پنجشنبه 2 شهريور 1396 - 13:15
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

حسين سرپرست

 

انگشتي تنها براي بازيچه بودن

 

انگشت مجسمه داستاني آشناست، وقتي براي نخستين بار آن را مي‌خواني، با جنس کار احساس غريبي نمي‌کني، داستان انقلاب است، وقايع روزهاي آغازين پيروزي انقلاب اسلامي در سال 57 که به قلم فرهاد حسن زاده اول بار در سال 73 منتشر شد و امسال نيز براي دومين بار به بازار کتاب آمد.

دفتر کودک و نوجوان مرکز آفرينش‌هاي ادبي حوزه هنري در راستاي شناساندن تاريخ انقلاب به نسل‌هاي جوان در اقلامي موثر، داستان‌هاي زيادي با محور تاريخ انقلاب و دفاع مقدس توليد کرده، که دو انگشت مجسمه از آن جمله است.

ماجراهاي اين کتاب در جنوب کشور جايي حول و حوش شهر آبادان رخ مي‌دهد، اما آبادان اين قصه، گرم و سوزان نيست، آبادان بهمن ماست، شهري که اينبار تنها گرمايش را از شور انقلاب مي‌گيرد.

«انگشت مجسمه» با زباني ساده روايت گر موقعيتي تلخ و شيرين است که نوجواني به اسم جميل نقش قهرمان آن را بازي مي‌کند.

موقعيت دوگانه‌اي که اساس کشمکش‌هاي اين قصه را مي‌سازد، حضور غير منتظره دايي اشرف پس از 15 سال به خانه آنهاست، جميل که تنها با مادرش زندگي مي‌کند و درگير شلوغي‌هاي بهمن 57 است در برخورد با دايي‌اش که تا امروز از وجودش کوچکترين اطلاعي نداشت شگفت زده مي‌شود، بنابراين در پي يافتن پاسخ سوالاتي است که در ذهنش نقش بسته، يافتن پاسخ اين سوالات، يکي يکي گره‌هاي اين ماجرا را مي‌گشايد و حاصل آن شکل‌گيري داستان «انگشت مجسمه» است.

دايي اشرف مهماني ناخوانده است، از ژاندارم‌هاي فراري که با خراب شدن اوضاع کشور از محل خدمتش گريخته و به خانه خواهرش که سال‌ها با او قطع ارتباط کرده پناه مي‌برد.

از همان ابتدا پيداست که گذشته‌اي تاريک و سر به مهر بين اين خواهر و برادر وجود دارد که جميل هم از سايه سنگين آن در امان نيست. حکومت پهلوي روزهاي پاياني‌اش را سپري مي‌کند، امام خميني (ره) به وطن بازگشته، کنترل شهر از دست حکومتي‌ها خارج شده و مردم از کوچک و بزرگ در خيابان‌ها منتظر به ثمر رسيدن حرکت انقلابي خود هستند و تا پيروزي نهايي چيزي نمانده است در اين ميان «جميل» در خانه خود جايي که پس از فراز و نشيب‌هاي روزانه خيابان وارد آن مي‌شد تا در کنار مادرش مرورگر شيريني‌هاي روز رفته باشد، احساس غريبي مي‌کند.

محور اصلي داستان «انگشت مجسمه» بر همين موقعيت دوگانه استوار است، پسري انقلابي، سرخوش از اتفاقات پيرامون در خانه خود ميزبان بازمانده‌اي از نيروي‌هاي شاهنشاهي است که از قرار نسبت خوني با وي دارد، بازمانده‌اي که بر عقيده خود پابرجاست و همچنان خود را نوکر شاه فراري معرفي مي‌کند.

نويسنده داستان براي ترسيم اين موقعيت دوگانه فضاي پرشور بيرون و جو ملتهب خانه را به شکل موازي روايت مي‌کند.

آنچه از بيرون مي‌شنويم، حضور مردم و سر دادن شعارهاي مختلف، پخش سرودهاي انقلابي اخبار سرنگوني رژيم، جشن و شادماني مردم، پيش بيني مجازات ايادي رژيم پهلوي است و اما اين طرف، همراهي دلسوزانه مادر جميل از برادر مفلوکش که حالا به دامن وي پناه آورده، کج خلقي‌ها و مخالف خواني‌هاي برادر که تحمل شرايط موجود را ندارد و سردرگمي جميل که اين وسط گير افتاده و با سوالات زيادي در ذهن، جو حاکم خانه را شکل مي‌دهد.

 با پيش رفتن داستان کم کم ماهيت دايي اشرف براي جميل روشن مي‌شود و ما مي‌فهميم که اين دايي اشرف، سرهنگ اشرفي منوچهري رييس سابق کلانتري منطقه و يکي از دانه درشت‌هاي جنايتکار است که حتي براي خوش خدمتي‌هايي که کرده از شخص اول مملکت مدال افتخار هم گرفته است. جميل پس از فهميدن اين موضوع به سختي مي‌آشوبد و بين او و دايي‌اش درگيري به وجود مي‌آيد، اما دلسوزي‌هاي مادرش آتش خشم او را فرو مي‌نشاند، تا حدي که جميل متقاعد مي‌شود براي فرار سرهنگ به يکي از عرب نشين‌هاي حاشيه خليج فارس به او کمک کند، اما در اين رهگذر از طريق نگهبان شرکت  محل کار خود که پيرمردي است به نام «ميرزا» در مي‌يابد که اين دايي اشرف او، گذشته از همه جنايت‌هايي که در دوره رياستش در کلانتري مرتکب شده عامل شهادرت پدرش نيز هست. جميل اين يکي را بر نمي‌تابد و تصميم مي‌گيرد از فرصت استفاده کرده و انتقام پدرش را بگيرد، مادر باز از او مي‌خواهد که از گناه دايي اشرف بگذرد اما جميل از مادرش که حالا او را به واسطه پنهان کردن حقيقت مقصر مي‌داند، تبعيت نمي‌کند و براي انتقام سراغ دايي‌اش مي‌رود اما توان کشتن وي را ندارد، او قادر به کشتن نيست، تنها او را از خانه بيرون مي‌راند و سرهنگ اشرف به دست نيروهاي مردمي مي‌افتد و داستان به پايان مي‌رسد. آنچه تا اينجا آمد کليت داستان «انگشت مجسمه» است، حسن زاده در جاي جاي روايت خود از ايجاد تعليق به سبک سينما سود مي‌برد، صحنه‌هاي پرتنش را با جزئيات شرح مي‌دهد و همچون نماهاي درشت سينمايي بر جزئيات صحنه تاکيد مي‌کند تا مخاطب را بيشتر همراه کند. گاهي هم با ضرب آهنگ سريع و به بکار بردن جملات کوتاه و پي‌در پي از دو تصوير مختلف، مونتاژ موازي در روايت خلق مي‌کند، تکنيکي که چندان خلاقانه نيست اما در جاي خود نشسته است.

نمونه‌اي از اين شکل روايت در پايان داستان آمده، هنگامي که جميل با اسلحه دايي اشرف، او را نشانه گرفته و در حال بيرون راندن دايي از خانه است،‌با هم مي‌خوانيم:

سرهنگ، زير لب، چيزي گفت و راهي شد؛ پشت سرش، جميل و پشت او مادر.

سرهنگ، پا روي پله‌ي اول گذشت. جميل هنوز به درستي کارش شک داشت. شايد بهتر بود او را تحويل بدهد.

پله‌ي بعدي: قضاوت با آنها؛ اعدام، زندان يا آزادي

پله‌ي بعدي: شايد بهتر بود او را خلاص کند؛ از همين پشت سر. آن وقت همه مي‌گفتند جميل انتقام گرفت.

پله‌ي بعدي: اما وجدانش راحت نمي‌شد، هر چه بود برادر مادرش بود. چه طور مي‌توانست او را بکشد؛ آن هم جلو چشم مادر.

پله‌ي بعدي: مهمان بود. پدرش توي گور مي‌لرزيد. کي تا حالا مهمانش را کشته است؟

ايستگاه پاگرد، قدم‌هاي سنگين سرهنگ را به سختي تحمل مي‌کرد. مادر همچنان از پشت سر مي‌آمد.

پله‌ي بعدي: خودش گفته بود که ديوانه‌ي بوي خون بودم؛ با دم باريک ناخن مي‌کشيدم.

پله‌ي بعدي: خودش گفته بود فرمان آتش که مي‌دادم، تيرهاي خلاص را خودم شليک مي‌کردم توي جمجمه‌هايشان.

پله‌ي بعدي: ..........

پله‌ي بعدي: ..........

پله‌ي بعدي: خودش گفته بود، پيچ گوشتي فرو کرده بود توي گوش يکي از آن‌ها که پيچ‌هاي مغزش را باز کند و پله آخر: حالا حياط بود و باران و لحظه‌ي رفتن. براي جميل جدول حل شده بود.

« انگشت مجسمه» کتابي است در قطع پالتويي و 118 صفحه که به يازده فصل تقريبا ده صفحه‌اي تقسيم شده است.

راوي داناي کل است تنها برخي لحظات از زبان شخصيت‌ها روايت مي‌شود که به شکل گفت و گوهاي کوتاه به لهجه شيرين جنوبي است.

آدم هاي داخل خانه:

 « جميل» جواني پرشور و انقلابي است که براي گذران زندگي در شرکت بسته بندي خرما کار مي‌کند و شبانه درس مي‌خواند و به قولي نان آور خانه است، پدرش را زماني که يک سال بيشتر نداشت در دريا از دست داده ( که البته بعدا مي فهميم، ابتدا او را کشته سپس به دريا انداخته‌اند)

جميل مادرش را دوست دارد، چون مي‌داند بدون پدر براي بزرگ کردن او چه قدر سختي کشيده است، اما نگراني‌ها و دلواپسي‌هاي مادر باعث نمي‌شود که از حضور در تظاهرات و شلوغي‌هاي آن روزها، کنار بکشد، به قولي غرور جواني و کله شقي‌هاي مختص سنش را دارد، با دوستش حرمت، لاستيک آتش مي‌زدند، روي ديوارها شعار مي‌نويسند تو تاريکي حکومت نظامي بيرون پرسه مي‌زنند، کار شرکت را با همراهي بقيه تعطيل کرده‌اند.

اين شجاعت جميل که نشان از شخصيت سختي کشيده او دارد در مسير ماجرا به او کمک مي‌کند تا در برابر هذيان دايي اش بايستد، و از طرف ديگر خون گرمي، مهرباني و احترام به مادر از ابعاد ديگر شخصيت اوست که باعث مي‌شود، براي دايي دل بسوزاند و حاضر شود زمينه فرار او را فراهم کند.

اين انعطاف رفتاري در باورپذيرشدن شخصيت « جميل» موثر است و او را از حالت تک بعدي مي رهاند و بر انساني بودن عملکردش صحه مي‌گذارد و اثر را از غرق شدن در ورطه شعار زدگي نجات مي‌دهد.

مادر پرداختي ضعيف تر دارد و جا داشت، بيشتر بدان توجه شود، به ويژه در برخورد با برادري که ما مي‌دانيم او را 15 سال پيش فريفته و جاي همسرش را از زبان او بيرون کشيده اما او تنها موضع برخوردش را با توجه به وابستگي خوني و فاميلي تعيين مي کند و راوي با اين که داناي کل است و اين امکان را دارد از زبان وي سخن بگويد در پرداختن کشمکش‌هاي ذهني او ناکام مي‌ماند.

مادر جليل در طرحي خود معرف زني سني و دلسوز است و نويسنده مقام او را در روند داستان تا همين اندازه نشان مي دهد، چه بهتر بود دغدغه‌هاي ذهني او را نيز در برخورد با موقعيت پيش آمده از زبان راوي مي‌شنيديم.

از ديگر آدم هاي خانه، دايي اشرف است آدم مخالف داستان، شخصيت ضد قهرمان و منفي او در رويارويي با جميل هم وزن و هم سنگ طراحي شده ، مصرف الکل و مواد مخدر در معرفي شخصيت و دستيابي به شاخص‌هاي منفورکننده او نزد مخاطب موثر است.

رفتار عامرانه و اعمال انگلي از او آدمي بي خاصيت و زورگو ساخته و ما باور مي‌کنيم که مي‌توانسته گذشته‌اي آن چنان سياه داشته باشد.

آدم هاي بيرون خانه:

ميرزا و حرمت تنها آدم‌هاي بيرون هستند که از طريق جليل با دنياي قصه مرتبط مي‌شوند، حرمت دوست هم سن و سال جليل است، هم پا و همراه او در اعمال انقلابي، بنابراين به اندازه نقشي که بر عهده دارد معرفي مي‌شود و با حضورش در دل کار علامت سوال و حفره‌اي ايجاد نمي‌کند.

اما ميرزا يک گوشه از مربع ساختاري داستان را به خود اختصاص داده، نقش او پررنگ است مربعي که در سه ضلع آن جليل، مادر و دايي اشرف هستند، البته پدر کشته شده جليل هم در جريان کار نقش قابل اعتنايي دارد ولي از او تنها سخن به ميان مي‌آيد و حضور جسماني ندارد از اين رو مي‌شود ميرزا را نماينده وحامي جايگاه پدر دانست، کسي که در ابتداي کار در جاي خود کاشته مي‌شود تا جليل در گره گشايي آخر ماجرا به او برخورد مي کند.

با اينکه نظرگاه داستان از دريچه نگاه داناي کل روي مي دهد باز هم از ميرزا کم مي دانيم او تنها در گفت و گو با جليل و حرمت در دقايقي امکان حضور پيدا مي کند درحاليکه اين ظرفيت را داشت بيشتر از او بشنويم و تنها در حد يک نگهبان ساده شرکت که تنها برجستگي رفتاري اش سخت گيري و الزام به رعايت دستورات مافوق است، باقي نمي ماند.

حالا که به نظرگاه نويسنده اشاره شد بد نيست کمي هم به اين موضوع بپردازيم.

 همان طور که گفته شد راوي داناي کل است و جليل قهرمان داستان و از سوي ديگر مخاطب اصلي اثر نوجوانان هستند به چند دليل که در ادامه اشاره مي کنم بهتر بود جليل در پست « من راوي» انگشت مجسمه را پيش ببرد نه داناي کل، اولين دليل اينکه؛‌وقتي بخواهيم دغدغه‌هاي جواني را که در گيردار شلوغي هاي اول انقلاب در برخورد با موقعيتي متضاد قرار گرفته نشان دهيم، چه خوب است از زاويه ديد خود او با ترسيم ريزکاري هاي ذهني و رواني جهان داستان را بسازيم، تا اينکه اين وظيفه را به داناي کل بسپاريم.

دليل ديگر اينکه وقتي نظر گاه ما داناي کل است بايد از تمام ظرفيت هاي موجود در اين نظرگاه سود ببريم چيزي که در اين داستان کمتر ديده شد و اين هم در مورد مادر هم در مورد ميرزا، صادق است.

از ديگر نکته هاي قابل طرح، کارکرد غير عملي ميرزا است، او تنها رازگشايي مي کند، و تنها عملش همراهي با حرمت برادر او در پلان آخر کار به نيت دستگيري دايي اشرف است، درحاليکه مي شد او را در فصل پاياني کار وارد بازي کرد، هم به قصد کمک، هم اداي دين به پدر جليل که مديونش بود. اما ما تنها و عمل انفرادي جليل را در رويارويي با دايي اشرف، مي بينيم و عرصه‌اي براي همراهي « ميرزا» وجود ندارد، اين پيشنهاد حداقل يک نکته مثبت دارد و آن اينکه، از تلخي اسلحه کشيدن خواهرزاده به روي دايي مي کاهد، بدون اينکه نقش او را در ميلش به انتقام کم کند.

البته نويسنده فرهاد حسن زاده است و قطعا انتخاب جليل براي پايان بندي انفرادي ماجرا نشانگر دلبستگي نويسنده به قهرمان جوان داستان است.

 بحث ديگري که مي ماند، زبان اثر است، نويسنده در اين زمينه بد عمل نکرده است.

وارد کردن، ديالوگ آدم ها با لهجه جنوبي در فضاسازي جغرافيايي اثر مؤثر است. با توجه به اينکه به دليل سرما، شاخص هاي بسيار خوبي که در آن منطقه به لحاظ آب و هوايي وجود دارد از نويسنده گرفته شده، به کار بردن لهجه جنوبي نقش مؤثري به جاي گذاشته و همچنين در ساده و صميمي شدن فضا کمک خوبي کرده است. اشاره به برخي جزييات با به کار بردن کلملت مناسب در گفتارهاي موجود در تصويري کردن صحنه ها تاثير مثبتي دارد و در مجموع زبان اثر از انجام وظايف خود در ايجاد ارتباط با مخاطب اصلي يعني نوجوانان، برآمده است.

از خيلي چيزها صحبت شد به جز انگشت سيماني مجسمه شاه که بعد پايين آوردنش از روي سکويي در ميدان شهر دست جوانان مبارز داستان ما افتاده و بعد به امانت به جليل سپرده مي شود و به عنوان عنصري زمينه پيشبرد روايت را در برخي لحظات برعهده مي گيرد و همان انگشت که روزي انگشت مجسمه کامل از فرمانده دايي اشرف بود در لحظه آخر داستان به سمتش پرتاب مي شود، به صورتش مي خورد و در سياهي خاک مي نشيند و به او مي گويد بايد به سمتي برود که سرنوشتي به غير از مجازات در انتظارش نيست.

انگشتي که تنها باقي مانده حاکمي جبار بود که باز مي توانست عناصر سرسپرده و مزدور خود را راهبري کند، اما حالا تنها قرار است وسيله بازي و سرگرمي و خنده برادر کوچک «حرمت» باشد نه چيز ديگر، انگشتي تنها براي بازيچه بودن!

 

 

چهارشنبه 21 بهمن 1388 - 10:10


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری