چهارشنبه 2 مرداد 1398 - 8:46
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

در كمين گل سرخ

 

در كمين گل سرخ

به كوشش محسن مؤمني

انتشارات سوره مهر

چاپ يازدهم 1387

كتاب حاضر به شرح زندگي شهيد صياد شيرازي، فرمانده نيروي زميني ارتش مي‌پردازد. اين كتاب در 5 بخش ارائه شده است. بخش اول اين مجموعه از دوران كودكي تا پيروزي انقلاب اسلامي است. بخش دوم اختصاص دارد به رويدادهاي پس از پيروزي انقلاب اسلامي تا انتصاب وي به فرماندهي نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي ايران. بخش سوم نيز نظر دارد به دوران فرماندهي نيروي زميني تا عمليات مرصاد و پايان جنگ، همچنين بخش چهارم مي‌پردازد به دو سال پاياني جنگ و سرانجام بخش پنجم شامل روزهاي آخر قبل از شهادت و نحوه شهادتش به همراه متن پيام حضرت آيت‌الله خامنه‌اي به مناسبت شهادت ايشان و متن يادداشت ايشان پس از رحلت امام (ره) مي باشد.

در مقدمه اين اثر آمده است: درست فرداي شهادت سپهبد صياد شيرازي، دوست نويسنده‌ام «احمد دهقان» متني در اختيارم گذاشت كه پياده شده چندين جلسه مصاحبه با آن شهيد بود كه از سوي دفتر ادبيات و هنر مقاومت حوزه هنري صورت گرفته بود. اين متن دربرگيرنده خاطرات او از ابتداي انقلاب تا عمليات والفجر يك بود. از آن نوشته، احمد كتاب ناگفته‌هاي جنگ را درآورد و من هم خلاصه‌اي را براي نوجوانان بازنويسي كردم كه شد كتاب خاطرات سال‌هاي نبرد و تقريباً در ايام اربعين شهيد هر دو كتاب منتشر شدند.

نويسنده درباره آشنايي‌اش با شهيد صياد شيرازي مي‌نويسد: تا آن روز من صياد را هم در ميدان جنگ ديده بودم و هم بعد از جنگ. وقتي كه او شهيد شد من نيز مانند همه مردم ايران غمگين و متأثر شدم. آن روزها من بيش از هر چيز تحت تأثير منش خاضعانه و رفتار بي‌پيرايه او بودم، اما با خواندن اين خاطرات دريافتم بزرگي او بيش‌تر از آن است كه ما مي‌دانيم و حق او بر گردن استقلال امروز ايران و در سرنوشت جنگ فراتر از آن است كه به تعارف در مجامع و محافل گفته مي‌شود. او به راستي قهرماني است ملي و قابل افتخار.

اين نوشته، با دو روايت نويسنده و خود شهيد ارائه شده كه روايت بخش‌هاي پيش از انقلاب از كتاب خاطرات سپهبد شهيد صياد شيرازي و بخش‌هاي مربوط به كردستان و سال‌هايي از جنگ از كتاب ناگفته‌هاي جنگ و بخش‌هاي پاياني جنگ از كتاب يادداشت‌هاي ويژه صياد شيرازي انتخابش شده است. در غير اين موارد اگر از منبع ديگري نوشته‌اي و سخني از شهيد آمده مأخذ آن ذكر شده است. اما روايت نويسنده علاوه بر منابع ياد شده مبتني است بر ساعت‌ها گفت‌وگو ونيز تحقيق و استفاده از منابع مكتوب قابل توجهي كه فهرست بخشي از آن‌ها در پايان كتاب آمده است.

در قسمتي از بخش اول مي‌خوانيم: شغل پدرش (صياد شيرازي) ايجاب مي‌كرد به شهرهاي مختلفي منتقل شود و خانواده‌اش هر سال در شهر جديدي باشند و با مردمان و فرهنگ و آداب مختلف آشنا شوند. علي، نوجوانيش را در شهرهاي مختلفي گذراند، شاهرود، آمل، گنبدكاووس و... اين مهاجرت‌هاي اجباري باعث شد او فردي خونگرم و زودجوش بار بيايد و همه جاي ايران را سراي خود بداند.

در نوجوانيش به نظامي شدن علاقه وافري پيدا كرد، چنان كه پس از طي كردن مقدمات در دانشكده افسري جزو نفرات اول شد و پس از نشان دادن لياقتش به درجه ستواني رسيد، در زندگي‌نامه خود نوشت او كه در ارتباط با انتخاب همسرش بود مي‌خوانيم: «خداي متعال در زندگي دستم را خيلي گرفت. در بعد ازدواج، من در شهرستان‌هاي مختلف هم بودم، دنبال ازدواج هم بودم ولي هر كس معرفي مي‌شد همان وضع ظاهرش را كه مي‌ديدم احساس مي‌كردم نمي‌توانم با او زندگي كنم. اين از جاهايي بود كه نماز در زندگي من نقش ايفا مي‌كرد چون فقط نماز را داشتم و آگاهيم محدود بود و معرفتم كم بود. اين نماز همه جا مرا عجيب مراقبت مي‌كرد. همين جا هم همينطور.

شهيد صياد شيرازي در ادامه اين خاطرات در خصوص انجام اين جستجو مي‌نويسد: يادم افتاد در شهرستان خودمان پدرم يك موقعي پيشنهادي كرده بود كه من آن موقع نپذيرفته بودم، گفتم مي‌روم سراغ همان. او از بستگان خودم بود يعني دخترعمويم بود چون آنجا كه مي‌رفتم آن چه كه در ظاهر مي‌ديدم حجاب بود.

لشكر 81 آن روز، كه علي جزو آن بود، مشكلات زيادي داشت كه يكي از آن‌ها انحرافات اخلاقي بعضي از مسئولان و فرماندهانش بود. طبعاً در چنين فضاي آلوده‌اي افراد متديني مانند علي محدوديت‌هاي زيادي داشتند..

با اين همه او هرگز ذره‌اي از عقايدش كوتاه نيامد. پيش از ازدواج كه با دوستانش منزلي اجاره كرده بود يكي از اتاق‌ها فقط براي عبادت و مطالعه‌شان بود.

در اردوها و محيط كار پرسنل لشگر فراوان ديده بودند كه هنگام نماز او سجاده‌اش را از كيف درآورده و در فضاي باز روي زمين پهن كرده و سرگرم راز و نياز با درگاه بي‌نياز بود. به نقل از نوشته‌ حاضر همين يك رنگي و آزادمنشي او باعث شده بود كه اغلب جوانان او را به عنوان همراز و تكيه‌گاه خود ببينند.

گفتني است كه او نيز گويي در مقابل همه خود را مسئول مي‌ديد و مهربانانه مي‌كوشيد آنان را از گرفتار شدن در دامگاه‌هاي فساد و تباهي بر حذر دارد. براي همين اغلب اوقات تعطيلي، او به پادگان و آسايشگاه‌هاي سربازان سر مي‌زد و مدتي را با آنان مي‌گذراند.

در ادامه مطالب فوق و با توجه به شخصيت والا و مذهبي او مي‌خوانيم: روزي دو نفر از سربازان يگانش جلوش را گرفتند و گفتند: «جناب ستوان، شما با ديگران خيلي فرق داريد ما ديده‌ايم شما به اسلام خيلي علاقه داريد و نماز مي‌خوانيد ما از شما اجازه مي‌خواهيم تا شب‌ها براي سربازها و درجه‌دارهاي آتشبارمان يك ساعت جلسه معارف اسلامي بگذاريد، علي فهميد آنان مطالعات زيادي از اسلام دارند. خيلي خوشحال شد و اجازه داد آنان فعاليت مذهبي كنند اما مواظب ضداطلاعات باشند.

بعد از پيروزي انقلاب اسلامي و درگيري با منافقين و انتصابش به فرماندهي نيروي زميني سرهنگ صياد شيرازي نگران حمله ارتش عراق به خاك ايران بود و بايد مسئولان را از اين طوفان بلايي كه در راه بود آگاه مي‌كرد. او نه الان كه خود فرمانده ارشد منطقه بود و به زواياي آن تسلط داشت چنين اتفاقي را حتمي مي‌دانست بلكه ماه‌ها پيش هم كه سرگرد گمنامي بيش نبود (و بر اثر كفايت و لياقت بيش از حدش ارتقاء درجه يافته بود) اين خطر را احساس كرده بود و اصلاً چاره‌جويي براي پيش‌گيري از چنين حادثه‌اي بود كه او و دوستانش را به كردستان كشانده بود (كه در آنجا با نيروهاي معاند و منافق جنگيده بود) نويسنده در دنباله اين مطلب آورده است: راه‌ درازي آمده بود از لحظه ورود به مركز به هر كس كه از مقامات نظامي و سياسي دست يافته بود اعلام خطر كرده بود و براي ايجاد قرارگاه‌هاي موقت عملياتي در منطقه كمك گرفته بود. كار زيادي را در آن روز گرم تابستاني انجام داده بود و كار زيادتري را فردا در پيش رو داشت...

چرا كه در يكي از عمليات‌ها، با تدبير صياد شيرازي و پايداري رزمندگان اسلام دامي را كه دشمن براي فرزندان مردم ايران پهن كرده بود خود گرفتارش شد. ضدانقلاب كه به محاصره افتاده بود، بعد از دادن تلفات زيادي، به زحمت توانست خود را از مهلكه نجات دهد...

خودش نوشته است: «حضور من آن روز در آن جا چيزي نبود جز لطف و خواست خداوند. چون فرمانده ستون در تماس‌هاي مكررش با من اصرار داشت دنبال كار خودم بروم و اطمينان مي‌داد كه آن‌ها بدون هيچ مشكلي مأموريتشان را انجام خواهند داد اما من قبول نكردم و درست هنگامي كه به ستون‌ رسيدم كه ديدم همه فرماندهان در كمين افتاده‌اند و ستون‌ بي‌فرمانده است توانستم ستون را هدايت كنم و از خطر نجاتشان بدهم جالب اين بود كه طرح مقابله با كمين دشمن در هنگام درگيري به ذهنم رسيد و نتيجه آن شد كه دشمن با تلفات زياد عقب نشست.»

اين يكي از معجزات دلي بود كه خداوند به علي داده بود و فرماندهان دفاع مقدس معجزه بزرگتر اين دل را در عمليات فتح‌المبين هرگز فراموش نخواهند كرد.

در بحبوحه جنگ تحميلي با وجود خيانت‌هاي افراد خودفروخته و معاند و ضدانقلاب از جمله رئيس جمهوري وقت آن زمان (بني‌صدر) شجاعانه مي‌جنگيد و افتخار كسب مي‌كرد.

«بحبوحه‌اي كه همه چشم‌ها به جبهه‌ها دوخته شده بود و مردم سخت در انتظار شنيدن اخبار پيروزي‌هاي ارتش و سپاه اسلام بودند...»

پس از انتصاب مجددش به فرماندهي نيروي زميني، يكي از مهم‌ترين عمليات‌هاي پرافتخارش اين بود كه قول حمله بزرگي را به ملت داده بود. بعد از عمليات ثامن‌الائمه، انتظارات مردم و مسئولان از نيروهاي مسلح بيشتر شده بود كه اين عمليات منجر به آزادسازي خرمشهر گرديد.

به نقل از خود نوشت اين شهيد بزرگوار، «از زيباترين صحنه‌هايي كه يادم هست وحدت و يكپارچگي قبل از عمليات بود...»

در خصوص خاطرات پس از آزادسازي خونين‌شهر، در بخشي از اين كتاب مي‌خوانيم: «از خرمشهر به اهواز 165 كيلومتر راه بود ما وسيله‌اي هم نداشتيم تا اسرا را به عقب بفرستيم.

به نيروهايي كه در خط مقدم داشتيم، گفتيم كه به صورت دشت‌بان و در يك صف در غرب جاده خرمشهر به اهواز بايستند تا اين كه وصل شوند به يكديگر، سپس اسلحه‌هاي اسرا را گرفتيم و به آن‌ها فهمانديم فعلاً بايد در جاده خرمشهر به طرف اهواز حركت كنند.

در دنباله اين مطلب آمده است: ظهر آن روز نيروهاي ايران از سه طرف وارد خرمشهر شدند و در مسجد جامع به هم پيوستند. پرچم جمهوري اسلامي ايران، بر بام مسجد برافراشته شد و خونين شهر دوباره خرمشهر شد. در آن لحظه باشكوه كه ساعت 2 و بيست دقيقه بود. مردم ايران گوش به راديو سپرده بودند كه داشت اخبار فتوحات فرزندانشان را مي‌گفت كه ناگهان گوينده خبر به هيجان آمد و داد زد: شنوندگان عزيز، توجه فرماييد به خبري كه هم‌اكنون به دست من رسيد توجه فرماييد: خونين شهر آزاد شد.

ناگهان بانگ تكبير و اشك شوق همه ايران در هم آميخت. زمين و زمان به وجد آمد. همه از پير و جوان و زن و مرد و... به خيابان‌ها ريختند و به شادي و شكرگزاري در مساجد پرداختند.

گفتني است آن طور كه ايران و بلكه همه جهان فكر مي‌كردند، با آزادسازي خرمشهر جنگ تمام نشد. با اين شكست پايه‌هاي حكومت صدام حسين لرزيد و او تا آستانه سرنگوني پيش رفت. اين را خبرگزاري‌هاي جهان اعلام كردند و سرويس‌هاي اطلاعاتي آمريكا و شوروي هم تأييد كردند.

در ادامه درگيري‌ها و همچنين با توجه به رشادت‌هاي شهيد صياد شيرازي نهايتاً براي بهره‌مندي جنگ از تجارب او، در تيرماه 65 امام او را به عضويت شوراي عالي دفاع منصوب كردند. معلوم نيست صياد در چه وضعيت روحي و رواني به سر مي‌برد كه وقتي اين حكم صادر شد آن شب در يادداشت‌هاي روزانه‌اش چنين نوشت.

«خداوندا! معترفم به اينكه همچنان ناتوانم در شكرگزاري و سپاس ولي نااميد نيستم به اين كه تو ياريم كني و به قدرت و توانايي برسم كه به لطف و عنايت تو فراموش نكنم كه همه چيز در دست توست و آگاه باشم به اين كه هر چه بگويم، تو همه‌كاره‌اي بر خود نهيب زنم كه خيلي بيش‌تر از اين‌ها همه‌كاره‌اي.»

بعد ار كناره‌گيري سرهنگ صياد شيرازي از فرماندهي نيروي زميني جنگ دو سال ديگر ادامه يافت.

نكته ديگر اينكه: او هر چند اكنون در كسوت فرماندهي نبود اما باز هم لحظه‌اي از دفاع مقدس و مسائل مربوط به آن غافل نبود او به عنوان نماينده امام در شوراي عالي دفاع در هر موردي كه احساس مسئوليت مي‌كرد وارد ميدان مي‌شد و دخالت مي‌كرد، قسمت آخر اين اثر مي‌پردازد به نحوه شهادت اين شهيد بزرگوار و در صفحات انتهايي كتاب به پيام رهبر معظم انقلاب اسلامي حضرت آيت‌الله خامنه‌اي در شهادت سپهبد صياد شيرازي و همچنين يادداشتي از شهيد صياد شيرازي در بعد از رحلت امام (ره) پرداخته شده است.

به نقل از نويسنده: «امروز كه بعد از سه سال كتاب اين گونه سرانجام مي‌يابد، اذعان دارم اين همه زندگي سپهبد صياد نيست بلكه ناگفته‌هاي زندگي او فراوان‌تر از آن است كه در اين جا آمده. مخصوصاً اين كه زندگي بعد از جنگ او كتاب مستقل ديگري را مي‌طلبد كه عمدتاً بر محور اخلاق و رفتار اوست و داراي درس‌هاي فراوان براي همه مقامات لشگري و كشوري و ديگر اقشار مردم كه مي‌كوشند به عهد خود وفادار بمانند.»

با اين وجود كتاب حاضر ابعاد گسترده و مناسبي را از شخصيت و زندگي شهيد صياد ارائه مي‌نمايد.

 

 

 

سه‌شنبه 27 بهمن 1388 - 14:58


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری