سه‌شنبه 6 فروردين 1398 - 20:35
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

روان‌شناسي فرهنگ و تربيت

 

روان‌شناسي فرهنگ و تربيت (واقعيت‌هاي روان‌شناختي تربيت و فرهنگ «فراموش‌ شده»)

به كوشش: علي‌اكبر شعاري‌نژاد

انتشارات اميركبير

چاپ اول: 1388

سخن گفتن از فرهنگ و تربيت، در واقع گفت‌وگو درباره زندگي انسان است. از اين رو، شناخت آن دو كه حكم دو روي سكه را دارند، شناخت انسان است.

مي‌توان گفت كه چگونگي فرهنگ و آموزش- پرورش، نمايانگر يك جامعه است به اين معنا كه جامعه متعالي داراي فرهنگ و تربيت متعالي است و در چنين فرهنگ و تربيتي غالباً ويژگي‌هايي نظير اعتماد اجتماعي، عطوفت اجتماعي، عدالت اجتماعي، اعتدال اجتماعي و... را مشاهده مي‌كنيم.

بديهي است در نخستين نهادي كه كمك به رشد و گسترش اين گونه ويژگي‌ها را مي‌توان ديد و بايد از آن انتظار داشت، پس از خانواده مدرسه است.

طبيعي است كه در فرهنگ سالم و متعالي، نخستين محرك و مشوق چنين مديريت آموزشي و آموزش، پرورش رسمي خواهد بود و گرنه فرهنگ، بيمار و فرسوده تلقي خواهد شد. همچنان كه مدرسه سالم و پويا مهم‌ترين عامل تقويت و ترويج فرهنگ سالم خواهد بود. در جامعه سالم و زنده، فرهنگ و آموزش، پرورش سرچشمه و زيربناي پيشرفت‌هاي همه‌جانبه آن جامعه تلقي مي‌شوند كه با هم در حركتند و از توقف و اكتفا به گذشته و حال بيزار.

اين كتاب به مطالعه همين مقوله‌هادر حوزه فرهنگ و آموزش، پرورش مي‌پردازد با اشاره به اين نكته كه هيچ مقامي در حوزه تربيت، از مطالعه مستمر مسائل جامعه و جهان امروزي بي‌نياز نيست.

كتاب حاضر در پنج فصل تهيه و تنظيم شده است كه فصل اول آن در خصوص ماهيت آموزش، پرورش و فرهنگ است.

به باور نويسنده، آموزش، پرورش يا تربيت، فرآيند كمك كردن به مردم، به ويژه كودكان و نوجوانان است تا استعدادهاي خدادادي خود را شكوفا سازند و رشد و گسترش دهند، رفتارشان را تغيير دهند يا وضع موجود رفتار خود را به وضع مطلوب تبديل كنند، در آموختن مهارت‌هاي زندگي موفق شوند و سرانجام از سلامت و زندگي لذت‌بخش بهره‌مند شوند تا بتوانند شهروندي سالم و مؤثر باشند.

در ادامه به ويژگي‌هاي تربيت رسمي يا آموزش، پرورش اشاره شده است. نويسنده معتقد است آموزش و پرورش،هم فرآيند است و هم روش، سراسر زندگي انسان را دربر مي‌گيرد، همه ابعاد رفتار انسان را شامل مي‌شود، هدفمند و جهت‌دار است، جزو مسئوليت همگاني است، فرآيندي است آينده‌گرا و آينده‌نگر، فرآيندي است اجتماعي كه تظاهر بردار نيست، هم متغير است و هم تابع، قابل خريد و فروش نيست، ذاتاً تغيير دهنده و پرهزينه است، از متغيرهاي متعدد و متنوع متأثر مي‌شود و همچنين آموزش و پرورش بدون شرايط يا موقعيت مساعد، موفق نمي‌شود.

نكته قابل توجه اينكه در مدرسه امروز، آموزش، پرورش تعاملي است ميان مدير، معلمان، دانش آموزان و خانواده‌هاي ايشان و شرايط يا موقعيت آموزشي، وضع جغرافيايي مدرسه، تجهيزات، منابع يادگيري، ساختمان و ساختار مدرسه، وسايل و ابزارهاي آموزشي و...

از ديگر ويژگي‌هاي آموزش و پرورش كه بدان اشاره شده است، اينكه فرآيند تربيت، ذاتاً و به ويژه در دنياي امروز، مستلزم آگاهي‌هاي متعدد، متنوع مطمئن است و ديگر اينكه اين فرآيند، ذاتاً زيربناي فلسفي، علمي و هنري داشته و مستلزم حساسيت، فعاليت، خلاقيت جدي و آگاهانه مربي و متربي باهم است.

به اعتقاد نويسنده، آموزش، پرورش، به عنوان يك علم و يك مهارت، ذاتاً زبان و منطق خود را دارد و ذاتاً به همه امور و موارد زندگي آدمي مي‌پردازد و از شرايط و مقتضيات زمان و مكان و به طور كلي فرهنگ جامعه و جهان متأثر مي‌شود و همچنين مستلزم مديريت حساس و فعال و خلاق و دقيق بوده به طوري كه اين فرآيند نه تبليغ است و نه تلقين بلكه هدايتي است مستدل و ماهيتاً متضمن نگرش جهاني و مستلزم مربيان يا معلمين و مديران تربيت شده است، چنانكه انجام گرفتن تربيت را تنها در تغيير رفتار مي‌توان ملاحظه كرد.

در مجموع اين مقوله ذاتاً دنياي افكار و عقايد و دنياي عمل را با هم در بر مي‌گيرد.

فصل دوم كتاب حاضر نقش آموزش و پرورش در فرهنگ عمومي را مورد بررسي و پژوهش قرار مي‌دهد كه در اين راستا آمده است: هم فرهنگ و هم آموزش، پرورش دو پديده آفريده انسانند و مانند خود انسان، مدام در حال تغيير و رشد و تكامل هستند. ركود هر كدام از آن‌ها به ركود انسان خواهد انجاميد و ركود انسان يعني در وضع گذشته و موجودش در جا زدن، و هراس از تغيير و تحول كه طبعاً به ركود و زنگ‌زدگي عمومي و آموزش، پرورش منجر خواهد شد. انسان از لحظه پيدايش تا پايان عمرش پيوسته در حال تغيير و تكامل يا رشد و تكامل است و به تبع آن نيازهاي او متعدد و متنوع خواهند شد و اگر آموزش و پرورش بر اين نيازها مبتني نباشد و هدفش اين باشد كه انسان را تابع خودش گرداند و تحول طبيعي را از او بگيرد طبعاً مرده و راكد تلقي خواهد شد و مدارس و دانشگاه‌ها را گورستان افكار و ديدگاه‌هاي پوسيده و سرانجام بي‌ حال و ايستا خواهد كرد.

در ادامه، مؤلف اين كتاب از مطالعات و تجارب شخصي خود به وجود نيازهاي زير در دانش‌آموزان و دانشجويان در جهان امروز و فردا پي برده است كه به اعتقاد وي هرگز نبايد آن‌ها را قطعي تلقي كرد و نيز تربيت آن‌ها بر حسب تقدم و تأخر نيست، از جمله اين نيازها به اين موارد اشاره شده است. چگونه به طور شخصي يا مستقل بينديشند، تصميم‌ بگيرند، انتخاب و يا عمل كنند و همچنين ياد بگيرند و به ديگران متكي نباشند و اينكه چگونه انتقادي و خلاقانه بينديشند و از تقليد محض به دور باشند و...

بديهي است ارضاي همه نيازهاي مذكور و نيازهاي ناگفته در اين يادداشت‌ها به شرايط اجتماعي بستگي دارد زيرا به طور عمده فرآيندهاي اجتماعي هستند و به عبارت ديگر هرگاه ارضاي سالم اين نيازها را خوشبختي يا سعادت تلقي كنيم مي‌توان گفت كه سعادت يا خوشبختي فرآيندي است اجتماعي. در دنباله اين بحث به انتظارهاي جامعه و جهان امروز از دانش‌آموزان و دانشجويان، پرداخته شده است به اين ترتيب كه جامعه و جهان كه سرمايه‌گذاران آموزش و پرورش هستند، متقابلاً از برخورداران از اين آموزش، پرورش، انتظارهايي دارند از اين گونه: خردمندي و فرزانگي، دريافت مسائل واقعي جامعه و جهان و پرداختن مسئولانه به آن‌ها، آشنايي به روش‌هاي حل اين گونه مسائل يا كمك به فراهم آوردن امكانات حل آن‌ها، توان و چالش به وجود آوردن امكانات و موقعيت‌هاي مساعد، برخورداري از يادگيري فعال و موفقيت بهتر در تحصيلات و پژوهش و... و سرانجام اينكه، طوري بارآيند و فرهيخته شوند كه به خودشويي مغزي گرفتار نشوند يعني اين جهان بزرگ و متحول را تنها از چشمه تخصص خود ننگرند و معلومات تخصصي خود را تنها درمان و داروي دردهاي جامعه بشري تصور نكنند.

به نقل از كتاب حاضر، آموزش و پرورش، كه در تدبير و تلاش نظام‌دار براي تغيير رفتار يا تبديل وضع به وضع مطلوب رفتار و زندگي آدمي، خلاصه مي‌شود، هنگامي مؤثر و موفق خواهد شد و واقعاً به نفع انسان خواهد بود كه: خرد و خردورزي جانشين احساسات شود.

در ادامه به اين نكته اشاره مي‌شود كه در انتخاب و تربيت مدير و معلم بايد به معيارهايي نظير سلامت شخصيت، برخورداري از اعتقاد به ضرورت آموزش، پرورش، برخورداري از جامعيت و جامع‌نگري به انسان و تربيت او و جامعه و جهان، برخورداري از اطلاعات و تمرين‌ها و... توجه داشته باشيم.

به نقل از مؤلف اين اثر، مدارس بايد كارگاه آموزشي باشند، آموزش، پرورش و يادگيري اطلاعات و مهارت‌هاي واقعي براي زندگي واقعي، نه مراكز تبليغ نظرهاي شخصي به بيان ديگر، همه مراكز يا نهادهاي آموزشي، اعم از مدارس و دانشگاه‌ها، وظيفه دارند و مراقب هستند كه چهار نوع تغيير در همه دانش‌آموزان و دانشجويان، حتي در صورت امكان در اولياي ايشان، به وجود آورند و آن تغييرات از اين قرارند: آموختن آنچه دانش‌آموزان و دانشجويان نمي‌دانند و بدون آن، زندگي سالم و مستقل در دنياي امروز غيرممكن است، جبران، ترميم و تكميل نقص‌ها و نارسايي‌هايي كه در اطلاعات و مهارت‌هاي محصلان ديده مي‌شود، اصلاح يا برطرف ساختن عيب‌ها يا نادرستي‌هايي كه دانش‌آموزان و دانشجويان در افكار، معلومات و مهارت‌ها دارند، يادگيري در حد تسلط يا تخصص.

موضوع ديگري كه در اين فصل به آن پرداخته شده است اين است كه تفكر تأملي يا عميق‌انديشي را جانشين تفكر تخيلي يا ساده‌انديشي كنيم كه در اين باره مي‌خوانيم:

از جمله مؤلفه‌هاي ساختار آدمي كه گاهي بهترين معرف او تلقي مي‌شود، استعداد ويژه تفكر يا انديشيدن است. به اين معنا كه انسان قرن‌ها به عنوان يك حيوان متفكر يا انديشمند معرفي شده است كه هنوز هم اغلب چنين معرفي مي‌شود. اما در روان‌شناسي امروز براي بحث و تحليل و تبيين رفتار تفكر از عنوان كلي شناخت استفاده مي‌شود كه اصلاحي است دربرگيرنده تفكر، معرفت و حافظه.

در جاي ديگري آمده است: علم، فلسفه و هنر، به طور كلي معارف آدمي، بدون ترديد آفريده ذهن‌هاي كنجكاو و خلاق هستند. اگر ما خود را مقيد كنيم به اينكه از خط و محدوده فكري والدين و معلمان خود خارج نشويم و همچنان باشيم كه پيشينيان ما بودند و يا آن چنان بينديشيم كه بزرگان ما مي‌انديشيدند يا مي‌انديشند و يا از فرزندان خود انتظار داشته باشيم نسخه كپي ما باشند، به يقين همگان گرفتار ركود و جمود فكري خواهيم شد.

نكته ديگري كه در اين فصل به آن اشاره شده است، جهاني انديشيدن و جهاني عمل كردن است كه در اين باره آمده است تعبير جهاني شدن در برابر واژه globalization، به كار مي‌رود. اين مفهوم سابقه چنداني در علوم اجتماعي ندارد. مفهوم جهاني شدن كه اكنون روي همه حوزه‌هاي فعاليت بشري و رفتارش تأثير گذاشته است به شكل‌هاي ديگري از قبيل دهكده جهاني، فرهنگ جهاني، زبان‌ جهاني، حكومت جهاني، فلسفه جهاني، ايدئولوژي جهاني، جهان شمولي، جهان وطني و... مطرح مي‌شود.

در هر صورت، آنچه تقريباً مسلم است و حتي غيرقابل كنترل، اين است كه: آفرينش انسان، آن چنان است كه نمي‌تواند انفرادي زندگي كند، همچنين در جهان امروز نه تنها فرد بلكه ملت‌ها هم نمي‌توانند جدا از هم به زندگي خود ادامه دهند و نكته آخر فرهنگ و تجارب است كه با وجود مخالفت‌هاي برخي ملت‌ها و دولت‌ها، مدام در حال گسترش و جهاني شدن سريع هستند.

مطلبي كه درباره جهان شمولي آموزش- پرورش در اين فصل مطرح شده است اين است كه هيچ مسئله‌اي در جهان وجود ندارد كه به انسان مربوط نباشد و هيچ مسئله آموزشي وجود ندارد كه در مدرسه قابل طرح نباشد، پس هيچ مسئله جهاني وجود ندارد كه در مدارس و دانشگاه‌ها قابل طرح نباشد.

به نقل از نگارنده، مدرسه يا دانشگاهي را زنده و پويا گويند كه مطالعه مسائل جهاني را دربر دارد، كه در اين صورت آن مركز آموزشي فرزند روز يا پيشرفته يا شناگر و يا احياگر ناميده مي‌شود.

در ادامه به ويژگي‌هاي يك فرهنگ تربيت زنده و پويا پرداخته شده است نظير اينكه آموزش و پرورش مي‌بايست انديشيدن و چالش‌هاي فكري كودكان و نوجوانان را برانگيزاند و تشويق كند، اين فرآيند بايد نسبت به مسائل و نيازهاي واقعي جهان موجود، حساس باشد و به طور جدي به آن‌ها بپردازد و از روبه‌رو شدن با اين مسائل نهراسد و اينكه به روش‌هاي گوناگون، بدون هرگونه تعصب ايشان را تشويق كند و از هيچ گونه كمك به ايشان دريغ نورزد، همچنين مدارس و دانشگاه‌ها پالايشگاه‌ها و دادگاه‌هاي دانش و علم باشند و...

با توجه به آنچه گفته شد مي‌توان انتظار داشت كه حوزه آموزش، پرورش طبعاً يكي از جولانگاه‌هاي پديده جهاني شدن خواهد شد و بنابراين دست‌اندركاران امور آموزش و پرورش كشور ناگزيرند هر چه سريع‌تر و جدي‌تر به مطالعه علمي اين پديده بپردازند و درباره چگونگي رويارويي موفقيت‌آميز با آن بينديشند تا از هرگونه غافل‌گيري زيانمند در امان باشند.

بنا بر قول مؤلف، آموزش، پرورش فرآيندي است مترادف زندگي و بنابراين به واقعيت‌ها مي‌پردازد و ذهنيت‌ها تا آنجايي كه با واقعيت‌ها رابطه دارند، برايش مطرحند نه بيشتر.

همين ويژگي آموزش، پرورش يا تربيت ايجاب مي‌كند كه همه مسئولان يا گردانندگان امور آموزشي كشور، خصوصاً مديران و معلمان در تصميم‌گيري‌ها و فعاليت‌هاي آموزشي خود، واقع‌بيني را جانشين خوش‌بيني و بدبيني بيمارگونه كنند.

نويسنده در اين رابطه مي‌نويسد: براي پي بردن به واقعيت‌ها لازم است بيشتر از شنيده‌ها و خوانده‌ها، به ديده‌ها اعتماد كنيم و مدارس ما دانش‌آموزان و دانشجويان را به مشاهده دقيق يا نگاه كردن تشويق كنند تا گوش دادن و خواندن محض.

وي معتقد است، فلسفه و علم و هنر را سه ويژگي‌ تفكيك‌ناپذير آموزش- پرورش، تلقي مي‌كنيم همچون سه گوشه مثلث كه بدون يكي از آن‌ها ديگر مثلثي نخواهيم داشت و حتي نمي‌توان يكي از آن‌ها را بر ديگري ترجيح داد.

منظور از اين مطلب توجه دادن به اين نكته مهم روان‌شناختي و تربيتي است كه هر معلم بداند و باور كند كه خواه و ناخواه، يك فيلسوف است: مي‌داند چه كند و چرا؟ و چگونه؟ ناگزير است مفاهيم تربيتي را حلاجي كند، درباره زندگي، به طور كلي، خصوصاً آموزش، پرورش جامعه و جهان انتقادي بيندشد از تقليد و تحميل درباره افكار و عقايد اجتناب‌ ورزد، بتواند مطالب درسي را براي همه دانش‌آموزان و دانشجويان، معنادار گرداند به اين معنا كه از هر گونه اظهار فضل و دشوارگويي خودداري كند. ضمن اينكه معلم بداند و باور كند كه در مواد و موضوعات درسي خود، يك عالم است يعني در موضوعات درسي، معلومات مورد نياز را آموخته باشد و علمي بينديشد و عمل كند و بداند كه كودكان و نوجوانان امروز به چه نوع اطلاعات علمي نياز دارند و علاقه‌مندند، چگونه مي‌توان ايشان را به علمي انديشيدن و علمي عمل كردن، راهنمايي و تشويق كرد. چگونه مي‌توان تفكر انتقادي را در ايشان برانگيخت، رشد و گسترش داد و تقويت كرد، با نظر به اينكه هر معلم ناگزير است هنرمند باشد يعني اين واقعيت را بپذيرد كه آموزش و پرورش تقليدي هرگز نمي‌تواند كودكان و نوجوانان را شهروندان مبتكر و خودگردان بار آورد و طبعاً ناگزيرند كليشه‌اي زندگي كنند، دروس را تنها حفظ كلامي كنند، امتحان بدهند، مدرك تحصيلي بگيرند و حتماً هم كارمندي را پيشه كنند زيرا غير از اين را نياموخته‌اند و اين را مطمئن‌ترين راه تأمين زندگي مي‌دانند.

به نقل از كتاب حاضر، معلم هنرمند يا خلاق، گذشته را مي‌خواند اما در گذشته نمي‌ماند و بر حسب نيازهاي روزگار حركت مي‌كند، هميشه مي‌كوشد راه و روش‌هاي نويني را كشف كند، كلاس را به شكل كارگاه آموزشي درآورد، خود شناگر باشد نه شناور و دانش‌آموزان را به تمرين شناگري در طول زندگي برانگيزد و راهنمايي كند. چنين معلمي طبعاً در امروز و فردا زندگي مي‌كند از مطرح كردن و مطرح شدن فكر نو لذت مي‌برد، فعاليت‌ها و افكار ابتكاري همه دانش‌آموزان را تشويق مي‌كند و فرصت‌هايي را فراهم مي‌آورد كه ايشان آزادانديشي را تجربه كنند.

در فصل سوم اين مجموعه، به واقعيت‌هاي آموزشي پرداخته شده است كه عمدتاً روان‌شناختي و روان‌شناختي- اجتماعي هستند و تغيير وضع موجود آن‌ها به وضع مطلوب امكان‌پذير است به شرط آنكه واقع‌بينانه و بدون تعصب به آن‌ها پرداخته شود و آن‌ها قابل تغيير بداند و بتواند آن‌ها را تحليل و تبيين كند و واقع‌بينانه و به طور جدي به تغيير آن‌ها پرداخته شود.

اشاره به اين نكته مهم ضروري به نظر مي‌رسد كه با همه پيشرفت‌هاي علوم و فنون حتي درباره شناخت آدمي، هنوز هم انسان موجودي ناشناخته است و روان‌شناسي همانند بيشتر علوم مربوط به رفتار انسان، هنوز دوران نوزادي و نونهالي خويش را طي مي‌كند و نمي‌توان و نبايد از آن انتظار داشت كه به همه پرسش‌هاي ما درباره قانون‌هاي حاكم بر رفتار انسان و چگونگي تغيير آن پاسخ دهد جز اينكه مي‌تواند به مردم كمك كند كه برخي از اين قانون‌ها را شخصاً در رفتار خودشان كشف كنند، به چند و چون عوامل تغيير دهنده رفتار خويش پي ببرند، بر اساس آن‌ها علت‌هاي رفتارهايشان را دريابند و به تغيير آن‌ها بپردازند.

اين نكته مهم نيز بديهي است كه هر گونه غفلت در آموزش، پرورش علمي و مبتني بر مقتضيات و موقعيت‌هاي واقعي زمان طبعاً به پيامدهاي ناگوار جبران‌ناپذير فردي و اجتماعي خواهد انجاميد كه احتمالاً در بلندمدت، آشكار خواهد شد و در اين پيامدها ملت و دولت با هم مسئولند.

مؤلف در ادامه نيز ضمن اشاره به ويژگي‌هاي يادگيري فعال نظير اينكه اين مقوله، هدف روشن و قابل وصول دارد، برانگيخته است، لذت‌بخش است، جنبه‌هاي شناختي، رواني- حركتي و عاطفي را با هم دارد، مسئولان انجام گيرد، كمتر خسته‌كننده است و... ، به خصوصيت‌هاي آموزشي فعال مي‌پردازد نظير اينكه: يادگيرندگان را فعالانه در آموختن شركت مي‌دهد و درگير مي‌كند، فرآيند يادگيري از نيازها و رغبت‌ها، معلومات و تجارب و قدرت ادراك يادگيرندگان آغاز مي‌شود، براي يادگيرندگان معنادار است، تجربه يادگيري را به گونه‌اي سازمان مي‌دهد كه يادگيرندگان را در روشن ساختن و اظهار نيازهايشان ياري كند و...

مطلب ديگري كه در انتهاي اين فصل به آن اشاره شده است اين است كه آموزش، پرورش جز كمك كردن به پيدايش تغيير رفتار يا تبديل وضع موجود رفتار به وضع مطلوب رفتار فرد يا گروه نيست. از سوي ديگر، آموزش، پرورش حق طبيعي همگان است و بنابراين مدرسه، موظف است كه درباره چگونگي تغيير يافتن و تغيير دادن رفتار همه شهروندان بينديشد، برنامه‌ريزي كند، كوتاه‌مدت و بلندمدت و مستقيماً و مسئولانه به اين امر مهم اجتماعي بپردازد.

موضوع فصل چهارم، اين اثر، واقعيت‌هاي روان‌شناختي فراموش شده است در مقدمه اين فصل آمده است: چهار عامل مرتبط به هم،‌ خانواده، مدرسه، فرهنگ و شرايط مدرسه يا موقعيت‌ آموزش، يادگيري، جامعه و جهان به ويژه اطرافيان يا شهروندان هم منطقه به شكل يك سيستم و تعاملي عمل مي‌كنند. آن‌ها مؤلفه‌هايي هستند كه پيوسته با يكديگر تعامل دارند و به طور مستقيم اغلب بدون آگاهي شخصي، رفتار او را شكل مي‌دهند كه تغيير رفتار شكل گرفته، بدون تغيير همزمان آن مؤلفه‌هاي چهارگانه غيرممكن است.

بنابراين بنا بر قول نويسنده، اگر مسئولان امور جامعه، به ويژه در حوزه آموزش، پرورش عالي، واقعاً مي‌خواهند كودكان و نوجوانان ما شهروندان مؤثر و موفقي بار آيند، و همگي از سلامت و سعادت فردي و اجتماعي برخوردار باشند و جامعه ما شكل جامعه مدني، مطلوب يا جامعه‌اي كه همگان، كشور را متعلق به خودشان بدانند و براي پيشرفت همه جانبه آن بكوشند و مشاركت و هميار فعالانه داشته باشند ضروري است كه اولاً جامعه و جهان را يك سيستم در نظر بگيرند و اعتقاد علمي به آن داشته باشند ثانياً به همه شهروندان، همزمان و با هم، بينديشند و از ميان موارد ديگر اينكه معلم، محصل، خانواده و مدرسه يا موقعيت آموزشي از جمله وسايل ارتباط جمعي را با هم و همزمان در نظر بگيرند كه اگر ميان آن‌ها هماهنگي نسبي برقرار نباشد نبايد به آينده مطلوب كودكان و نوجوانان كشور اميدوار شد، از اين رو به گردانندگان آموزش و پرورش و وسايل ارتباط جمعي توصيه مي‌كنند كه هرگز گرايش‌هاي ويژه خود را در وظايف اجتماعي خود دخالت ندهند.

نكته‌اي كه در اين فصل ذكر آن ضروري به نظر مي‌رسد اينكه از جمله وظايف درجه اول مدارس و دانشگاه‌ها اين است كه به رشد علمي و گسترش تفكر علمي در همه شهروندان بينديشند و برايشان برنامه‌ريزي كنند و گام بردارند. و اينكه هر مقطع آموزشي، بايد در حد توانش، درباره انتظارات علمي شهروندان كشورش بينديشد و براي پاسخ‌گويي به آن‌ها برنامه‌ريزي كند و به راهنمايي علمي و آموزشي ايشان بپردازد از قبيل: زناشويي موفق، زندگي خانوادگي سالم، آماده‌سازي والدين براي بچه‌داري و...

در ادامه به اين مطلب پرداخته شده است كه از جمله بهترين راه‌هاي تحريك، تشويق و تقويت خلاقيت‌ در كودكان و نوجوانان، حتي بزرگسالان، آماده‌سازي محيط يا شرايط و آزادي دادن به ايشان در فعاليت و خلاقيت است.

در قسمتي از اين فصل درباره كتاب‌هاي درسي آمده است: تقريباً در همه كشورها و در همه مدارس آن‌ها، يك يا دو يا و... كتاب به نام كتاب درسي به دانش‌آموزان و دانشجويان پيشنهاد مي‌شود كه منبع اصلي و به زعم ناشر يا پيشنهاد كننده‌اش، معتبرترين منابع يادگيري مدرسه‌اي است و حتي گاهي معلمان را به تدريس آن‌ها، مستقيم يا غيرمستقيم، مجبور مي‌كنند و ايشان ملزم‌اند كه تنها از محتواي آن‌ها امتحان بگيرند و كتاب يا كتاب‌هاي ديگري را به محصلان تكليف نكنند.

در ادامه مي‌خوانيم: در كشور ما تهيه و تأليف و حتي توزيع كتاب‌هاي درسي به عهده وزارت آموزش- پرورش است و معلمان موظف‌ هستند فقط آن‌ها را تدريس كنند و امتحان بگيرند و معمولاً آن‌ها را جامع‌ترين و معتبرترين منابع علمي معرفي مي‌كنند.

به باور نويسنده ما هرگز به ويژه در عصر حاضر، از تفكر انتقادي بي‌نياز نيستيم و نخواهيم بود. چنين انديشيدني، فرآيندي آموختني است و مستلزم سرمشق زنده و پويا.

پس با توجه به مطالب ذكر شده، همه معلمان و مديران در همه مراحل آموزشي بايد الگوي تفكر انتقادي علمي باشند و تا جايي كه مي‌توانند آموزش يا تدريس خود را بر محور «تحريك و تقويت تفكر انتقادي، در محصلان برگزار كنند و به ايشان فرصت دهند و تشويقشان كنند كه هيچ مطلبي را صرفاً به اين دليل كه معلم گفته و يا در كتاب نوشته شده است دربست نپذيرند بلكه برعكس به بررسي تحليل عوامل يا مؤلفه‌ها و مفاهيم آن بپردازند.

در فصل پنجم كتاب حاضر به واقعيت‌هاي روان‌شناختي در تربيت توجه شده است.

در اين راستا آمده است هر كدام از مراحل رشد و تكامل انسان، داراي نيازهاي خاصي است كه اگر به موقع و مشروع ارضا نشوند، نه تنها همان مرحله را براي خود فرد ناگوار مي‌كنند بلكه در دوران‌هاي بعدي زندگي هم موجب ناراحتي‌هايي خواهند شد. بنابراين، اين واقعيت روان‌شناختي طبيعي بايد مورد توجه مربيان و معلمان باشد.

نكته قابل توجه درباره مقوله روان‌شناختي اينكه ديدگاه روان‌شناسي معاصر درباره نوجواني اين است كه نوجواني، دوران انتقالي است در رشد و تكامل از كودكي به بزرگسالي نه مرحله بحران.

اين واقعيت‌ روان‌شناختي ديگر را هم بايد در نظر داشته باشيم كه زمان زقيق «آغاز و انجام» نوجواني عمدتاً به عوامل فرهنگي بستگي دارد تا عوامل زيستي.

به نظر روان‌شناسان معاصر براي داوري درباره چند و چون رفتار يك شخص ناگزيريم علاوه بر مطالعه شخصيت او به عنوان يك فرد، موقعيتي را كه آن شخص در آن قرار دارد و زندگي يا كار مي‌كند و به طور كلي، عوامل انساني و غيرانساني كه او را احاطه كرده و تحت تأثير قرار داده‌اند دقيقاً در نظر بگيريم. چون كه موقعيت يا شرايط محيطي حاكم بر فرد، عامل بسيار مهم تعيين‌كننده شكل رفتار است. مطالعه كتاب روان‌شناسي و فرهنگ تربيت مي‌تواند فرصت مناسب و مطلوبي را براي معلمان و مربيان، والدين و خصوصاً مديران فرهنگي و بالاخص آموزش و پرورش كشور فراهم نمايد تا ضمن آشنايي با آسيب‌ها و مشكلات مرتبط با آموزش و پرورش رسمي كودكان و نوجوانان با دريافت و يا يادآوري راه‌هاي رسيدن به يك نظام آموزشي خلاق زمينه‌هاي تازه‌اي را براي رشد خلاقيت و تغيير اساسي در سيستم آموزش و پرورش كشور فراهم نمايند. اگر چه اين كتاب تنها مي‌تواند به عنوان يك تذكر و يادآوري مطالعه شود اما دربردارنده نكات ارزشمند و قابل توجهي براي ترميم و اصلاح الگوهايي است كه در حال حاضر مخدوش به نظر مي‌آيند.

 

 

چهارشنبه 28 بهمن 1388 - 9:41


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری