سه‌شنبه 25 مهر 1396 - 23:49
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

حسين سرپرست

 

نگاهي به مجموعه داستان« وقتي آقاجان دستگير شد» به بهانه چاپ دوم

 

 نوشته داود اميريان

«وقتي آقاجان دستگير شد»، مجموعه‌اي از شش داستان کوتاه ويژه نوجوانان است به قلم داود اميريان، که در سال 1388 از سوي انتشارات سوره مهر حوزه هنري، براي دومين بار منتشر شد.

اين مجموعه توليد دفتر کودک و نوجوان مرکز آفرينش‌هاي ادبي حوزه هنري است و شش داستان يکدست از وقايع هم تراز گروه سني نوجوان در آن ديده مي شود.

 اين داستان‌ها از زبان نوجواناني که حوادث پيرامونشان را از دريچه ذهن خود بررسي مي کنند، روايت مي شود، شخصيت‌هايي که از دوره کودکي فاصله گرفته اند و اجازه دارند وارد ماجراهايي شوند که فرجام اين حوادث خواسته يا ناخواسته بر روند زندگي آنها تاثير عميقي مي‌گذارد، همين طور درمرحله اي قرار دارند که بزرگترها به خودشان اجازه مي دهند حضور آنها را به عنوان شخصيت‌هايي قابل اعتنا پيرامون خود احساس کنند، البته اين بدان معنا نيست که با آنان همراه شده و درکشان کنند، اتفاقا بيشترين تمرکز نويسنده بر عدم اين همراهي، بين دو نسل است.     

در اکثر اين آثار رابطه بين والدين و فرزندان به واسطه اختلاف نسل دچار خدشه شده، اما هرگز گسسته نمي‌شود، چرا که نويسنده در پايان بندي هر داستان با ظرافت مي‌کوشد از عنصري موثر به نام عاطفه- با توجه به زمينه فرهنگي کشورمان- سود ببرد تا اين شکاف را پيوند زده و در عين حال نگاه انتقاد آميز خود را از عملکرد افراطي نسلي کهنه تر بيان کند.

پيش تر از آنکه بخواهيم به رويکرد نويسنده در چگونگي بسط و گسترش آثارش بپردازيم و با نگاهي دقيق تر جهان داستاني اش را جستجو کنيم، ذکر نکته اي لازم به نظر مي رسد.

 با در نظر گرفتن نوبت دوم انتشار اين مجموعه در سال 88 و با توجه به انتشار نخست آن که احتمالا به زماني دورتر بر مي‌گردد و باز ورود نويسنده به عرصه‌اي ( منظور نوشتن براي نوجوانان است) که پيش از اين کمتر در سابقه نگارشي وي ديده مي‌شود،  مي‌توان به اين نتيجه رسيد که آنچه امروز در قالب داستان‌هاي اين کتاب روبروي مخاطب قرار دارد، جنس به روز شده اي از دستمايه هاي فکري نويسنده نيست و او براي نگارش آنها به پاره‌اي از ذهن خود رجوع کرده که سالهاست از آن فاصله دارد، به عبارت ديگر خالق اين آثار، داستان‌هايي را که نتوانسته بود بيست سال پيش بنويسد، در فراغتي در آستانه چهل سالگي به قولي سري به عقب چرخانده و با حسي نوستالوژيک به خلق ديرهنگام دل مشغولي‌هاي نوجواني و جواني اش پرداخته است.

براي تبيين اين اشارات ناگزير به دل داستان هاي او وارد مي شويم تا دراين رهگذر راه به اشتباه نپيموده باشيم.

نخستين داستان اين مجموعه داستاني است که نام کتاب وامدار آن است؛« وقتي آقاجان دستگير شد».

 آنچه به طور گسترده در اين يادداشت بدان مي‌پردازيم دربرگيرنده داستان اول اين کتاب نيست، چرا که درعين اينکه بين هم تراز بودن فضا و جامعيت و جنس آدم هاي اين داستان و داستان هاي ديگر قرابت وجود دارد، اما بيانگر دغدغه اصلي نويسنده در کليت مجموعه نيست و تنها روايت ساده اي است از ماجرايي که تصادفا روند زندگي يک خانواده را در شب چهارشنبه سوري تحت الشعاع خود قرار داده است.

 در اينجا راوي نوجوان، فقط ناظريست که تنها همسويي اش با اين ماجرا، به هم نسل بودن او با مسببان حادثه برمي گردد که پدرش را در آن شب به خصوص، راهي بازداشتگاه کرده اند، يعني پسرهايي که مشماي سياه پر از ترقه را به او (آقاجان) مي‌دهند و در پاسگاه در مقابل افسر نگهبان ادعا مي کنند که ترقه هايي را که تا آن زمان در سطح کوچه و خيابان ترکانده‌اند، او به آنها فروخته است.

ولي به هر حال يک چيز اين داستان از جهتي با ديگر آثار ارتباط پيدا مي کند و آن اينکه گروهي جوان مرتکب عملي مي شوند که نمي شود از نسل قديمي انتظار داشت ولي آقاجان قصه ما به اتهام اين عمل دچار مشکل شده است، عملي که تناقض عميقي با دنياي آقاجان دارد -ترقه ترکاندن- و اين نشانگر اختلاف دل مشغولي هاي دو نسل است که حالا وجود يک اشتباه دراين ميان زمينه طرح يک داستان را به وجود آورده است، وضعيتي که بر کل اين مجموعه سايه انداخته، خواسته هاي غير هم جنس دو نسل است که با اقتدار عمل از سوي نسل کهنه تر  پيش مي رود.

و نکته ديگر آنکه آدم هاي بزرگتر اين شش داستان نسبت به شخصيت‌هاي کوچکتر بيشتر ويژگي‌هاي تيپيکال دارند، رفتارهاي مشخصي که از آنها انتظار داريم و بي هيچ نگراني که يک وقت بخواهند مخالف آن حرکتي انجام دهند.

اين ويژگي در داستان نخست اين مجموعه در رفتار آقاجان، افسر نگهبان، آقا منصور به صورت مستتر و در حسن خطر، مرد معتاد به صورت برجسته ديده مي شود که حضور اين گروه دوم نقش مضاعفي در راستاي ايجاد جذابيت بر عهده دارند.

داستان دوم اين مجموعه آغاز روندي است که پيشتر بدان اشاره شد، داستان « سبقت»، حکايت پدري است که در کسوت راننده تريلي فرزند نوجوانش را با خود همراه مي‌کند، در اين داستان نويسنده از زبان پدر تعريفي کهنه از فرزند ايده ال طرح مي کند، آنچه که در مقابل باور نوجوان قرار دارد و در پايان بندي اثر ما با همراهي و همسويي نويسنده با نوجوان در رد آنچه که پدر ويژگي مثبت و اخلاقي خود قلمداد مي‌کند روبرو مي‌شويم، دنيايي که پدر از رابطه، احترام، محبوبيت و مقبوليت در مقابل فرزندش ساخته بود با درگيري و دعواي او در برابر عمو بهرام در انتهاي داستان فرو مي‌ريزد.

در اينجا نيز آدم بزرگتر ها تيپ هستند و در رفتارهاي قشري خود دست و پا مي زنند و سرعتي که براي سبقت جويي از همديگر دارند در جهت عکس و به سمت تاريکي است و بدون هيچ گفتگو، توجيه کننده نگاه نوجوان از راهي است که در آن قرار دارد و اين دو نسل به سرعت در حال دور شدن از همديگرند.

« فرياد بي صدا» عنوان سومين داستان اين مجموعه است و به تعبيري اين اثر به همراه داستان «مرضيه» از فضايي سود مي برند که بشترين جهت گيري نويسنده را در راستاي طرح تفاوت فکري دو نسل و واکنش افراطي از سوي نسل کهنه تر را بيان مي کند.

اين دو نسل به واسطه شرايط تربيتي و اعتقادي از هم فاصله دارند و آنچه مبناي اعتقادي آنها را مي سازد به وجود آورنده حوادثي است که ناخواسته همه را درگير مي کند.

آنچه که ما به نام غيرت و تعصب افراطي مي شناسيم و منجر به فجايعي مي شود که برخي از آنها را تنها مي توان در فيلم فارسي هاي زمان قديم سراغ گرفت.

اينجاست که به اين نتيجه مي رسيم طرح چنين فضايي با حال و هواي جامعه امروز ما نسبتي ندارد و نهايتا باز نمايي دغدغه هاي دهه 60 و 70 سرزمين ماست و امروز در شهرهاي بزرگ کمتر مي توان از آنها سراغ گرفت و از سوي ديگر به واسطه رشد ابزارهاي ارتباط جمعي و حرکت به سمت دهکده جهاني، شهرهاي کوچک و تا حدود زيادي روستاها نيز به چنين معضلاتي با نتايجي از آن دست، گرفتار نمي آيند، به عنوان مثال مزاحمت تلفني براي دخترخانواده و پيگيري از سوي پدر و برادر متعصب در داستان فرياد بي صدا منجر به قتل اشتباهي، جواني بي گناه ، در پاک مي شود. يا تعصب افراطي پدر و برادري ديگر در داستان « مرضيه» که رد و بدل کردن پاکت پولي را  از طرف پسري جوان به دختر خانواده، به دادن نامه عاشقانه تعبير مي کنند و جوان را تا حد مرگ مي زنند و سرآخر دختر به دليل عدم تحمل اين وضعيت خودکشي مي‌کند.

البته يک چيز را نبايد فراموش کرد، اشاره به اين نکته، بي توجهي به اعتقادات ارزشي ما که ريشه در دينمان دارد نيست، بلکه برخورد با انديشه‌هايي است که عملکردي افراطي را باعث مي شوند.

به هر حال وقوع چنين موقعيت‌هايي به دور از واقعيت نيست و وجود آن را هنوز هم مي توان در نقاط مختلف کشور ما به خصوص نقاط دور افتاده تر سراغ گرفت، اما وقتي مخاطب نوجوان ما با چنين رفتارهايي روبرو مي شود که برايش نامتعارف است، تاثير چنداني نمي گيرد و تنها عملکرد افراطي آدم هايي را مرور مي کند که در اطراف خود آنها را نمي بيند، بنابراين خود را مصون از حضور آنها در زندگي اش مي داند، درحاليکه داستان به ويژه داستان هايي که براي نوجوانان نوشته مي شود، مي بايست کارکرد آموزشي و عبرت آموزي پر رنگتري داشته باشد و به دغدغه هاي جدي تر و همسو با عصر و زمانه خواننده بپردازند.

بد نيست کمي هم از برخورد محتوايي فاصله بگيرم و جنبه هاي ديگر آثار اين مجموعه را بررسي کنيم.

آنچه که اساس شکلي داستان ها را رقم مي زند، رابطه بچه ها با بزرگترهاست بچه هايي که چندان در وقوع حوادثي که برايشان رخ مي دهد نقشي ندارند و اين بزرگترها هستند که کوچکترها را گرفتار رفتارهايشان مي کنند.

 در برخي موارد حوادث براي راوي رخ مي دهد و او فاعلي است که وقايع حول محور شخصيت او رقم مي خورد، در چند داستان هم راوي در کنار شخصيت اصلي حضور دارد و به واسطه رابطه نزديک به ويژه خانوادگي شاهد وقوع حوادث است.

در بيشتر داستان هاي اين مجموعه، اين مردها هستند که بناي وقوع حوادث را طرح ريزي مي کنند و زنان در اين جريان ها نقش کمرنگ تري بر عهده دارندکه البته به واسطه ساختار اجتماعي کشور ما معرف خانواده هاي سنتي است، زناني که نقش اجتماعي شان هنوز در قالب مادر سختکوش و دردمند، که پايگاهي تاثيرگذار در خانواده ندارد، ديده مي شود.

در ترسيم شخصيت ها بيشتر جنبه هاي ظاهري و رفتارهاي روبنايي خود نمايي مي کند و ما کمتر به درون آدم ها نفوذ مي کنيم، درست است که اثر براي گروه نوجوان نوشته شده و پيچيدگي هاي رواني در خلق شخصيت، مخاطب نوجوان را که مشتاق برخورد با حوادث گوناگون است، دلزده مي کند، اما به هر حال داستان تعريفي جدا از قصه دارد و مي شود با ظرافت هايي شخصيت عميق تري خلق کرد.

در مجموعه داستان حاضر، زبان جايگاهي چند وجهي دارد، هم ويژگي هاي مثبتي مي توان در آن سراغ گرفت و هم منفي؛ جايي که با سادگي و رواني مخاطب را به همراهي خود دعوت مي کند و  با آوردن گفتگوهاي آنان جنبه مستندتري به فضا مي دهد قابل ستايش است، هم جاهايي که معلوم مي شود نوجواني دارد فضا را برايت روايت مي کند که تجربه توصيف اين موقعيت را با چنين واژگاني ندارد و اينجاست که چهره نويسنده را پشت سر او مي بينيم و زبان دچار ضعف مي شود  به عنوان مثال، نوجواني (فرزاد) که از جانب «حسن خطر» ، يکي از آدم هاي داستان « وقتي آقاجان دستگير شد» جغله خوانده مي شد وآنقدر بزرگ نشده که از شنيدن لحن مرسوم معتادان در دفتر افسر نگهبان بتواند جلوي خنده اش را بگيرد و به بيرون رانده مي شود، در توصيف « حسن خطر» زماني که به در خانه شان آمده بود مي گويد:« با ديدن حسن خطر کم مانده بود پس بيفتم.

حسن خطر با آن قد ديلاق و درشت، صورت سياه سوخته و لب هاي کلفت شتري که روي آن ردي قديمي از چاقو تو ذوق مي زد در برابرم بود، دست راستش را روي ديوار گذاشته بود و با چشمان شرر بارش نگاهم مي کرد..... حسن خطر نگاه عاقل اندر سفيهي بهم کرد ......»

مي بينيم که واژگاني مثل ؛ قد ديلاق، لب هاي شتري، رد قديمي چاقو، چشمان شرر بار، نگاه عاقل اندر سفيه، عباراتي نيست که بتوان از زبان نوجواني که در عصر ترقه بازي نوجوانان در چهارشنبه سوري، زندگي مي کند و از طرفي جغله محسوب مي شود، شنيد.

در جمع بندي اين مجموعه بايد گفت: داستان ها توان همراه کردن مخاطب نوجوان را در بطن خود دارند، اما جنس موقعيت ها به جز در داستان،«وقتي آقاجان دستگير شد»،« آخرين مبارز سياسي » و با کمي اغماض «ديوار کج» از جنس دغدغه هاي نوجوان امروز نيست و آنان بسيار زود آن را فراموش خواهند کرد.

و اما حرف پاياني؛ رويکرد نويسنده در قرار دادن خود در صف هوادار نوجوانان، نکته اي قابل تعمق است که گوياي اين انديشه است که نسل گذشته بايد با کنار گذاشتن وابستگي هاي متعصبانه، خود را با نگاه جوانان همراه کند و فرزند زمان خويشتن باشد.

 

 

 

دوشنبه 5 بهمن 1388 - 9:48


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری