شنبه 27 آبان 1396 - 17:28
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

گفتگو

 

محمد عصاريان

 

چيزي غير از دلم نمي‌توانم بخوانم

 

گفتگو با استاد فريدون پور‌رضا

 

 اشاره:

اين روز‌ها هر جا كه مي‌نشيني صحبت از شيوه‌هاي جديد زندگي ما ايراني‌هاست و در كنارش هم حسرت‌هايي براي از دست رفتن داشته‌هاي باارزش‌ و كهن، از نهادها برمي‌خيزد. در گوشه‌اي از اين سرزمين پرگهر مردي زندگي مي‌كند كه در اوج فراموشي آن گذشته‌هاي ارزشمند يك‌تنه پاسدار و احياگر يك ميراث گرانقدر شده است. آواز استاد فريدون پوررضا با تيتراژ پاياني سريال «پس از باران» در بين ايراني‌ها معروف شد، ولي خدمات استاد به يكي از پاك‌ترين مظاهر فرهنگي كشور ما يعني موسيقي محلي گيلان بسيار بيش از اينها است. گفت‌وگويي خواندني با اين چهره ماندگار ميهنمان انجام داده‌ايم كه در پي مي‌آيد:

 

ابتدا از جادوي موسيقي گيلان و از قدمتش بگوييد.

موسيقي گيلان از روزگاران بسيار دور شروع شده است و  براي امروز و ديروز نيست. اين موسيقي جايگاهي بود براي رفع خستگي‌ها در طبيعت. در روزگاران بسيار دور ما يک نوع موسيقي داشتيم و از ابزار بسيار ساده شروع کرديم. در دوره‌اي موسيقي مطرب شروع شد. اين نوع موسيقي در روستا، دشت تا جلگه برنامه اجرا مي‌کرد. موسيقي مطرب يک نوع موسيقي براي بازاريابي بود. کلام، ملودي و واژه‌ها تحريک‌کننده بودند تا جوانان سريع‌تر عروسي کنند و باز بازاري براي اجراي اين نوع موسيقي فراهم شود. زماني در اين بازار پرهيجان، نوازندگان و هنرمندان به اين نتيجه مي‌رسند که جدا از اين شور و شادي و همهمه دشت و دمن يک نوع غم خاص در وجود خود دارند. اينجاست که موسيقي کمي افت مي‌‌کند، چرا که از آن هيجانات تا حدي دست مي‌کشند. با اين غم مي‌خواهند چکار کنند؟ آيا بايد ملودي‌ها را تغيير دهند؟ لذا اين نوع موسيقي شروع مي‌شود و دشت و دمن، کوه و جنگل و دريا را زير پا مي‌گذارد. اينگونه است که روستا عقده‌ دل مي‌گشايد. غم مهريه وجودي اين خاک است. غم حيا را نگه مي‌دارد و مردم را از دريدگي نجات مي‌دهد. غم باعث شده است آدمي فاصله تحريف با ديگر اصول به‌هم‌ريزي آهنگ‌هاي ناحيه‌اي را مشخص کند. غم اصل زندگي انساني را نشان مي‌دهد. اگر زماني غم از راهي به راهي دگر مي‌رود، گردن کج مي‌کند و ننه من غريبم بازي در مي‌آورد، اين نوع غم هيچ ربطي به غم اصيل ندارد؛ غم به تحريف کشيده شده است. اين به فرهنگ نابود کننده هنر اجتماعي ما بر مي‌گردد. موسيقي يعني يک موجود لايتغير. وقتي قصد مي‌کنيم که از آن لذت ببريم ديگر هيچ وسيله‌اي بهتر از آن يافت نمي‌شود. از طرفي هم بايد ياد بگيريم که چگونه از اين هنر براي ارتقاي سطح فكر خودمان استفاده کنيم.

زماني يک تار کوچک از چوب گردو مي‌ساختند و چند تار به آن وصل مي‌کردند. توجه کنيد که منبر نيز از همين چوب ساخته مي‌شود؛ منبري که با‌يد رشد بدهد و فضاي زير منبر را از خراميدن‌هاي بد و زشت پيرامون زندگي و اخلاق رهايي بخشد و اين رهايي را به ديگران بياموزد. مي‌گويند منبر بسوزان، اما مردم‌آزاري مکن. آن ساز هم همين‌گونه است. هنرمند هم بايد همين کار را بکند. بايد ديد که در منبر چه کسي صحبت مي‌کند که منبر را داراي ارزش کند، کسي که شايستگي آن را هم داشته باشد و پاکباخته باشد. اگر ديديم که هنرمندي در قديم يا امروز گوشه‌گير است اين را به آن معنا برداشت خواهيم کرد كه جرأت بالا رفتن از سر و گردن هنرمندان ديگر و پس زدن آنان و دشمني با آنان را دارد و نمي‌خواهد با جامعه آميزش داشته باشد. اما اين هنرمند آموخته است که هرگز گردن مرغي را نزند و با آن براي خودش فسنجان طبخ نکند. آموخته است که خاکي باشد و الفت خود را با خاک گره بزند. خاک براي او لحاف کبريايي بشود.

چه شد که به موسيقي محلي سوق پيدا کرديد و در موسيقي ملي ايران سرمايه‌گذاري نکرديد؟

6 ساله بودم که در کلاس درس، معلم به من گفت: شنيده‌ام خوش‌آواز هستي. درسي از كتاب را باز کرد و گفت به آواز بخوانم. از شاهنامه بود. آن‌را خواندم. نمي‌دانم چگونه خواندم، اما وقتي بزرگ شدم فهميدم که من آن زمان رجز خوانده بودم. بعد از آن از روستاييان شنيدم که مردم روستا در خلوت خودشان آوازهايي مي‌خوانند، اما در جمع شهري‌ها از خواندن آنها ابا دارند و به نوعي خجالت مي‌کشند. اينجا برايم سؤال پيش آمد که چرا اينگونه است؟ مشکل از کجاست؟ چه مشکلي وجود دارد که شهري‌ها نمي‌خواهند اصالت اين روستاييان را بپذيرند؟ اينگونه بود که کار من شروع شد. از يک مجلس ده مجلس شد، بعد حرکت ديگري کردم و زير بنا را ساختم. سال 1329 بود که به رديف آوازي پرداختم. در تهران با آقايان دشتي و قمي کار مي‌کردم. بعد خدمت جناب استاد بنان رسيدم. ايشان تأکيد داشتند که رشت آوازه‌خوان ندارد، به رشت بيايم و فعاليتم را در اين زمينه شروع کنم. بعد به لشت‌نشا آمدم و ديدم دارند تعزيه‌خواني مي‌کنند. يک چيزهايي مي‌خواندند که من متوجه نمي‌شدم. آنها را يادداشت کردم و بعد خدمت استادان تهراني رسيدم و از محضرشان سؤال کردم. ايشان هم از آن اطلاع نداشتند، اما کار مرا ستودند که پيگير اين مطلب بودم و سفارش کردند که اين قطعات آوازي را که در جايي ثبت نشده است شناسايي و ثبت کنم. با اينکه من 16 گوشه‌ شعري را در‌آوردم، اما هنوز گوشه‌هاي شعري بسياري مانده است که کشف‌نشده باقي مانده‌اند. شوشتري را وارد همايون کردم. اين نوع شوشتري که بيشتر در تعزيه امام حسين(ع) مطرح شده به نوعي به موسيقي عرب‌ها نزديک‌تر بود.

گوشه‌ها و ملودي‌هاي ديلمان، گالش و گيلك و دستگاه دشتي بهترين جلوه‌هاي خودش را در موسيقي گيلان عرضه کرده است. راز ماندگاري اين گوشه‌ها و دستگاه‌هاي زيبا در موسيقي گيلان چيست؟

زماني که درس مي‌دادم و مي‌خواندم هميشه اين نکته را ياد‌آوري مي‌کردم که ما 7 دستگاه داريم و 7 آواز و 7 مقام داريم. در دوره‌ ناصري، ميرزاعبد‌الله اين مقامات را جمع‌آوري کرد و از آن 7 خط نت نوشت که براي کلاسيک‌ها است. پس از سال‌ها تلاش و کنکاش 5 آواز هم پيدا کردند که شد 12 تا. شوشتري هم آواز بود اما شوشتري در اين ميان کشته شد و همه داغ دل من هم اين است که شوشتري را کشتند. براي اينکه عده‌اي از آقايان کج فهم عدد 13 را نحس مي‌دانستند. در مکاني که جناب همايون خرم هم بودند اعلام کردم که ما هيچ چيز نحس و زشتي نداريم. ما در خلقت خداوند چيز بدي نداريم. همه چيز سرجاي خودش است. ان‌شاء‌الله که روزي خودشان بفهمند و اين داغ دلم هم فرو کش کند. اگر شوشتري  را آواز مي‌دانستيم و عدد 13 را نحس نمي‌دانستيم، چرا ديلمان را با آن 7 گوشه قشنگ دنياپسند به آوازهايمان اضافه نكنيم تا بشود 14 و 7 آواز و 7 دستگاه و چرا ما از قدسيت عدد 14 و 7 فرار مي‌کنيم. اين 7 را کجا بايد جستجو کرد؟

پيرامون ماندگاري اين گوشه‌ها و به قول شما آواز ديلمان و گيلك و گالش صحبت نکرديد.

موسيقي گيلان موسيقي شادي است، جان مي‌دهد براي شادي کردن. با حال و هواي ارديبهشت‌ماه و حتي با زمستان هم جور در مي‌آيد. غم آمد و با خود اين نوع موسيقي آميخته شد. شايد که بتواند چيز تازه‌اي خلق کند. وقتي که روزگاري من پدر و مادر و همسرم را از دست دادم اين غم جان‌فرسا را چگونه بايد فرياد مي‌کردم. اين غم را سر چه و که بايد خالي مي‌کردم؟ من که پسر يک فئودال نبودم، بنابراين غم را با آواز هم خانه کردم. فرياد آنچه که مرا مي‌خواست بکشد. اول اين غم را اثبات کردم بعد اين رنج را فرياد کردم. وقتي زمين حاصل نمي‌داد، وقتي دخترک مي‌خواهد ازدواج کند، افرادي که براي بهره کشيدن از زمين جان مي‌دهند و از فشار کار خشک مي‌شوند اين دردها را چه کسي جواب خواهد گفت؟ شعر روستا براي بيان اين غم‌ها داراي يک اصالت است. عاشق اصالت روستا هستم. روستايي شعري مي‌گويد، عشوه‌گري مي‌کند. ما از موسيقي مطرب به موسيقي غم پناه آورديم و دردهاي ديگر جامعه را بيان کرديم. وقتي مردي را به سربازي مي‌برند اين غم را چه کسي بيان خواهد کرد؟ شعر روستايي داراي حجب و حيا است چرا که شعر او بر گرفته از اجدادش است روستايي   هنوز اجدادش را فراموش نکرده است. وقتي دختري دلگير است اينگونه شعر مي‌گويد:

بشم کوهان سر ريحان بکشتم

مي ريحان خشكبو من نداشتم      

بشم پيش خدا يه عرضي داشتم

همه گلدسته داشتند من نداشتم

او مي‌خواهد بگويد همه به يک چيزي اعتماد دارند و يک ياري دارند اما من ندارم. ديگر بيشتر از اين موضوع را باز نمي‌کند. حيا را حفظ مي‌کند. شعر روستا پر از شعرهاي اينگونه پر طمطراق است که اگر بخواهم در اين زمينه سخنراني کنم يک مثنوي خواهدشد.

نقش موسيقي را در حفظ زبان گيلکي چطور مي‌بينيد؟

بسيار زياد است. شما حساب کنيد شش سال پيش سال 79 اوج تهاجم به زبان گيلکي است. مردم از اين زبان فرار مي‌کنند و به تهران مي‌‌آيند. اگر خانمي اسم او کوکب باشد و اسم فرزندش محسن، با او فارسي صحبت مي‌کند. چرا با او فارسي صحبت مي‌کني دخترجان؟! مي‌خواهي به او فارسي بياموزي؟ او که در مدرسه زبان گيلکي را فرا خواهد گرفت. البته فارسي را بايد بلد بود چون زبان رسمي ما است، اما ما صاحب کوه و دريا و دشت و جنگل هستيم. آيا اين حق ما نيست که از اين زبان براي حفظ و پايداري و امانتداري از اين نعمات خداوند بجنگيم؟

من چيزي غير از دلم نمي‌توانم بخوانم. آن زماني که من «پس از باران» را خواندم اين صدا فرياد جوامع شهرزده هم بود. اين فرياد عليه کساني بود که بر سر ما خراب شدند و موسيقي محلي ما را از بين بردند. من گيلاني هستم و افتخار مي‌کنم که گيلاني هم هستم. مثل کسي هستم که از بوي ريحان مست مي‌شود و از شنيدن صداي گيلک، دنيا را دريافت مي‌کند. شعري که آن‌را مي‌فهمم و بعد آن را مي‌خوانم. اينگونه بود که اين شعر را از دروازه‌ دل‌ها عبور دادم و توانستم شهري و غير شهري را جذب اين شعر کنم. البته کلمات اين شعر را کمتر کسي متوجه مي‌شد، حتي گيلاني از خود اهالي دشت هم برخي از اين کلمات را متوجه نمي‌شدند، اما با اينکه کمتر کسي معناي شعر را متوجه مي‌شد اما اين سوز و آه ترانه خيلي از مردم را در شهرها و روستاها پاي تلويزيون کشانيد.

در حال حاضر هويت گيلکي از نظر شما چقدر زير سؤال رفته است، چرا که نمودهاي آن را در تغيير  لهجه‌هاي شمالي‌ها و نام‌هاي کودکان شمالي به خوبي مشاهد مي‌کنيم.

دو سه مورد دست در دست هم دادند و اين مشکل را به‌وجود آوردند؛ يکي از اين مسائل عدم رشد هنرمندان جوان در اين عرصه است. آقايان متأسفانه نمي‌توانند آثار پرقدرت ارائه کنند. البته چيزي نمي‌دانند که بخواهند چيزي هم بسازند. يک عمر دارد زابلي مي‌خواند يک عمر چهارگاه و سه‌گاه مي‌زند. آقايان، از اين يکنواختي دست برداريد و خلاقيت داشته باشيد. سرودن شعرهاي عاشقانه قوي باعث خواهد شد که در دل اين مردم جا بشويم بنابراين مي‌توانيم موسيقي گليلکي را دوباره زنده کنيم. الان اکثر هنرمندان در حال درجا زدن هستند و هيچ رغبتي به توليد کارهاي خلاق ندارند. خوب معلوم است که با اين وضعيت از هر 100 آهنگ 10 تاي آن خوب خواهد بود. هنرمند بايد در طول سال يک آهنگ بسازد تا مردم سال بعد منتظر او باشند اگر من ماهي 14 ترانه بخوانم مشخص است که 11 تاي آن کاملاً بي فايده وسبک است.

شما با بيش از 40 سال تجربه در اين موسيقي آينده زبان گيلان را چگونه مي‌بينيد؟

به نظرم بسيار خوب است و ما به زودي اصالت دزديده شده‌مان را دوباره پس خواهيم گرفت. اين آهنگ‌هاي کوچه بازاري براي روز سيزده بدر خوب است اما وقتي بعد ظهر شد و غروب آمد و دلت گرفت آن نواها ديگر جوابگوي نيازت نخواهد بود. تو چيز بالاتري را طلب خواهي کرد. در جهاني که مردم آن به اين جهان لقب دهکده را دادند تازه به ده هم راضي نشدند، اين نوع چه جايگاهي دارد؟ اين نوع موسيقي بازاري امروزي جوابگوي نيازهاي عمقي ما نيست. به نظرم الان بهترين موقع است تا پيوند گيلکي را حفظ کنيم و از تقسيم‌بندي آن جلوگيري کنيم و با تمام توان در صحت رشد و اعتلاي آن بکوشيم.

شما 45 سال پيش با شعري از مرحوم شيون فومني پاپ خوانديد. از طرفي از موسيقي پاپ را در جايي با عنوان فرزند نا‌خلف موسيقي ايراني نام برديد و با اين تفاسير ووضعيت موسيقي پاپ ايران را چگونه مي‌بينيد؟

من 45 سال پيش موسيقي پاپ تلفيقي خواندم و آن موسيقي پاپ آن زمان بود.

شايد اين هم موسيقي پاپ و نياز امروز جامعه‌ امروز  ما است؟

اين کج سليقگي است پاپ‌هاي اصلي را بايد در گستره جهان جست‌وجو کرد. پاپي که کوچصفهان  هم آن‌را مي‌سازد که پاپ نيست. اگر پاپ ناب مي‌خواهيد برويد اسپانيا. کشوري که پاپ را به عنوان يک ريتم موسيقي بداهه نوازي در نظر گرفت و روح اين موسيقي را از آن جدا نکرد. ترانه و آهنگي که با حساب و کتاب ساخته شود روح آن گرفته مي‌شود و ديگر شعر نيست. صداي افکت است. الان ما در کل جهان صدايي نداريم که در هفت دستگاه ما خلاصه نشود. امکان ندارد شما صدايي در بياوريد و من نگويم که اين مربوط به کدام دستگاه است. آنان به زور جلو حرکت کرده‌اند. اما نمي‌توانند از اين چارچوب خارج شوند.

ما بنا بر فرهنگ خاص خودمان ملودي‌ها و ترانه‌ها را تنظيم مي‌کنيم وآنان هم بنابر اين خاصيت اين کار را مي‌کنند وگرنه هر دوي ما غم را داريم. آنان غم را با ملودي سکوت همراه مي‌کنند اما سکوتي که کشنده است. اگر سينه‌اش را بشکافت داغ او تو را نابود خواهد کرد.

با وجود تکنولوژي اميدي به ادامه حيات اين اصالت‌ها وجود دارد يا خير؟

ما در موسيقي سنتي غول‌هايي را داريم که متأسفانه اين افراد بزرگ فراموش کرده‌اند که به فکر آينده اين هنر باشند. به غير از بهانه‌آوري کار ديگري نمي‌کنند. آخر برادر من تا کجا مي‌خواهي زابل بخواني؟ اين زابل را کمي تكان بده ديگر آقا! مصرف آواز رسا را کم کن. نيم ساعت آواز بخواني هم خودت خسته مي‌شوي و هم مخاطب سالن را ترک مي‌کند. ببين نياز امروز چيست. من براي سريال پس از باران کلاً 4 دقيقه آواز خواندم. با بزرگان كه در اين باره صحبت مي‌کني مي‌گويند بايد از هفت خوان عبور کنند تا بودجه بگيرند و کار فرهنگي کنند. خوب شما بزرگ موسيقي سنتي که از خيابان گذر مي‌کني هزار نفر مي‌ميرند براي تو آيا تو نمي تواني 10 ميليون پول براي سرمايه‌‌‌‌‌گذاري روي اين موسيقي جمع آوري کني! بايد حتماً منتظر دولت بنشيني؟ خوب بنشين! اما تو که بقال نيستي مردم تو را مي‌شناسند و به تو احترام مي‌گذارند مردم در راه تو جان مي‌دهند.

از وضع کنسرت‌ها بگوييد و چرا اينکه ديگر در رشت کنسرت نمي‌دهيد؟

اگر بگويم که يکبار ديگر به من اجازه دهيد که با مردم وداع کنم و آنان نيز با من، مشاهده خواهيد کرد که نه تنها رشت بلکه تا رودسر و مازندران هم براي تماشاي کنسرت خواهند آمد، اما آنقدر مرا اذيت کرده‌اند و آنقدر براي اجراي کنسرت مرا با مشکل مواجه کرده‌اند که ديگر قيد آن را زده‌ام.

مقداري پيرامون کتاب موسيقي فولکلوريک صحبت کنيد. مثل اينکه سرنوشت اکثر ترانه‌هايتان را در آن آورده‌ايد؟

حدوداً 15 ترانه است که سرنوشت اين‌ها را به طول کامل بيان کرده‌ام که انشاء الله پسران من آنرا چاپ خواهند کرد. البته مي‌توانم به حوزه هنري براي چاپ تحويل دهم، اما نمي‌دانم استقبال مي‌کنند يا خير؟

من براي جمع‌آوري اين کتاب خيلي زحمت کشيده‌ام. حاصل دست رنج يک عمر فعاليت من در اين کتاب جمع شده است. اين کتاب سرنوشت موسيقي‌هاي بين‌المللي را از حيث مختلف بررسي کرده است؛ به موسيقي ايراني پرداخته ست که بر گرفته از موسيقي روستا است، بعد به موسيقي نواني پرداخته و آنان  را تفکيک کرده است و هر روستا را از حيث مقامي و کلامي بررسي و تفسير کرده است.

کداميک از آهنگ‌هايتان را بيشتر دوست داريد؟

نمي‌توانم بگويم. انتخاب ممکن نيست. من همه فرزندانم را دوست دارم.

اهل مطالعه هستيد؟

بله به شدت. من در طول زندگي‌ام به جريان‌هاي زيادي کشيده شده‌ام. به کتاب‌هاي عرفاني بسيار علاقه‌مندم، کتاب‌هاي روح و جهان آخرت؛ اينگونه کتاب‌ها را هم مطالعه مي‌کنم.

از مرگ مي‌ترسيد؟

اصلاً. از من يک چيز را فرا بگيريد. حتما چيزي که انسان‌ها را در آن دنيا رنج مي‌دهد اين است که مي‌بينيم ما چقدر بد بوديم و خداوند چقدر مهربان و بزرگوار بوده است. تمام رنج و عذاب ما در آن دنيا اين خواهد بود.

اوقات فراغت و استراحت را به چه کاري مي‌پردازيد؟

اگر آهنگي مانده باشد سعي مي‌کنم آنرا به اتمام برسانم در غير اينصورت سعي مي‌کنم که بخوابم.

بيشتر چه آهنگي گوش مي‌دهيد؟

همه، نوع البته اگر بخواهم آهنگ خوب گوش کنم خارجي گوش مي‌دهم.

آخرين ترانه خوب گيلکي که شنيديد؟

من چون عضو شوراي موسيقي و هيئات انتخاب موسيقي گيلان هستم هر هفته آهنگ‌هاي زيادي گوش مي‌دهم.

چند درصد از اين موسيقي‌ها از سطح بالايي برخوردار است؟

شايد نيم درصد. در اين ميان هم اگر ترانه‌اي را تأئيد کنيم از شوراي مرکزي با رد صلاحيت تهران مواجه مي‌شويم.

خاطره‌اي از گوش دادن به آهنگ خودتان داريد؟

يک روز خوابيده بودم در خواب صداي يکي از ترانه‌هايم به گوشم رسيد. فکر کردم خودم نوار گذاشته‌ام. پسرم را صدا زدم که نوار را خاموش کن، بعداً گوش مي‌دهم. پسر گفت تلويزيون به مناسبت فوت فردي صداي شما را روي تشييع جنازه او گذاشته است. بعد از اتمام ترانه تا شماره شناسنامه فرد مرحوم را اعلام کردند، اما هيچ حرفي از خواننده و شاعر آهنگ پخش شده نياوردند. چندين بار هم به صدا و سيما اعتراض کرده‌ام، اما اثري ندارد.

کدام فرزند راه پدر را ادامه مي‌دهد؟

    8فرزند دارم. فرزند اولم پيمانکار شرکت برق است، دومي در کانادا کار مي‌کند‍، سومي دختري است که متخصص داخلي است و رئيس بيمارستاني در آلمان است، چهارمي موزيسين است و بسيار خوب آهنگ مي‌سازد. صداي خوبي هم دارد. پنجمي دکتر فرشيد پوررضا متخصص کليه است. ششمي فردين پاپ مي‌خواند. هفتمي فرهاد پوررضا کارمند است و هشتمي عصاکش من است؛ امير پاپ مي‌خواند و مي‌نويسد و مي‌سازد. با هم در يک اتاق کار مي‌کنيم، اما کاري به کار هم نداريم. فرهاد از همه به من نزديکتر و شبيه‌تر است، اما کاري که من کرده‌ام از عهده هيچ کدام بر نمي‌آيد. توانايي بالايي مي‌خواهد که هر کس اين توانايي را در خودش ندارد.

قصد نداريد کتاب تأليف کنيد؟

خاطرات من کتابي است که سعي دارم بنويسم. وقت بسيار تنگ است، البته من بقچه‌ام را بسته‌ام. خيلي چيزها مانده. درباره موسيقي که بايد بگويم وقت ندارم، البته من سخت هم مي‌نويسم، چون دوست ندارم دست نوشته‌ام ويرايش شود. از روتوش آثارم منتنفرم. نمي‌خواهم روح اثرم گرفته شود. از طرفي شعري دارم که قصد دارم روي آن کار کنم و آن‌را به صورت فولکلور بخوانم.

به عنوان آخرين سؤال وضعيت موسيقي نواحي کشور را چگونه مي‌بينيد؟

الان موسيقي نواحي کم کم دارد اصالت دزديده شده‌اش را پس مي‌گيرد و به نوعي پر رنگ‌تر مي‌شود. اين موسيقي نابي است که شايد آيندگان بتوانند به اين احساس نياز حسرت بورزند و آه از دست دادن اين سرمايه را از ته جانشان برکشند. از طرفي سفارشم به شاگردان و هنرمندان جوان که سعي در ادامه و حفظ اين نوع موسيقي دارند، اين است که تنها به گفته‌هاي استاد بسنده نکنند. چهار مضراب و سه گاه بزنند. بنوازند تا ديگر شک و شبهه‌‌اي براي از دست دادن دوباره‌ بر جاي نماند.  اما يادشان باشد كه هنرمندي خلاقيت هم مي‌خواهد، مثل کاري که پوررضا کرد.

 

 

 

 

شنبه 26 دی 1388 - 11:42


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری