سه‌شنبه 25 تير 1398 - 15:30
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

كوير پر ستاره

 

كوير پر ستاره (مستند داستاني زندگي شهداي دانشجوي شهرستان سبزوار)

انتشارات سوره مهر- حوزه هنري استان خراسان رضوي

چاپ اول 1388

 

كتاب حاضر عنوان مجموعه‌اي مستند داستاني از زندگي چهل و سه شهيد دانشجوي شهرستان سبزوار از توابع استان خراسان است با حيطه موضوعي سرگذشت زندگي اين شهيدان در جنگ ايران و عراق طي سال‌هاي 1359-1367 كه با حمايت اداره كل حفظ آثار و نشر ارزش‌هاي دفاع مقدس خرسان رضوي و حوزه هنري اين استان به مناسبت هفته دفاع مقدس به چاپ رسيده است.

در اين مجموعه علاوه بر اسامي و سرگذشت هر كدام از شهيدان، عكس‌هايشان به همراه مشخصات كامل و تاريخ و محل شهادت آنان نيز در پايان كتاب ضميمه شده است. رضا مختاري، تدوين‌كننده و گردآورنده كتاب در بخشي از متن آورده است: «خواستم درباره شهداي دانشجوي سبزوار كتابي نوشته شود كه خوراك فكري همه اعصار باشد» مختاري دراين مجموعه تلاش كرده است تا تجلي‌بخش صحنه‌هاي زيبايي از زندگي اين شهداي دانشجو باشد.

شهيد حسن فتاحي ثاني، دانشجويي است كه پس از انقلاب اسلامي بيشتر اوقات خود را در جهاد سازندگي گذراند. او محروم‌ترين روستاها را براي خدمت انتخاب كرد. طرح «اردوي دوچاهي» به ابتكار او و ياري دوستانش كه همه جهادي بودند به اجرا درآمد. حسن آنقدر مصمم بود و مي‌خواست هر چه زودتر به هدفش برسد كه به محض آماده شدن مقدمات اردو، همان‌ شب، با تلفن و سفارش و پيغام، عده‌اي از داوطلبان را جمع‌ و جور كرد و همگي شبانه عازم دوچاهي شدند.

درباره دوچاهي آمده است: دوچاهي كوره‌دهي بود در قلب كوير تفتيده، روستايي كه سال‌هاي طولاني از ياد رفته بود و سردمداران رژيم گذشته حتي زحمت انديشيدن به چنين دهكده‌هاي فقيرنشيني را به خود نداده بودند.

پس از آن حسن عازم جبهه مي‌شود و در هويزه است كه در يك محاصره طولاني و انفجارهاي پياپي و بمباران‌هاي مكرر، گلوله‌ كاليبر پنجاه، قلب پاكش را هدف گرفت و در خاك هويزه آرام خفت.

يكي ديگر از شهداي دانشجو محمد فاضل است. نكته‌اي كه درباره اين شهيد وجود دارد با عنوان «سرمشق دفتر عشق»، اينكه وصيت‌نامه او با وصيت‌نامه حضرت امام خميني (ره) قرابت خاصي دارد، چنان كه وقتي امام خميني، رضوان‌الله تعالي عليه، رحلت كردند و وصيت‌نامه ايشان منتشر شد، اين عبارت درخشش خاصي داشت: «با قلبي آرام و ضميري مطمئن» كه در مقايسه با وصيت‌نامه شهيد محمد فاضل، كه دانشجوي پيرو خط امام بود و در عرصه خطر و آتش و خون نوشته شده بود چنين بود: بسم‌الله جامعه صفات كمال.

با طمأنينه و ان‌شاء‌الله يقين قلبي و حاصل شدن قطع در كوچيدنم، جز اينكه از همه حلالي مي‌طلبم، وصيت ديگري در نظرم نيست.

گفتني است كه در اولين سالگرد شهادت محمد فاضل و يارانش، زندگي‌نامه جوانان گروه اخلاص منتشر شد. در زندگي‌نامه شهيد فاضل آمده بود: شهيد محمد فاضل الگو و اسوه عصر ماست، جواني در ابعاد علم و عمل، ممتاز، و در ايمان و جهاد، پيشتاز، ابعاد شخصيت محمدفاضل و فعاليت‌هايش در آن زندگي‌نامه، تا حدي منعكس شده است اما آثار او هنوز هم به شكل مناسب منتشر نشده است.

هم‌چنين نويسنده درباره شهيد سيدابوالقاسم مظهري آورده است: جواني خونين، افتاده بر تخت بيمارستان ايلام ... كسي نمي‌داند كيست؟ خمپاره سرش را شكافته و صورتش غرق خون است. هر چه جست و جو مي‌كنند تا نشاني از خانواده‌اش بيابند، چيزي پيدا نمي‌كنند جز كارت اهداء خون در جيبش: «گروه خوني b، آقاي ابوالقاسم مظهري، خون خود را به طور رايگان اهدا كردند تا در لحظه حياتي براي بيمار نيازمندي استفاده شود.»

ابوالقاسم به دور از همه تعلقات و وابستگي‌ها، در حالي كه فرق سرش متلاشي بود، كارت پايان خدمتش را گرفت و حكم قهرماني بر پيشاني‌اش خورد و مدال سرخ شهادت به گردنش آويخته شد. صورت خونينش جواز پرواز او به آسمان شد.

بنا بر قول مؤلف كتاب، شهيد حميد احمدي كه اولين شهيد روستاي شامكان بود، در سرلوحه وصيت‌نامه‌اش، مي‌نويسد: گوش به فرمان امام باشيد و در ادامه مي‌گويد: «به اهالي شامكان بگوييد كه بايد بيشتر براي انقلاب كار كنند، زيرا كه بعضي از شامكاني‌هاي شهرنشين، آبروي روستايمان را برده‌اند. چون انقلاب منافعشان را به خطر انداخته و بعضي ديگر هم كه نمي‌توانند مثل زمان شاه، جفتك بيندازند، شب خوابيدند و صبح كه از خواب بلند شدند، منافق ازكار درآمدند و شروع به انتقاد از انقلاب كردند در صورتي كه «هر» را از «بر» تشخيص نمي‌دهند و حال اين وظيفه شماست كه اين‌ها را از خودتان طرد كنيد، ولو پدر يا پسر شما باشند و خود، انقلاب را با توليد بيشتر (جو، گندم، زيره، پنبه و...) ياري دهيد».

مردم شامكان مراسم سوگواري حميد را آبرومندانه برگزار كردند و پيكر اين جوان ولايت‌پذير را نوحه‌خوانان بر دوش حمل كردند و بنا بر وصيت شهيد او را در كنار خواهرش دفن كردند و مرثيه‌اي سروده بودند كه دسته‌هاي سينه‌زني در عزاي شهيد با لهجه محلي آن را خواندند.

گويا وصيت‌نامه حميد در قلب پاك روستائيان، اثر خودش را گذاشته بود و جوشش انقلابي به روستا هم، راه پيدا كرده بود. حميد ديگر تنها نبود، در كنارش شهيدان ديگري هم خفته بودند، هر هفته پنج‌شنبه‌ها، مردم شامكان به گلزار شهدا مي‌آيند و به رسم خود، بر سر هر مزاري مشتي گندم و برنج مي‌ريزند و پرندگان كوير، فوج فوج در آسمان گلزار شهدا دعاگويان، پرواز مي‌كنند.

بخشي از اين كتاب به زندگي‌نامه دانشجوي شهيد محمدحسين مظهري اختصاص دارد، درباره او مي‌خوانيم: بعد از پيروزي انقلاب، تعطيلي دانشگاه‌ها و تشكيل جهاد سازندگي محمدحسين از اولين دسته دانشجويان جهاد سبزوار بود. در اردوهايي كه جهاد در روستاها برگزار مي‌كرد، همواره به مردم مي‌گفت: «پيروزي انقلاب برايمان، رهبري و وحدت استوار است. بايد در حفظ و حراست آن جدي باشيم».

در ادامه آمده است: محمدحسين به رغم هيكل و جثه لاغرش، دشوارترين كارها را در جهاد، با رغبت انجام مي‌داد. با شروع جنگ همراه ديگر بچه‌هاي گروه اخلاص به سوسنگرد رفت. شهادت مظلومانه شهداي هويزه تأثير زيادي بر او و ديگر هم‌رزمانش گذاشته بود. بعد از آن حماسه، محمدحسين آدم قبلي نبود.

سپس به صحنه شهادت او اينگونه اشاره مي‌كند كه «مهمات بچه‌ها تمام شده بود و محمدحسين دو ساعت پيش رفته بود تا مهمات بياورد و اكنون برمي‌گشت. جيپ جلوي پاي محمد ايستاد و محمدحسين به سرعت پياده شد، محمد به طرف او رفت و با لبخندي رضايت‌بخش، قمقمه آب را به طرف او گرفت و خود به طرف سنگر رفت تا بچه‌ها را صدا بزند كه مهمات را سريع تخليه كنند. ناگهان سوت خمپاره و سپس گرد و غباري به آسمان برخاست.

براي چند لحظه هيچ جا ديده نمي‌شد. همه جا گرد و غبار بود. فقط تصاويري لرزان و سرخ ديده مي‌شد. محمد كه روي زمين افتاده بود دردي در پهلويش احساس كرد، با زحمت زياد پشت به خاكريز نشست و سعي كرد اطرافش را نگاه كند. از جيپ كه ديگر چيزي از آن باقي نمانده بود، شعله‌هايي زرد و آبي برمي‌خاست و به آسمان مي‌رفت. صداي ناله ضعيفي را شنيد. محمدحسين را ديد كه در گوشه‌اي افتاده است به سختي برخاست و به سوي محمدحسين رفت. قمقمه در حالي كه زمين را خيس كرده بود در چندمتري محمدحسين مچاله شده بود، گونه محمدحسين به خاك چسبيده بود. روي پيشاني‌اش خون و عرق و خاك با هم مخلوط شده بود و قطرات آن از پشت گوش او سرازير مي‌شد و از گردنش به زمين مي‌چكيد. دستانش در ماسه تفديده فرو رفته و عينكش به گوشه‌اي افتاده بود. پلك‌هاي بسته‌اش به سختي باز شد، لب‌هاي خونينش شروع كرد به تكان خوردن، دست‌هايش مي‌لرزيد. نويسنده سپس در توصيف لحظات آخر آورده است.

محمدحسين دستان خونين خود را به طرف آسمان بلند كرد، خدايا باز هم دعاي دست! محمدحسين كه خطوط قيافه‌اش مانند كسي كه رنج و درد را فراموش كرده باشد بود چنين گفت: الحمدالله‌ خدايا! شكر. الهي راضي‌ام به رضاي تو، خدايا تو از ما راضي باش و امام را نگهدار باش. بعد از اين سخنان لبخند زنان به زمين افتاد حالتش مثل تشنه‌اي كه سيراب شود يا غريقي كه به ساحل برسد، آرام بود.

در اين اثر، درباره شهيد احمد طرزي نوشته شده است: «از آن روز كه جسد مجروح شهيد احمد طرزي در خاك گورستان اين روستا آرميده است، حتي مردگان آنجا نيز احساس مي‌كنند، در جوار شهيد والامقامي جاي گرفته‌اند، زندگان كه جاي خود را دارند. واقعاً بايد در روزهاي فروردين هر سال در مراسمش شركت كني تا ببيني كه شهيد زنده است. حتي در ميان ما خاكيان، تا چه رسد به ملكوتيان كه جايگاه واقعيشان آنجاست. احمد طرزي را همه مردم منطقه، مايه مباهات و افتخار خويش مي‌دانند. در آن بالا هم جزء آن‌هاست كه «عند ربهم يرزقون».

در بخش ديگري از كتاب به زندگي سراسر معنوي شهيد سعيد خسروجردي (وحيد) پرداخته است كه نويسنده در اين باره ضمن اشاره به اينكه: صفاي باطن، روحيه عارف مسلكي به او بخشيده بود و در ظلمت شب‌ها و روشنايي روزها، تنها با ياد خدا، خوش‌دل و سرگرم بود و در پس ظاهر خاموش و سر به زيرش دنيايي معرفت نهفته بود. مي‌نويسد: با شكافتن حجاب چهره جان، به مرتبه‌اي از عشق و عرفان رسيده بود كه در راه تقرب به محبوب ابدي و سرمدي، سر از پا نمي‌شناخت.

در رابطه با شهادت او مي‌خوانيم: فرزند جبهه در روز جمعه به ديدار صاحب جمعه نائل گشت، دلش مي‌خواست پرده كعبه را لمس كند. اما حالا با انخاب مرگ سرخ، عشق و ارادت واقعي خود را به معشوق اثبات نمود و با فنا نمودن خود به سرچشمه بقا راه يافت و به لقاءالله پيوست و به وجدالله نظر كرد.

به نقل از كتاب حاضر،  بعد از او انگشتر خوني‌اش را به مكه بردند. جان مقدسش را كه در معركه جنگ از بدن مفارقت نمود، بدون غسل و با همان لباس عمليات به خاك سپردند.

و كلام آخر او براي خانواده‌اش اين بود: «پدر و مادر عزيزم ميدانيد كه در اين سوگ مبارك و خوش‌يمن چگونه باشيد. اجرتان در اين به ظاهر مصيبت و به باطن موهبت با خداي كريم باد.» نويسنده كتاب در جاي جاي مجموعه به جملات و وصيت‌ شهدا اشاره كرده است.

نكته‌اي كه درباره شهيد عبدالرضا استيري به آن اشاره شده است، يكي از گفته‌هاي ماندگار اوست: «وظيفه فرد فرد مسلمانان است كه از اسلام عزيز دفاع كنند و ميهن اسلامي‌مان را از لوث كفار بعثي‌ رهايي بخشند بنابراين وظيفه خود دانستم كه در جبهه حضور يابم.»

وصيت‌نامه او نيز كه روش‌بينانه و متعهدانه به آرمان‌هاي امام و انقلاب بود اينگونه رقم مي‌خورد: «اي امت شهيدپرور، مطيع و فرمان‌بردار امام كبيرمان باشيد. او را در انجام اهداف مقدسش ياري كنيد، كمبودها و ناملايمات شما را دلسرد نكند كه خداي نخواسته امام تنها بماند و مانند جدش علي(ع) شب‌ها سر در چاه از دست امتش ناله كند.»

مطلب قابل توجه در وصيت‌نامه شهيد محمدحسن آزمون اينكه: «حيثيت الهي خودتان را لكه‌دار توقعات سياسي- اجتماعي نكنيد. فقط به خدا بينديشيد و براي او كار كنيد و از او كمك بگيريد.»

درباره زيباترين و آخرين جمله شهيد حميد اكابر مي‌خوانيم: «من اينك پس از سال‌ها فكر مي‌كنم كه بهترين و گهربارترين لحظه‌هاي عمرم فرا رسيده و با گام‌هاي استوار و قوي به طرف معشوق خويش مي‌روم و حس مي‌كنم آن لحظه‌هايي را كه به دنبال آن مي‌گشتم، فرا رسيده و خدايم مرا مي‌خواند.» و چه زيبا دعوت خالقش را لبيك گفت.

شهيد جواد شربتي شهيد ديگري است كه در اين مجموعه به او پرداخته شده است. اين شهيد بزرگ با اين ذكر به خاموشي ابدي گراييد: «مولاي من اكنون كه بر اين بنده سرا پا تقصير منت نهادي و او را لياقت دادي تا در صف الذين قتلوا في‌سبيل‌الله... قرار گيرد و او را در بوته آزمايش جنگ قرار دادي، عرضه مي‌داريم، يا الهي، بيرون آمدن از اين بوته آزمايش ميسر نيست مگر با لطف تو، سيد من، همه ما را نجات بده كه سرمايه‌اي جز دعا نداريم، همه آزمايش خواهند شد. برادران، سلاح به زمين افتاده سرد مرا، با حركت خود و تداوم خط حضرت امام (ره) گرم كنيد.»

شهيد رحمت‌الله جغتايي، و نيايش شبانه او، قطعه‌اي است كه در بخشي از كتاب به آن پرداخته شده است: بار پروردگارا! اي پناه بي‌پناهان! ، در ميان هياهو و عصيانگري قوي ويرانگر به تو پناه مي‌برم. اي تنها پناه دهنده! آن گاه كه صداي زوزه خمپاره‌ها، سكوت با تو بودنم را مي‌شكند، آن گاه كه از زمين و آسمان تحفه‌هايي اين چنيني مي‌بارد، آن گاه كه... به تو پناه مي‌برم، به تو و تنها به تو! خدايا! يك روز در بدرقه عزيزانمان اشك ريز، قدم برمي‌داريم و روز ديگر در تشيع جنازه آنان به حسرت مي‌نشينيم. با در انتظار خبري از تو مي‌مانيم. خدايا! آسماني‌مان كن كه ديگر تاب دوري و تنهايي نداريم.

مؤلف كتاب درباره او و با او مي‌نويسد آن شب شايد زمزمه‌هايت، اشك‌هايت و حجم دل‌تنگي‌ات تا آستانه خدا رسيد. انگار بايد مي‌رفتي، حال و هواي ديگري داشتي، برق چشمانت حمايت بي‌قراريت بود و بي‌تابي دلت حرف ديگري نداشت. ستاره‌ها چشمك‌زنان، پيشاپيش، بودنت را جشن گرفته بودند و تو برايشان دست تكان مي‌دادي. شب توفان و مسافري كه آسماني شد.

كتاب كوير پرستاره مجموعه‌اي است آميخته با عشق، ايثار، محبت و دلدادگي جواناني كه هستي و جواني خود را در راه انديشه و اعتقاد خود نثار كردن و از عشق و ايمان خود فضيلتي جاودانه را رقم زدند.

مؤلف كتاب نيز با خوش‌سليقگي خاصي صحنه‌هايي جذاب، لطيف و ارزشمند را از اين حماسه‌ها و اسطوره‌هاي ماندگار رقم زده است و در حالي كه در اصل و استناد موضوع خدشه‌اي وارد نشده اما با زيبايي‌ها و ظرافت‌هاي نثر و نوشته به خلق مطلوب و تصوير مناسب صحنه‌ها كمك كرده است.

 

 

شنبه 10 بهمن 1388 - 14:13


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری