پنجشنبه 26 مرداد 1396 - 19:55
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

نقد و تحليل

 

روابط عمومي اداره كل تبليغات اسلامي استان فارس

 

عوامل رشد وتکامل انسان از ديدگاه قرآن کريم

 

 قرآن کريم عناصر و عواملي را براي رشد و تعالي انسان مطرح مي کند که عبارتند از: 1- علم وتفکر 2- ايمان 3- عمل صالح

انسان بوسيله علم و ايمان و عمل صالح مي تواند رشد پيدا کرده ، و به قرب ربوبي نائل گردد. از ديدگاه قرآن کريم اين عوامل موجب کنار رفتن طبيعت منفي انسان و بروز فطريات مثبت انسان مي شود . يعني انسان با استمداد از عوامل رشد    مي تواند استعدادهاي وجودي مثبت خود را به فعليت رسانده و استعدادهاي منفي را که در نهاد اوست کنار بگذارد . در واقع بروز استعدادهاي انساني يعني فطريات مثبتي که در نهاد وضمير انسان قرار گرفته نيازمند به يک سلسله عواملي است که از آنها تعبير به عوامل رشد مي کنيم .ايمان و عمل صالح از جمله عواملي هستند که در قرآن همراه با يکديگر ذکر شده اند، يعني انسان آن هنگام مي تواند به سوي مبداء وجود سير کند که گام به سوي خدا برداشته و در پرتو ايمان به او دست به انتخاب و عمل صالح بزند.(( والعصر انّ الانسان لفي خسرٍ الاّ الّذين آمنوا و عملوا الصّالحات و تواصوا بالحقِّ و تواصوا بالصّبر)) سوگند به عصر همانا انسان در زيانکاري است ، مگر آنانکه ايمان آوردند و کارهاي شايسته کردند و يکديگر را به حق و شکيبايي سفارش نمودند (عصر 1-2)

سوره فوق به صراحت مي گويد که اگر انسان از ايمان و عمل صالح خودداري کند در خسران خواهد بود.منظور از خسران نيز اين است که انسان اصل سرمايه خود را از دست بدهد ، نه آنکه مقداري از منافع خويش را تباه سازد. به راستي هم که اگر انسان ايمان نداشته باشد و از عمل صالح نيز خود داري کند ، اصل وجود خود را به زوال خواهد کشاند. يعني سرمايه وجودي خود را از دست خواهد داد . انساني که به خدا ايمان ندارد و از عمل صالح نيز تهي است ، استعدادهاي وجودي خود را يا به فراموشي خواهد سپرد و يا آنها به انحراف خواهد کشاند . از همين جاست که خداوند مي گويد همه افراد بشر در خسرانند ، نمي گويد افراد بشر زيانکارند ، چراکه مي خواهد بگويد اگر انسان از ايمان و عمل صالح سر باز زند غرق در خسران و زيانکاري خواهد شد . در حاليکه اگر ايمان به خداوند آورده و عمل صالح انجام دهد رشد و تکامل پيدا خواهد کرد (( من آمن بالله و اليوم الاخر عمل صالحاً فلهم اجرهمعند ربهم)) کسيکه به خدا و روز جزا ايمان داشته باشد و عمل صالح انجام دهد ، پس براي آنها نزد پروردگارشان اجري است(بقره 62)

علم و دانش نيز يکي از عناصري است که موجب تکامل انسان مي شود .

((يرفع الله الذين آمنوا منکم و الّذين اُتوا العلم درجاتِ)) خداوند درجات کساني از شما را که ايمان اورده و کسانيکه دانش به آنها داده شده است بالا مي برد.(مجادله11)

((هل يستوي الذين يعلمون و الذين لا يعلمون))آيا کسانيکه مي دانند با کسانيکه نمي دانند برابر هستند؟(زمر9)

از ديدگاه قرآن کريم اگر چه هر يک ازين سه عامل (علم، ايمان و عمل صالح) داراي ارزش است و هر يک موجب مي شود تا انسان در مرنبه اي از رشد قرار بگيرد ، ولي آن هنگام انسان مي تواند از مراتب بالاي کمال برخوردار شود و شايسته عنوان خليفه الله گردد که هر سه آنها در وجودش جمع آيند

در اين جا ما به بحث پيرامون هر يک از اين عوامل پرداخته ، ويژگيهاي آنها را از ديدگاه قرآن مورد بررسي قرار    مي دهيم:

1-        علم وتفکر

علم ودانش ، تفکر و تعقل يکي از عوامل سازنده انسان به شمار مي رود . قرآن کريم براي علم و آگاهي ارزش بسياري قائل است . در ارزش علم و دانش همين بس که نخستين آباتي که بر پيامبر (ص) نازل شده است سخن از علم به ميان آورده است.((اقرء باسم ربک الّذي خلق خَلَقَ الانسان من علقٍ اقرء و ربّکَ الاکرم الّذي علّمَ بالقَلَم)) بخوان به نام پروردگارت که خلق کرد ، خلق کرد انسان را از خون بسته ، بخوان و پروردگارت از همه کريمان کريمتر است . او کسي است که نوشتن با قلم را ياد داد. (علق1-2)

آيات فوق از خدا سخن مي گويد و به پيامبر دستور مي دهد که بنام خدايش بخواند : خداي خالق خدايي که انسان را از خوني بسته خلق نموده است . خدايي که به بشر علم آموخته است و او را بر آنچه که نمي دانست آگاه نموده است.

همانطور که ملاحظه مي شود قرآن در ابتدا سخن از خدا به ميان آورده ، و پس از آن سخن از انسان و سرانجام سخن از علم و دانش .و اين نشان دهنده ارزش قرآن است که در نخستين آياتي که بر مهبط وحي يعني قلب نازنين پيامبر (ص) نازل شده است ، از خدا و انسان و علم سخن به ميان مي آورد.

اگر کسي علم و آگاهي نداشته باشد . نمي تواند تکاليف الهي را بشناسد تا به اطاعت صحيح از آنها تن در دهد . کسي که از دانش تهي باشد ، از کجا مي تواند به هدف حيات خويش دست يابد تا در آن مسير گام بردارد . خود قرآن علت سقوط بسياري از تبه کاران را عدم تعقل مي داند.(( و قالوا لو کنّا نسمع او نعقل ما کنّا في اصحاب السّعير)) و گفتند اگر ما به سخن آنان گوش مي داديم يا تعقل مي کرديم هر گز از ياران دوزخ نبوديم.(ملک10)

آيه فوق از زبان دوزخيان نقل مي کند که اينان در پاسخ به فرشتگان مي گويند اگر ما در دنيا دعوت رسولان را گوش داده بوديم و به آنها عمل مي کرديم و يا پيامها و فرامينها و حق بودن خود رسولان را درست تعقل مي کرديم ، هر گز از زمره گمراهان و دوزخيان نبوديم.

پليدي و زشتي را خداوند مربوط به عدم تعقل و انديشه مي داند . و افرادي را که نمي انديشند قرآن پليد مي داند.

))ويجعل الرّجس علي الّذين لايعقلون)) و پليدي را براي کساني که تعقل نمي کنند قرار ميدهد(يونس100)

قرآن کسانيرا که عقل و انديشه خود را بکار نمي برند جزو حيوانات به حساب مي آورد

((انّ شرّالدّوّابّ عندالله الصّمُّ البکمُ الّذين لايعقلون))بدترين جانوران در نزد خداوند کرها و لالهايي هستند که تعقل نمي کنند(انفال22) در بررسي آيات مربوط به تفکر و تعقل و علم و آگاهي اين نکته قابل توجه است که هدف تنها آگاهي سطحي نيست ، چراکه بسياري از آگاهيها ي دانشها و شناخت هاي انساني نه تنها منشأ اثري در حيات بشر نيست که چه بسا ضرر و زيانهاي فراواني نيز براي انسانها ايجاد مي کند.

انگيزه قرآن براي دعوت انسان به مطالعه و تفکر در آيات الهي اين است که انسان هدفداري خلقت را در يابد . در يابد که جهان بيهوده خلق نشده است در يابد که جهان داراي خالقي است خدا نام که انسان را بوجود آورده است و ناظر بر همه رفتار و اعمال او مي باشد . بنابرين قرآن کريم براي آن نوع علم و آگاهي ارزش و اصالت قائل است که موجب تعالي و تکامل انسان شود. علمي که سازنده باشد ، نه ويرانگر ، علمي که راهگشا بااشد نه راهزن ، علمي که انسان را صعود دهد نه سقوط، علمي که موقعيت انسان را در هستي روشن سازد، انسان را به سوي خدا کشاند ، رابطه انسان را با خود و خدا و ديگران مطرح سازد ، علمي که انسان به مدد آن آيه بودن جهان هستي را درک کند، هدفداري عالم هستي را در پرتو آن در يابد . از همين جاست که قرآن به انسانها گوشزد مي کند که اگر به جهان هستي و شگفتيهاي آن بنگريد ، جلوه حق بودن آن را درک خواهيد کرد.((الم تر انَّ الله خَلَقَ السّمواتِ والارضَ بالحقِّ)) آيا نمي بيني که خداوند آسمانها و زمين را بر حق آفريده است (ابراهيم19)

قرآن به انسانها گوشزد مي کند که هم درعالم درون (انفس) و هم در عالم برون (آفاق) به تفکر و تعقل بپردازيدتا هدفداري جهان هستي را در يابند و از آنجا به بازگشتشان بسوي خدا پي ببرند(( اَوَلم يتفکّروا في انفسهم ما خلقَ الله السّموات و الرضَوَما بينَهماالّا بالحقِّ وَ اَجلٍِ مسميً و انَّ کثيراً من النّاس بلقاءِ ربّهم لکافرون))آيا در درون خود انديشيده ايد که آسمانها و زمين و آنچه را که ما بين آنهاست جز بر مبناي حق و براي مدت معيني نيافريده است ، و عده اي از مردم به ديدار خدايشان کافر هستند (روم8)

از ديدگاه قرآن درجه و مقام افرادي را که داراي علم و دانش هستند بسيار بالاست و اين افراد از ديدگاه قرآن افضل بر افراد ناآگاه و بيسواد هستند(يرفع الله الّذين آمنوا منکم و الّذين اوتو العلم درجاتٍ)) خداوند درجات کساني از شما را که ايمان اورده و کسانيکه داراي علم و دانش هستند با لا مي برد.(مجادله11)

قرآن اگرچه براي علم ارزش قائل است ، ولي آن را بدون عمل نمي پذيرد ، يعني انسان بايد بر اساس علم و آگاهي خود دست به اتخاب و عمل صالح بزند. انساني که فقط بر فراورده هاي علمي خود بيفزايد ، بدون آنکه در انديشه رهايي ديگران از جهل و ناداني باشد رشد حقيقي پيدا نکرده است.(( مثل الّذين حمّلوا التّورات ثمَّ لم يحملوها کمثلِ الحمارِ يَحملُ اَسفاراَ بِئسَ مثلُ القومِ الّذينَ کذّبوا بآيات الله وَ الله لا يهديِ القَومَ الظّالمينَ)) وصف کسانيکه به تورات علم داشتند،   ولي به آن عمل نکردند ، مانند چهار پاياني است که بار کتاب را حمل مي کنند (واز آن هيچ نمي فهمند ). آري چه گروه بدي هستند کسانيکه آيات الهي را تکذيب کردند و خداوند ستمکاران را هدايت نمي کند.(جمعه5)

آيه فوق مرز ميان انسان و حيوان عمل بر طبق علم مي داند ، يعني اگر انسان به آنچه مي داند عمل نکند مانند الاغي است که بار کتاب را بر پشت خود حمل مي کند .و به راستي که چه فرقي است ميان حيواني که باري از کتاب را حمل ميکند با انساني که محفوظاتي رادر ذهن خود جمع نموده ، اما به آنها عمل نمي کند.

2- ايمان:

دومين عامل تکامل انسان ايمان است. و منظور از ايمان نيز عبارتست از اعتقاد قلبي به خدا و فرامين او همراه با تسليم به آنها. ايمان به غير از علم است ، چرا که قرآن از کافراني سخن مي گويد که با وجود علم و آگاهي به سوي کفر گرايش داشتند . از جمله بايد از شيطان نام برد که خدا را مي شناخت ، به معاد نيز اعتقاد داشت و مي دانست که انبياء از سوي خدا مبعوث شده اند ولي با اين وجود قرآن او را کافر مي داند ((ابي واستکبر وَ کان َ من الکافرينَ)) اباکرد و کفر ورزيد و از کافران بود (بقره 34) يا فرعون و اطرافيان وي علم به وجود خدا و علم به رسالت حضرت موسي(ع) داشتند  ولي در برابر آن حضرت موضعگيري خصمانه  مي کردند حضرت موسي (ع) در خطاب به فرعون مي گويد : تو مي دانستي آنچه که بر من نازل شده از سوي خداي آسمان و زمين است (( لقد علمت ما انزلَ هولاء الّا ربُّ السّموات و الارضِ)) (اسراء 102)آري فرعون مي دانست که آياتي که موسي (ع) ارائه مي دهد از جانب خدا بر وي نازل شده است ولي ايمان نداشت ، چراکه علم او به رسالت موسي (ع) در دل و جان وي نفوذ نکرده بود تا تسليم شود.

قرآن در بسياري از آيات خود از کساني ياد مي کند که راه حق را شناخته بودند و مي دانستند که کدامين راه ، راه و مسيرهدايت است و کدامين راه، راه باطل ،ولي با اين وجود قدم به بيراهه ها و گمراهيها نهاده بودند.((انّ الّذين کفروا وصدّوا عن سبيل الله و شاقّوا الرّسول من بعدِ ما تبيّن َ لَهُمُ الهدي لَن يضُرُّ وا الله شيئاً و سيحبطُ اَعمالهم)) همانا کسانيکه کافر شدند و مردم را از راه خدا بازداشتند ، وبعد از آنکه راه خدا بر آنها آشکار شد با پيامبر مخالفت کردند (بايد بدانند) که هرگز به خدا ضرر نمي رسانند و به زودي اعمالشان نابود مي شود (محمد 32)

((يجادلونکَ في الحقِّ بعد ماتبيّنَ کأنّما يساقون َ الي الموت وَ هم ينظُرونَ)) در باره حق پس از آنکه آشکار شد با تو مجادله ميکنند گويي به طرف مرگ رانده ميشوند، در حاليکه مي نگرند.(انفال 6)

از ديدگاه قرآن ايمان به غير از علم است و ممکن است فردي علم به چيزي داشته باشد ،ولي به آن ايمان نداشته باشد . مثلاً فردي اگاهي به وجود خدا و ضرورت وجود پيامبر داشته باشد ، ولي به خدا و پيامبر ايمان نداشته باشد و در برابر آن موضعگيري کند و به انکار آنها بپردازد.

اگر کسي علم به چيزي داشته باشد و آن علم در اعماق قلبش نفوذ پيداکرده و خود را ملزم بداند که بر طبق علمي که دارد عمل کند و يا در رفتار و کردار وي اثري از آن پيدا شده باشد گوييم آن فرد ايمان دارد. و در اعمال و رفتار فرد مومن متجلي مي شود.

به طور مثال اگر فردي اعتقاد به خدا داشته باشد ، يک وقت است که اين اعتقاد صرف علم و آگاهي است و اين فرد مي داند که خدايي وجود دارد ، و يک وقت هم است اين اعتقاد مبدل به ايمان شده است ، يعني اعتقاد فرد بر زبانش جاري ميشود و يا در اعمال و رفتارش اثر آن مشاهده مي گرددوحتي به عبوديت خدا پرداخته ، به فکر و ذکر او مشغول  مي گردد.

خلاصه آنکه ايمان آن چيزي است که آثار آن در وجود فرد آشکار و هويداست و هرچه ايمان قويتر باشد ظهور و بروز آن در ابعاد بيشتري از وجود انسان تجلي پيدا ميکند . کسي که از ايمان ضعيفي نسبت به خدا برخوردار باشداين ايمان ممکن است فقط در زبان وي تجلي پيدا کند ، اما آنکه ايمان وي در درجه بالاتري است نه تنها در زبان ملتزم به خداست که در اعمالش نيز اعتقاد خود را به خدا نشان مي دهد و آنکه از درجه بالاتري از ايمان برخوردار است اثر اين ايمان آنچنان است که همواره حضور خدارادرک کند و خدا را ناظر براعمال و رفتارخود مي داند و اگر کوچکترين خطايي مرتکب شود خود را در پيشگاه ربوبي شرمنده و شرمسار مي بيند.بنابرين از اين نظر قرآن دومين بال تکامل انسان را ايمان مي داند که ايمان ز دل و جان وي ريشه ميگيرد. از قلب انسان اعتقاد بر مي خيزد . و شکي نيست که تا علم و اعتقادي در قلب انسان نفوذ پيدا نکند آن علم منشاء اثر نخواهد بود آيا همه آنهايي که مشروبات الکلي مي نوشند به ضرر وزيانهاي الکل واقف نيستند؟ پس چرا با وجود علم به ضرر و زيانهاي آن بسياري دست از مشروب خواري خود برنميدارند ؟ پاسخ آسان است چون اين افراد ايمان ندارند. علم آنها به مضار الکل در قلب آنها نفوذ نکرده است .آيا همه آنهايي که دست به آدمکشي و جنايت و استعمار و استثمار ميزنند از زشتي کار خود غافلند؟ آيا نمي دانند که نبايد با حيات انسانها بازي کرد ؟ آيا  نمي دانند که به فقر و فلاکت کشاندن انسانهاي بيگناه کار درستي نيست؟ پس چرا اين گونه افراد هر روز بر تعداد کارهاي ضد انساني خود مي افزايند ؟ پاسخ ساده است چون ايمان ندارند يعني علم به کار هاي زشتشان بر اثر علل و عواملي در دل و جانشان نفوذ نکرده است.

قرآن کريم مي خواهد انسان را به گونه اي بسازد که اولاً ازعلم و آگاهي صحيح برخوردار باشد و ثانياً علم و آگاهي وي در قلبش رسوخ پيدا کند تا از درون به سوي اعمال مثبت کشانده شود. قرآن نمي خواهد که فقط با مغزها سروکار داشته باشد و افراد را تنها از يک سلسله فرامين اگاه سازد ، بلکه مي خواهد که قلبها را نيز دگرگون سازد. علم و آگاهي را در دل و جان انسان نفوذ دهد و فرد را بر آن دارد تا با يک محرک و نيروي دروني به سوي انتخاب و عمل کشانده شود. قرآن مي خواهد که شور و حال در دلها و قلبها ايجاد کند ، تا انسان با برخورداري از آن شور وحال دشواريهاي راه را ازميان برده و به مسير خود که غايت آن خداست ادامه دهد.آري در علم سروکار انسان با عقل و انديشه است و در ايمان سر وکار انسان با دل وجان . و به راستي کيست که بتواند نقش دل و جان را در تکامل انسان ناديده بگيرد و بيشترين بها را در پرواز روح انسان به بلندترين قله هاي کمال به عقل و خرد ندهد؟

آيا همه پيشرفتهايي که بشر در طول تاريخ کرده است بوسيله عقل بوده است ودر اين ميان ايمان نقشي نداشته است ؟ آيا انسان بوسيله عقل توانسته همه سنگلاخهايي را که بر سر راهش قرار داشته از ميان برد يا عشق و ايثار نيز سهم عمده اي داشته است؟ آيا همه فداکاريها را ميتوان باعقل توجيه کرد يا انکه بيشترين آنها را فقط بايد به وسيله عشق و ايمان توجيه نمود؟

کدام ايمان:

گفتيم که ايمان در دل و جان انسان نفوذ دارد و مي تواند انسان را به جنبش و حرکت در آورد.حال اين سوال مطرح است که کدام ايمان قابل پذيرش است؟ ايا هر نوع ايماني را مي توان پذيرفت يا نه؟

از ديدگاه قرآن فقط ايمان به خدا و فرامين او قابل پذيرش است و هر چه غير از آن باشد کفر است و غيرقابل پذيرش.قرآن کريم براي ايمان دو ويژگي قائل شده است . يکي اينکه ايمان مربوط به دل و جان است و به بيان ديگر نوعي عشق است نه درک عقلاني و ديگر اينکه امري فطري است . يعني هر انساني به طور فطري ايمان و تقوا را دوست داسته و از کفر و گناه بيزار است.(( ولکنَّ الله حبَّب اليکمُ الايمانَ وَ زيَّنهُ في قلوبکم وَ کرَّهَ اليکم ُ الکفرَ والفُسوُق))خدا ايمان را محبوب شماقرار داده و آنها را در دلهايتان زينت بخشيده است.و(در حاليکه)کفر و فسق را منفور شما قرار داده است(حجرات6)

ايمان به خدا که منشاء هستي و کمال مطلق است در تار وپود انسان آنچنان جاذبه و نفوذي ايجاد ميکند که با هيچ نيرويي قابل مقايسه نيست.ايمان به خدايي که آفريننده آسمانها و زمين است ، خدايي که هيچ چيز از دايره نظارت او خارج نيست و اعمال انسان اگر به اندازه ذره اي يا دانه خردلي باشد در نزد او حضور دارد ، ميتواند آدمي را از درون بسوي آرمانها و ايده هاي خود سوق دهد.

ايمان به خدا موجب مي شود تا انسان به جاي آنکه در برابر مشکلات زندگي از خود ناتواني نشان دهدو فرياد اعتراض برآورد و گاه اززندگي قهر کند ، رنجها و مشکلات آن را وسيله اي براي تکامل و تعالي خود بداند . انساني که ايمان به خدا دارد اگر پا به مراحل بالاي ايمان نهد نه تنها مشکلات و مصائب زندگي او را مأيوس و نااميد نخواهد کرد و به اضطراب و نگراني مبتلا نخواهد شد ، بلکه از آرامش و صفاي دروني خاص نيز برخوردار خواهد شد.

نشاط روحي و انبساط خاطري که از ارتباط انسان با خدا ايجاد مي شود با هيچ چيز قابل سنجش نيست . آن روحانيت و لذت معنوي که از ارتباط با خدا و ايمان به اودر انسان به وجود مي ايد قابل توصيف نيست . تنها کسانيکه در اين مسير قرار دارند ميتوانند چنين شور وحالي را دريايند. ايمان به خدا موجب ميشود تا انسان از واديهاي کفرو ظلالت به سوي نور وروشنايي کشانده شود.((الله وليُّ الَّذينَ آمنوا يخرجهم من الظُّلُماتِ الي النُّور)) خدا سرپرست کساني است که ايمان آورده اند . آنها را از تاريکيها به سوي نور خارج ميسازد.(بقره257)کسيکه به خدا ايمان دارد ، خدا را بعنوان ولي و سرپرست خود انتخاب کرده است ، اما آن ايمان به خدا ندارد به ناگزير ولايت طاغوت و طاغوتيان را پذيرفته است . مسير ايمان، چون مسير واحدي است ، خداوند آن را نور مي داند ، اما کفر چون مسير ها و راههاي گوناگون دارد قرآن از آن تعبير به ظلمات مي کند. ايمان به خدا موجب ميشود تا انسان در سير خود به سوي هدف اعلاي حيات از هيچ کس و هيچ چيز نترسد ، خوفي به دل راه ندهد ، اندوه هاي ناپايدار لحظات گرانبهاي حيات اورا نابود نسازد ،و غم و اندوه حيات او را به تيرگي نکشاند  (( فمن آمن و اصلح فلاخوفٌ عَلَيهم ولاهم يحزنون )) کسانيکه ايمان آورده و خود را اصلاح کرده اند، ترسي برآنها نيست و اندوهي هم ندارند  (انعام48)

ايمان به خدا موجب ميشود که دردل و جان انسان محبت ايجاد شود ، انسان به خود محبت بورزد ، به ديگران گرايش عميق داشته باشد به هستي از ديدگاه محبت بنگرد ، عالم را سراسر عشق و محبت ببيند . آنهم محبتي؟ محبتي که             مي خواهد همه انسانها را بسوي نور بکشاند ، محبتي که مي خواهد همه انسانها را از کفر به ايمان رهنمون سازد ،محبتي که مي خواهد همه افراد انساني بسوي مقصد نهايي حياتشان در حرکت باشند، محبتي که ميخواهد دستگيري کند تا خودي و بيگانه ، غريبه و آشناهمه دست در دست يکديگر داده و چونان کارواني به سوي معبود حقيقي خويش در حرکت باشند ((انّ الذينَ آمنوا و عملوا الصّالحات سيجعلُ لهُمُ الرّحمنُ ودّاًّ)) همانا کسانيکه ايمان اورده اند و عمل صالح انجام داده اندخداوند براي انها محبت ايجاد خواهد کرد.(مريم96)

در طول تاريخ حيات انسانها سخن از عشق ومحبت بسيار به ميان آمده است . اما هيچ يک از مناديان آن نتوانسته اند محبت را درست معنا کنند محبت به کي؟ محبت براي چه؟ محبت در کدام جهت ؟ و محبت براي کدامين مقصد و مقصود؟

تنها با پذيرش خدا و ايمان به اوست که محبت درست تفسير مي شود چرا که در اينجا مقصد و مقصود محبت که مهمترين مسئله است به خوبي آشکار است . دراينجا محبت براي رسيدن به خدا و در جهت خدا و به انگيزه ايمان به خداست ، نه محبت براي خود ، آنهم خودي که ريشه در نفس اماره آدمي و هوا و هوسها دارد . تنها در اينجاست که انسان بايد در ابتدا به خود محبت بورزد تا پس از آن بتواند ادعاي محبت ورزيدن به ديگران را بکند.بنابرين ايمان به خدا موجب ميشود تا فاعل همراه با عمل خود ساخته شود ، فاعل عروج و تکامل پيداکند ، نه آنکه سقوط کند و به اسفل السافلين کشانده شود. فاعلي که براي رضاي خداو به انگيزه خدا دست به انتخاب ميزند در خود حرکت ايجاد ميکند و باعمل خود رذايل روحي و مفاسد دروني را از ميان ميبرد.

گذشته از اينها کسيکه خدا را هدف قرار ميدهد براي بقا و تداوم عمل خود به نيروي بي نهايتي به نام خدا متکي است و تنها بر او توکل ميکند و هر قدرهم راه را براي رسيدن به هدف خويش دشوار ببيند ، از آنجا که قدرتي مافوق همه قدرتها را ياور خويش مي بيند هرگز دچار شکست نخواهد شد و اگر هم به فرض دچار شکست ظاهري شود از آنجا که گام در مسير خدا نهاده و مراحلي را به سوي او طي کرده ،باز هم به پيروزي نائل آمده است از همين جاست که قرآن ميگويد :    (( مَن اعرضَ عَن ذکري فانَّ لَهُ معيشهً ضنکاً و نَحشرهُ يوم القيامه اَعمي))کسي که از ياد من اعراض کند ، زندگي براي او تنگ و تيره خواهد بود و ما روز قيامت اورا کور محشور خواهيم کرد.(طه124)

آري کسي که به خدا ايمان ندارد عمل او آميخته با شرک و رياست . اينچنين فردي همواره در اضطراب است که مبادا قدر و ارزش عمل او ناديده گرفته شود . مبادا حادثه يا اتفاقي پيش آيد وو اورا از مسيرش دور سازد.

3- عمل

سومين عاملي که موجب رشد  تکامل انسان ميشود عمل است.

در زندگي عوامل و عناصر متضاد و متخالفي وجود دارد که همواره انسان را به مبارزه و عمل ميکشاند و و نه تنها انسان ، که در پيامون محيط حيوان نيز موانع و عوامل گوناگوني در کارند که او را به مبارزه و انتخاب  مي کشانند.  انسان همواره در تلاش است تا در گير و دار زندگي به گونه اي خود را به سرمنزل مقصود کشاند ، و چون موجودي آگاه و صاحب اختيار است همواره بر سرچند راهيهاي انتخاب قرار ميگيرد ، و به ناگزير ميبايست راه و مسير مشخصي را براي خود انتخاب کرده و بر اساس آن دست به عمل بزند.

انسان موجودي از پيش ساخته شده نيست که راه زندگي او را ديگري تعيين کرده باشد . وي موجودي است که بايد با انتخاب و عمل خويش خود را بسازد . او در ميان تمام پديده هاي آفرينش تنها موجودي است که امکانها و راههاي بسيار برايش وجود دارد و تا در برابر آنها موضعگيري نکند و دست به عمل نزند ، رشد پيدا نميکند. توجه به علم و اصالت آن در زندگي و لزوم آن براي انسان از جمله مسائلي است که در اکثر مکتبهاي عقيدتي و سيستمهاي فکري به ان توجه دقيق شده است براي نمونه مي توان از مکتب مارکسيسم نام برد.

مارکسيسم کار و عمل را يکي از ابعاد مهم فعاليتهاي نوع انسان ميداند، چراکه در ميان همه موجودات جهان تنها انسان است که با طبيعت رابطه برقرار کرده ، با عمل و کار خويش به دگرگوني آن مي پردازد ، ودر اين ميان خود نيز دگرگون مي شود به عبارت ديگر کار و عمل ، انسان را ساخته و به وجود او شکلي متناسب با ابزار توليد و روابط اجتماعي حاکم بر جامعه مي بخشد . از نظر مارکس انسان به وسيله کار و آن هم بارهايي از کار تخصصي ميتواند با جامعه و محيط ارتباط    بر قرارکرده ، خود را تام و تمام سازد .البته انسان زماني مي تواند بوسيله کار ، خود را کامل سازد که در فرايند کار خويش ، با آگاهي و توجه به کار عمل کند ، نه آنکه همچون نظام سرمايه داري بوسيله کار ناآگاهانه خود را تباه کرده و مسخ نمايد.

اين نکته در انديشه مارکس قابل تأکيد است که انسان بايد در جهت شرايط حاکم بر تاريخ دست به انتخاب و عمل بزند. آدمي بايد شرايط تاريخي را بشناسد و در مسير ان عمل کند ، اما اينکه چگونه ميتوان مسير تاريخ را شناخت ، به گمان مارکس آنهم از راه عمل ميسر است ، يعني بايد ار برج عاج خويش به در آمد و به کوچه و بازار رفت تا در ميان مردم حقيقت را پيدا نمود.

خلاصه اينکه در اين مکتب انسان بايد بوسيله کار و عمل خود در مسير تاريخ خويشتن را بسازد

مکتب اگزيستانسياليزم، بويژه طرفداران سارتر نيز انتخاب و عمل را عنصر اصلي سازندگي انسان ميدانند.به بيان ديگر اين مکتب انسان را چيزي جز انتخاب و عمل نمي داند . در اين مکتب بشر همان است که از خود ميسازد . و انسان نه تنها مسئوليت خود را به دوش دارد که با انتخاب و عمل خود مسئوليت کلي انسانها را به نيز برعهده ميگيرد.، انسان با انتخاب راه خود ، راه همه آدميان را تعيين ميکند . بدين معنا که هر فرد بايد با خود بينديشد که آيا راضي است انتخاب او به عنوان ملاک براي رفتارديگران باشدبه گونه اي که به عنوان يک قاعده و اصل اخلاقي درآيد يا نه؟

همانگونه که اشاره کرديم عمل از نظر قرآن از آنچنان اهميتي برخوردار است که موجب رشد و تکامل انسان شناخته شده است . به عبارت ديگر عمل سازنده شخصيت انسان است.((لکلٍّ درجاتٌ ممّا عملوا)) براي هر کس بر اساس آنچه کرده است درجاتي است(انعام 132)

آيه فوق مراتب و درجات کمال انساني را در رابطه با عمل مطرح مي نمايد. در واقع اعمال انسان موجب شکوفايي استعدادهاي نهفته در روح و روان انسان ميشود اعمال مثبت موجب رشد استعدادهاي مثبت ميشود و اعمال منفي نيز موجب به فعليت رسيدن استعدادهاي منفي انسان ميشود. به بيان ديگر اعمال مومن موجب ميشود تا در حد غرايز و ((خود طبيعي)) باقي بماند.

ويژگيهاي عمل در قرآن

براي اينکه فرق بين عمل از ديدگاه قرآن و مکاتب بشري آشکار گردد به ويژگيهاي عمل در قرآن مي پردازيم:

از نظر قرآن کريم عملي قابل قبول است که نسان را به سوي شاه راه هدايت کشاند يعني فقط عمل صالح در قرآن قابل قبول است . عملي که همواره با ايمان باشد و انسان را بسوي نور بکشاند و از ظلمت کفر نجات دهد.(( انّ الذّين آمنوا وَعملواالصّالحات يهديهم ربُّهم بايمانهم)) همانا کساني که ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند پروردگارشان آنان را با ايماني که دارند هدايت مي نمايد.(يونس9)

اين ويژگي عمل درست مخالف طرز تفکر مکاتبي چون مارکسيسم و اگزيستانسياليزم است، چراکه در اين مکاتب اطلاً عمل صالح مطرح نمي شود ،يعني عمل هدايتگرانه مورد نظر آنها نيست.آري در اسلام عمل و انتخاب مطرح است ، اما نه هر عمل و انتخابي .

اسلام مانند اگزيستانسياليزم نيست که به انسان بگويد بر طبق خواسته ات عمل کن و هر عملي را که به نظر تو صحيح بود را انجام بده ، بدون آنکه ملاکي را براي درستي يا نادرستي عمل ارائه دهد. در قرآن براي اعمال ورفتار انسان ملاک و معيار وجود دارد ، قرآن هر عمل و امهات را نمي پذيرد ، بلکه آن عملي را ميپذيرد و موجب تکامل انسان ميداند که صالح باشد نه غير صالح.

يکي ديگر از ويژگيهاي عمل که قبلاً  نيز به ان اشاره شد اين است که عمل انسان مورد نظارت خداوندي است.(( انَّالله بما تعملونَ بصيرٌ))خداوند به آنچه شما انجام مي دهيد آگاه است (بقره110)

آيات گوناگوني ازقرآن روي اين مسئله تأکيد دارد که هر حرکت و فعاليتي که از انسان سر بزند مورد نظارت خداوند است . و به راستي که نظارت الهي يکي از مهمترين عوامل براي رشد و تکامل است . انسان از ديدگاه قرآن کريم به خود رها شده نيست تا هر گونه که خواست دست به انتخاب و عمل بزند و هيچ کس مراقب او نباشد .

يکي ديگر از ويژگيهاي عمل در قرآن اينست که قرآن به کيفيت عمل توجه دارد ،نه کثرت آن.(( الّذينَ يلمزونَ المطوِّعينَ منَ المؤمنينَ فيالصّدقاتِ والّذينَ لايجدونَ الّا جُهدهم فَيسرونَ منهمسخرَاللهُ منهموَلهم عَذابُ اليمٌ)) کسانيکه از صدقات مؤمنان مطيع عيبجويي مي کنند و آنهايي را که جز به مقدار تواناييشان ندارند مسخره مي کنند ، خدا آنها را مسخره مي کند و براي آنها عذاب دردناکي است.(توبه 79)

هنگاميکه پيامبر ميخواست نيروهاي خود را براي مبارزه با دشمنن اسلام در جنگ تبوک آماده سازد ، نياز به کمک مالي مردم داشت . پيامبر از مردم خواست تا هر کس به اندازه تواناييش مقداري پول يا کالا به ارتش اسلام کمک کندو در ميان افرادي که کمک کردند فردي به نام ابو عقيل انصاري بود که با کار اضافي در شب دو من خرما تهيه کرد و يک من آن را خدمت پيامبر آورد و تقديم کرد در اين هنگام منافقان ، ابوعقيل و افرادي را که در حد توانايي خود به مقدار ناچيزي کمک کرده بودند به باد مسخره گرفتند در همين حال آيات فوق نازل شد و آنها را شديداً تهديد به غذاب کرد و به آنها فهماند که صدقه اي کوچک همراه با اخلاص در نزد خداوند باارزشتراست از صدقه اي که کميت آن بسيار ،اما از اخلاص تهي است.(( وادعوهُ مخلصينَ لَهُ الدّينَ)) و او(خدا) را از سر اخلاص بخوانيد (اعراف29)

((قل انّي اُمرتُ ان اعبدَ اللهَ مخلصينَ لهُ الدين و َلو کِرهَ الکافرونَ)) (اي پيامبر) بگو من مامورم که خدا را پرستش کنم و دين را براي او خالص گردانم(زمر 13)

اسلام به کيفيت کار اهميت مي دهد نه کميت آن ، چه بسا افرادي که عمل بسيار زيادي انجام مي دهند اما چون عمل آنها از اخلاص تهي است فاقد ارزش است (( الّذي خلق الموت َ وَ الحيوه ليبلوکم ايّکم اَحسنُ عملاً و هو عزيز الغفور ُ))خدايي که مرگ و حيات را آفريد تا شما را بيازمايد که کدامتان داراي بهترين عمل هستيد و او عزيز و آمرزنده است (ملک2)

آيه فوق نيز روي اين نکته تأکيد دارد که ارزش در احسن بودن ان است ، نه اکثر بودن آن ، يعني عملي با ارزش است که از نظر کيفيت خوب ابشد نه از نظر کميت ، چراکه آيه مي گويد احسن عملاً نه اکثر عملاً

از ديگر ويژگيهاي عمل در قرآن اينست که عمل خوب پاداش دارد (( من جاءَ بالحسنه فله عشرُ اَمثالها وَمن جاءَ بالسّيّئهِ فلا يجزي الّا مثلها وَهم لايظلمونَ)) هر کس کار نيکي بياورد ده برابر آن پاداش خواهد يافت و کسيکه کار بدي بياورد جز به مقدار آن کيفر نخواهد ديد و ظلم وستمي بر آنها نخواهد شد(انعام 160) بنابر آيه فوق عمل صالح انسان ده برابر پاداش خواهد داشت يعني کسيکه به عمل مثبت دست بزند ده برابر پاداش بدست خواهد آورد ، و کسيکه عمل منفي انجام دهد جز به همان اندازه مجازات نخواهد شد.  اين آيه حداقل پاداش عمل را ذکر مي کند ، به اين معنا که اگر کسي عمل خوبي انجام دهد حداقل ده برابر پاداش خواهد گرفت. در صورتيکه  اعمالي مانند انفاق از نظر قرآن داراي هفتصد برابر پاداش است.

بهادر آرين مهر. مسئول روابط عمومي آباده فارس

 

شنبه 3 بهمن 1388 - 15:41


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری