امروز پير مي­شوند، چه کساني قرار است جاي آن­ها را بگيرند و اين­ها کجا بايد تربيت بشوند؟ الآن شرايط اول انقلاب که نيست، جنگ هم نيست، و جامعه وضعيت پيچيده­اي دارد و نمي­شود تربيت هنرمند ديني را به جامعه سپرد. اين بود که ما پيشنهاد کرديم که رويکرد اصلي حوزه به سمت زيرساخت هنر ديني باشد. منظور از زيرساخت هنر ديني هم تربيت يک نسل تازه از هنرمندان مسلمان و متدين است. خدمت مقام معظّم رهبري گفتيم که اگر اجازه بدهيد، حوزه به کاشت و داشت بپردازد و برداشت را بگذارد براي دستگاه­هاي ديگر. امّا براي اينکه اين کاشت و داشت در حوزة هنري صورت بگيرد، فقط کلاس آموزشي کارساز نيست. کلاس آموزشي براي انتقال دانش است، نه انتقال خلاقيت هنري. ما بايد همزمان توليد محصول هنري هم داشته باشيم. اين دو را وقتي تلفيق کرديم، منجر به شناسايي نسل تازه­اي از استعدادهاي هنري و فراهم آمدن بستري مي­شود که اين­ها هنرمند متدين تربيت بشوند و آثار هنري هم خلق کنند.

براي عملياتي کردن اين برنامه، با تجربه­اي که دوستان در حوزة هنري داشتند و تعامل فکري که با همديگر پيدا کرديم، آمديم، ابتدا سر و ساماني به جشنواره­هاي متفرّق حوزه داديم. همة جشنواره­هايي را که در جاهاي مختلف استان بود، تعطيل کرده و در هر يک از رشته­ها، يک جشنوارة دائمي تعريف کرديم. مثلاً براي فيلم کوتاه بومي «جشنوارة رويش»، را طراحي کرديم و گفتيم چند سالي روي فيلم کوتاه، استعدادها را شناسايي مي­کنيم، آموزش فيلم­نامه­نويسي مي­دهيم، و بعد از بين اين استعدادها، تعدادي را مي­گيريم و وارد فيلم بلند مي­کنيم. امسال پنجمين دورة اين جشنواره را برگزار کرديم که نسبتاً موفقيت­آميز هم بود. در حوزة تئاتر جشنوارة ماه را تعريف کرديم ـ مخفف معنويت، ‌انديشه، هنر ـ که آن هم کارش همين است. در استان­ها در طول سال تئاترهايي اجرا مي­شود و در سطح استان يک جشنوارة کوچکي برگزار و کارهاي برتر را معرفي مي­کنند و به جشنوارة سراسري مي­فرستند. در شعر و قصه هم جشنوارة شعر و قصة جوان، در هنرهاي تجسمي، جشنوارة هنر جوان را طراحي کرده­ايم. يک جشنوارة ديگر هم داريم که جشنوارة طنز مکتوب است.

 

اين برنامه­ها چه تفاوتي با برنامه­هاي مشابه دستگاه­هاي ديگر دارد؟

فرق ما با بقية دستگاه­ها اين است که ما جشنواره را يک کار فرعي قرار داده­ايم. يک جشنواره اين است که شما اطلاعيه بدهيد و کارهايي را که جاهاي مختلف توليد شده، تشويق کنيد. اما جشنواره­هاي ما اينگونه تعريف نشده­اند. حکايت جشنواره­هاي ما حکايت کِشت است و ما روي داشت آن­ها و دستآوردهاي آن­ها کار علمي مي­کنيم. روي آفت­کش­ها و يا کمک­هايي که بايد بدهيم تا اين کشت، نتيجة پُربار و مؤثري داشته باشد، حساب­شده کار مي­کنيم. ما آثار حاضر در جشنواره­ها را مقايسة تطبيقي مي­کنيم و به نقد مي­گذاريم. بنابراين ما از جشنواره استفاده مي­کنيم براي ايجاد نشاط و هيجان و جاذبه که هنرمندان به سمت ما بيايند و بعد کارگاه­هاي آموزشي مي­گذاريم در تهران و يا به استان­هاي ديگر استاد مي­فرستيم براي آموزش و ارتقاي کيفيت کار هنرمندان؛ چه براي فيلم­نامه­نويسي، چه براي ايده­پردازي در حوزه­هاي مختلف. سعي مي­کنيم اين­ها را رشد بدهيم. هر جشنوارة ما الآن يک باشگاه و يک سايت دارد.

 

الآن چند جشنواره برگزار مي­شود؟

ما در حقيقت پنج جشنوارة اصلي داريم. براي جشنواره­هاي فرعي هم گاهي به صورت موردي براي اينکه ببينيم چقدر استقبال مي­شود در سطح استان و يا دو سه استان اجازة برگزاري مي­دهيم. مثلاً دفتر ادبيات پيشنهاد مي­دهد که يک جشنوارة خاص 15 خرداد بگذاريم و همة نوشته­هاي مربوط به 15 خرداد را جمع­آوري کنيم. خُب اين يک­بار جمع­آوري کار خوبي است. يا مثلاً سال گذشته که حضرت آقا فرمودند فرهنگ مظلوم است، ما حس کرديم که اين جمع­بندي مقام معظّم رهبري است و نبايد اين حرف مورد غفلت قرار بگيرد. به همين جهت جشنواره­اي را برگزار کرديم تحت عنوان توسعه و تحول در هنر. در متنش اشاره کرديم به مظلوميت فرهنگ. سيصد مقاله براي ما رسيد که دو کتاب از آن­ها تهيه شد و اين کتاب­ها الآن پشتوانة فکري خيلي خوبي است. براي جوان­هايي که مي­آيند براي تحقيق در حوزة فرهنگ و هنر، اين کتاب­ها خوراک خيلي خوبي است. اين از کارهاي موفّق ما بوده است. پارسال هم معاونت آموزشي ما پيشنهاد کرد که ما دانش­آموزاني را که به هنر علاقه دارند، هدايت کنيم به مطالعة کتاب­هاي آقاي مطهري. به همين منظور دو سه کتاب از آقاي مطهري را انتخاب کرديم و گفتيم جشنواره­اي را برگزار مي­کنيم با عنوان «جشنوارة خدا» و هر کس مي­خواهد به اين جشنواره اثر هنري بدهد، برود از اين کتاب­ها موضوع انتخاب کند. مي­خواستيم ببينيم آيا از اين کانال بچه­ها وارد مي­شوند که کتاب­هاي آقاي مطهري را بخوانند؟ اين هم حرکت موفّقي بود که امسال دور دومش را مي­گذاريم. حوزة هنري آذربايجان شرقي پيشنهاد کرد که مي­خواهيم عيد امسال در لحظة سال تحويل، بچّه­ها را به ارتباط با خدا ترغيب کنيم. آنجا يک جشنوارة دعا طراحي شد تا هر کودک در آن لحظة تحويل سال هر دعايي کرده، آن را بنويسد و براي ما بفرستد. اسمش را گذاشتند «دست­هاي کوچک دعا». به شکلي غيرمنتظره، چندين­هزار دعا رسيد و وقتي تحليل محتوا کرديم، ديديم چقدر دردهاي درون جامعه در اين دعاها نهفته است. مثلاً يک کودک نُه­ساله از خدا خواسته بود که پدرش بميرد،‌ چون معتاد است و هر شب مادرش را کتک مي­زند. يا مثلاً يک کسي به لحاظ فقري که در خانواده بوده، يک اتاق بيشتر نداشته­اند در يک خانة اجاره­اي و براي دستشويي مجبور بوده­اند بروند خانة همسايه. اين کودک از خدا يک توالت خواسته بود! اين­ها دردهايي است که آدم را به گريه مي­اندازد. هيچ کس هم حواسش نيست که مردم در جاهاي مختلف با چه نوع مشکلاتي دست به گريبانند و اينکه مي­شود با يک قدم­هاي کوچک، اين مشکلات را حل کرد. اين­ها را از درون همين دعاها مي­توان کشف کرد. اين جشنواره امسال دور چهارمش است و بين­المللي هم برگزار مي­شود.

 

جشنوارة دست­هاي کوچک دعا چه ربطي به حوزه هنري دارد؟‌

يک وجه مهمّ هنري در اين­ها هست. اولاً از ميان همين کودکان، استعدادهاي هنري کشف مي­شود. مي­دانيد بسياري از استعدادهاي هنري در دوران کودکي کشف مي­شود و به واسطة پدر و مادر که اين استعداد را نمي­شناسند يا نمي­فهمند، سرکوب مي­شود. اگر بخواهيم استعداد کشف کنيم، هر چه بتوانيم خودمان را به لايه­هاي پايين­تر برسانيم، بيشتر موفّق مي­شويم. ثانياً اينکه هنرمندان اين­ها را داوري مي­کنند و بعد به صورت کتاب چاپ مي­شود و بعد اين دعاها را مي­دهيم به هنرمندان مختلف که متناسب با آن­ها مثلاً نقاشي بکشند و اينجا هنرمند فعال امروز هم درگير مسائل جامعه مي­شود و به جاي اينکه نقاشي­هاي فانتزي بکشد، يکي از دردهاي جامعه را تصوير مي­کند. اين کتاب چاپ شده و خيلي جرأت مي­خواهد که کسي بتواند چند تا از اين دعاها را بخواند. بعضي­هايش خيلي تلخ است.

 

سؤال من براي اين است که بفهميم چقدر در حوزۀ هنري روي کاربردي شدن هنر کار مي­شود و در واقع چطور هنرمند با مسائل اجتماع درگير مي­شود؟ ‌چون يک وجه مهم کار فرهنگي و هنريِ متعهد همين است...

من در ابتداي صحبتم به اين اشاره کردم. همين جشنوارۀ دست­هاي کوچک دعا يکي از کارکردهايش همين است که مي­گوييد و موفّق هم بوده. منتها ما ناچاريم که مواظبت کنيم ايده­هاي مختلفي که مي­رسد به مرحلة عمل، ما را از رسالت اصليمان دور نکند. به هر حال، چون فعاليت ما در حوزة فرهنگ و هنر است، هر کاري که ما انجام بدهيم، آثار جنبي ديگري هم در مي­آيد. مثلاً ما مستقيماً راجع به نماز کتاب توليد نمي­کنيم اما در جمع­آوري خاطرات رزمندگان، مي­بينيم کتاب­هايمان را به هر کسي که مي­دهيم بخواند، توجّهش به نماز خواندن جلب مي­شود. يا بعضي از کتاب­هايمان که در حوزة خاطرات مبارزين زن، چه قبل از انقلاب و چه خانم­هايي که در جبهه و جنگ حضور داشتند، اين کتاب­ها را به هر کسي که مي­دهيم بخواند، به شدّت تحت تأثير احساسات ديني و ايثار و حجاب قرار مي­گيرد بدون اينکه ما حرفي زده باشيم و يا در کتاب مستقيماً به اين مباحث پرداخته شده باشد. اين به دليل آن معرفتي است که در وراي اين کتاب­ها وجود دارد. کتاب خاطرات شهيد صياد شيرازي بهترين کتاب است براي تبليغ نماز. اين ذات هنر است. وقتي يک هنرمند متدين مصاحبه­گر است و مصاحبه­شونده هم يک رزمنده است، اين فهم وجود دارد که فلان قسمت اين خاطرات برمي­گردد به نماز و اين را حفظ مي­کند به عنوان يک سرمايه.

 

در مورد جشنواره­ها مثل اينکه صحبتتان تمام نشد...

بله، گفتم که آثار جنبي بعضي از اين جشنواره­ها هم قابل تأمل است و پيامدهايش را مي­شود بررسي کرد. براي نمونه، امسال که سال اصلاح الگوي مصرف است، گفتيم ما هم بايد کاري انجام بدهيم. طبيعتاً اين بحث در حوزة هنري بايد فراتر از آب و برق و نان ديده شود. به همين جهت، يک سمينار برگزار کرديم براي مديران دفاتر حوزۀ هنري در استان­ها و طرح را براي آن­ها توجيه کرديم و گفتيم هر منبعي از جامعه که بد مصرف بشود، موضوع کار ماست. مثال­هايي هم زديم که چطوري عمر، بد مصرف مي­شود، چطور سرمايه­هاي فرهنگي جامعه ممکن است بد مصرف شود، يا مهارت­هاي مردم يک جامعه بد مصرف بشود! اخيراً حوزة هنري استان مرکزي پيشنهاد کرده که يک مسابقة عکس و کاريکاتور بگذارد با موضوع مصرف عمر! گفتيم ايدة خوبي است. پوستري چاپ کردند با عنوان «بالاتر از طلا» و از عکاس­ها و کاريکاتوريست­ها دعوت کردند که راجع به موضوع عمر کار کنند. آثار بسيار خوبي جمع شده و در حال آماده­سازي براي انتشار است و جزو کارهاي موفّقي است که ما توانستيم هنر را در خدمت شعار سال قرار بدهيم. ممکن است ما اين قدر آثار مثبت راجع به اين موضوع جمع­آوري بکنيم که هر سال اين موضوع را امتداد بدهيم، چون اولين جايي که بايد حرف حضرت آقا را منعکس کند و نسبت به آن توجه جدّي نشان بدهد، نهادهاي زير نظر خود ايشان است. به خصوص که ايشان دربارة الگوي مصرف از زاوية کارهاي فرهنگي تأکيد داشته­اند.

اين انعطافي که حوزه دارد، يک سرمايه است. من با شناختي که از ماهيت فرهنگ و هنر به لحاظ مباحث تئوري آن داشتم که آن هم حاصل تجربياتم در برنامه و بودجه بوده، وقتي آمدم اينجا، تلاش کردم که يک نظم قابل قبول و معقولي را حاکم کنم و بوروکراسي رايج در دستگاه­هاي ديگر را اينجا حاکم نکنم. گرچه شما وقتي سيستم حقوق راه مي­اندازيد، فضا خيلي آماده است که سريع به بخش­نامه دادن و آيين­نامه نوشتن متمايل شود. اين بوروکراسي براي حوزه يک آفت است. شما يک دستورالعمل را که متناسب با تهران تنظيم شده، مي­فرستيد براي مثلاً زاهدان. معلوم است که در آنجا اين دستورالعمل هيچ کاربردي ندارد. بايد نسخه­اي که براي تهران نوشته مي­شود، در تهران اجرا شود و يک نسخة ديگر هم براي زاهدان تهيه گردد که متناسب با آنجا باشد. در دستگاه­هاي ديگري مثل آموزش و پرورش هم در حوزه­هاي تربيتي با اين مشکل رو به رو هستيم. در بعضي از مدارس شمال شهر مسئله و مشکل روي اصل دين است، اما دارند مسائل شرعي درس مي­دهند! اينجا ما تلاش کرديم اين اتفاق نيفتد.

 

اين آيا به شاکلة کار لطمه نمي­زند؟ تشکيلات حوزه الآن به چه ترتيب است؟

ما در مرکز، پنج يا شش واحد اصلي اجرايي داريم. چند دفتر ستادي داريم و سي دفتر حوزة هنري در استان­ها. يعني در هر استاني يک دفتر حوزة هنري داير است. هر چه سينما و مدرسه و... داريم ـ که البته تعداد مدارس را کم کرديم در اين چند سال اخير ـ همه زير نظر حوزة هنري استان است. در مرکز، يک واحد تئاتر، يک واحد معاونت سينمايي، يک واحد موسيقي، يک واحد ادبيات، و يک واحد مهارت­هاي تجسّمي داريم. به علاوه، دفاتر ديگري داريم مثل دفتر ادبيات مقاومت، دفتر طنز، که اين­ها کوچک­تر از آن واحدها هستند از نظر تعداد، ولي به دليل حساسيت­هاي خاص اين موضوعات به تدريج اين دفاتر شکل گرفته­اند، يعني متناسب با موضوع و بعضاً متناسب با مدير آن دفتر. در عالَم هنر اين­ها معنا دارد. بعضي وقت­ها آدمي را پيدا مي­کنيم که ظرفيت بالاي هنري دارد و نمي­تواند برود زيردست يکي ديگر. چون اين­ها تعصّبات حوزة کاري خودشان را دارند. اين يک مقدار خصلت خود هنر است. در استان­ها مدير حوزة هر استان چنين نفراتي را انتخاب مي­کند، که با هماهنگي مرکز است. مثلاً ما از مدير موسيقي مرکز انتظار داريم بر موسيقي استان­ها نظارت محتوايي داشته باشد و هدايت و آموزش و سرکشي را بعهده بگيرد و البته کمابيش کارها اين­گونه انجام مي­شود. يک ادارة کلّ امور استان­ها هم داريم که به لحاظ تشکيلات و بودجه و پرسنل و آموزش پرسنل، حوزه را اداره مي­کند. يک معاونت پشتيباني هم داريم که همة دستگاه­ها دارند و يک دفتر حراست و همچنين روابط عمومي. اين­ها کلّ تشکيلات حوزة هنري هستند.

 

حوزه در مجموع چند پرسنل دارد در تمام کشور؟

اينجا برخلاف سازمان تبليغات، گسترده کردن تشکيلات و خدمات اتفاق نيفتاد و بايد هم نمي­افتاد. ما اساساً استخدام رسمي به آن معناي معمول نداشته­ايم. کساني با حوزه کار مي­کرده­اند که قراردادهايشان را دائمي کردند، منتهي باز هم قرارداد است. بعضي هم قراردادهايشان را سالانه تمديد مي­کنند و گروهي هم پروژه­اي قرارداد مي­بندند. گاهي نيز ما فقط محصول و اثر توليدشده را بعد از ارزيابي و سنجش و تعيين ميزان انطباق آن­ها با اهداف و رويکردهاي حوزۀ هنري مورد حمايت قرار مي­دهيم. اين شکل کار موجب شده که ما کارآيي بالايي داشته باشيم. براي بعضي از کارها تعدادي از هنرمندان را به طور دائم به کار مي­گيريم که مرتب براي ما کار کنند.

بنابراين وقتي شما از من مي­پرسيد چند کارمند داريد، من هر دفعه که بپرسيد يک عددي را به شما مي­گويم. اما به طور مشخص، آن­ها که قرارداد دائمي دارند، پانصد نفر هستند که در نود سالن سينما به ما کمک مي­کنند. بقية کساني که به صورت دائمي با ما کار مي­کنند در کلّ واحدهاي حوزه و مرکز استان ششصد نفرند. اما اينکه بگوييد چند نفر با حوزه در تعامل هستند، تعداد، هم بسيار بيش از اين است و هم متغير. وقتي شما از استان­ها آمار بگيري اگر مشخص نکني که چه کسي را همکار حوزه تلقّي مي­کني، يک باره مدير حوزه مي­گويد من با هفت­هزار نفر کار مي­کنم! يعني هر کسي که حتّي يک جلسه آمده در حوزه هم به عنوان همکار تلقّي شده. البته ما اين را نمي­خواهيم و هدف ما اين است که کار انجام بگيرد و توليد باکيفيت داشته باشيم.

سياست ما اين است که حوزه را با حداقل کادر ثابت اداره کنيم زيرا اگر کسي قراردادي داشته باشد و خيالش راحت باشد که چه کار بکند و چه نکند سر ماه حقوقش را مي­گيرد، کار اينجا را خوب انجام نمي­دهد و کارهاي ديگر را مي­آورد با امکانات اينجا انجام مي­دهد. البته هنرمندان متعهد اهل حلال و حرام، ما خيلي داريم که گذشته از قرارداد حقوقي و اداري با شما قرار شرعي مي­گذارد و اگر هم يک روز اينجا کار شخصي خودش را انجام بدهد، بابتش و حتّي بيشتر از آن در خانه­اش کار مؤثر براي حوزه انجام مي­دهد. ولي ما نبايد روشمان به شکلي باشد که افراد را تشويق کند به سوء استفاده از موقعيت.

با اين وجود، راندمان کار از نظر ما مطلوب نيست. يعني ما اهداف بالاتري را بايد دنبال کنيم. البته اين فضايي که به واسطة کارهاي سياسي در کشور ايجاد مي­شود، مانع افزايش راندمان است؛ نه فقط براي ما بلکه براي همة دستگاه­ها. اين عزيزاني که در مقطع رياست جمهوري رأي مي­خواهند، مي­آيند يک فضايي درست مي­کنند و شعارهايي مي­دهند و اين توقّع ايجاد مي­شود که کارمندان مي­گويند اين حقوقي که به ما مي­دهيد خيلي کم است. چند کانديدا مي­آيند و همه مي­خواهند به کارمند برسند اما فقط مديران اجرايي در موضع ضعف قرار مي­گيرند. هيچ يک از اين کانديداها نمي­گويد که ما بايد کاري کنيم که کارمندها به ازاي حقوقي که دريافت مي­کنند، خدمت انجام بدهند. بعد ما بايد مدام توضيح بدهيم که آن شخصيت سياسي که آن حرف را زده احترامش سر جاي خود، ولي يک سيستم بازرسي وجود دارد که مي­گويد اين آدم که اينجا حقوق مي­گيرد به ازاي کارش، چقدر کار کرده؟ اين هم مشکلي است.

 

نظر شما راجع به وضعيت فرهنگ ديني در جامعه چيست؟ با توجه به اينکه مأموريت حوزه در اين جهت است و هم اينکه با جامعه درگير هستيد به طور مستقيم.

اين از آن سؤالاتي است که شما امروز در کشور از هر کسي بپرسيد، اختلاف نظرها تا يکصد و هشتاد درجه است. مديري هست که مي­گويد جوان­ها در مجموع دارند بي­دين مي­شوند،‌ مديري هم پيدا مي­کنيد که مي­گويد‌ که الحمدلله در جوان­ها رشد گرايش به دين ديده مي­شود، شما نگاه به ظاهر اين جوان­ها نکنيد، و از اين قبيل حرف­ها. هر دو هم استنادات و مشاهدات و آمار ارائه مي­دهند. همة اين قضاوت­ها به لحاظ علمي، غلط است براي اينکه مشاهدات روزانة شخصي را گزارش مي­دهند. ما فکر مي­کنيم و اولين حسّ ما اين است که يک خلأ جدّي وجود دارد در زمينة استخراج و ارزيابي اطلاعات از وضيعت فرهنگي کشور. اين در همة دنيا مرسوم است و جايش در ايران خالي است. حالا مي­تواند زير نظر رهبري باشد يا دبيرخانة شوراي عالي انقلاب فرهنگي يا يک دستگاه فرادستي...

 

يعني چنين چيزي را ما الآن نداريم؟!

نه و خلأ آن حس مي­شود. البته دبيرخانة شوراي عالي انقلاب فرهنگي شروع کرده به رصد فرهنگي، ولي فعلاً موردي اندازه­گيري مي­کند. ما در اين رده از مديريت بايد دست کم سالي يک­بار مکتوبي به دستمان برسد که در قشر تحصيل­کرده چه تغييراتي دارد ايجاد مي­شود، در قشر روحاني چه تغييراتي ايجاد مي­شود، حسّ مردم نسبت به روحانيت چگونه است، حسّ مردم نسبت به هنرمندها چگونه است، حسّ جامعه نسبت به ورزشکارها چطور است، و در مجموع، انواع و اقسام شاخص­هاي تحولات فرهنگي کشور را نشان دهد. بر اساس چنين شاخص­هايي است که مي­توانيم در کارهايمان جهت­گيري درست داشته باشيم. کارهاي متفرقه به دست ما مي­رسد، ‌منتها اين­ها معمولاً از دقّت کافي و صحّت علمي برخوردار نيستند.

ما با نگاه کارشناسي مي­گوييم فرهنگ ديني چهار لايه دارد؛ لاية اول، اعتقادات فطري انسان­هاست، يعني پذيرش خدا و قيامت؛ لاية بعدي، ارزش­هاي جامعه است، مثل خوب و بد و حلال و حرام؛ اين دو لايه، دروني و ذهني است. دو لاية ديگر، بيروني هستند که بازتاب لايه­هاي دورني به شمار مي­روند؛ يکي رفتارهاي افراد است و ديگري نمادهاي اجتماعي.

اگر با نگاه رفتاري بخواهيد قضاوت کنيد که جامعه چه تغييري از نظر فرهنگ ديني کرده، من سؤال را بر مي­گردانم به خود شما تا بر اساس پاسخ شما من تحليل و نتيجه­گيري کنم. مي­پرسم که اگر امروز يک کيف را بيندازيد در خيابان و پشت شيشه بايستيد و نگاه کنيد که‌ عکس­العمل صد نفر عابر نسبت به اين کيف چيست، به چه نتيجه­اي مي­رسيد؟ بعد تصوّر کنيد که اگر اين اتفاق پنج­سال پيش مي­افتاد، چه نتيجه­اي حاصل مي­شد؟ آيا تعداد کساني که کيف را برمي­دارند و اطراف را نگاه مي­کنند و آن را مي­گذارند در جيبشان و مي­روند بيشتر شده يا کمتر شده؟! اگر کمتر شده، پس جامعة ما متدين­تر شده و اگر بيشتر شده است، جامعة ما از فرهنگ ديني فاصله گرفته است. البته فقط بر اساس يک خيابان نمي­شود نتيجه را تعميم داد. فرض کنيد در هزار نقطة ايران اين سنجش انجام شده باشد. حالا شما بگوييد بعد از پنج­سال تعداد آدم­هايي که کيف را مي­گذارند در جيبشان و مي­روند، بيشتر شده يا کمتر؟

 

اين يک بحث اخلاقي است. ممکن است در جامعه­اي که گرايش ديني ضعيف است، برخي ارزش­هاي اخلاقي وجود داشته و رعايت بشود. مثلاً در يک کشور اروپايي لاييک شايد يک امر اخلاقي از جنبة انساني رعايت شود اما اين را نمي­توان ملاک ديني بودن فرهنگ جامعه در نظر گرفت. از طرفي ممکن است در يک جامعة ديني، فرهنگ اجتماعي ضعيف باشد. چنين موضوعاتي همة جوانب امر را به ما نشان نمي­دهند و امکان قضاوت کلّي وجود ندارد. به نظرم آن حرف شما درست است که ما شاخص­هاي مطمئن و حساب­شده­اي براي ارزيابي نداريم.

در اينجا ما بر سر تعريف دين اختلاف پيدا مي­کنيم. فرهنگ ديني را ما بلافاصله تبديل مي­کنيم به سه شاخص: اخلاق ديني، توجّه به احکام ديني، و اعتقادات ديني. در اين نمونه­اي که مثال زدم هم احکام ديني تعديل شده و هم اخلاق ديني، يعني دو بُعد عمدة دين­داري. بعد نتيجه مي­گيريم که اعتقاد ديني هم تعديل شده زيرا پشتوانة آن دو بوده. دقّت مي­کنيد! مثال­هاي ديگر هم مي­شود زد. امروز يک تصادف مي­شود و کنار خيابان يک زخمي افتاده است. پنج­سال پيش، از صد تا ماشين عبوري چند نفر مي­ايستادند براي کمک و اکنون چند نفر؟ شما مي­گوييد اين بحث اخلاقي است، من مي­گويم اخلاق هم جزئي از دين است. اين درست است که بايد شاخص­هاي متعدد را در نظر بگيريم تا بتوانيم قضاوت نسبتاً درست داشته باشيم در مورد اينکه جامعه ديني شده يا نه.

اين نکته را هم من بايد يادآوري کنم که براي ما مديران دين­مدار سخت است که باور کنيم به واسطة شيوة مديريت، دين­داري در جامعه ضعيف شده است. بايد به خودمان هشدار بدهيم. خيلي دوست داريم که جور ديگري اين­ها را تفسير کنيم. اما اين خطرناک است. من مي­گويم آن رصد فرهنگي بايد باشد و با روش­هاي علمي واقعاً قضاوت کنيم. خيلي وقت­ها ما مي­بينيم که يک روحاني بزرگوار مي­گويد آقا شما چرا مي­گوييد جوان­ها دارند بي­دين مي­شوند، چرا هر روز آية يأس مي­خوانيد؟ ببينيد روز عاشورا چه کار مي­کنند برخلاف اينکه ظاهرشان غربي است!

ما مي­گوييم بر اساس مطالعات علمي، اين قيافه­ها که غربي است آرام آرام در مورد حادثة کربلا در اين­ها شک ايجاد مي­شود، چون اين آدم آرام آرام ارتباطش در داخل قطع مي­شود و مي­رود به سمت همان­هايي که ظاهرش را از آن­ها گرفته. اين قيافه­اي که امروز داري ذوق مي­کني که دارد سينه مي­زند، پنج­سال ديگر اعتقادات امروزش را هم نخواهد داشت. ‌نه اينکه مطلق اعتقادش را از دست بدهد، نه، چون بالاخره فطرت دارد، پنج­سال ديگر پيرتر هم شده و به مرگ نزديک­تر. اين کمي جبران مي­کند.‌ اما به هر حال دين دارد تضعيف مي­شود. چون دين دارد تضعيف مي­شود، شما جاي ديگر اثرش را مي­بينيد؛ در انواع و اقسام گناهاني که در جامعه صورت مي­گيرد.

از جمع همة اين حرف­ها مي­خواهم بگويم که علي­رغم همة تلاش­هايي که در جمهوري اسلامي انجام مي­شود، با توجّه به حجم وسيع تهاجم فرهنگي و تعامل فرهنگي، مفاسدي که در جامعة ما دارد ايجاد مي­شود، شدتش بيشتر از قدرت دستگاه­هاي تصفيه­کنندة ماست. مي­خواهم بگويم که زحمات همکارانمان در سازمان تبليغات، در ارشاد، و در گوشه و کنار مملکت، همه سر جاي خود قابل تقدير و تحسين است، اما اين­ها توازن ندارد. به همين دليل است که مقام معظّم رهبري که در رأس هستند و همة اتفاقات مثبت و منفي را يکجا مي­بينند، تحليل­ها را مي­بينند، گزارش­هايي را که مي­آيد خدمتشان رصد مي­کنند، مرتب به مديران فرهنگي به انحاي مختلف هشدار مي­دهند براي بهبود کارکردها. يک روز بحث مهندسي فرهنگي را مطرح مي­کنند، يک روز بحث پيوست فرهنگي را مطرح مي­کنند، يک روز به دولت خطاب مي­کنند که فرهنگ را از مظلوميت در بياوريد، يک روز به عزيزانمان در آموزش و پرورش مي­گويند که اين بخش نياز به يک تحول بنيادين دارد، يک روز بحث از اسلامي­شدن دانشگاه مي­کنند. اين­ها همه هشدار است. درست است مقام معظّم رهبري همواره بايد به نيروهاي خدمتگزار حوزة فرهنگ روحيه بدهند، اما اين هشدارها نشان مي­دهد که حضرت آقا هم نگرانند. به ويژه اينکه همة قرائن نشان مي­دهد، هر چقدر دشمن در جبهه­هاي علمي و اقتصادي از ما شکست خورده و مي­خورد، فشارش را در جبهة فرهنگي متمرکز کرده و مي­کند. اميدش اين است که در اين جبهه موفقيت­هايش افزون بشود و با پيروزي­هايي که دارد در آن جبهه به دست مي­آورد، ترغيب و تشجيع مي­شود به ادامة کار. يعني وقتي که شيطنتي مي­کند در جامعه و نتيجه مي­گيرد که مي­تواند در يک مقطعي که فضاي سياسي ايران در حال تحول است، يک بحران فرهنگي را هم ايجاد کند و مثلاً اعتقاد بخشي از جوان­ها را به نظام اسلامي سُست کند، در اعمال فشار ترديد نمي­کند. اکنون هم به نظر مي­رسد روي اين مسائل اخير چنين حسّي را پيدا کرده و دارد تلاش مي­کند ماهواره­هايش را بيشتر کند، و نيروهاي سُست داخلي را بِخَرد. سعي مي­کند روي اختلافات داخلي سوار شود و موج­آفريني کند.

به هر حال جمع­بندي ما اين است که بايد يک تحول فراگير و جدّي در حوزة فرهنگ اتفاق بيفتد، وگرنه به اين ميزان که ما داريم کار مي­کنيم، ميکروب­هاي ورودي را نمي­توانيم از بين ببريم.

 

منظور شما اين است که در مقابل تهاجم فرهنگي و نيز به تناسب ضعف فرهنگ ديني، فعاليت­هاي فرهنگي در کشور صورت نمي­گيرد؟

فقط فعاليت فرهنگي نيست. ما در سرمايه­گذاري فرهنگي هم مشکل داريم، در مديريت فرهنگي هم مشکل داريم، در تجهيزات فرهنگي هم مشکل داريم، در روش­هاي فرهنگي هم مشکل داريم. وقتي يک بخشي مظلوم است و ناکارآمد، منطقاً نمي­شود يک جزء آن را پيش کشيد و گفت اينجا ضعيف است. وقتي به صورت سيستمي نگاه مي­کنيم، مي­بينيم همة عناصرش دچار ضعف است. چرا از صد نفر اول کنکور هيچ کس رشتة مديريت فرهنگي را انتخاب نمي­کند؟ مديريت فرهنگي به مراتب پيچيده­تر از مديريت يک کارخانه است، به مراتب پيچيده­تر از ساختن يک ساختمان بيست طبقه است، زيرا با موضوع انسان سر و کار دارد. خداوند بهترين پيامبرانش را فرستاده و ملائکه هم دائم ارتباط داشته­اند تا انسان هدايت بشود، چون انسان موجود پيچيده­اي است.

 

البته اين طرف قضيه را هم در نظر بگيريد که زمينة استفاده از چنان مديراني به فرض تربيت و تحصيل، مهيّا نيست.

بله. ‌منتها مشکل اول ما اين است که استعدادهاي درخشان به اين عرصه وارد نمي­شوند. بعد از حلّ اين مشکل مي­توان طرف ديگر قضيه را هم بررسي کرد که در اقتصادِ فرهنگ چه مي­گذرد که کسي رغبت نمي­کند وارد آن بشود؟ آيا ‌اگر کسي در اين حوزه وارد شد، مي­تواند يک زندگي متوسط و آبرومندانه­اي با عزّت نفس فراهم کند؟ اگر نه، چرا؟ آن وقت بحث اقتصادِ فرهنگ مطرح مي­شود که به نظرم ما در مباني ديني، راه حل­هاي بسيار خوبي داريم.

 

در اين زمينه­ها در حوزۀ علميه کار مي­شود؛ مثلاً روي همين بحث اقتصادِ فرهنگ و هنر؟

خير. ‌متأسفانه به دليل مختصر وجوه شرعي که مي­دهند و اين، حداقل زندگي را تأمين مي­کند و دوستان ما در قم رسالت­هاي محدودي براي خودشان تعريف مي­کنند، اين بحث­ها که بايد آنجا به طور جدّي براي آن کرسي گذاشته شود، مورد توجه قرار نمي­گيرند. ما وجوه شرعيه را بايد متناسب با شرايط زمان بازسازي کنيم به اضافة اينکه ماليات را متناسب با جامعة اسلامي بايد تنظيم کرد. اين­ها مقولاتي است که بايد روي آن­ها حرف بزنيم. اگر ما در يک محله مسجد نياز داريم و يک نفر آمد و گفت من به جاي اينکه مالياتم را بريزم در خزانه، آماده­ام اين مسجد را اينجا بسازم، بايد اين ساز و کار در جامعة اسلامي وجود داشته باشد که از اين امکان استفاده کنيم. اينکه مي­گويم ماليات را اسلامي کنيم، يعني بنشينيم فکر کنيم که در جامعة اسلامي، بهترين شيوة دريافت ماليات که بالاترين اثربخشي را داشته باشد، چيست؟ اين آدم که اين مسجد را با پول مالياتش مي­سازد، طبيعي است که از آن به بعد خودش و بچه­هايش يک عُلقة خاصّي به اين مسجد خواهند داشت. مردم محل به اين آدم متدين که با پولش اين مسجد را ساخته، احترام مي­گذارند و بسياري آثار مثبت جانبي ديگر. يک کسي هم که ماليات بدهکار نيست، مي­آيد فرش مسجد را مي­خرد. اين امکانات مشارکت مردمي که ما داريم، با اِعمال روش­هاي غربي تقريباً داريم نابود مي­کنيم بايد آن را قبل از اينکه ريشه­اش بخشکد، بازسازي کرد. آدم غصه مي­خورد وقتي مي­بينيد در فرانسه دارند همين کار را مي­کنند. در آن جا از هر کسي که بيايد و يک کار فرهنگي کند، حمايت­هاي مختلفي مي­کنند؛ مثلاً جوايز مالياتي مي­دهند. آن­ها اين مسيرها را طي کردند و ديدند در جامعه­اي که رشوه وجود دارد، به آدم­ها وقتي مي­گويي ماليات بده، فکر مي­کنند اگر ماليت بدهند، صرف اين رشوه­ها و سوء استفاده­هاي مالي مي­شود و در نتيجه سخت ماليات مي­دهند. ولي اين درک را دارند که بالاخره بايد براي سازندگي جامعه، نقش ايفا کنند. يعني طرف دلش مي­خواهد ماليات ندهد ولي در محله­اش درمانگاه بسازد. آن وقت ما مي­آييم و مي­گوييم نه! تو حق نداري اين کار را بکني و بايد پول را بريزي به حساب خزانه و بعد ما از طريق خزانه کمک مي­کنيم به ساخت مسجد. اگر کمک هم بشود، مي­شود مسجد دولتي و مردم به دلشان نمي­نشيند. اين­ها مثال­هاي ملموس است.

مردم آمادگي دارند در يک مقاطعي از سال بخش مهمي از کمک­هايشان را سرازير کنند در حوزة تبليغات ديني، در ماه مبارک رمضان، در ايام عاشورا و اين­ها بهترين موقعيت­هاست. منتها چون ما روي اين­ها کار نکرده­ايم و برنامه نداريم، به جاي اينکه از يک تاجر بخواهيم يک پاساژ وقف کند براي مراسم محرم، يک روحاني ساده­اي که تجربة اجتماعي خوبي ندارد با گرفتن پنجاه­هزار تومان در مسجد، اين آدم را تخليه مي­کند از نظر روحي!

ما امروز بايد طلبة متخصص داشته باشيم براي اقتصاد تبليغ دين که دکتراي اقتصاد را گرفته باشد. بعد در حوزة تخصصي بيايد فرهنگ تاريخي ما را مطالعه کند. وقفه­هايي که در طول تاريخ بوده را شناسايي کند و بعد نظرية جديد بدهد و بگويد ما اين تحولات را از نحوة گرفتن وجوه خمس و زکات و نذر داشته­ايم و اين تحولات متناسب با شرايط روز بايد ايجاد بشود.

 

يکي دو موضوع ديگر هم هست که مي­خواهيم نظر جنابعالي را بدانيم. يکي اينکه در غرب اتفاقي که افتاده و قوّتي که از نظر فرهنگي ـ هنري پيدا کرده­اند، ناشي از کمک­هاي دولتي نبوده و لااقل به صورت آشکار وابستگي به دولت نداشته­اند. آيا الگوي آن­ها اينجا قابل اجرا نيست؟

ببينيد! توجه به اين مباحث کمک مي­کند که ما ديدمان باز بشود و راه حل­هاي متنوعي در ذهن ما بيايد و بعد براي خودمان راه حلّ بومي پيدا کنيم. در غرب، اهداف آرماني خيلي محدود است و دو تا کلمه بيشتر نيست: رفاه براي مردم. دولت در خيلي از بحث­هاي جامعه اصلاً مداخله نمي­کند. ما چون جامعة آرماني اسلام را مي­خواهيم پياده کنيم، في نفسه حکومت بزرگي خواهيم داشت. هيچ وقت نمي­توانيم دولت را اين­قدر کوچک کنيم که فقط رفاه براي جامعه ايجاد کند. وقتي بحث عدالت براي شما مطرح است، ديگر نمي­توانيد اقتصاد بازار آزاد را به طور مطلق حاکم کنيد. وقتي شما مي­خواهيد به عنوان وظيفة حکومت، اخلاق جامعه را مواظبت بکنيد، بالاخره براي اين مواظبت يک تعاريف و يک سازماندهي بايد وجود داشته باشد. دولت وقتي اخلاق جامعه برايش مهم نباشد، خودش را از فرهنگ کنار مي­کشد. اما در غرب با فرهنگ کار دارند، منتها به عنوان يک ابزار حکومتي. روش­هايشان هم توسعه­يافته است و سرپل­ها را در اختيار گرفته­اند. چطور؟ مثال مي­زنم. ‌يک وقت ما به عنوان حوزة هنري دوميليارد يا سه­ميليارد سرمايه مي­گذاريم براي ساخت فيلم سينمايي. کساني هم مي­آيند وسط و همة تلاششان اين است که بيشترين پول را از ما بگيرند و کمترين محصول را بدهند! مگر نيروي متعهد مسلمانِ خيلي متشرع. اين يک روش انجام کار است. يک وقت ما با تمهيداتي مي­گوييم دست آخر فيلم­هايي که با چهارچوب­هاي ارزشي ساخته شده باشند، معادل ده­درصد هزينة ساخت را پاداش مي­دهيم. قصد فيلم­ساز اين است که فيلمي ساخته شود و مخاطبين ببينند. بنابراين در شروع کارش مي­خواهد نوددرصد هزينه­اش برگردد و نهايت صرفه جويي را مي­کند و نهايت حساسيت را هم به خرج مي­دهد تا مخاطب بيايد فيلمش را ببيند. بنابراين همة خلاقيتش را در بهبود کيفيت و کاهش هزينه­ها انجام مي­دهد. چون مي­خواهد ده­درصد را از ما بگيرد، مي­آيد معيارهاي ما را مي­پرسد. ما هم به او مي­گوييم. به اين­ها مي­گويند: سرپل. در غرب از اين مدل دوم بيشتر استفاده مي­کنند. مثلاً شهرداري يک سالن مي­سازد و مي­گويد اين سالن شبي پنجاه­هزار دلار هزينه­اش است، اما اشاره مي­کند به تخفيف دادن از صفر تا پنجاه­هزار طبق يک جدول. به جدول که دقّت مي­کني مي­بيني اگر خدمات مناسب و مطلوب شهرداري را انجام بدهي از تخفيف برخوردار مي­شود. به اين ترتيب با شناخت انگيزه و نيازها، در غرب توانسته­اند از شيوه­هاي مناسب براي استفادة حداکثري از خلاقيت و منابع مالي و انساني در توليد محصولات فرهنگي، موفقيت­هايي کسب کنند. اين ناشي از مديريت توسعه­يافته است. آنجا هنرمند خيال مي­کند دارد حرف خودش را مي­زند اما او را به گونه­اي مديريت کرده­اند که حرف سيستم را بزند. ظاهراً از نظر ما همه­اش بخش خصوصي است، ولي در واقع امر، دولت يک سرپُل­هايي را گرفته که بخش خصوصي را کاملاً کنترل مي­کند. مثل اينکه کسي بيايد در صنعت و بگويد اگر کار شما کيفيت داشت و توانست مثلاً استاندارد ايزو ده­هزار را بگيرد، ما سه روز براي شما در تلويزيون تبليغات مجاني مي­کنيم. آدمي که مي­فهمد تبليغات مجاني در تلويزيون چه منفعتي دارد، با تمام توان تلاش مي­کند کيفيت کار و محصول کارش را به حدّي برساند که آن شرط را حائز شود. ‌وقتي توانست به آن حد برسد، آن کالا ديگر صادراتي است و ديگر زياد به تبليغات تلويزيوني داخلي احتياج ندارد! متوجه هستيد که تضمين را در کدام نقطه مي­گذارند؟ نقطه­اي که اين بُرد جهاني پيدا کند. البته يکي از دلايل روند صعودي کار غرب هم اين است که وقتي رئيس جمهور عوض مي­شود و دولت­ها جاي­گزين مي­شوند، همة تجربيات از سيستم بيرون نمي­رود. آنجا قانون است که در هر وزارتخانه اگر مثلاً وزيري شش معاون دارد، دو معاون را مي­تواند تغيير دهد. با يک تمهيداتي، ثبات مديريت درست کرده­اند و اين تجربه­ها روي همديگر انبار مي­شود. شما تصوّر کنيد در يک جايي سي­سال تجربه در مديران منتقل شده باشد. خيلي کارساز است در پيشبرد امور. ولي شما در وزراتخانه­هاي ما نوعاً مي­بينيد برخي اشتباهات تا شش­بار تکرار شده و هيچ جا هم مستند نشده است. روزي هم که مدير جديد مي­آيد، همه مي­فهمند که بايد جمع کنند و بروند و در نتيجه اطلاعات و تجربيات خودشان را مخفي مي­کنند. دقّت مي­کنيد؟ اين مصيبتي است که در خيلي جاها شکل عمومي دارد. اثر اين وضعيت در حوزة فرهنگ شديدتر است. چرا؟ چون در مثلاً سدّسازي بسياري از تجربه­ها در نقشه­ها مستتر است، نمي­تواني نابودش کني. اما در حوزة فرهنگ، اين­ها نرم­افزاري و در ذهن­هاست. ما هم که مستندسازي بلد نشده­ايم که بدانيم چگونه ايده­اي را مستند کنيم تا نفر بعدي از آن استفاده کند. به اضافة اينکه در کار فرهنگ هر کسي ديدگاه­هاي خودش را اعمال مي­کند. به همين دليل هم ما کمترين تحول و توسعه را در مديريت­هاي فرهنگي مشاهده مي­کنيم. ‌متأسفانه خيلي ضعيفيم.

حالا شما اين ضعف در مديريت فرهنگي را اضافه کنيد به اينکه ما بيشترين و خطرناک­ترين هجمه­اي را هم که با آن مواجه هستيم، در همين حوزة فرهنگ است. اين دو وقتي روي هم بيفتند، مصيبت درست مي­شود، نتيجه­اش تبديل مي­شود به بحران­هاي سياسي و اقتصادي و اجتماعي. يعني نتيجة بد کار کردن در حوزة فرهنگ، در بحث­هاي سياسي، اقتصادي، اجتماعي و در ميان همة اقشار جامعه بروز مي­کند. دانشجويي که در مدرسة ما تربيت شده، مربّي تربيتي داشته و سي­سال است تحت فضاي فرهنگي داخل کشور بوده، اين الآن شده سرباز دشمن در خيابان و دارد شعارهايي را تکرار مي­کند که دشمن به او القا کرده. اين فاجعة بزرگي است، و ما مديرها آرام آرام به اين پديده عادت کرديم و هيچ کسي گريه نمي­کند!

 

اين بحث درستي است که به هر حال ما نتوانستيم موفقيت بالايي در تربيت فرهنگي جامعه داشته باشيم به دلايلي که اشاره کرديد. اما يک موضوع هم که در واقع مورد دومي است که مي­خواستم بپرسم، اين است که بخش زيادي از فعاليت­هاي فرهنگي و به ويژه هنري ما بر اساس نظريه­هاي وارداتي انجام مي­شود. اين هم يک مشکل و معضل است و روي محتوا و رويکردهاي محصول فرهنگي و هنري مؤثر است. در حوزه آيا به اين موضوع توجه شده و اساساً چه تمهيدي به کار بسته شده تا نظريه­هاي بومي توليد شود يا دست کم تأثير آن نظريه­ها کمتر و مطابق با ارزش­هاي ما بشود؟

بحث نظريه­پردازي، يک بحث درازمدّت و زيربنايي است و وجه آکادميک دارد. آنچه اينجا و در رابطه با پرسش شما قابل طرح است، فضايي است که هنرمند در آن پرورش پيدا مي­کند. مواردي هم مربوط مي­شود به ساختارهاي اقتصادي و سياسي. مثلاً يک معلم سر کلاس متن درس را آموزش مي­دهد، ولي جايي که کتاب تمام شد و گذاشت کنار، فرصتي دارد که با بچه­ها کار فرهنگي بکند، و مثلاً قصه­اي بگويد. آنجا ديگر افکار خودش را بيان مي­کند. حالا اگر آن معلم از حکومت ضربه خورده باشد، حقوقش را کم کرده باشند يا احساس بي­عدالتي بکند، انتقامش را در آنجا که دارد قصه مي­گويد، مي­گيرد. هيچ کارش هم نمي­توان کرد جز اينکه دل او را به دست بياوري. نمي­شود بگويي ما ضبط صوت گذاشته­ايم سر کلاس شما و آن قصه­اي که گفتي لا­به­لايش منظور داشتي؛ اين نمي­شود. در هنر هم بايد هنرمند را جذب کرد تا درست حرف بزند و موجب ارتقاي جامعه بشود.  

از طرف ديگر در عالَم هنر، نقش مدير فرهنگي مثل نقش مدير دانشگاه است. مردم که از بيرون به دانشگاه نگاه مي­کنند، مي­گويند طرف رئيس دانشگاه است و عجب آدم مهمي است. اما در دانشگاه مي­گويند اين رئيس دانشگاه عجب آدم زحمت­کشي است که خوابگاه و رستوران و فضاهاي چمن و حضور و غياب استادان و اين­ها را هماهنگ مي­کند! البته اين کار مهمي است که بتوان يک نسل فرهيخته را تربيت کرد. ولي اين طور نيست که رئيس دانشگاه صبح به صبح استادها را بنشاند و بگويد امروز شما سر کلاس­ها برويد و اين حرف را بزنيد.

در عالَم هنر هم همين گونه است. اينکه کسي به هنر روي آورده و هنرمند شده، يکي از دلايلش اين است که خودش دريافته که حرفي دارد که مي­خواهد در قالب هنر بزند. اگر در يک جلسه­اي او را دعوت کردي و حس کرد که داري نصيحتش مي­کني، روي مي­گرداند و حتّي اگر به زبان نياورد، در درونش از شما فاصله مي­گيرد. به عنوان مديران فرهنگي ما بايد فکر کنيم که چگونه مي­توانيم يک هنرمند را متقاعد کنيم که اگر در جامعة اسلامي مي­خواهي اثر هنري خلق کني و مورد حمايت قرار بگيري و از امکانات جامعه بهره بگيري، بيا در خدمت فرهنگ اين مردم باش.

يک موضوعي که دوستان ما در سازمان تبليغات اسلامي بايد توجهشان به آن جلب بشود، اين است که چند عامل کليدي در خلق يک اثر تأثير مي­گذارد. يکي دنياي آن هنر است که هنرمند ضمن اينکه مي­خواهد مخاطب جلب کند، مي­خواهد بقية هنرمندان آن هنر، او را به عنوان هنرمند برجسته بشناسند. يا وقتي دارد يک فيلم را کارگرداني مي­کند، يک گوشة ذهنش اين است که هنرمندان مطرح راجع به اين فيلم چه قضاوتي مي­کنند؟ در يک گوشة ذهنش هم درگير رفتارهاي مشتريان خاص است. باز در ذهنش درگير مشتريان عام است. از طرفي مخاطب هم روي گرايش هنرمند در خلق اثر هنري اثر مي­گذارد. علاوه بر اين­ها اعتقادات خود هنرمند هم روي محتواي کارش مؤثر است.

ما مديران فرهنگي بايد اين عوامل مؤثر بر تصميم­گيري­هاي هنرمند را بشناسيم و ببينيم در کدام يک از اين­ها مي­توانيم مداخله کنيم. يکي از عرصه­هاي مداخله، مخاطب ديني درست کردن براي هنرمند مسلمان است. اگر مي­خواهيم نتيجه بگيريم، چاره­اي نداريم که در کنار نمازخانة اصلي مسجد، يک سالن ديگر که وابسته به مسجد است درست کنيم، تا آن­ها متقاضي فيلمي باشند که بتوان به نام مسجد پخش کرد. يا همين طور تئاتر. به اين ترتيب هنرمند هم متمايل مي­شود که فيلمي بسازد متناسب با اين مخاطب و فضا. يک هنرمند اگر ده­سال در اين فضا، هنر ديني عرضه کرد، اين هنرمند با هويت ديني تربيت مي­شود. ما گاهي مثال مي­زنيم و مي­گوييم لطف خداست اگر يک کسي که صدايش خوب است براي اولين­بار در يک جلسه به او بگويند قرآن بخوان. اين تا آخر عمر قاري قرآن مي­شود و با قرآن مأنوس است. همان آدم ممکن بود بدشانسي بياورد و در يک مثلاً مجلس عروسي که مطرب دير آمده، از او بخواهند يک دست بخواند! اين آدم ديگر مي­شود مطرب!

بنابراين ما براي هنر ديني و محصول فرهنگي مناسب جامعة ديني، بايد ايجاد تقاضا کنيم تا هنرمندان ما دورة نوجواني و جواني و ميانسالي­شان را در يک جوّ مناسب بگذرانند. اگر هنرمند را تربيت کردي و بردي در جايي که مرفّهين شهر هستند و آدم­هاي دگرانديش، معلوم است که تحت تأثير همان فضا شروع مي­کند به استفاده از خلاقيت و استعدادش. ما از اين موضوع غافل بوده­ايم. الآن يک شکاف بين نهادهاي اصيل و نهادهاي مُدرن ما ايجاد شده و ما اگر بخواهيم هنر ديني تداوم پيدا کند، به عنوان حوزة هنري نقش واسطه داريم و بايد تمهيداتي بينديشيم براي اينکه آن تقاضا را به عرضه برسانيم و به اين هنرمند هم ايده بدهيم که چه چيزي به درد مسجد مي­خورد. ما مي­توانيم اين نوع خدمات را به هنرمندها بدهيم تا يک نسل هنرمند تربيت کنيم.

در دهة اول انقلاب اين فضا وجود داشت. يعني ما داشتيم مي­جنگيديم، و هنرمنداني که مي­رفتند در جبهه برنامه اجرا مي­کردند، محتواي برنامه­هايشان مناسب آن حال و هوا بود. آن فضا يک نسل هنرمند براي ما تربيت کرد. ما الآن در اين موضوع، متأسفانه خلأ داريم.

به هر حال در ارتباط با نظريه­هاي هنري، من مي­گويم وقتي تقاضا وجود داشته باشد، خود هنرمند هم يک تشنگي براي درک مفاهيم ديني پيدا مي­کند. آن وقت ما مي­توانيم بگوييم آقا اگر الگوي غربي داري و نظريه­هاي غربي خوانده­اي، اين به درد مسجد ما نمي­خورد. اين هنر غربي، ريشه­هايش در مسيحيت است، در يهوديت است و اين­ها آلودگي دارد.

اما وقتي ما آن تقاضا را نداريم، هنرمند کارهايش را به متقاضيان ديگر ارائه مي­کند و آن­ها هم او را موذيانه مديريت مي­کنند که حرفي را بزند که مطابق منافعشان است. دعوتش مي­کنند به خارج و مي­افتد در حلقة آن­ها. ما ديگر جز اينکه هشدار بدهيم و بگوييم دلت را خوش نکن به جايزه­هاي آن­ها، کار ديگري نمي­توانيم بکنيم. بليط هواپيما برايش مي­فرستند، هتل هم برايش مي­گيرند، به استقبالش مي­آيند، بالا و پايينش مي­کنند چون مي­خواهند مال خودشان باشد. آن­قدر ذهنش را درگير مي­کنند که سال بعد يک فيلم بلند برايشان بسازد. آن­ها آدم­هاي کارکشته­اي هستند که يک سنت را هم بيجا هزينه نمي­کنند. آن­ها در مدل­هاي طراحي­شده تجربه کرده­اند که پولشان را کجا خرج کنند! ‌

 

در اين زمينه حوزة هنري فعال است؟ يعني با نهادهاي اصيل ارتباط و تعامل نزديک برقرار شده؟

من خودم شخصاً به قم مي­روم و اين حرف­ها را مي­زنم اما گوش کسي بدهکار نيست!

 

نه به عنوان يک فرد، بلکه از طرف حوزة هنري؟

اين­ها را موردي بحث مي­کنيم. ببينيد! نسل فداکار در علما کم شده است. ما هميشه در علما شهيد مي­خواهيم. هر زمان يک نوع شهيد مي­خواهيم. يک زماني شهادت اين بود که بلند شوي با شاه درگير شوي، مثل جمال­الدين اسدآبادي. يک زمان شهادت به گونه­اي ديگر بايد مي­بود، مانند زمان شهيد اول و شهيد ثاني. يک جا شهادت مثل حرکت­هاي امام(ره) بود. امروز بايد ما برويم حرفمان را براي آن طلاب بزنيم و بگوييم اين حرف­ها از دهان منِ مُکلاّ در بيايد پذيرش ندارد، ولي شما اگر بگوييد مؤثر است. ما هنوز مساجدمان درست در اختيار مردم نيستند. با مسجدي که ساعت دو بعداز ظهر درش بسته مي­شود تا غروب، بعد يک ساعت بعد از غروب هم بسته مي­شود تا فردا که نمي­شود با تهاجم فرهنگي مقابله کرد. اين اصلاً کفران نعمت خداست. اما شما ببينيد که در نسل روحانيون موجود، عده­اي از آن­ها عافيت­طلب هستند و مي­گويند سري که درد نمي­کند چرا دستمال ببنديم؟ آقاي قرائتي هر جا مي­رود، داد مي­کشد و فرياد مي­زند که يک تکاني بدهد، اما نمي­شود. ما يک نسلي از روحانيون فاضل را مي­خواهيم که روي اين موضوعات متمرکز شوند و نظر بدهند و کار کنند و بگويند مسجد متناسب با شرايط زمان چه ويژگي­هايي بايد داشته باشد؟

 

بحث مسجد بسيار مهم است ولي يک بحث کلّي نيست. آيا اين بحث­ها اصلاً به صورت کلان مطرح شده از طرف حوزة هنري براي حوزة علميه يا سازمان تبليغات اسلامي؟

در داخل سازمان تبليغات اسلامي ما هر وقت خدمت دوستان و همکاران رسيديم، شفاهي گفتيم. الآن مکتوب هم مي­شود. ببينيد! يک تقسيم کارهاي غلطي شده است و مسجد را از سازمان تبليغات گرفته­اند و جاهاي مختلف در امور مساجد مداخله مي­کنند. مثل اين است که شما بخواهيد يک مجسمه بسازيد، اما دستش را به يک هنرمند سفارش بدهيد، سرش را به يک هنرمند ديگر، پايش را به يکي ديگر. نهايتاً اين مجسمه يا ساخته نمي­شود يا اينکه يک چيز نامتناسب از آب در مي­آيد. اين عدم تناسب را در مجسمه خيلي زود مي­شود تشخيص داد اما در اين ساختار و سازماندهي که الآن درست کرده­ايم، نتيجه­اش زود احساس نمي­شود فقط مي­بينيد علي­رغم اينکه اين همه پول خرج مي­شود، کار توسعة فرهنگ ديني پيش نمي­رود به آن ميزاني که انرژي گذاشته ­شود. يک دليل آن، معضل سازماندهي است.

ظرف فعاليت سازمان تبليغات اسلامي جايي است به نام مسجد. اگر موضوع مسجد را امروزي تعريف کنيم، بايد همة عناصرش را سازماندهي کنيم تا نقطة نهايي آن، يعني مسجدِ آباد را داشته باشيم. اين را بايد خود سازمان تبليغات داشته باشد تا بتواند برنامه­ريزي کلان بکند.

 

يعني الآن سياست­ها و راهبردهاي کلان براي حوزة هنري يا سازمان تبليغات اسلامي وجود ندارد؟

سياست­ها همان است که گفتم خدمت حضرت آقا مطرح کرديم. اين­هايي که دارم مي­گويم، يک نوع تجهيز سازمان است. مي­خواهم بگويم مدل­هاي مختلفي براي سازماندهي و تقسيم کار وجود دارد. بعضي­ها براي ما بهتر از بقيه است. سازماندهي موجود، اشکالات متعددي دارد.

 

و به آن اهدافي که در نظر گرفته شده نمي­رسد؟

نه. يکي از پيامدهايش اين است که نهادهاي اصيل ما لحظه به لحظه در موضع رقابت، موقعيت­ها را از دست مي­دهند. ما نهادهاي اصيلي داريم در کشور مثل مسجد، مثل روحانيت، مثل وقف و نذر، مثل اعياد، که اين­ها تک­تک کارآيي­هايي دارند. همين­ها در تعامل با يکديگر هزار و چهارصد سال است که  دين را منتقل کرده­اند تا به امروز. اين­قدر هم خوب منتقل کرده­اند که از درونش انقلاب اسلامي به وجود آمده. هنوز هم همان است که در بحران­هاي سياسي به داد ما مي­رسد. اما در پنجاه­سال اخير نهادهاي رقيب آمدند داخل کشور، آن هم با پول­هاي خودمان. ما بدون اينکه اين نهادهاي رقيب را بازسازي و بومي­سازي کنيم، شروع کرديم به توسعة آن­ها. اکنون آن نهادهاي رقيب، آفت شده­اند و متأسفانه آفت­هايشان دارد توسعه پيدا مي­کند، و از آن طرف نهادهاي اصيل ما تضعيف مي­شوند. مثال مي­زنم؛ قبلاً در يک جلسة خانگي با حضور بيست جوان، يک طلبة فاضل مي­نشسته و تفسير الميزان را به بحث مي­گذاشتند و به صورت مشارکتي با هم بحث مي­کردند. تکليفي هم به اين جوان­ها داده مي­شد که تا جلسة بعد روي يک موضوع کار کنند و نتيجة کارشان طي چند دقيقه براي جمع بگويند. حالا همان روحاني را بياوريد در تلويزيون و بگوييد اين بحث الميزان را در تلويزيون مطرح کن. افراد عادّي که در متن قضايا نيستند، مي­گويند چون همة خانواده­ها تلويزيون مي­بينند، تأثير اين بحث خيلي بيشتر از آن جمع بيست نفره است. اما چنين نيست و من مي­گويم تأثير آن جلسة بيست نفره بيشتر بوده است. چون موقعي که تلويزيون روشن است همة اعضاي خانواده ضمن کارهاي شخصي خودشان، تلويزيون هم تماشا مي­کنند. در نتيجه آن بحث در ذهنشان نمي­نشيند. روحانيت خوشحال است از اينکه بحث تفسير الميزان را کشيده به تلويزيون. البته اين خوب است اما نبايد فکر کنيم که تلويزيون مي­تواند جاي­گزين روش­هاي اصيل ما بشود بلکه بايد به کمک آن روش­ها بيايد. بحث را طوري بايد در تلويزيون آورد که مردم تشنة جلسات خانگي بشوند. تلويزيون بايد به مردم خط بدهد که اگر جوانت را مي­خواهي حفظ کني بايد درگير بشود با تفسير قرآن، درگير بشود با اين متن، ‌خودش مقاله بنويسد، خودش پژوهش و تحقيق کند.

ما بايد در اين مقطع يک نگاه سيستمي داشته باشيم به نهادهاي اصيل و نهادهاي مدرن که اين­ها همديگر را چگونه تقويت کنند. وگرنه اين دستگاه­هاي مدرن، روش­هاي اصيل ما را مي­بلعند و به يک جايي مي­رسيم که ديگر مسجدها خالي است. اگر دقّت کنيم، يکي از عوامل خلوت ماندن مسجدها، خودمان بوده­ايم. با فرهنگسرا که بچه­هاي ما متدين تربيت نمي­شوند. مسجد ويژگي­هاي خاصّي دارد که وقتي آدم به آنجا مي­رود، انگار رو به روي خدا ايستاده يا نشسته. حتّي در حسينيه هم شما چنين حسّ قوي از مواجهه با خدا نداريد. در مسجد يک مزيت­هايي نهفته است که با هيچ چيزي نمي­شود جاي­گزين کرد. وقتي حسينيه مي­سازيد، داريد مسجد را تضعيف مي­کنيد. يک جا مهديه مي­سازيم، يک جا زينبيه مي­سازيم و همة اين­ها به نظرم عاملي است در تضعيف مسجد!‌ مسجد تنها جايي است که همة جريان­هاي سياسي مي­آيند کنار هم مي­نشينند، نماز مي­خوانند و با هم دست مي­دهند.

 

موضوع ديگر در مورد محصولات توليدي حوزة هنري است. روند گزينش براي توليد و سرمايه­گذاري در توليد چيست؟

ما مشکل را خودمان متوجّه شده­ايم، و آن مشکل هم اين است که مديران فرهنگي اين خطر تهديدشان مي­کند که براي کسب رضايت مافوق، مخاطب اصلي را رها کنند و با ذهنيت اينکه مخاطب بالادست است، کالا توليد کنند...

 

مخاطب اصلي يعني مخاطبي که اصلاً فعاليت مجموعه براي ارتباط با او طراحي شده؟

بله. ببينيد! به ما مي­گويند کتابي بنويسيد که جوان امروزي با جنگ آشنا بشود. ما ناخودآگاه کتاب را طوري مي­نويسيم که مقام معظّم رهبري تشويقمان کنند. البته اين افتخاري است براي ما که حضرت آقا کتاب­هاي ما را قبول کنند. اما بايد کنار اين نظر حضرت آقا که به آن به عنوان يک مبنا براي خودمان افتخار مي­کنيم و تذکرات ايشان را هم به جان مي­خريم، بگوييم روي اين کتاب يک کار علمي انجام داديم و يک نمونه را داديم به صد نفر خواندند و بازخوردش را گرفته­ايم که نشان مي­دهد هفتاد و پنج درصد برداشتشان مثبت است، بيست ­و پنج درصد برداشتشان اين است که مطالب آن شعاري است و ما داريم راجع به اين بيست ­و پنج درصد فکر مي­کنيم که چه کتابي را به او بدهيم. ما بايد به جاي اينکه نظر مخاطب بالادست را تأمين کنيم، به نظر و نياز مخاطب عام توجه داشته باشيم، منتها در چهارچوب اهداف کارفرما.

اين موجب شده که ما يک روش ارزيابي اعمال کنيم که اسمش ارزيابي سيصد و شصت درجه است. در کشورهاي پيشرفته از اين روش براي بهبود کيفيت کالاهاي خودشان استفاده مي­کنند. آن روش را ما بومي­سازي کرديم که مي­ارزد به اينکه يک مصاحبه داشته باشيد با آقاي محمدخاني تا هم روشش را بگويد و هم چند نمونه را توضيح بدهد. چون به نظرم در کلّ سازمان تبليغات اسلامي مي­شود آن روش را تعميم داد. به طور کلّي روش مذکور به اين شکل است که نظرات اقشار مختلف و طيف­هاي گوناگون که با اثري مواجه خواهند شد، گرفته مي­شود و مزايا و آفت­هاي آن هم سنجيده شده و نهايتاً يک ارزيابي کامل ارائه مي­شود که بر اساس آن مي­توان تصميم گرفت که آن اثر و محصول توليد بشود يا نه.

اساساً ما سعي مي­کنيم ابزارهاي لازم براي توسعة مديريت هنر را در کشور خلق کنيم، عرضه کنيم و آموزش بدهيم. براي اينکه جاهاي ديگر که مثل حوزه ثبات مديريت ندارند، بدانند چه مشکلاتي در کشور وجود دارد. البته بضاعت علمي­مان کم است براي انجام کار ولي روي آن روش ارزيابي مستقل مي­شود کار کرد و در بدنة سازمان تبليغات مورد استفاده قرار داد.

 

آن کار موسيقي که به اسم «ترنج» ارائه شد به همين ترتيب ارزيابي شده بود؟ چون ظاهراً چندان مطابق اهداف حوزة هنري نبوده!

ببينيد! آن يک مورد خاص بود و هزينه­هايي بابتش داديم. بعضي وقت­ها يک هنرمند يک باره نسبت به دين و نظام و انقلاب که زاويه نمي­گيرد. ابتدا يک زاوية کمي دارد. بعضي از همکاران مي­گويند بهتر است با اين هنرمند مهربان برخورد کنيم تا شايد در جبهة خودي جذب شود. گاهي اين روش جواب نمي­دهد و اين را نمي­توان پيش­بيني کرد. در مديريت هنر و فرهنگي هم از اين ريسک­ها اگر نکنيم نمي­توانيم استعدادي را کشف کنيم. بعضي وقت­ها ما بايد ريسک کنيم. منتها وقتي اشتباه کرديم بايد سريع تصحيح کنيم و روند را مهار نماييم. بعد هم نمي­شود به دليل يک اشتباه در يک مجموعه، کلاً آن مجموعه را زير سؤال برد. البته اگر درصد اشتباه از يک حدّي بالاتر برود، خيلي بد است و بايد برخورد کرد. ضمن اينکه اگر هيچ اشتباهي هم نباشد، مي­توان فرض کرد که اصلاً کاري انجام نمي­شود در مجموعه. به هر حال وقتي که تشکيلات، پويايي دارد و بخش­هاي مختلفش خلاقانه کار مي­کنند بايد اجازه بدهيم و اعتماد کنيم به آدم­ها که خلاقيت خودشان را نشان بدهند.

 

از برنامه­هاي گستردۀ حوزة هنري بگوييد. برنامه­اي براي همکاري با صدا و سيما نداريد؟

ما الآن همکاري­هاي بسيار خوبي داريم. حوزه به سطحي از توانمندي رسيده است که همکاران مرتب به ما فشار مي­آورند که روزي چهار ساعت از يکي از شبکه­هاي صدا و سيما زمان پخش برنامه بگيريم و همة محتواي آن را پُر کنيم. خودم حسّ­ام اين است که حوزه به اين بلوغ رسيده است. ما سي دفتر استاني داريم که کار توليد مي­کنند؛ از کتاب گرفته تا فيلم کوتاه و بلند. ما اکنون تقريباً در بن­بست آثار هنري و محصولات فرهنگي هستيم. يعني توان زيادي در توليد داريم اما امکان عرضة وسيع نداريم. فيلم­هاي جشنواره جمع مي­شوند و دوباره صد فيلم مي­آيد در جشنواره اما امکان پخش نداريم. مجبوريم آن­ها را گزينش کنيم. در حالي که ممکن است تمامشان قابل بازسازي و پخش باشند.

 

سينماهاي حوزه که هستند...

بله، سينماهاي حوزه ظرفيتي هستند اما امکان محدودي است مخصوصاً براي فيلم کوتاه. تلويزيون يک درياي عظيم است.

 

اصلاً مي­توانيد يک شبکه داشته باشيد.

بله، البته شبکة انحصاري سخت است...

 

شبکه­اي که زير نظر و در اختيار صدا و سيما باشد ولي محتوايش را شما بدهيد.

بابش را باز کرده­ايم و اميدواريم با اين فضاي همکاري و صميميتي که هست انشاء­الله با کمک دفتر مقام معظّم رهبري به نتيجه برسد. ما يک دورة بازسازي را بايد مي­گذرانديم که انجام شد. يعني ما در اين هفت هشت سال اخير، با بهره­گيري از زحمات آقاي زم کارمان را در سطح استان­ها توسعه داديم و با هنرمندهاي جوان استان­ها ارتباط برقرار کرديم و البته به موازاتش هم دانشگاه توسعه پيدا کرده، کلاس­هاي هنري توسعه پيدا کرده و ما امکان گزينش پيدا کرده­ايم. اين ظرفيت­ها ايجاد شده.

اين روند توسعه طبيعتاً يک محورش اين است که با تلويزيون تعاملمان را گسترش بدهيم. بايد اين­ها را تبديل کنيم به کالاهاي قابل صادرات به کشورهاي اسلامي که در اين زمينه هم کارمان را شروع کرده­ايم. مرکز توليد انيميشن حوزه، موفقيت­هاي خوبي داشته و توليدات آن به سطحي رسيده که محصولاتش را آماده­اند که بخرند و يک تعداد هم فروخته شده.

 

آيا امکانات حوزه الآن در حدّي هست که جواب­گوي برنامه­ها و سياست­ها باشد؟ مشکل اصلي حوزه چيست؟

هميشه يک دريا کار و ايده در حوزة هنري وجود دارد و ساختار حوزه هم ساختار منحصر به فردي است. هر چه پول بدهند ما مي­توانيم تبديلش کنيم به خدمات فرهنگي و هنري! البته اين تعارف است. ما اکنون در حدّي از توان مديريتي و سازماندهي هستيم که مي­توانيم ادعا کنيم تا تقريباً چهار برابر بودجة فعلي را توان مديريت و توليد کار و محصول مؤثر داريم. مثلاً اعتبارمان اگر حدود هفده­ميليارد تومان است،‌ فکر مي­کنم با اين سازماندهي که الآن داريم، تا حدود شصت­ميليارد تومان را هم مي­توانيم کارِ با کيفيت عرضه کنيم. اين رقمي که مي­گويم، همين طوري نيست. ما موضوعات کشور را طبقه­بندي و از داخل آن پانزده طرح ملّي که بشود در همة کشور اجرا نمود، تهيه کرده­ايم. با محاسبة اوليه براي عملياتي کردن اين طرح­ها ديديم شصت­ميليارد تومان بودجه لازم است.

به هر حال، ما با همين بودجة فعلي هم کارهايمان را در حدّ خوبي پيش مي­بريم. سعي مي­کنيم با جاهاي ديگر همکاري کنيم و با کار مشترک، ايده­ها و طرح­هايمان را با سرمايه­گذاري دستگاه­هاي ديگر به مرحلة اجرا برسانيم.

از ديگر کارهاي ما اين است که هنرمندان استان­هاي مرزي را که آسيب­پذيري­شان بيشتر است، هر سه­ماه يک­بار به مدّت يک­هفته بياوريم در استان­هاي مرکزي کشور، تا هم از پيشرفت­هاي کشور در زمينه­هاي مختلف آگاه بشوند و هم تعاملي بين آن هنرمندها و هنرمندهاي استان­هاي ديگر اتفاق بيفتد. يکي دو بار اين برنامه را اجرا کرديم و ديديم اين­ها احيا مي­شوند، بازسازي مي­شوند. همين که مي­بينند هنرمند اصفهاني با کردستاني فرقي نمي­کند، و برخوردها کاملاً يکسان است، بر آن­ها تأثير مثبت مي­گذارد. اين طرحي است که با دوميليارد تومان مي­توانيم اجرا کنيم. ما مي­توانيم در طول سال، هزار هنرمند را از استان­هاي مرزي بياوريم در يزد و سمنان و اصفهان و مشهد تا روحيه بگيرند. اگر بودجه داشته باشيم، خود اين کار خدمت بزرگ و مؤثري است به کشور.

يک طرح ديگر هم خودمان داريم براي يک عده از طلاب جوان که امام جماعت مساجد هستند و مي­خواهيم برايشان يک دورة مديريت هنر تعريف کنيم تا اطلاع پيدا کنند که در هنرهاي مختلف، چه ظرفيت­هايي وجود دارد و چگونه مي­توان از اين ظرفيت­ها براي خدمت به مسجد استفاده نمود. اين طرح را نوشته­ايم و ارائه کرده­ايم به مقامات تا ان­شاء­الله نتيجه بدهد.

 

يعني مشکل عمدة حوزه براي اجراي برنامه­ها کمبود بودجه است؟

دلم نمي­خواهد اين را بگويم. من خودم در برنامه و بودجه بودم و خاطرم هست که همة مديرها مشکل خودشان را کمبود بودجه مطرح مي­کنند. با اين ادبيات دلم نمي­خواهد بگويم. اينگونه مي­گويم که اگر پول بدهند، ما کار مي­کنيم.

 

سؤالات زيادي هنوز در ذهن ما هست که ابعاد کار حوزة هنري را بيشتر و بهتر بررسي کنيم و ديدگاه­هاي مدير يکي از مهم­ترين مراکز فرهنگي و هنري را دربارة کار فرهنگي و هنري بدانيم. اما به نظرم اين جلسه بيش از اين، خسته­کننده باشد براي شما که مشغلة زيادي هم داريد. اميدوارم وقتي ديگر باز هم مفصّل در مورد موضوعات ديگر از نظرات شما استفاده کنيم.

دربارة اين امور و اين مسائل جاي بحث و بررسي زيادي وجود دارد. خيلي خوب است که اين موضوعات مداوم و منظّم مطرح شوند و در قالب مقالات مختلف به آن­ها پرداخت تا بحث دربگيرد و از درون اين بحث­ها راهکار و فکر نو استخراج شود. اميدوارم موفّق و مؤيد باشيد.

 

 

چهارشنبه 28 بهمن 1388 - 10:23


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری