يكشنبه 4 تير 1396 - 14:51
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

فرهنگي و هنري

 

حسين آرياني

 

خالق صحنه‌هاي واقع‌گراي دفاع مقدّس

 

 نگاهي به كارنامۀ فيلم­سازي احمدرضا درويش

 

احمدرضا درويش در سال 1340 در تهران به دنيا آمد و پس از پايان دبيرستان به دانشگاه تهران راه يافت و در رشتۀ معماري و گرافيك فارغ‌التحصيل شد. درويش از دوران جواني به سينما و تئاتر علاقه­مند بود و پس از پايان تحصيل، در سيماي جمهوري اسلامي مشغول كار شد. او مدتي نيز به عنوان بازيگر و دستيار و فيلم­نامه‌نويس در ساخت تعدادي از فيلم‌هاي ايراني مشاركت جست. از جمله در فيلم «دوله­تو» (1363) بازي كرد و فيلم «كاني­مانگا» به كارگرداني سيف‌الله داد بر اساس طرحي از او ساخته شد. «آخرين پرواز» (1368) اولين فيلم سينمايي درويش بود كه در هشتمين جشنوارۀ فيلم فجر، جايزه بهترين فيلم اول را دريافت كرد.

هدف اصلي درويش در «آخرين پرواز»، ايجاد حادثه و هيجان بود تا بتواند تماشاگران بيشتري را به فيلم خود جذب كند. براي درويش چندان مهم نبوده كه حوادث، جنبۀ منطقي و قابل قبولي داشته باشند. اولويت‌ او هيجان بخشيدن و ايجاد تعليق است. هرچند در صحنه‌هاي انگشت‌شماري درويش موفق مي‌شود تعليق مؤثري خلق كند. از جمله مي‌توان به صحنۀ ورود شخصيت مرد به خانه و درگيري‌اش با افراد گروه معارض اشاره كرد كه طي آن به شدّت مضروب مي‌شود. اين صحنه با صداي تماشاگران فوتبال كه از تلويزيون شنيده مي‌شود، همراه شده و ما به طور موازي صحنه‌هاي فوتبال و تماشاگرانش را مي‌بينيم. به اين ترتيب تعليق و هيجان مؤثري خلق مي‌شود. در مجموع «آخرين پرواز» فيلم چندان قابل قبولي در كارنامۀ درويش به شمار نمي‌آيد.

فيلم دوم درويش «ابليس» (1369) هم به دنبال ايجاد هيجان و تعليق است. فيلم، ريتم تندي دارد و در نهايت هيجان در صحنه‌اي كه خسرو شكيبايي از جرثقيل بالا مي‌رود، به اوج خود مي‌رسد. شخصيت‌پردازي شخصيت خسرو شكيبايي در فيلم تا حدّي قابل قبول است هر چند نكات مبهم در مورد شخصيت او كم نيستند. اما شخصيت‌پردازي، شخصيت‌هاي فرعي به هيچ وجه خوب نيست مثلاً معلوم نيست ماهيت باندي كه شكيبايي با آن‌ها همكاري مي‌كند، چيست؟ درويش در ساخت «ابليس» بسيار تحت تأثير فيلم لهستاني «اتاقي رو به دريا» بوده است. بازرسي كه به ديدن شكيبايي بالاي جرثقيل مي‌رود، به خصوص آن روان­شناس به طور كامل از روي فيلم لهستاني برداشته شده است. درويش در «ابليس» هر چند مي‌تواند تماشاگر را تا به انتها با خود همراه كند ولي باز اين نكته براي نجات اين فيلم متوسط اكتفا نمي‌كرد.

درويش «آذرخش» را در سال 1371 ساخت. ابتدا قرار بوده فيلم، سه داستان داشته باشد ولي در نهايت قرار شد كه داستان اول در قالب يك فيلم بلند ارائه شود. داستان «آذرخش» ظرفيت تبديل شدن به يك فيلم بلند را ندارد و مانند آن است كه داستاني براي يك فيلم كوتاه را بي‌جهت طولاني كرده تا تبديل به يك فيلم بلند شود. شخصيت اصلي فيلم با نام اسماعيل، يك آدم به ته خط رسيده است. او شخصيت‌پردازي خوبي ندارد به خصوص رابطه‌اش با نامزدش بسيار مبهم است. دوست اسماعيل كه مديرمسئول يك روزنامه است، شخصيتي بسيار شعاري دارد كه مرتب شعار مي‌دهد و جملات فلسفي بر زبان مي‌آورد. «آذرخش» هم فيلمي بود كه استعداد درويش و توانايي‌هاي او را به خوبي به ظهور نرساند.

تولد فيلم­سازي درويش در حقيقت با فيلم «كيميا» (1373) صورت گرفت كه تاكنون بهترين فيلم كارنامۀ فيلم‌سازي‌اش محسوب مي‌شود. بخش اول فيلم كه به منطقۀ جنگي پرداخته، بسيار تأثيرگذار و تكان‌دهنده است. راديوي اتومبيل يك گروه فيلم­برداري روشن است. گوينده شعارهايي تهييج‌كننده در مورد عمليات نظامي سر مي‌دهد اما تصاوير فيلم چيز ديگري مي‌گويند چرا كه هنوز از رزمندگان خبري نيست و مردم عادّي و بي‌دفاع، زير بمباران وحشيانۀ دشمن قرار دارند. از اين به بعد تصاوير مؤثري را شاهد هستيم كه با دوربين روي دست گرفته شده از مردم مظلومي كه هراسان به هر سو مي‌گريزند و بسياري به خاك و خون كشيده مي‌شوند.

تصاوير آن­قدر واقعي به نظر مي‌رسند كه گويي با فيلم مستند روبه‌رو هستيم. هدايت جمعيت عظيمي كه مي‌گريزند، بسيار دقيق و سنجيده انجام گرفته است و جلوه‌هاي ويژه مؤثر فيلم، به خوبي با انبوه جمعيت هماهنگ شده و همين مسئله، تأثيرگذاري جلوه‌هاي ويژه را چندين برابر كرده است. صحنه‌هاي جنگي «كيميا» يك­سوم آغازين فيلم را تشكيل مي‌دهند و بدون اغراق، از جمله بهتر‌ين صحنه‌هاي جنگي هستند كه در كلّ سينماي دفاع مقدّس تا به حال ديده‌ايم.

در دوسوم بعدي، فيلم تبديل به يك ملودرام معمولي با چند صحنۀ خوب مي‌شود. اينكه بخش ملودرام فيلم به رغم نكات مثبتي كه دارد، معمولي جلوه مي‌كند، آن است كه بخش ملودرام به تعادل و ارتباط درستي با بخش اول دست نمي‌يابد و فيلم دوپاره به نظر مي‌رسد. و نكتۀ ديگر اينكه بخش ملودرام هرگز به قدرت­مندي فصل اول نيست. البته درويش هوشيارانه در بخش ملودرام از ديالوگ‌ها و صحنه‌هاي شعاري و احساسي فاصله گرفته تا تماشاگر دچار احساسات رقيقه نشود. مثلاً در صحنه‌اي، برادر شكوه (رضا كيانيان) چك سفيدي به رضا (خسرو شكيبايي) مي‌دهد تا او فرزند خود را به آن‌ها بسپارد. اما رضا به جاي مظلوم‌نمايي يا دادن شعارهاي احساسات برانگيز، جملۀ كوتاهي مي‌گويد و تنها سكوت مي‌كند. پايان فيلم هم برخلاف ملودرام‌هاي متعارف، پايان خوشي نيست و تلخي آن بر جان تماشاگر مي‌نشيند در صورتي كه چنين داستاني بسيار مستعد است براي يك پايان احساساتي كه در نهايت پدر به دختر از دست رفته‌اش برسد و كلّي اشك و آه را تقديم تماشاگران كند.

شخصيت رضا با بازي خسرو شكيبايي شخصيت‌پردازي خوبي دارد به همين دليل است كه بخشش انتهايي‌اش به دل مي‌نشيند و هرگز توي ذوق زننده و شعاري نيست. او فرزندش را به كسي مي‌بخشد كه او را از ميان آتش و خون نجات داده و خود در فضايي دلگير و غم­زده، باقي‌ماندۀ دانه‌هاي پاكت را براي كبوتران مقابل پنجره مي‌ريزد در حالي كه گنبد و بارگاه امام رضا ـ عليه السلام ـ را در مقابل دارد. نامه‌اي هم كه براي خانم دكتر (بيتا فرهي) مي‌نويسد، بسيار ساده و غيراحساساتي است. او بخشش مي‌كند كه هر چند با نگاه به چشم‌هاي حيران و خيره شكيبايي غمبار مي‌نمايد ولي در بطن خود، عملي ايثارگرانه و بزرگوارانه است. در سيزدهمين جشنوارۀ فيلم فجر، مرحوم شكيبايي براي «كيميا»، سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش اول مرد را به دست آورد و «كيميا» فيلم برگزيدۀ جشنواره شد و جايزۀ ويژۀ هيأت داوران را گرفت.

«سرزمين خورشيد» (1375) هم مثل كيميا بسيار پرتنش و پرهيجان آغاز مي‌شود. فصل جنگي آن، تأثيرگذار است هرچند در سطحي پايين‌تر از «كيميا» قرار مي‌گيرد اما با ادامه و در بخش دوم، فيلم افت مي‌كند.

با چند شخصيت همراه مي‌شويم كه اختلافاتشان بيشتر شبيه لج‌بازي است تا تضادهاي شخصيتي. اينجا ديگر از آن گرما و حس و حال بخش دوم «كيميا» خبري نيست. بخش دوم «سرزمين خورشيد» به جاي قصه، بيشتر بر شخصيت‌ها استوار است. شخصيت‌هايي كه تعامل و تقابلشان جذابيت چنداني ندارد. «سرزمين خورشيد» در پانزدهمين جشنوارۀ فيلم فجر (1375)، سيمرغ بلورين جايزۀ ويژۀ هيأت داوران را به دست آورد.

درويش «متولد ماه مهر» را در سال 1387 ساخت. «متولد ماه مهر» از آنجايي كه شرايط سياسي و اجتماعي زمان خود را انعكاس مي‌دهد، به هر حال قابل توجه است. اما فيلم به ملغمه‌اي عجيب و غريب تبديل شده است چرا كه هم مي‌خواهد ملودرام باشد، هم فيلمي اجتماعي به شمار بيايد، هم داستاني عاشقانه را تعريف كند و هم اينكه فيلمي در زمرۀ آثار دفاع مقدّس محسوب شود. فيلم «متولد ماه مهر» همان داستان عشق دختر پولدار پسر فقير را تعريف مي‌كند كه معمولاً با مرگ شخصيت پسر به پايان مي‌رسد. درويش با پيوند دادن شخصيت دختر و پسر كه اولي وابسته به جريان فكري دوم خردادي و ديگري تعلّق به گروه‌هاي اصول­گرا دارد، خواسته دل هر دو طرف را به دست بياورد. در مجموع، داستان عاشقانۀ فيلم تكراري است و نمي‌تواند موفقيتي كسب كند تنها مي‌ماند صحنه‌هاي منطقۀ جنگي كه ساخت و پرداخت بهتري دارد.

«دوئل» (1382) با هر معياري، يك حادثه در سينماي ايران به شمار مي‌رفت. فيلم با بودجۀ يك ميلياردي‌اش، يك پروژۀ‌ عظيم و كم‌سابقه در سينماي ايران بود. صحنه‌هاي جنگي فيلم، عظيم و فراتر از ابعاد سينماي ايران است و كارگرداني درويش، به خصوص در صحنه‌هاي جنگي، مثال زدني است. اما متأسفانه اين ويژگي‌هاي خوب با فيلم­نامه‌اي ضعيف تركيب شده‌اند و در نتيجه با فيلمي روبه‌رو هستيم كه اگر فيلم‌نامۀ خوبي داشت، شايد از فيلم «كيميا» هم فراتر مي‌رفت، اما فيلم پر از شخصيت‌هاي مبهم و انگيزه‌هاي مبهم آن‌ها براي رفتارهايشان است. مثلاً معلوم نمي‌شود جريان نامۀ محرمانۀ آغاز فيلم چيست؟ و مثلث عشقي فيلم چرا اين قدر مبهم است؟

در مجموع با يك نگاه كلّي به آثار احمدرضا درويش متوجه مي‌شويم كه او از فيلم­سازان موفّق دفاع مقدّ س است. فيلم «كيميا» بدون شك يكي از برجسته‌ترين آثار سينماي دفاع مقدّس به شمار مي‌آيد. تصاويري هم كه در «سرزمين خورشيد» و «دوئل» از مناطق عملياتي و شهرهاي جنگ­زده مي‌بينيم، جزء واقع‌گرايانه‌ترين صحنه‌هاي سينماي دفاع مقدّس هستند.

 

 

دوشنبه 23 آذر 1388 - 10:2


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری