دوشنبه 5 فروردين 1398 - 1:45
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

تركش‌ها گرايم را گرفتند (خاطرات شفيع شكوهي)

 

تركش‌ها گرايم را گرفتند (خاطرات شفيع شكوهي)

گفت‌وگو و تدوين: محمود مهدوي

انتشارات سوره مهر، تهران، 1388

قيمت: 2400 تومان، 135 صفحه.

شابك: 8- 754-506-964-978

شفيع شكوهي صبح اول پاييز سال 1344 در خانه‌شان، در محله هفت تن، يكي از محلات قديمي اردبيل به دنيا آمد.

اول ابتدايي را در مدرسه «انقلاب اسلامي» كه نزديك خانه‌شان بود، خواند و تا كلاس پنجم آنجا بود. از كودكي به ورزش علاقه داشت و سال سوم، بين مدارس ابتدايي اردبيل در مسابقه دو و ميداني اول شد، شفيع با نادر، كاظم و جمشيد ديرين هم محله بود. يكي از شب‌هاي شهريور 1359 در پايگاه محل از جعفر جهازي مي‌شنود راديو گفته عراق به ايران حمله كرده است. از آن لحظه شور وطن‌پرستي بر دل و جان شفيع چنگ مي‌اندازد و رهايش نمي‌كند...

او حالا به ورزش ادامه مي‌دهد؛ آن هم ورزش‌هاي استقامتي. با كهنه سربازهاي انگليسي، آمريكايي و روسي دست و پنجه نرم مي‌كند و در رشته دو و ميداني، در سال 1993، سه مدال طلا را در مسابقات جانبازان در انگلستان از چنگ رقبايش درآورده است.

شفيع شكوهي فعلاً مسئول رفاه كاركنان شهرداري اردبيل است.

كتاب حاضر كه درصدد معرفي آن برآمديم خاطرات شفيع شكوهي از دوران جنگ مي‌باشد كه در 13 فصل تهيه و تنظيم يافته است.

فصل اول كتاب به چگونگي ماجراي اعزام به جبهه و گذراندن دوران آموزشي شفيع شكوهي مي‌پردازد. در قسمتي از آن چنين مي‌خوانيم كه:

«يك هفته‌اي از خانه و محل جيم شدم و وقتي برگشتم پدرم پرسيد: «چند روزه كجايي؟» گفتم: «دارم آموزش مي‌بينم برم جبهه» گفت: خدا رو شكر! فكر كردم سرت رو انداختي پايين و رفتي.» پدر فكر مي‌كرد بايد اول سرباز بود و بعد رفت جنگيد. مداوم مي‌گفت: «شما هر قدر كه خبره باشين به گرد ارتشي‌ها هم نمي‌رسين.»

ماجراي اعزام به اهواز و شركت در كلاس‌هاي آموزش تخريب موضوعي است كه در فصل دوم به آن پرداخته شده است كه در بخشي از آن اين چنين آمده است:

«... داشتيم مي‌رفتيم كه يكي از بچه‌ها گفت: «پل كارون!»

تا به آن روز فقط اسم كارون را شنيده بوديم و كارت پستالي ديده بوديم. تلويزيون هم چند بار پل را نشان داده بود.

توي گشت‌هاي شبانه هم، وقتي ماشين‌ها را بازرسي مي‌كرديم، كاست‌هايي را مي‌گرفتيم كه توي بعضي‌هايشان يكي مي‌خواند: «لب كارون، چه پر بارون...»

از زير پل فلزي كارون رود خروشاني مي‌گذشت و اگر كسي مدتي به آن زل مي‌زد سرگيجه مي‌گرفت. دلم مي‌خواست پياده شويم و چند تا عكس يادگاري بگيريم. ولي مرتضي اجازه نداد.»

فصل سوم هم راهيابي به لشگر 31 عاشورا و رفتن به بمو كوه بزرگي كه عراقي‌ها از آنجا همه چيز را زير نظر داشتند پرداخته است.

«شب تاسوعاي مهر 1362 بود. در پادگان عباس‌آباد با بچه‌هاي اردبيل عزاداري مي‌كرديم.

با حميد و يوسف و ناصر و بقيه تا صبح سينه زديم. حميد نوحه مي‌گفت. خسته كه مي‌شد يوسف شروع مي‌كرد. يوسف كه كم مي‌آورد، ناصر ادامه مي‌داد. گاهي هم من شاه بيت مي‌گفتم. بعد از نماز صبح، با چشم‌هاي گريان، چند تا پرچم سياه برداشتيم. يك نفر روي سر بچه‌ها خاك مي‌پاشيد و همه با پاي برهنه پادگان را دور مي‌زديم. سربازهاي ارتش هم يكي يكي توي صف آورند. هر دوري كه مي‌زديم تعدادمان بيشتر مي‌شد.

پنج يا شش روز بعد از عاشورا، عمليات شروع شد.»

آنچه در سطور بالا بدان اشاره شد قسمت‌هايي از فصل چهارم كتاب مي‌باشد؛ از فصل چهارم تا فصل ششم به دو مرحله عمليات والفجر 4 و اتفاقات رخ داده در آن پرداخته مي‌شود چنانچه در بخشي از فصل پنجم درباره شهادت بچه‌هاي گردان در اين عمليات چنين مي‌خوانيم:

«... هنوز داغ دوستان شهيدمان توي دلمان بود و همه بغضشان را نگه داشته بودند. وقتي به گردان رسيديم، بچه‌هاي تداركات از ديدنمان تعجب كردند. صداي گريه آن‌ها را كه شنيديم تازه آن وقت متوجه شديم چه تعداد از بچه‌ها را از دست داده‌ايم. بقيه هم كه زخمي و نالان برگشته بوديم. به هر چادري نگاه مي‌كرديم ياد يكي مي‌افتاديم. همگي توي يك چادر جمع شديم. بغض‌ رهايمان نمي‌كرد. قلبم داشت از جايش كنده مي‌شد بعضي‌ها بي‌صدا هق‌هق مي‌كردند. وقت نماز ظهر به ناصر گفتم: «نوحه‌اي بخون تا بچه‌ها آروم بگيرن.»

تا ناصر دهان باز كرد بچه‌ها بغضشان تركيد و هاي هاي گريه از همه جا شنيده شد. هر كس اسم شهيدي را صدا مي‌زد و گريه مي‌كرد.»

فصل هفتم به موضوعاتي همچون پيگيري مسئله خدمت و آشنا شدن با عبدالرضا اكرمي و رفتن به اطلاعات مي‌پردازد.

فصل هشتم و نهم هم به اتفاقات رخ داده در اطلاعات لشگر عاشورا مي‌پردازد.

شكوهي در فصل دهم خاطرات خود به بازگويي حوادث عمليات والفجر 8 مي‌پردازد كه در بخشي از آن اين چنين آمده است:

«... تا صبح حدود هفتاد نفر از عراقي‌ها را اسير گرفتيم. شمس‌علي با چند نفر از بچه‌ها رفتند و اسراي ديگر را از دوروبرمان جمع كردند و پيشمان آوردند.

من و چهار نفر از بچه‌هاي گردان علي‌اصغر(ع) و دو تا از دوشكاچي‌ها آنجا مانديم. يكي از دوشكاچي‌ها گفت: «تو رو خدا بذار حساب تك‌تكشون رو برسم.» گفتم: «نه!» از آن‌ها پرسيدم: «كدومتون مي‌تونه فارسي يا تركي صحبت كند؟» گروهباني از بينشان بلند شد و گفت: «من فارسي بلدم.» گفتم: «بيا جلو» باز پرسيدم: «كس ديگه‌اي نيست؟» يكي هم گفت: «من هم تركي بلدم.» گفتم: «تو هم بيا»

شكوهي در سه فصل پاياني به بازگويي خاطراتي چون تحويل اسرا كه در فصل دهم بدان اشاره شد ماجراي مجروح شدن خود، بازگشت دوباره به اهواز و اتفاقات رخ داده در آن مي‌پردازد.

 

 

يكشنبه 27 دی 1388 - 15:30


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری