شنبه 4 خرداد 1398 - 1:20
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

تاريخ در ترازو

 

 

·    تاريخ در ترازو (دربارۀ تاريخ‌نگري و تاريخ‌نگاري) 

·    دكتر عبدالحسين زرين‌كوب

·    موسسۀ انتشارات اميركبير

·    چاپ دهم/ 1385ش/ 3000 نسخه

·    وزيري/ 323ص/ شوميز

·    شابك: 0-0238-00-964

·    قيمت: 2600تومان 

 

كتاب فوق كه درصدد معرفي آن برآمديم، دربارۀ تاريخ‌نگري و تاريخ‌نگاري است كه دكتر عبدالحسين زرين‌كوب آن را در دوازده بخش مختلف با عناوين گوناگون تنظيم كرده است.

براي چنين كتابي كه خود جز مقدمه‌اي بر مسائل تاريخ‌نگري و تاريخ­نگاري نيست شايد ديگر مقدمه‌اي در بايست نباشد. خاصه كه، عدم پاي­بندي به بعضي شيوه‌هاي قراردادي، به نويسنده فرصت داده است تا گه‌گاه آنچه را که ديگران غالباً در مقدمۀ‌ كتاب‌هاي خويش مي‌نويسند، وي در متن كتاب و در هر جا اقتضاي وقت بوده است، به بيان آورد. در واقع اين طرز برخورد با شيوه‌هاي «اهل مدرسه» ممكن است به كتاب حاضر تا حدّي لحن خودماني نيز داده باشد. چنانكه استعمال ضمير اول شخص در جاي­جاي كتاب هم، جز همين ارتباط خودماني و بي‌‌واسطۀ نويسنده با خواننده توجيهي ندارد.

تاريخ چه فايده دارد؟ در بين فوايدي كه قدما جهت تاريخ ذكر كرده‌اند، يكي اين نكته است كه از تاريخ، هم آشنايي با عقايد و اديان حاصل مي‌شود و هم مي‌توان دردها و گرفتاري‌هايي را كه در زندگي پيش مي‌آيد، از روي آن و با توجه به تجارب گذشته، رفع و درمان كرد. نويسنده در بخش اول به بررسي فوايد تاريخ مي‌پردازد و بيان مي‌كند که با خواندن تاريخ به لذّت و شناخت خاصّي دست پيدا مي‌كنيم و در انتهاي بخش، به اين نكته اشاره مي‌كند كه مجردترين و خالص‌ترين لذّتي كه از تاريخ حاصل مي‌شود، يك نوع تجربۀ عرفاني است: وجدان وحدت و استمرار. تاريخ انسانيت شايد به حقيقت، چيزي جز همين وحدت و استمرار نيست. در واقع تاريخ به ما مي‌آموزد كه زندگي ما به زندگي تمام افراد جامعه و قوم ما ارتباط دارد، زندگي جامعه و قوم ما نيز با زندگي جوامع و اقوام ديگر پيوسته است چنانكه زندگي تمام اقوام و جوامع انساني با رشته‌اي نامرئي به همديگر وابسته است. اين است آن وجدان وحدت كه شعور به آن، انسان را از تألم و دغدغۀ تنهايي بيرون مي‌آورد و نشان مي‌دهد كه زندگي ساده‌ترين فرد انساني نيز در انزوا و خلاء مطلق نيست و حتّي حيات انسانيت نيز با هستي تمام كائنات اتصال دارد و يكپارچه است.

مؤلف در بخش دوم به بررسي تاريخ و اسطوره مي‌پردازد و مي‌گويد: «در حقيقت، اساطير چنان با تاريخ آميختني است كه حتّي در دوران تاريخ احوال كساني چون اسكندر، شارلماني، سلطان محمود گه‌گاه در روايات عامه درون هاله‌اي از اساطير فرو مي‌رود».

شناخت اساطير از تاريخ، در ادوار قبل از تاريخ البته دشوارتر است اما قسمتي از اسباب و علل پيدايش اساطير را در ادوار تاريخ نيز مي‌توان يافت.

وي در ادامه از اساطير به عنوان يك سلسه روايات ياد مي‌كند كه به عنوان سنن، حفظ و نقل مي‌شوند و مي‌گويد: «تفاوت اساطير با قصه‌هاي عادي در اين است كه راويان، آن‌ها را برخلاف قصه‌هاي عادّي، راست مي‌پندارند و گويي گمان راويان قديم بر اين است كه آنچه در آن روايات هست واقعاً روي داده است و همين نكته است كه آن‌ها را بيشتر در مقولۀ روايات تاريخي وارد مي‌كند تا مقولۀ‌ قصه، تمثيل يا رمز».

در بخش سوم با عنوان «سنّت‌هاي تاريخ‌نويسي» مؤلف معتقد است آنچه در تاريخ‌نويسي امروز ما تا حدّي مي‌تواند به تأثير وقايع‌نگاري قديم منسوب شود، توجه مفرطي است كه بعضي مورّخان به احوال پادشاهان و فرمانروايان دارند. و در ادامه مي‌گويد: «تمام سنّت‌هاي دور و دراز شرق نزديك در تاريخ‌نويسي مسلمين اثر گذاشته اما آنچه بيش از همه بر آن آن تأثير گذاشت، شيوۀ تاريخ‌نويسي ايراني بود. آنچه مسلمين در تاريخ بوجود آوردند، از حيث وسعت و تنوع حتّي از ميراث يونان و رم غني‌تر به نظر مي‌آمد. مسلمين مخصوصاً از لحاظ فوايد عملي و اخلاقي به تاريخ علاقه مي‌ورزيدند».

وي در بخش چهارم به بررسي تاريخ‌نويسي در يونان و رم و نخستين مورّخ جهان مي‌پردازد.

نويسنده فصل پنجم را به تاريخ‌نويسي در اروپا اختصاص داده است و در اين باره مي‌گويد: «تاريخ‌نويسي اروپا در قرون وسطي، از نقل وقايع غالباً تجاوز نمي‌كرد. مورّخ هم تقريباً هميشه راهب بود و اگر حادثۀ‌ محلي يا قومي را نيز ضبط مي‌كرد، ديدگاه او همواره همان ديدگاه اهل كليسا بود. اما تاريخ‌نويسي واقعي در اروپا از قرن هفدهم شروع شد با اين همه مهم‌ترين اثر تاريخ‌نويسي اروپا در قرن هجدهم به وسيلۀ يك مورّخ انگليسي به وجود آمد؛ ادوارد گيبون. تاريخ انحطاط و سقوط امپراطوري رم اثر گيبون در واقع يك حادثۀ‌ بزرگ فرهنگي عصر، در باب تاريخ بود».

نويسنده فصل ششم را به بررسي عناويني همچون؛ دشواري‌هاي تاريخ‌نويسي، ضابطه و قريحه دو عامل مهم در تاريخ‌نويسي، انحصارطلبي تاريخ، مرحلۀ تدوين و تأليف و تاريخ‌ تحليلي و تركيبي مي‌پردازد.

در بخش بعدي، نويسنده دربارۀ تاريخ و شناخت آن، اين چنين مي‌گويد: «اين نكته كه آيا تاريخ علم هست يا نه، اكنون ديگر يك مسئلۀ كهنه است و اينكه سر و كار تاريخ غالباً با امور جزئي و فردي است، مانع عمده‌اي در نيل آن به تجربه و قانون است. در واقع حوادث تاريخ كه همواره به زمان و مكان خاصّي مربوطند، در شرط و احوال خود در تمام عالم فقط يك بار روي مي‌دهند. به علاوه تاريخ نمي‌تواند جامعۀ انساني را به عنوان يك پديدۀ ثابت و بي‌حركت مطالعه كند؛ مي‌بايست آن را در طي حركت و تحولش نيز بررسي كند».

حقيقت آن است كه تاريخ به هيچ‌وجه نمي‌تواند چيزي را به طور دقيق پيش‌بيني كند؛ اما شناخت تاريخ، شناخت اين دنيا كه از لحاظ كار مورخ وجود خود انسان است، چگونه دست مي‌دهد؟ اين شناخت البته عين شناخت روان­شناسي نيست چنانكه با شناخت علوم طبيعي نيز تفاوت دارد. آنچه براي مورّخ اهميت دارد، توالي و مكانيسم احوال نفساني نيست، خود آن‌ها و نحوۀ حدوث آن‌هاست.

در ادامه و در فصل بعدي، نويسنده به نقد و ارزيابي تاريخ مي‌پردازد و بيان مي‌كند که در كار تاريخ، شناخت روش و هدف، اهميت خاص دارد و مي‌گويد: «قدم اول براي رسيدن به اين شناخت، كشف و گردآوري اسناد است».

وي در فصل بعدي به كام­يابي‌هاي تاريخ در مسئلۀ نقد و تحليل اسناد در دو قرن اخير در ايران، بين‌النهرين، مصر، يونان و رم مي‌پردازد و به اين مسئله اشاره مي‌كند كه آيا تاريخ جهاني فقط تاريخ اروپا است؟!

مؤلف فصل دهم كتاب را با اين مطلب آغاز مي‌كند كه، آنچه شور و شوق عامه امروز از تاريخ‌طلب مي‌كند، تنها شناخت گذشته نيست، معني و هدف گذشته و آينده نيز هست: تاريخ‌نگري. همين‌ نكته است كه فلسفۀ تاريخ را به رغم اعتراض‌هايي كه بر امكان آن است، توجيه كند.

مدينۀ فاضله و مدينۀ فاسده يا جاهله، زندگي اشتراكي براي اشراف، نظام طبقاتي افلاطون و سفر افلاطون به مصر، طرح مدينۀ فاضله در كتاب جمهور، طبقات جامعه در طرح مدينۀ فاضله و تحقق مدينۀ فاضله؛ از جمله عنوان‌هايي است كه دكتر زرين‌كوب در فصل يازدهم با عنوان «افق‌هاي ناكجاآباد» بدان مي‌پردازد.

و سرانجام در فصل آخر، مؤلف به اين نكته مي‌پردازد كه مسئلۀ مهم، ظاهراً برخورد انسان با تاريخ است. طرز معيشت، طرز فكر و ميزان پيش­رفت در اين برخورد عامل عمده‌اي است. براي انسان امروز ظاهراً مسئله اين است كه تاريخ را در چه مسير بايد انداخت. در صورتي كه انسان ديروز غالباً مسئله را اين‌طور مطرح مي‌كرد كه تاريخ را چگونه بايد تحمل كرد.

با اين همه انسان امروز كه چشم به آينده دارد، وقتي به گذشته مي‌نگرد، حق دارد با خود بينديشد كه از آن‌ همه رنج و حوادث و تجربۀ امروز چه بهره‌اي مي‌توان برد و آيا از تاريخ مي‌توان چيزي آموخت؟!

 

 

 

سه‌شنبه 22 دی 1388 - 9:18


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری