پنجشنبه 2 شهريور 1396 - 13:14
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

سازمان تبليغات اسلامي

 

هنگامي که آفتاب تابان تاريک شود

 

نقدي بر کتاب شطرنج با ماشين قيامت

هر نقطه اي الزاما به سرخط ختم نمي شود . بعضي نقطه ها نقطه ي پايان است ، يعني تمام .بيشتر از اين نمي شود . يعني آنچه نوشته شده تمام است و اين يعني نقطه ته خط . نقطه ي ته خط اما نقطه ي پايان تفکر نيست . برخي مطالب با تمام شدنشان تازه آغاز مي شوند . " شطرنج با ماشين قيامت " (1)با تمام شدنش آغازمي شود . هر صفحه يا فصلي با پايانش شروع مي گردد. تو مي ماني وآنچه پيش روي تو گذاشته شده است .

نام حبيب احمد زاده متولد 1343 در آبادان در پيشاني کتاب کافي است تا عطش تورا براي خواندن برانگيزد . فهرست جايزه هاي اعطا شده به اين کتاب نيز انگيزه ي تورا بيشتر مي کند اما آنچه تورا به خواندن 317 صفحه وا مي دارد کشش و کوشش خستگي ناپذيري است که ميان شک و ترديد و حيله و نفرت و تضاد و ....... عشق شکل مي گيرد.نويسنده نمي خواهد ابهام ساختگي ايجاد کند لذا از همان ابتدا تکليف را مشخص مي کندوموضوع را صميمانه بيان مي کند:

 به : کليه يگان هاي مستقر در مناطق تحت محاصره آبادان و خرمشهر

از : قرارگاه مرکزي منطقه عملياتي جنوب

موضوع : استقرار رادار

بنا به اطلاعات واصله ، دشمن يک دستگاه رادار فرانسوي سامبلين را در آن مناطق عملياتي مستقر نموده است و لذا هر گونه اخبار از محل استقرار رادار مزبور را در اسرع وقت به اين قرارگاه گزارش نماييد تا ...." (2) . و اين مي شود آغاز ماجرايي که پايانش از همان ابتدا مشخص است اما آنچه تورا به خواندن وا مي دارد از کار افتادن يا نيفتادن ماشين قيامت ساز نيست بلکه نوع روابطي است که در کنشي متقابل ميان افراد وشخصيت ها ي حاضر در صحنه هاي متفاوت اتفاق مي افتد اين حوادث به گونه اي خلاق و جذاب در چهارچوبي کاملا منطقي روي مي دهند .

نويسنده در پرداخت حوادث جزئيات را هرگز فراموش نمي کند : " کيف سبز رنگم را باز کردم: قطب نما ، کرونومتر ،دوخودکار آبي و قرمز که با نوار چسب به هم متصل شده بودند ، خط کش چوبي ، دفترچه ي جلد چرمي يادداشت ونقشه ي شهربا روکش نايلوني اش،پس چيزي را جا نگذاشته بودم."(3) ذکر جزئيات گاه به وسواسي هنري مي انجامد که نمونه اش را در تصوير زير مي توان مشاهده کرد : " جوي آب بزرگ جلوي کليسا را دور زدم و به برج ساعت برق جلوي آن خيره شدم . ساعتي بود با صفحه ي سفيد و دوعقربه ي سياه که دقيقا روي ساعت پنج و سي و پنج دقيقه از کار افتاده بودند . درست عين پاهاي از هم باز شده در حين بازرسي . تا چند سال بايد اين پاها ، همين طور ثابت و بي حرکت باقي مي ماندند ؟...." (4) نويسنده تنها به ذکر جزئيات صحنه ها بسنده نمي کند .

اودر توصيف شخصيت هاي اصلي و فرعي نيز همين وسواس را به خرج مي دهد و آن قدر ظريف و دقيق اين کار را مي کند که علاوه بر شناسا بودن کامل شخصيت ها ، هيچ گونه توضيح يا توصيف اضافه و زايد ي نيز شکل نمي گيرد . اما نکته ي جالب اينجاست که نويسنده در عين اختصار و به صورتي فراگير اين کار را مي کند . يعني توصيف اوازشخصيت ها اغلب موجزو خلاصه است اما در سراسر داستان امتداد مي يابد . يعني او به صرف توصيف لحظه اي و منقطع بسنده نمي کند بلکه در چينش و گزينش صحنه ها و شخصيت ها و تقابل ميان آن ها ست که شخصيت ها را بيشتر و بهتر نمايان مي کند .

شايد يکي از عوامل جذاب بودن اين داستان همين باشد يعني مخاطب تا پايان داستان مشغول کشف و شهود است . کشف زواياي پنهان شخصيت ها و شهود آنچه برايش غير منتظره و زيباست . زيبا نه از آن جنبه که با منظره اي مهيج روبرو مي شود بلکه زيبا از آن جهت که به لذت مي رسد . لذتي که حاصل کشف است.نويسنده به اين وسيله فاصله ي خود را با واقعيت حفظ مي کند .

او نمي خواهد بيانگر صرف خاطراتي دور و نزديک باشد و در مصاحبه اي مي گويد : " در اين اثر چون ترجيح مي دادم به شکل الگويي کار کنم يعني تجربه اي ملموس را ارائه دهم که براي ديگران قابل

استفاده باشد ، سعي کرده ام از روابط علي و معلولي و منطقي در سير داستان بهره ببرم . به همين دليل تا حدودي مرز داستان و روايت در آن مخدوش شده است . (5(

در باز خواني شطرنج با ماشين قيامت يکي از مواردي که خيلي به چشم مي ايد چينش اجزا و عناصر تشکيل دهنده ي داستان است .همه چيز دقيقا همانند شطرنج در سر جاي خود قرار مي گيرد . صحنه ي نبرد (آبادان و آن سوتر آن )همان صفحه ي شطرنج است . شخصيت ها و حوادث داستان نيز مهره هاي آن هستند که هر کدام حساب شده و آگاهانه کارکردي ظريف دارند .

يکي از دلايلي که مي خواستم عنوان مهره هاي وزير شده را براي اين مطلب انتخاب کنم همين مسئله بود . تنها تفاوتي که رمان احمد زاده با شطرنج دارد اين است که در بازي شطرنج مهره هاي سياه و سفيد روبروي هم و ضد هم قرار مي گيرند و بازيکنان سعي دارند بر رقيب غلبه کنند اما در رمان احمد زاده مهره هاي خودي نيز با يکديگر سر سازگاري ندارند .

شخصيت هايي چون موسي ( ديده بان ) ، مهندس ، گيتي ، مهتاب و... راچه سياه چه سفيد بدانيم ، تقريبا هيچ کدامشان با ديگري هم عقيده نيست . البته خود نويسنده اين شخصيت ها را سياه مي داند و در مصاحبه اش مي گويد : " در شطرنج مهره سفيد است که بازي را آغاز مي کند و در واقع اوست که ظلم مي کند از اين رو کسي که اختيار مطلق دارد سفيد است .و آنکه با اجبارروبروست ، سياه . با اين توضيح در اين کتاب ، سفيد ماشين قيامت و سياه نيروهاي خودي هستند . آدم ها هميشه منتظرند که سفيد ، سياه را مات کند اما واقعيت هميشه به يک شکل نيست يعني گاهي سفيد برنده است ،گاهي سياه . " (6)که البته استدلال چندان مناسبي به نظر نمي آيد . زيرا نبايد فراموش کرد که دستگاه قيامت ساز در واقع يک رادار است .

راداري است براي شناسايي و تا زماني که نيروهاي خودي گلوله اي شليک نکنند عملا رادار نيز بلاستفاده است . پس آغاز کننده ي بازي نيروهاي خودي هستند نه دشمن به همين دليل است که در انتهاي داستان مي توانند رادار را دچار انحراف کرده و تشخيصش را دچار اشکال کنند . " رادار تنها پس از شليک گلوله ي خودي ، زاويه ي گلوله ي در حال حرکت را به وسيله امواج شناسايي و پس از محاسبات رياضي ، نقطه ي دقيق محل را مشخص مي نمايد . " (7(

علاوه بر اين مهره هاي سفيد و سياه شطرنج هرگز نمي توانند اختيار مطلق داشته باشند .اختيار مطلق از آن بازيگران است و هردو سوي بازي شطرنج از يک ميزان شانس موفقيت برخوردارند .

نکته ي ديگري که در همين رابطه مي توان بيان کرد اين است که در يک بازي شطرنج همه چيز تحت الشعاع پيروزي قرار دارد . همه چيزدر خدمت هدف نهايي است و هدف نهايي نيز چيزي جز پيروزي و کيش و مات کردن دشمن نمي باشد .اما در رمان شطرنج با ماشين قيامت هدف واقعي پيروزي نيست زيرا در وضعيتي که نويسنده براي شخصيت ها ترسيم مي کند اساسا پيروزي در معناي رايج آن معني ندارد . حد اکثر مي توان از واژه ي موفقيت استفاده کرد . در اين داستان دشمن به شيوه ي رايج حضور ندارد که شکستش منجر به پيروزي شود .

دشمني که در اين داستان توصيف شده است کشش ها و کنش هاي متقابلي است که ميان افراد در صحنه هاي متفاوت اتفاق مي افتد . همين تقابل هاست که موجب شناخت شخصيت ها مي شود.

شخصيت ها در فرايند اين کنش ها شکل مي گيرند لذا ايستا نيستند و از پويايي خاصي بهره مي برند . همين پويايي ،آن ها را با صحنه هايي بديع مواجه مي سازد . حتي گيتي که بد نام ترين شخصيت اين داستان است در پايان لذت مادر بودن را آن گونه که ما دوست داريم تجربه مي کند . اين لذت تحميلي و اجباري نيست بلکه در يک فرايند احساسي و بسيار زيبا و دقيق شکل مي گيرد . همان چيزي که تا آن موقع براي گيتي تجربه ناپذير مي نمود و به همين دليل با دخترش مهتاب نيز نمي توانست به آن برسد . اين فرايند در مورد مهندس نيز عينيت پيدا مي کند. مهندس که نوع برخوردش مشکوک بود و موسي به او شک داشت که نکند جاسوس باشد ، در پايان داستان حساس ترين نقش را ايفا مي کند و جاي چشمان موسي مي نشيند .

موسي اما اسفندياري است که چشمانش تا لحظه هاي پاياني بر واقعيت بسته است و زماني باز مي شود که ديگر خسته و

تقريبا از کار افتاده است . نوجوان هفده ساله اي که همه چيز را باشک و ترديد مي ديد در پايان به يقيني مي رسد که برايش بسيار ارزشمند است.مگر زندگي چيزي جز اين است ؟ مگر ما در جريان زندگي هايمان همين مراحل را پشت سر نمي گذاريم ؟

زندگي واژه ي شيريني است حتي اگر در جنگ جريان داشته باشد .نويسنده در جنگ بيش از هر چيزي دنبال زندگي است . حتي وقتي از مرگ مي گويد نيز در جستجوي بارقه هاي زندگي است . براي او مرگ مانند بستني شيرين است . به همين دليل جنازه ي زن دستفروش را تا پايان داستان در سرد خانه ي کارخانه ي بستني مهر نگه مي دارد .

اگر چه با ديدن بستني جنازه ي زن دستفروش با آن وضع فجيع به ذهنش متبادرمي شود اما براي او جنازه ي زن دستفروش و مرگ به فجيع ترين شکلش نيز يعني بستني . آن هم بستني کارخانه ي مهر زيرا مرگ چيزي جز زندگي نيست و زندگي شيرين است درست مثل بستني که با يک گاز زدن يا ليسيدن تمام تلخي ها را از بين مي برد .

مقدمه اي که مترجم کتاب آقاي پال اسپراکمن ، استاد دانشگاه راتجرز نيوجرسي به نسخه ي انگليسي افزوده است حاوي نکات بسيار ارزنده و راهگشايي است . براي خود من جاي تعجب بود که ايشان توانسته اند با دقتي مثال زدني و با احاطه اي شگرف دست به رمز گشايي و توصيف و توضيح اشارات داستان بزنند . به ويژه توصيف ايشان از شخصيت ها ي داستان بسيار دقيق و فراگير است : " از ديگر عناصر متمايز کننده شطرنج با ماشين قيامت از بسياري از خاطره نگاري ها ، پيچيدگي سه شخصيت اصلي اش است . بسيجي ، گيتي و مهندس که ترکيبي پيچيده از گناه و بي گناهي ، سادگي و مکاري و تقدس و کفر هستند. آن چنان که داستان آشکار مي کند،اين شخصيت ها به ويژگي هايي دست مي يابند که خواننده مي تواند به عنوان يهودي ، مسيحي و مسلمان سنتي ، با آنها همذات پنداري کرده و همراه شود ، همان طور که در سه نوشته نخستين آغاز رمان به آنها استناد شده است . " (8(

تقديري که احمد زاده در داستان خود رقم مي زند جالب است . جالب از آن جهت که براي نويسنده تقدير، بازيچه اي بيش نيست . به همين دليل با آن طنز گونه برخورد مي کند . اين طنز بيش و پيش از ان که از سر خنده باشد از سرناچاري است . چون او خوب مي داند با تقدير نمي توان آويختن .اما مي توان آن را دست انداخت . و خود را به کوچه ي علي چپ زد . مي توان تقدير را در مشت مجاله کرد و به آن طعنه زد که جور ديگري هم مي توانستي بود. " اگه الان يکي از ترکش هاي سقف به قلب يهودا برخورد کرده بود ، حتما بقيه ي حواريون داد مي زدند : يهودا ترکش خورد . يهودا شهيد شد . و تا آخر قيامت همه يهودارا به جاي خائن ، شهيد مي ناميدند .: آه اين يهوداي عزيز که در تابلوي شام آخر ، خود را حائل بين ترکش ها ومسيح کرد و به جاي آن مصلوب بزرگ ، شربت شهادت نوشيد ، عجب مزخرفاتي . بس کن ،پسر . " (9(

اما اين تقدير را چه کسي رقم مي زند ؟ اين هم از آن گونه سوالات فلسفي است که براي بشر معظل شده است . براي نويسنده اما اين سوال چه جايگاهي مي تواند داشته باشد ؟ مگر رمان او جاي طرح چنين سوالاتي است ؟ يکي از هنرنمايي هايي هاي احمد زاده همين جاست . او اين سوال را به گونه اي هنري از زبان مهندس آن هم در بحراني ترين لحظه باز گو مي کند : " اولين کسي که بناي پلتيک و سياست بازي رو تو اين دنيا گذاشت ، کي بود ؟ " ( 10 (

فکر کردن به پاسخ اين سوال آن هم در آن شرايط واقعا ديوانه کننده است . شايد به همين دليل است که کسي جز خود مهندس نمي تواند به آن جواب دهد . " وقتي خدا آدم رو خلق کرد ، فرشته هاي لوس و عزيز کرده مي رن پهلوي خدا که اين چي يه خلقت کردي ؟ خداچي مي گه ؟ مي گه شما ها به چيزي که دانايي نداريد ، دخالت نکنيد . بعد ، حضرت آدم رو صدا مي زنه و مخفيانه و در گوشي اسم اعظم رو بهش ياد مي ده . بعد بار عام مي ده : خب فرشته هاي خورده و خوابيده ببينم ، شماها اسم اعظم رو بلديد ؟ اگر بلديد بگيد بشنوم ؟ اين از همه جا بي خبرا ، مي گن : نه . اسم اعظم چي يه ديگه؟ بعد خدا رويش را مي کند به حضرت آدم و مي گه : خب ، خلقت تازه ي من . عزيز دردانه ي من اسم اعظم رو بگو .حضرت آدم هم اسم اعظم رو مي گه و تمام فرشته ها ، به صورت آويزون و روسياه ، از عرش خارج ميشن . خب اگه خدا اين سياست بازي رو به کار نمي بست و مخفيانه اسم اعظم رو ياد جد شما ها نمي داد ، کاروبارآدم اين طور مي گرفت ؟ نه که نمي گرفت . " ( 11 (

رمان شطرنج با ماشين قيامت را به اذعان تمام کارشناسان مي توان يکي از مطرح ترين رمان هايي دانست که تا کنون نوشته شده است .

ارزش هاي درون متني اين اثر فارغ از تمام موضوعات فرامتني به خوبي اين مدعا را اثبات مي کند . جايگاهي که اين رمان در ميان رمان هاي هم نوع خود کسب کرده جايگاهي بلند و ارزنده است.احمد زاده توانسته است تلفيقي از حماسه آن هم از نوع تغزلش را با بياني گرم و رسا ارائه کند . تلفيقي که با صحنه آرايي هاي شگرف و شخصيت پردازي هاي اعجاب انگيز تا عمق روح و جان مخاطب نفوذ مي کند.

پي نوشت ها :

1-    احمدزاده ، حبيب ، شطرنج با ماشين قيامت ،تهران ، شرکت انتشارات سوره مهر ، چاپ هشتم ،1387

2-    همان ،ص 11 ، سطر 2.

3-    همان ، ص 19، س 3.

4-     همان ،ص 29 ،س 20.

5-    برگرفته از مصاحبه با حبيب احمدزاده ، باعنوان چرا شطرنج با ماشين قيامت ، پايگاه اطلاع رساني مطالبه به آدرس http://www.motalebe.ir ، آخرين مراجعه : 23/4/1388

6-    همان .

7-     شطرج با ماشين قيامت ....، ص59،س 13 .

8-    همان ، ص 336،س 17 .

9-    همان ، ص 121، س 19 .

10-همان ، ص 264، س 19 .

11- همان ،ص 267 ، س 13

 

سعيد باجووند

 

 

دوشنبه 5 بهمن 1388 - 10:0


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری