چهارشنبه 26 تير 1398 - 21:33
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

خاطرات زندان(گزيده اي از ناگفته هاي زندانيان سياسي رژيم پهلوي)

 

خاطرات زندان(گزيده اي از ناگفته هاي زندانيان سياسي رژيم پهلوي)

به كوشش سيدسعيد غياثيان

انتشارات سوره مهر

چاپ اول 1388

كتاب خاطرات زندان، گزيده‌اي است از ناگفته‌هاي زندانيان سياسي رژيم پهلوي كه تدوينگر اين مجموعه با رويكردي متفاوت هفتاد خاطره را از بيست و شش مبارز سياسي بازگو مي‌كند كه از پانزده خرداد 1342 تا پيروزي انقلاب اسلامي در زندان‌هاي رژيم پهلوي گرفتار بوده‌اند.

وي در اين باره مي‌گويد: برخلاف بيشتر توليدات دفتر ادبيات انقلاب اسلامي حوزه هنري كه مربوط به خاطرات مستقل چهره‌هاي انقلاب است، تلاش شده است مجموعه‌اي متفاوت با رويكردي نو در اين عرصه توليد شود.

گزينش خاطرات كوتاه و جذاب مبارزين و مراحل مختلف حضورشان در زندان با خاطرات قبل از دستگيري، بازجويي، شرايط زندان، دادگاه، اعتصاب، مسايل داخلي، تفريحات، ملاقات با خانواده، فرار و آزادي از جمله ويژگي‌هاي اين كتاب است.

در يكي از اين خاطرات مي‌خوانيم: «پس از واقعه ترور «زندي‌پور» (رئيس كميته مشترك) كه ضربه سنگيني بر پيكره رژيم، خصوصاً بر ساواك وارد كرده بود، ساواكي‌ها به داخل زندان قصر آمدند و علناً اعلام كردند كه از اين پس به تاوان هر يك از مسئولاني كه شما ترور كنيد، ما در زندان پنج هزار از رهبران شما را خواهيم كشت آنان اين گفته را عملي كردند و بعد از 3 روز از ترور زندي‌پور، پنج نفر از مبارزان رده بالاي زنداني را كه كاظم ذوالانوار و مصطفي خوشدل نيز در ميان آنان بودند، ظاهراً براي بازجويي مجدد به كميته بردند ولي براي همه مسلم شده بود كه آن‌ها را اعدام خواهند كرد.

در ادامه آمده است: در آن روز سكوت حزن‌انگيزي فضاي زندان را در برگرفته بود فضايي كه آبستن حوادث تلخي بود كه در آينده‌اي بسيار نزديك خبرش، زندان را در ماتمي سنگين فرو برده بود. فرداي آن روز روزنامه‌اي به داخل سلول آورده شد همه با دلهره‌اي خاص به دور روزنامه حلقه زدند. در خبري كه همراه عكس‌هايي مبهم به چاپ رسيده بود، نوشته شده بود: «نه نفر زنداني به هنگام انتقال از زندان قصر به اوين دست به فرار زدند كه پس از درگيري با مأموران كشته شدند».

به يكبار همه در غمي بزرگ فرو رفتند و فضاي زندان حالت حزن‌آلودي به خود گرفت زيرا اعداميان افراد محبوبي بودند كه تمام گروه‌هاي مختلف زندان براي آن‌ها احترام خاصي قايل بودند.

مطالب فوق يكي از چندين و چند خاطره «علي‌ محمدآقا» است كه در بخشي از اين كتاب گنجانده شده است.

در جاي ديگري از اين مجموعه خاطرات، مسعود ستوده، در مطلبي با عنوان، «سال تحويل با قرآن» مي‌نويسد: در روزهاي واپسين اسفند ماه 1353 همراه 68 نفر ديگر در يكي از سلول‌هاي عمومي زندان اوين ايام حبس خود را مي‌گذرانديم. در اين جمع نسبتاً پرشمار، دو گروه اصلي در كنار هم زندگي مي‌كردند: زندانيان مذهبي كه تعدادشان به 13 نفر مي‌رسيد و زندانيان چپ كه اكثريت جمع با آن‌ها بود. زمينه اين‌گونه همزيستي را ساواك فراهم آورده بود. آن‌ها سعي مي‌كردند مذهبي و غيرمذهبي‌ها را به هر نحو ممكن با يكديگر درگير كنند.

وي در ادامه مي‌آورد: شب عيد فرا رسيد ما كه از قبل براي اين مراسم برنامه‌ريزي كرده بوديم مقداري ميوه آماده كرديم و در وسط سلول روي ميز چيديم. همزمان با تحويل سال، از بلندگوهاي داخل سالن سخنراني شاه پخش شد اين عمل رؤساي زندان بيشتر براي ايجاد جنگ رواني صورت مي‌گرفت. بايد كاري مي‌كرديم تا مثل هميشه حضور و موجوديت خود را بيشتر جلوه دهيم.

رو به رهبر كردم و به او گفتم: قرآن بخواند. او گفت: كدام سوره، من گفتم سوره الم تر كيف را بخوان، شروع به خواندن كرد. سكوت عجيبي در سلول حكم‌فرما بود و فقط صداي صوت قرآن خواندن او شنيده مي‌شد.

ناگهان دو مأمور آمدند تا از اين مراسم جلوگيري كنند. ما بدون هيچ اعتنايي برنامه خود را ادامه داديم. جالب آنكه آن مأمور نيز آن چنان محو برنامه و حالات معنوي بچه‌ها شده بودند كه هيچ‌گونه مخالفتي نكردند و برنامه با وقار خاصي ادامه پيدا كرد. پس از تلاوت قرآن طبق سنت ديرينه به طرف بچه‌هاي ديگر رفتيم و روبوسي كرديم و عيد را تبريك گفتيم. اين عمل تأثيرات بسيار مثبتي در بچه‌هاي چپي گذاشت كه نتايج آن تا مدت‌ها بعد، در رفتار آن‌ها به چشم مي‌خورد.

بنا بر خاطره سيدكاظم بجنوردي كه مربوط به سال 1357 است وي مي‌نويسد: زيباترين خاطره‌اي كه از آن روز در لايه‌هاي ماندگار حافظه‌ام نقش بسته است گوش دادن به صداي مردم از طريق نوار كاستي بود كه برادرم مخصوصاً براي من تهيه كرده بود. نوار از صحنه راهپيمايي مردم ضبط شده بود و من براي اولين بار در آنجا شعار «بگو مرگ بر شاه» را از زبان جماعتي هم‌دل شنيدم. طنين صداي مردم به اندازه‌اي گيرا و تأثيرگذار بود كه بي‌اختيار چشم‌هايم باراني شد و اشك شوق ريختم.

بخش ديگري از اين مجموعه اختصاص دارد به اولين گروه زندانيان سياسي كه از زندان تبريز آزاد شدند. سطوري كه بنا بر نقل علي صوفي نگاشته شده است: سه تن از دوستانم از زندان تبريز آزاد شدند كه در ملاقات با آن‌ها متوجه شدم كه سؤالات فراواني در ذهن دارند. مدام مي‌پرسيدند: آقا چه خبر؟ ما در زندان شنيده‌ايم كه مردم راهپيمايي مي‌كنند و همه با هم متحد شده‌اند؟ راست است؟ چيزهايي كه در تلويزيون نشان مي‌دهد چطور، حقيقت دارد؟ وقتي وضعيت را برايشان تعريف كردم در ابتدا باورشان نمي‌شد. تصميم گرفتم فرداي آن روز آن‌ها را به مركز فعاليت‌هاي شهر تبريز ببرم تا از نزديك شاهد همه چيز باشند. بازار شهر تبريز حكم دانشگاه تهران را داشت و مردم از هر گروه و صنفي در آنجا جمع مي‌شدند. كل بازار در حال تعطيل و اعتصاب به سر مي‌برد. در ساعت مقرر دسته‌جات مختلف دست در دست هم شروع به راهپيمايي كردند آن‌ها به طور منظم حركت مي‌كردند.

وي در ادامه مي‌نويسد: مردم با چنان ابهت و عظمتي، خميني اي امام را با صداي بلند مي‌خواندند و همرزمان پا بر زمين مي‌كوبيدند كه مو بر تن آدمي راست مي‌شد. دوستانم كه تازه از بند رها شده بودند مات و مبهوت به جمعيت نگاه مي‌كردند. آن‌ها باورشان نمي‌شد كه مردم اين گونه متحول و يك دل در راه يك هدف اين گونه همراه شده‌اند.

علي صوفي، ضمن بيان مطالب بالا در لابه‌لاي خاطراتش به اين موضوع اشاره مي‌كند كه بعد از ورود حضرت امام به كشور، ساواك طي اعلاميه‌اي كه در روزنامه‌اي رسمي به چاپ رسيد و از طريق راديو و تلوزيون پخش شد با اعلام شماره تلفني از مردم تهران خواست تا موارد مشكوك را به آن‌ها اطلاع‌ دهند. ساواك با اين بهانه و به نام مبارزه با جريان خرابكاري مي‌خواست تا با سيل خروشان مردم مقابله كند. من به دليل مسئوليتي كه در مخابرات تبريز داشتم به فكر افتادم تا آنجا كه مي‌توانم با اين شيطنت‌ها مقابله كنم. اكثر تلفن‌هايي كه به ساواك مي‌شد به موارد پيش پا افتاده اشاره مي‌كرد. مثلاً اعلام مي‌شد پسر همسايه‌ ما هر روز در راهپيمايي شركت مي‌كند يا دوست من عليه شاه و حكومت حرف‌هايي مي‌زند و... يك شب فردي با شماره فوق تماس گرفت و نشاني محلي را ذكر كرد و گفت: همسايه ما فردي انقلابي است كه افراد مشكوكي به منزلش رفت و آمد مي‌كنند. خصوصاً امشب يك وانت‌بار وارد منزل او شد، اقلامي را تخليه كردند و ... من به سرعت مورد فوق را به دوست مبارزم اطلاع دادم تا خبر را بررسي كند. اين كار ادامه داشت تا چند روز بعد ساواك منحل شد و مأمورانش دستگير يا متواري شدند.

در اين مجموعه همچنين چندين خاطره از اسدالله بادامچيان، سيدمحمدكاظم بجنوردي، سيدعلي‌اكبر مداحي، طاهره سجادي، محمد زنگنه و... آورده شده است.

به نقل از نويسنده، خميرمايه‌ اصلي متن نيز مي‌بايد به بيان خاطرات، نحوه مبارزات بينش و اعتقادات و روش زندگي نسلي بپردازد كه بيش از سه دهه از مبارزات آنان مي‌گذرد و در سال‌هايي نه چندان دور تحولي عظيم را در تاريخ اين مرز و بوم رقم زدند.

سيدسعيد غياثيان درباره اين اثر مي‌گويد: در ميان كتاب‌هايي كه با موضوعات انقلاب اسلامي به چاپ رسيده است، موضوعات مربوط به زندانيان سياسي تا حدودي مورد بي‌مهري قرار گرفته مهجور مانده است و از آنجا كه بررسي مسائل و مشكلات اين مبارزان در زندان‌هاي مخوف رژيم پهلوي باعث نمايان شدن هر چه بيشتر چهره واقعي حكومت شاهنشاهي مي‌شود لازم بود تا با تمام توان، قدم در اين راه بگذارم.

از سوي ديگر وي مي‌نويسد مخاطبان ما علاقه‌مندند هنگام مطالعه، در كمترين زمان ممكن بيشتر حجم اطلاعات را دريافت نمايند و از مطلبي كه مي‌خوانند لذت كافي و وافي ببرند پس بايد به خلاصه‌گويي روي مي‌آوردم. مي‌بايد با استفاده از خاطرات كوتاه و جذاب زندانيان سياسي، خوانندگان را به دوراني ببرم كه چه بسا به غير از مواردي انگشت‌شمار اطلاعات چنداني از آن ندارند. آن‌ها بي‌گمان با شنيدن كلماتي چون زندان و زنداني ناخودآگاه اولين تصويري كه در ذهن‌شان نقش مي‌بندد اتاق‌هايي محصور شده با نرده‌هاي قطور فلزي است كه تعدادي انسان مجرم را در خود جاي داده است. در اين تصاوير زندانيان با سرهاي تراشيده، لباس‌هاي راه راه به تن دارند و در اكثر مواقع روي تخت‌هاي چند طبقه لم داده‌اند و از سرنوشت تلخ و گونه‌گون خود سخن مي‌رانند اما آيا به راستي همه زندان‌ها همين گونه‌اند؟ و آيا همه زندانيان اين چنين دوران محكوميتشان را طي مي‌كنند. وي در ادامه مي‌افزايد: بهترين راه براي پاسخ‌گويي به سؤالات از اين دست، مطالعه تاريخ انقلاب بود و من با اين نيت در پاييز 1385 گام اول را برداشتم. كتاب حاضر تصوير دقيق و تأثيرگذاري را از وقايع سياسي و امنيتي دوران زندان در زمان سلطه نظام پهلوي پيش او مي‌گذارد.

 

 

چهارشنبه 21 بهمن 1388 - 11:37


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری