چهارشنبه 26 مهر 1396 - 20:14
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

فرهنگي و هنري

 

حسين آرياني

 

تعليق در دل شب

 

نقد فيلم «وثيقه» (جانبي) به مناسبت پخش از شبكه دوم سيما

 

«وثيقه» با چند تصوير كوتاه از فرودگاه لس‌آنجلس و ورود آدم‌كش حرفه‌اي به نام وينسنت (تام‌كروز) شروع مي‌شود. سپس صحنه‌اي اسلوموشن (با حركت آهسته) را مي‌بينيم كه وينسنت در محوطه فرودگاه حركت مي‌كند چهره او از ميان جمعيت كه گاه صورتش را مي‌پوشاند به تدريج نمايان مي‌شود به اين ترتيب تماشاگر ناگهان با چهره متفاوت وينسنت روبه‌رو مي‌شود كه اين نما مانند ظهور يك شخصيت غريب در فيلمي متفاوت است. تام‌كروز با كت و شلوار نقره‌اي و موهاي جوگندمي و ته‌ريشي كه صورتش را پوشانيده، تصويري متفاوت از يك ضد قهرمان را پيش رو قرار مي‌دهد.

از همان آغاز فيلم، به طور موازي شخصيت ديگر فيلم را هم پي مي‌گيريم. «جيمي» يك راننده تاكسي آرام و محافظه‌كار و تا حدي ترسو (با بازي جيمي فاكس) كه از همان ابتداي فيلم به دنبال آرامش مي‌گردد. او كه در پاكينگ تاكسي‌ها از دعواي رانندگان كلافه شده، به سرعت به داخل تاكسي خود پناه مي‌برد و مكثي از سر آرامش مي‌كند و نگاهي به كارت پستال مورد علاقه‌اش از جزاير مالديو مي‌اندازد. اما صحنه‌ بعدي كه تصوير تاكسي او را منعكس شده روي ساختمان شيشه‌اي به آن حالت پر اعوجاج مي‌بينيم. او را هم در شهر لس‌آنجلس سرگردان و آينده‌اش را مبهم مي‌يابيم.

صحنه‌هايي كه مايكل‌ مان (كارگردان فيلم) از تام‌كروز به تماشاگر نشان مي‌دهد اكثراً با حركات مختلف دوربين و يا دوربين‌ روي دست گرفته شده است و به اين ترتيب كارگردان از سويي شخصيت وينسنت را عملگرا و فعال نشان مي‌دهد و از سويي ديگر به صحنه‌هاي مربوط به او تنش و هيجان ويژه‌اي مي‌دهد كه بسيار متناسب با شغل خاصش است.

وينسنت ضد قهرماني است كه تماشاگر هم او را دوست دارد و هم از او متنفر است. هم دوست دارد او بميرد و هم دوست دارد زنده باشد. از طرفي دفاع او از جيمي در مقابل رئيسش پشت بي‌سيم و رفتنش به ملاقات مادر جيمي قابل توجه است و از سويي ديگر آدم‌كشي‌هاي او خشونتي سبوعانه و نفرت‌انگيز دارد.

تصاوير لس‌آنجلس در فيلم بسيار واقعي‌ و گيرا هستند. نماهايي از خيابان‌هاي لس‌آنجلس كه پر از نئون و زرق و برق هستند و جمعيتي پرشمار كه به قول وينسنت هيچ كس در آن ديگري را به جا نمي‌آورد. هر چه از شب مي‌گذرد خيابان‌ها خلوت‌تر مي‌شود و ما تك افتادگي و به ته خط رسيدن دو كاراكتر اصلي فيلم را بهتر حس مي‌كنيم.

مايكل مان هوشيارانه به قتل رسيدن دو قرباني اول را به تماشاگر نشان نمي‌دهد و در عوض به شيوه ديگري تعليق و تنش ايجاد مي‌كند. با قتل اول در حالي روبه‌رو مي‌شويم كه با افتادن جسد روي ماشين هم جيمي و هم بيننده غافلگير مي‌شوند. در مورد قتل دوم حتي جسد قرباني را هم نمي‌بينيم در عوض وينسنت به نحو غافلگيركننده‌اي دو ولگرد خياباني را به قتل مي‌رساند.

از همان ابتداي فيلم فعاليت كارگاه پليسي به نام فانينگ را در مورد پرونده قتل‌هاي وينسنت، دنبال مي‌كنيم. تماشاگر تا اواخر فيلم همه اميدش را به فانينگ بسته تا ناجي جيمي شود اما در انتهاي فيلم به نحو غافلگيركننده‌اي وينسنت، فانينگ را به قتل مي‌رساند به اين ترتيب مايكل مان انتظار و كليشه‌اي كه ما در فيلم‌هاي پليسي و جنايي به آن خو كرده بوديم را در هم مي‌شكند و كارگاه باهوش و پيگير و سختگي‌ناپذير داستان را حذف مي‌كند.

همانطوري كه ذكر شد جيمي شخصيت ترسو و غير عمل‌گرايي دارد. او سال‌ها روياي كاري را در سر دارد كه اصولاً اجرايش به هيچ وجه عملي نيست. او حتي جرئت ابراز احساسات را به زن مورد علاقه‌اش ندارد. اما او در اثر حوادثي كه در طول فيلم رقم مي‌خورد به تدريج بدل به فردي عملگرا مي‌شود و حتي اسلحه به دست مي‌گيرد و تيراندازي مي‌كند.

صحنه‌اي كه او در انتهاي فيلم در داخل مترو چشمانش را مي‌بندد و به طرف وينسنت شليك مي‌كند و به شيوه‌اي كاملاً تصادفي يك آدم‌كش حرفه‌اي را مورد هدف قرار مي‌دهد به وجه تقديرگراي داستان اشاره دارد. اين وجه تقديري فيلم است كه وينسنت بايد اين‌گونه تلخ و پيش و پاافتاده توسط فردي بي‌دست و پا كشته شود. از همان آغاز فيلم وينسنت مي‌گويد كه لس‌آنجلس را دوست ندارد و از حضور در چنين شهر شلوغ و بي‌ در و پيكري احساس ناراحتي مي‌كند.

او داستان شخصي را تعريف مي‌كند كه روي صندلي متروي لس‌آنجلس مي‌ميرد ولي تا ساعت‌ها كسي متوجه مرگ او نمي‌شود. در پايان فيلم هم سرنوشت وينسنت شبيه همان قصه‌اي مي‌شود كه تعريف كرده و به شيوه‌اي تلخ و غريبانه روي صندلي مترو مي‌ميرد. او اسير سرنوشت محتومي است كه با سوار شدن تصادفي‌اش به تاكسي جيمي آغاز مي‌شود و در نهايت با مرگ او در مترو پايان مي‌پذيرد.

 

 

سه‌شنبه 10 آذر 1388 - 15:13


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری