جمعه 15 آذر 1398 - 7:26
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

نبضم را بگير، همهمه بودن دارد

 

نبضم را بگير، همهمه بودن دارد (در شرح زندگي و آثار طاهره صفارزاده)

منيژه آرمين، فاطمه ابراهيمي

تهران، شركت انتشارات سوره مهر، 1388

شمارگان: 2500 نسخه

شابك: 0-892-506-964-978

قيمت: 2900 تومان

مكتوب‌ كردن زندگي و نوع تفكر انديشمندان، از ديرباز، با نگارش تذكره‌ها بر متون ادبي جايگاه خاصي داشته است. پرداختن به اين مقوله در ادبيات و فرهنگ غرب، از گسترش بيشتري برخوردار است و شايد به همين دليل است كه نوشتن تاريخ ادبيات و هنر مدون در آن ديار را آسان مي‌سازد.

بي‌شك با توجهي كه اسلام به تاريخ و سيره ائمه دين داشت، زندگي‌نامه و شرح حال‌نويسي بزرگان علم و ادب و حتي حرف و مشاغل در ميان مسلمانان در قالب‌هاي متنوع رونق بسزايي يافت. در اين راه دانش‌هايي مانند «رجال»، «تراجم و احوال» و «تذكره‌نويسي» با تفاوت‌هايي از همديگر، پديد آمدند اما در قرون اخير به تدريج از آن توجه نخستين به اين امور كاسته شد.

ارزش اين گونه كتاب‌ها، پس از سال‌ها مكشوف شده است. وجود آن‌ها نقطه‌هاي درخشاني است كه از بيان تاريكي‌هاي گذشت زمان، ما را به دنياي تازه‌اي در معرفت انسان رهنمون مي‌شود. همچنين وجوه تاريخي و باورهاي اجتماعي و شيوه‌هاي خاص تفكر صاحبان انديشه را بر ما معلوم مي‌سازد.

در مورد هنرمندان و آثار هنري گذشتگان در ايران، متأسفانه، به دلايل عديده، از جمله فروتني بيش از حد هنرمندان، محققان را با دشواري‌هاي بسيار مواجه مي‌سازد تا جايي كه ناچاريم تاريخ هنر خود را از بيان سفرنامه‌ها و يادداشت‌ها و خاطرات بيگانگان بخوانيم، و با ثبت رويدادهاي ادبي و هنري از ديدگاه هنرمندان و اديبان و صاحبان انديشه در قالب زندگي‌نامه آن‌ها، چراغي فرا روي آيندگان و ثانياً گامي باشد در جهت شناخت شخصيت آن‌ها و ثالثاً گوياي زمان و روابط اجتماعي و تأثير متقابل زمان و شخصيت در بوجود آمدن آثار ادبي و هنري.

اما كتابي كه در صدد معرفي آن برآمديم، به اجمال، به زندگي و معرفي آثار بانوي دانشوري پرداخته است كه به درستي و شايستگي به عنوان «بانوي نمونه جهان اسلام» در اين روزگار انتخاب شده بود.

دكتر طاهره صفارزاده از اسوه‌هاي شايسته پيروي، نه تنها براي زنان، براي همه كساني كه در عالم ادب و انديشه متعهد به «مسئوليت» هستند.

كتاب «نبضم را بگير همهمه بودن دارد»، به همت سركار خانم منيژه آرمين و سركار خانم فاطمه ابراهيمي در چند بخش اعم از خاطرات، روايات و نقد و بررسي آثار به رشته تحرير درآمده است.

بخش اول كتاب به بررسي خاطرات و زندگي‌نامه خانم صفارزاده از دوران كودكي تا زمان فوتشان مي‌پردازد.

خانم صفارزاده درباره چگونگي از دست دادن پدر و مادر خود چنين مي‌گويند:

«پدرم مردي اهل علم و عرفان بود. پنج سال از تولدم نگذشته بود كه پدرم، درويش، به دليل بيماري حصبه و عدم تشخيص صحيح پزشك درگذشت. مرگ او مادرم را بسيار ناراحت كرد.

مادرم كه رباب نام داشت، زن زيبا و دانايي بود و هنوز چند صباحي از مرگ پدرم نگذشته بود كه يكي از مقامات شهر از او خواستگاري كرد. مادر، كه علاقه زيادي به پدر داشت و ماه‌هاي آخر بارداري را مي‌گذراند، مرگ ناگهاني پدر مصيبت بزرگي را براي او به ارمغان آورد. او در فراق پدر چنان بي‌قرار و ناآرام بود كه زودتر از زمان موعود فرزندش را به دنيا آورد و خود به سوي پدر شتافت. مراسم هفت مادر در چهلمين روز درگذشت پدر برگزار شد. با مرگ مادر در اوان كودكي تنها شدم؛ بي‌آغوش و بوسه‌هاي مادر شب سر به بالينش مي‌نهادم تا بويش را با خود هم آغوش سازم. من كه مرگ پدر را ديده بودم مي‌دانستم كه مادر نيز باز نمي‌گردد. مرگ مادر بسيار سخت و جانكاه بود. مادربزرگم سعي مي‌كرد غم از دست دادن فرزندش را پنهان كند و جاي مادر را براي من و برادرم، جواد و خواهرم، سيمين، پر كند.

اما من كه كوچكتر از همه بودم، شب هنگام از اين اتاق به آن اتاق آغوش مادر را جست‌وجو مي‌كردم، اما ديگر از آن آغوش گرم و پر مهر و محبت مادري خبري نبود».

در بخش ديگري از كتاب دكتر صفارزاده درباره چگونگي ازدواج و طلاق خود چنين مي‌گويد:

«من آن سال‌ها مورد توجه بسياري از دانشجويان و اساتيد دانشگاه قرار گرفتم. سرانجام، در سال 1337 از دانشكده زبان و ادبيات انگليسي فارغ‌التحصيل شدم و در همان سال با دكتر محمدرضا جبارپور، از دوستان برادرم، كه اهل كرمان بود، ازدواج كردم. اما مدت زيادي نگذشته بود كه متوجه شدم همسرم معتاد است. در آن ايام باردار بودم. پس از تولد پسرم، عليرضا، وضعيت اعتياد او وخيمتر شد؛ لذا درخواست طلاق كردم و همراه پسرم كه نوزاد يكساله بود به تهران آمدم.»

دكتر صفارزاده اينگونه ادامه مي‌دهد كه:

«... در همان زمان بورسيه‌اي سه ماهه براي گذراندن دوره‌اي در انگلستان دادند. در ابتدا ترك فرزندم برايم سخت بود. در آن دوران بعد از اتمام كار، تمام وقتم را با پسرم مي‌گذراندم. تلاشم اين بود كه احساس تنهايي نكند. برايش هم پدر بودم و هم مادر، تنهايي و درد جانكاه تنهايي را بيست سال تجربه و با تمام سلول‌هاي خود لمس كرده بودم. وقتي بورسيه انگلستان تخصيص يافت، بسياري از همكاران از انتخاب من تعجب كردند و برخي خوشحال بودند. اما نگراني دوري از فرزندم مانع رفتنم بود. خواهرم كه پسرم را مثل خود من در دامانش پرورش مي‌داد، به من اطمينان داد كه سه ماه زمان كوتاهي است و زود سپري مي‌شود و گذراندن اين دوره امكانات بيشتري را براي كودك به ارمغان مي‌آورد و شرايط كاري بهتري مهيا مي‌شود و در نتيجه زندگي راحت‌تر براي عليرضا فراهم مي‌شود. بنابراين فرزندم را به خواهرم سپردم و مأموريت انگلستان را پذيرفتم. فراق و دوري از پسرم برايم بسيار سخت و طاقت‌فرسا بود. روزها مشغول بودم، اما به محض بازگشت به محل اقامتم دوري از او بيقرارم مي‌كرد.

هنوز يك ماه از اقامتم نگذشته بود كه يك روز جلال تلگرافي برايم فرستاد؛ نوشته بود بايد هر چه سريع‌تر به ايران بازگردم . من بي‌خبر از همه‌جا، با ترس و نگراني بازگشتم خواهرم مرا در آغوش كشيد، برادرهايم بهت‌زده به من زل زده بودند، بالاخره جلال شرح واقعه را بيان كرد و گفت عليرضا هنگام بازي با پسرخواهرم زمين مي‌خورد و دست و پايش زخمي مي‌شود؛ و او براي مراقبت بيشتر عليرضا را به درمانگاه مي‌برد تا به او واكسن كزاز بزنند، اما با تزريق واكسن دچار خفگي مي‌شود و در همان لحظه از دنيا مي‌رود. دنيا دور سرم مي‌چرخيد. مرگ فرزند، براي مادر، مصيبت بزرگي است. خداي بزرگ اين درد را چگونه تحمل كنم؟ بدون فرزندم زندگي سخت خواهد شد. پسر عزيزم، نوگل زيباي مادر، اين آخرين لحظه‌اي است كه تو را در آغوش مي‌كشم. اين آخرين وداع من با توست. تو نيز مرا تنها گذاشتي شايد كه تنهايي، در زندگي من حكمتي است».

دكتر صفارزاده درباره اذيت و آزاري كه رسانه‌ها در سال 1355 برايش درست مي‌كردند مي‌گويد:

... در شبكه‌اي از توطئه‌ها قرار داشتم؛ رسانه‌ها شايعه مي‌ساختند، خبر جعل مي‌كردند، دروغ مي‌نوشتند، عكس مونتاژ مي‌كردند، شعرم را مسئله مي‌كردند و بسياري شرارت‌هاي ديگر كه موجب شده بود تا سال‌هاي پيش از انقلاب تمام ارتباطم با رسانه‌هاي گروهي به نوشتن «تكذيب‌نامه» محدود شود.

در همان سال‌ها (1355) روزنامه اطلاعات مدتي نوشته‌هاي مبتذلي با نام مستعار خانم «مردمك» كه براي همه شناخته‌ شده بود، به چاپ مي‌رساند. پي از مراجعات مكرر و تلفن‌هاي بسيار بالاخره شخصي كه پاي تلفن سردبير بود گفت: «با مقام مسئول روزنامه حرف بزنيد.» و گوشي را به شخص ديگري داد. و در پاسخ اعتراض من به چاپ مطالب مبتذل با امضاي صفارزاده، با لحني بسيار حرفه‌اي گفت: «سركارخانم، شما هر چه دلتان مي‌خواهد در شعرهايتان مي‌نويسيد و در كلاس‌هايتان مي‌گوييد؛ اين به آن در» و گوشي را گذاشت.

در ادامه خانم صفارزاده درباره آشنايي با دكتر عبدالوهاب وصال متخلص به «نوراني» چنين گفت: وقتي 25 سال پيش براي اولين بار به خواستگاري من آمد چون از طبقه اشراف بودند و من هم هميشه با اشرافيت ميانه خوبي نداشتم به شدت مخالفت كردم و اين شعر را در پاسخ به خواستگاري وي سرودم.

«بيگانه»

من آتشگاه احساسم

تو را اي توده برف...

در خود نمي‌گيرم

چه مي‌ترسم كه خاموشم كني

از ياد انسان‌ها

من آن انسان تنهايم كه مي‌فهمم

غم و حرمان «تنها» را

سكوت صبرداران و خروش خشم‌داران را

ولي هرگز تو را اي كودك نادان شادي‌ها نمي‌فهمم

تو همرنگ من... آزاده هرگز نيستي اي مرد

روان شو سوي آن قومي

كه سنگين‌اند از سنگ جواهرها

كه رنگين‌اند از رنگ دو رويي‌ها

كه خاموش‌اند از غوغاي انسان‌ها

برو كورانه دست همسري برگير

تا پا جاي كهنه اجداد بگذاري

اما بالاخره در ساله 1361 طاهره صفارزاده و نوراني وصال، پس از 25 سال باهم ازدواج كردند.

«نوراني كه قلبش از عشق طاهره لبريز بود، باغ و عمارت شيراز را به شوق بودن طاهره در كنارش آماده كرده بود و پس از ازدواج به شيراز رفتند. او بي‌اعتنا به اين همه ثروت، نه تنها از داشتن آن عتيقه‌ها و زندگي در باغي به آن وسعت لذت نمي‌برد، بلكه ديدن صندلي لويي شانزدهم و ملكه ويكتوريا همه روزه برايش عذابي بيش نبود.

يك روز طاهره به مستخدم گفته بود كه اتاقي را براي او خالي كند و در آن به جز سجاده و قرآن هيچ چيز نباشد.

نوراني با شنيدن اين حرف كليه وسايل را به سالني مجزا منتقل و فضاي سكونت طاهره را با وسايلي ساده طراحي مي‌كند. در طول زندگي مشتركشان تمام تلاشش ايجاد محيطي امن و راحت‌ براي طاهره بود. اما او آنجا را قفسي براي خود مي‌ديد پس به اتفاق به تهران بازگشتند و خانه‌اي شصت‌ متري در ميدان فلسطين خريدند».

بخش دوم كتاب مربوط به روايات و خاطرات ديگران درباره خانم صفارزاده مي‌باشد.

خانم آرمين در بخش بعدي كتاب تحت عنوان تأملي در شعر طاهره صفارزاده به نقد و بررسي آثار دكتر صفارزاده مي‌پردازد، و چنين عنوان مي‌كند كه براي كشف انديشه شاعرانه طاهره صفارزاده مي‌خواستم از «كودك قرن» شروع كنم، بعد فكر كردم اين انديشه وابسته به گذشته‌اي دورتر است و ما بايد با شعر او پرواز كنيم به عمق زمان؛ به دوران كودكي او؛ زماني كه شاعر با گام‌هاي كودكانه خود، راه ميان خانه و مكتب را طي مي‌كرد تا قرآن را از «ملاي خوب» خود بياموزد. شعرهاي آغازين طاهره صفارزاده با وجود پرداختن به مسائل احساسي، زني را به ما نشان مي‌دهد كه به دلبستگي‌هاي مرسوم پشت پا زده است؛

رهايم تا ز بند كام

و از زنجيرهاي رنگدار نام

نيازم پيش اين‌ها نيست

خدا و شعر

اين‌هايند پيوندان جاويدم...

بعد از اين دوران، طاهره صفارزاده پاي به دوران تازه‌اي مي‌گذارد. «كودك قرن» او فريادي است عليه تهاجم بي‌امان بر ضد ارزش‌ها كه حتي عاطفه مادري را تحت‌الشعاع قرار مي‌دهد و تنهايي و نا ايمني كودك را در برابر مادري كه از طبيعت خود خارج شده، نشان مي‌دهد.

شام ديگر چون كه خواب آيد درون ديده او

پرسد از خود باز امشب مادرم كو

بانگ آرامي درون گوش او آهسته لغزد:

مادرت اينجاست...

اين شعر مورد اعتراض فرح قرار گرفت و ممنوع‌الانتشار شد؛ زيرا در واقع، ناسزايي بود به دربار اشراف. ضمناً اين شعر، آيينه‌اي است از وضعيت اجتماعي آن روز.

در دفتر دوم اشعار طاهره صفارزاده كه بين سال‌هاي 41 الي 47 سروده شده، شاعر، به ديدگاه‌هايي تازه در شعر دست مي‌يابد. زبان او هويت و ويژگي‌ پيدا مي‌كند و قالب به محتوا نزديك مي‌شود. آهنگ شعري او غناي بيشتري مي‌يابد. او همچنان در اين مجموعه، رسوم غلط را زير سؤال مي‌برد:

من زادگاهم را نديده‌ام

جايي كه مادرم

بار سنگيني بطنش را

در زير سقفي فرو نهاد

هنوز زنده است

نخستين تيك‌تاك‌هاي قلب كوچكم

در سوراخ بخاري

و درز آجرهاي كهنه

و پيداست جاي نگاهي شرمسار

بر در و ديوار اتاق

نگاه مادرم به پدرم

صداي خفه‌اي گفت: دختر است! قابله لرزيد

در ترديد سكه بران

و مرگ حتمي شيريني ختنه‌سوران...

طاهره صفارزاده شعرهايي به زبان انگليسي سروده است و اين در زماني بودكه شاعر در آمريكا با شاعران و روشن‌فكران مليت‌هاي مختلف ارتباط داشته است. در اين دوران مبارزه‌اي را كه جوانه‌هاي آن در اولين شعرهاي او ديده شده، به شكل مسائل استعماري جهان مطرح مي‌كند.

نويسنده در ادامه به اين نكته اشاره مي‌كند كه: «طاهره صفارزاده شاعري است امروزي كه از مفاهيم كهن فاصله گرفته است. نكته‌اي كه در اينجا به چشم مي‌آيد اين است كه مفاهيم و واژه‌ها به نحوي بافت پيدا كرده و در هم تنيده شده‌اند كه به شكل آوايي شاعرانه در ذهن خواننده طنين مي‌افكند، كلماتي همچون «مردان پاسبان»، «مردان تاجر»، «مردان امنيت» و «مرداني كه در بيمه‌نامه‌هايشان بسته‌بندي شده‌اند» به راستي بديع است.

همين نوع اصطلاحات را به همين نحو در شعر «استعفا» مي‌بينيم. شاعر از قراردادهاي اجتماعي بوروكراسي، كه به تخريب روح انسان‌ها پرداخته، دوري مي‌گزيند:

همكارانم در جازنان به هم مي‌رسند و داوري مي‌كنند

او از اين پس چطور زندگي خواهد كرد

بدون مرخصي سالانه

بدون قهوه ساعت ده صبح

بدون رئيس

بي‌شك، طاهره صفارزاده، اولين شاعري است كه با جسارت توانسته اين همه مفاهيم مختلف، متفاوت و حتي متضاد را به نحوي شاعرانه كنار هم بچيند و به حسي برسد كه گهگاه او را به دوران كودكي‌اش مي‌كشاند.

در بخش بعدي كتاب خانم منيژه آرمين گفت‌وگويي پيرامون استقبال از «انتشار ترجمه ارزشمند قرآن حكيم» با دكتر صفارزاده انجام داده است، و در بخش پاياني كتاب نيز 5 يادداشت درباره شخصيت و اشعار خانم طاهره صفارزاده توسط آقاي اسماعيلي مورد اشاره قرار گرفته است.

گفتن و نوشتن از بزرگ بانوي سپيدسراي شعر معاصر ايران و پرداختن به ويژگي‌هاي سرودهاي او، مجالي بيشتر مي‌طلبد و در يك يادداشت يا مقاله نمي‌گنجد. اين يادداشت‌ نيز تنها در حكم «پيش درآمدي» براي ورود به افق‌هاي ادبي و فكري اين بانوي شاعر است و بس.

بديهي است كه پرداختن عالمانه و محققانه به شعر و شخصيت ادبي و علمي اين انسان فرهيخته و ژرف‌انديش، مجالي فراخ‌تر مي‌طلبد كه اميد است اديبان و پژوهشگران حوزه ادبيات در آينده نزديك به اين مهم، اهتمام ورزند.

با گراميداشت ياد و خاطره هميشه سبز اين شاعر بزرگ، خاتمه اين گفتار را به سروده‌اي از او مزين مي‌كنيم و رشته كلام را كوتاه:

اي آفتاب، اي قامت بلند بودن

با من بگو، با من بگو، چگونه

با طناب مومين اعتماد

در هرم بيكران تو آويزم

وقتي كه دلهره فرود و حفره‌هاي كور زميني

چون اضطراب لحظه‌ تسليم

شكوه‌ آخرين تلاش را مخدوش مي‌كند

گفتي من آسمان تو هستم

گفتم زمين ز مهر تو سرشار

اما باران دريغ شد و باروري

هسته ترديد در معابر تكرار

 

 

دوشنبه 19 بهمن 1388 - 15:18


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری