چهارشنبه 3 بهمن 1397 - 10:24
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

پاسياد پسر خاك

 

پاسياد پسر خاك

زندگي و زمانه حجت‌الاسلام سيدعلي اكبر ابوترابي

محمد قبادي

انتشارات سوره مهر

چاپ اول 1388

موضوع اين كتاب، سير زندگي و مبارزات مرحوم سيدعلي اكبر ابوترابي فرد است كه به صورت روز شمار، در دو بخش گردآوري شده است كه هر بخش مشتمل بر سه فصل است.

بخش اول دربرگيرنده موضوعات پيش از انقلاب و پيشينه خانوادگي، تولد، دوران كودكي و نوجواني، تحصيلات كلاسيك و حوزوي، حضور و فعاليت در عرصه‌هاي سياسي در قم، نجف و تهران و همكاري با شهيد سيدعلي اندرزگو است.

«عيد فطر 1358قمري مصادف با 23 آبان 1318 خداوند به حاج سيدعباس ابوترابي فرزندي عطا فرمود كه او را سيدعلي اكبر نام نهادند.

چهل روزه بود كه مادرش بيماري سختي گرفت و از شير دادن عاجر ماند. مادرش حتي نماز را به سختي به جاي مي‌آورد. به نحوي كه مهر را به پيشاني‌اش مي‌رساندند. پزشكان گفته بودند كه براي عمل جراحي به تهران برود. اما شب قبل از حركت، سيدمحمد باقر علوي به ائمه (ع) متوسل شد. به دخترش نيز سفارش كرد كه «من متوسل مي‌شوم، شما خودتان هم متوسل شويد تا شفايتان را بگيريد.»

مادر نوزاد آن شب با درد و گريه به خواب رفت. در عالم رويا حضرت علي(ع) را ديد كه به او نويد سلامتي داد. سيدمحمدباقر، پدرش وقتي از رؤيا با خبر شد، دخترش را بوسيد و قرار عمل جراحي را منتفي كرد.»

وي پس از گذراندن تحصيلات ابتدايي و سيكل اول به دبيرستان حكيم نظامي رفت و در رشته رياضي به تحصيل پرداخت. پس از يك سال كه از سيكل دوم گذشت (سال چهارم متوسطه) به تشويق دوستاني كه خود پيش قدم بودند تصميم گرفت در دبيرستان نيروي هوايي (آموزشگاه خلباني) ادامه تحصيل بدهد و پس از اخذ ديپلم يكسره وارد دانشگاه خلباني شود.

در ادامه علاقه وي به مستقل زندگي كرد و علاقه به خلباني بالاخره در تهران ثبت‌نام كرد و سرخوش از استقلال به دست آمده، مراحل اوليه را پشت سر گذاشت. اما پدرش نگران تصميم و انتخاب او بود. درباره انصراف وي از خلباني در همين بخش مي‌خوانيم: «بعد از معاينه چشم و گوش و حلق و بيني مي‌خواستند يك معاينه بدني بكنند يك روز هم شركت‌كنندگان كه جوانان هم سن و سال بودند در داخل اتاقي به صورت كاملاً برهنه از آن‌ها آزمايش مي‌كردند. اينجا من از يكي از پزشكان خواستم كه خوب، داخل اين اتاق افراد زيادي نشسته‌اند، چه مانعي دارد كه يك پزشك معاينه بدني بكند، ديدم عصباني شد و با لحن بدي برخورد كرد. بعد از اين هم سعي مي‌كرد ابتداي ورودي اتاق بچه‌ها را لخت بكند و همين باعث شد كه آن اصرار پدري در ما صددرصد مؤثر شود و از همان جا بنده خدمت پدرمان برگشتم و ضمن پوزش از پافشاري و اصرار گذشته انصراف خود را اعلام كردم.»

او پس از بازگشت به قم در رشته رياضي دبيرستان حكيم نظام به تحصيل ادامه داد و شهريور 1339 فارغ‌التحصيل شد.

حاج‌ سيدعلي علوي دايي بزرگ سيدعلي‌اكبر، او را براي ادامه تحصيل به آلمان تشويق كرد اما او تمايلي نشان نمي‌داد. سرانجام وي با تشويق پدر و پدربزرگش راهي حوزه علميه قم شد و درس حوزه را شروع كرد. يك سال و نيم كه از تحصيلات مقدمات گذشت مرحوم حاج شيخ مجتبي قزويني به او پيشنهاد مي‌كند ملبس به لباس روحانيت شود.

وي در دهه 1340 به عرصه فعاليت‌هاي سياسي كه با نهضت امام خميني آغاز شده بود وارد شد. وي جمعيت فداييان اسلام و شخص سيدمجتبي نواب صفوي را ديده و درك كرده بود و سابقه فعاليت سياسي آن‌ها را مي‌دانست. او خود در اين باره گفته است:

«بارزترين مسائلي كه قبل از سال 1342 انجام گرفته و روحانيت هم نقش اساسي و محوري داشت، همان جريان فداييان اسلام بود. مرحوم شهيد نواب صفوي اين سيدجليل القدر و روحاني آگاه و مجاهد في‌سبيل‌الله و جناب آقاي شهيد واحدي كه ايشان هم از سادات جليل‌القدرو از فضلاي حوزه علميه بودند، هر دو در رأس جمعيت فدائيان اسلام قرار داشتند. حضرت امام آن زمان در حوزه و در بيت شريف مرحوم آيت‌الله بروجردي رفت و آمد داشتند. به عنوان يك استاد حوزه و به عنوان يك مجتهد جامع‌الشرايط. در انجام كارها و سؤالات فقهي كه از مرحوم آيت‌الله بروجردي مي‌شد يك جمعي از علما و فقها جواب سؤالات را مي‌دادند و از جمله مرحوم حضرت امام بودند. ايشان آن زمان در مورد حمايت از فداييان اسلام صحبت‌هايي با مرحوم آيت‌الله بروجردي داشتند اما به هر حال مرحوم آيت‌الله بروجردي شرايط را مناسب نمي‌ديدند كه بخواهند رو در روي رژيم شاه، در حمايت از فداييان اسلام بايستند. ولي حضرت امام در همان زمان هم مشهور بودند به اينكه خيلي در رابطه با فداييان اسلام با مرحوم آيت‌الله بروجردي صحبت فرمودند. حركتي كه فداييان اسلام به وجود آوردند به يقين مي‌توانست زمينه‌ساز حركت سال 1342 حضرت امام باشد و هم يك آمادگي‌هاي ذهني براي ملت شريف ما به وجود بياورد.

در طي خيانت‌هاي شاه و مزدوران وي در همين بخش به تفصيل سخن رانده شده است. از طرفي خيانت‌هاي رژيم پهلوي و از طرف ديگر هوشياري روحانيون و آگاه نموده مردم و مقاومت آن‌ها در برابر اقدامات خيانتكارانه رژيم و در ادامه موج دستگيري‌ها و زنداني شدن آن‌ها ادامه يافت. سيدابوترابي در ادامه سفرش در نجف دو هفته به زيارت مرقد امامان معصوم در شهرهاي كاظمين، سامرا و كربلا رفت و سپس در مرداد 1349 به همراه همسر و فرزند يكسال و نيمه‌اش و چمدان جاسازي شده از اعلاميه‌هاي امام راهي ايران شد. خبر انتقال اعلاميه به ساواك رسيده بود چند روز قبل از ورود او به مرز خسروي در خاك ايران، رابطي كه قرار بود تعداد ديگري از اين اعلاميه‌ را منتقل كند دستگير شد.

در نتيجه در پي جاسوسي‌هايي كه در اين زمينه شد باعث دستگيري سيدعلي‌اكبر ابوترابي گرديد. در قسمتي از اين بخش آمده است: مردم ايران از راه‌هاي مختلف هدايا و وجوه شرعي خود را براي امام خميني ارسال مي‌كردند و حكومت‌ پهلوي سعي مي‌كرد اين منابع مالي را به هر شكلي شده شناسايي كند و از قدرت مالي و در نتيجه فعاليت‌هاي امام بكاهد. مهم‌ترين راه شناسايي اين منابع به دست آوردن قبض‌ها و رسيدهاي دفتر امام بود. چون به نام و نشاني افراد صادر و پس از انتقال به كشور، تحويل داده مي‌شد. بسته كوچكي كه ابوترابي       ضمن دستگيري مخفيانه به همسرش سپرده بود، قبض‌هاي صادر شده دفتر امام بود او مي‌دانست اين رسيدها چه ارزشي براي ساواك دارد و به همين دليل وي با تأكيد از همسرش خواست نبايد دست هيچ كس به آن بسته برسد. همسر سيدعلي اكبر شبانه بسته را در وان حمام آتش زد. سيدعلي اكبر پس از شش ماه از زندان آزاد شد.

آشنايي با سيدعلي اندرزگو فصل جديد از فعاليت‌هاي سياسي ابوترابي بود، دوره‌اي كه علاوه بر فعاليت‌هاي سياسي، به اقدام مسلحانه نيز روي آورد و در بسياري از فعاليت‌ها همكار و ياري رسان اندرزگو بود. آشنايي آن‌ها زمينه‌ساز ارتباطات بيشتر شد.

سيدعلي اندرزگو شب جمعه، 21 رمضان 1357 در خيابان سقاباشي تهران توسط ساواك به شهادت رسيد. به اعتقاد ابوترابي شهادت اندرزگو اگر چه در شرايطي بود كه مبارزه غيرمسلحانه اوج گرفته و اين همان هدف امام بود اما مي‌توانيم بگوييم كه خلاء يك فرد مبارز، آن هم با آن ايمان و استقامت بسيار بود. چرا كه ايشان در برنامه‌هايش آن قدر فعال و آن قدر با جديت كار كرد كه حتي خانواده‌اش مانعي نبود. وقتي مسافرت چند ماهه‌اي به لبنان پيش آمد بدن اينكه مشكل داخلي خانواده‌اش تغييري در برنامه ايشان بدهد گفت: من اين‌ها را به خدا مي‌سپارم و دنبال فعاليت‌هايم مي‌روم.

پس از شهاد اندرزگو، تحولات سياسي كشور گسترده و عمومي شد تا آنجا كه براي مثال نماز عيد فطر به امامت آيت‌الله شهيد دكتر محمد مفتح با حضور هزاران نفر در تپه‌هاي قيطريه برگزار شد.

سيدعلي اكبر ابوترابي در حادثه 17 شهريور 1357 در ميدان ژاله (شهدا) تهران حاضر بود. او در اين درگيري نابرابر، براي اينكه از تير رس گلوله مأموران در امان بماند، خود را درون جوي‌هاي فاضلاب خيابان شهباز انداخت.

در ادامه آمده است كه تا حدود غروب آن روز به اتفاق يكي از آشنايانش كه در آن درگيري او را يافته بود در ماجرا حاضر و به آسيب‌ديدگان كمك مي‌رساند.

حركت‌هاي مردمي انسجام‌ بيشتري گرفته بود و برخي مبارزان و هواداران و ارادتمندان امام خميني از سرتاسر دنيا راهي پاريس شدند، چرا كه امام مدتي بود كه از عراق راهي فرانسه شده بود. امام خميني در ماه‌هاي منتهي به پيروزي انقلاب روزهاي پرمشغله‌اي را پشت سر گذاشت.

هم‌چنين بخش دوم اين كتاب به مسائل بعد از پيروزي انقلاب اسلامي مي‌پردازد كه مهم‌ترين فرازهاي اين بخش حضور مرحوم ابوترابي در ستاد جنگ‌هاي نامنظم، ده سال اسارت، نمايندگي مقام معظم رهبري و دو دوره نمايندگي مجلس شوراي اسلامي است.

زمستان 1357 مبارزات مردمي به اوج خود رسيد و فعالان سياسي در تكاپوي مبارزه بودند. در پاريس امام خميني رهبري مبارزات را بر عهده داشت و تمام جريان‌هاي سياسي را به نحوي حول محور خود داشت. اعلاميه‌ها، اطلاعيه‌ها و نظرات روزانه امام در اسرع وقت منتشر مي‌شد. 22 دي ايشان شوراي انقلاب را تعيين كرد. اين شورا مجري فرامين امام بود.

در ادامه مطلب مي‌خوانيم: امام خميني به اين مهم رسيد كه بايد پاريس را به مقصد تهران ترك كند. تأخير در اين امر ممكن بود لطمه‌اي به نهضت وارد كند. اين تصميم يكباره بدون هيچ مقدمه‌اي به اطلاع‌ فعالان و دست‌اندركاران مبارزه در داخل كشور رسيد. اينان اگر چه معتقد بودند اين تصميم در اين موقعيت مناسب نيست، اما خود را گوش به فرمان امام خميني مي‌ديدند و به اين تصميم با ديده احترام نگريستند.

هم‌چنين احزاب و گروه‌هاي مختلف در پيشبرد انقلاب نقش داشتند و فعال بودند و از برآيند اين احزاب، اولين جلسه كميته استقبال از امام در مدرسه رفاه تشكيل شد.

يكي از گروه‌هاي حفاظتي، وظيفه محافظت از جان امام را داشتند كه سيدعلي اكبر در زمره آن‌ها بود. ظاهراً ابوترابي پيش از حضور در جمع محافظان امام خميني در بخش تبليغات اين كميته فعاليت مي‌كرده است. و خاطرات محمدكاظم نيكنام، يكي از اعضاي اين بخش مؤيد اين مطلب است.

«يكي از كارهاي اين بخش، قبل از ورود امام، تهيه 3 سرود بود: يكي سرود جمهوري اسلامي آري، حكومت خودكامه هرگز، ديگري، رهبري به خانه‌ات خوش‌ آمدي و ديگر سرود، برخيزيد اي شهيدان راه خدا بود.»

ابوترابي در ارگان‌هاي مختلفي به فعاليت‌هاي انقلابي و عمراني و تبليغي ادامه داد. در بخشي از اين فصل به نگاه سيدعلي اكبر ابوترابي به دين مي‌پردازد كه چگونه نگاه وي به دين، لطيف و از دريچه رحمت و عطوفت الهي بود. اين نگاه وقتي با تسامح و تساهل اسلامي همراه مي‌شد، مورد پسند بسياري از مبارزان و فعالان عرصه سياست به خصوص جواناني كه شور انقلابي آن‌ها در آن مقطع زماني خاص بر هر چيز ديگري غلبه داشت نبود و به كام آنان خوش نمي‌آمد. در نگاه انقلابي آن جوانان تسلط بر وضع موجود نيازمند يك اقتدار خاص بود كه با آموزه‌هاي اخلاقي و عقيدتي سيدعلي اكبر ابوترابي همخواني نداشت.

درباره حضور در جبهه سيدعلي اكبر آمده است: جنگي كه عليه نظام نوپاي جمهوري اسلامي آغاز شده بود، سبب شد تا سيد علي‌اكبر ابوترابي وظيفه و صلاح را فعاليت در جبهه‌هاي جنگ بداند. او به اتفاق يكي از دوستانش به تهران رفت تا در جماران از محضر امام خميني كسب اجازه كند. اين تصميم مخالفت برخي اطرافيانش را برانگيخته بود. اما شرايط ديگر اجازه ماندن نمي‌داد. در جواب مخالفت برخي دوستانش گفته بود «ديگر صلاح نمي‌دانم بمانم و باعث درگيري شوم. چرا كه امكان دارد خون بي‌گناهي ريخته شود. اين وسط اگر كسي بايد برود ما هستيم. بگذاريد كه ما برويم تا شهر آرام بشود.» گذشته از اين ابوترابي به اين نتيجه رسيده بود خطر جنگ كشور را تهديد مي‌كند و لازمه آن دفاع از خاك و ناموس مسلمين است.

مدتي از پيروزي انقلاب اسلامي نگذشته بود كه گروه‌هاي ضدانقلاب و تجزيه‌طلب در صدد اخلال و دست‌اندازي برآمدند. آن‌ها از پشتيباني همسايه غربي ايران (عراق) كه درصدد زيرپا گذاشتن قراردادهاي بين‌المللي بود برخوردار مي‌شدند. در آن هفته‌ها و ماه‌ها هر روز مرزهاي كشور تهديد مي‌شد و نيروهاي مردمي در كنار نيروهاي مسلح، در مقابل اين تجاوز ايستادگي مي‌كردند.

فرماندهان نظامي و مبارزان سياسي نيز در مقابله با تجاوها نقش بسزايي داشتند از جمله اينان دكتر مصطفي چمران بود كه با تجربيات نظامي و سياسي خود پيش آمد.

او در درگيري‌هاي كردستان يك گروه چريكي و شبه نظامي را به نام «گروه حافظ وحدت» فرماندهي مي‌كرد و در اهواز ستاد جنگ‌هاي نامنظم را شكل داد.

سيدعلي اكبر ابوترابي به كرات در منطقه غرب كشور حضور مي‌يافت و در تهيه آذوقه و كمك‌هاي پزشكي از جانب مردم، نقش مهمي داشت.

سابقه آشنايي سيدعلي اكبر ابوترابي با دكتر چمران به سال‌ها پيش از پيروزي انقلاب مي‌رسد، زماني كه سيدعلي اندرزگو براي آموزش و تهيه اسلحه راهي لبنان شده بود. و يكي از بهترين خاطرات سفر را ملاقات و آشنايي با شهيد چمران در لبنان مي‌دانست. وي همواره از ايشان به خوبي و با دنيايي عظمت ياد مي‌كرد. با تعريف و تمجيد از سردار شهيد دكتر چمران، ما را در غياب دكتر، مريد و علاقه‌مند اين مرد خدا كرده بود.

نويسنده و گردآورنده اين مجموعه از زبان خود سيدعلي‌ اكبر ابوترابي مي‌نويسد: «وقتي متوجه شدم شهيد دكتر چمران به عنوان نماينده رهبر كبير انقلاب، حضرت امام خميني، عازم جبهه شده و در اهواز، فرماندهي جنگ‌هاي نامنظم را بر عهده گرفته است من هم با گذراندن يك دوره فشرده نظامي در اواسط مهر 1359 در همان اولين ماه آغاز دفاع مقدس و اشغال‌گري بعثيان متجاوز، راهي اهواز و جبهه جنوب، شدم. مستقيماً به جمع ايشان در استانداري، كه مركز ستاد جنگ‌هاي نامنظم بود و اين مجموعه را رهبري و فرماندهي مي‌فرمود پيوستم.»

در رزم شبانه كه ترتيب داده شده بود تا كار آزمودگي رزمندگان سنجيده شود، سيدعلي اكبر ترابي جزء ورزيده‌ترين نيرو‌ها شناخته شده و به عنوان سرگروه انتخاب شد.

ابوترابي و نيروهاي تحت امرش در عمليات شناسايي در دب حردان، فعاليت كردند حدود 20 تا 25 روز در آن منطقه ماندند. البته با محاصره سوسنگرد كه بيش از سه روز طول نكشيد او نيز براي دفع متجاوزان راهي جبهه سوسنگرد شد. اما در دب حردان شب‌هاي متوالي به عمليات شناسايي مي‌رفت تا اطلاعات بيشتر و مفيدتري به دست آورد.

ابوترابي در يكي از خاطرات خود مي‌گويد: «يكي از همان شب‌ها براي شناسايي نيروهاي دشمن رفتم. در لحظات آخر به هنگام بازگشت، دشمن متوجه من شد و به تعقيبم پرداخت. هر طور بود خودم را به رودخانه يا همان كانال آب حفر شده به عرض 100 متر رساندم. آنجا بود كه خود را به آب انداختم. نيروهاي عراقي تا كنار آب آمدند ولي نمي‌توانستند شنا كنند. آن‌ها شروع به تيراندازي كردند و من بدون توجه به دشمن عرض رودخانه را شنا كردم و از آن طرف بيرون آمدم وقتي كه از آب خارج شدم بر اثر شدت سرما، آبي كه از لباس‌هايم مي‌ريخت به يخ تبديل مي‌شد.»

بنا به نقل از نويسنده: «عمليات او بسيار ارزشمند بود. به زبان عربي تسلط داشت و نكات مهمي را به ستاد جنگ‌هاي نامنظم منتقل مي‌كرد.»

در پي تهاجم گسترده ارتش بعث عراق به خاك ايران، شهر بستان در 22 مهر 1359 اشغال شد و 27 مهر نيز تپه‌هاي الله‌اكبر براي بار دوم بعد از باز پس گرفتن مجدد به دست دشمن افتاد.

آزادسازي تپه‌هاي الله‌اكبر براي نيروهاي ايراني و شخص دكتر چمران بسيار مهم بود چرا كه علاوه بر كاستن شدت آتش‌ توپخانه دشمن بر هويزه و سوسنگرد مي‌توانستند شهر بستان را آزاد كنند و نيروهاي متجاوز را عقب برانند.

اما حركت به سوي تپه‌هاي رملي و شناسايي منطقه آخرين مأموريتي بود كه ابوترابي در ستاد جنگ‌هاي نامنظم بر عهده مي‌گرفت. چرا كه در پي اين عمليات به اسارت گرفته شد. اما نيروهاي ايراني كه با دوربين مراقب اوضاع بودند، پنداشتند كه وي به شهادت رسيده است.

در اين باره آمده است: در 26 آذر 1359 سيدعلي اكبر ابوترابي ناپديد شد. در حالي كه هيچ خبر مشخص و تأييد شده‌اي وجود نداشت تا بگويد ابوترابي به شهادت رسيده يا به اسارت دشمن در آمده است. فقط قرائن و شواهد حكايت از شهادت او داشت.

دكتر چمران، فرمانده جنگ‌هاي نامنظم با تأخيري چند روزه خبر شهادت او را شايد بدون اطمينان اعلام كرد و در اندك زماني دست نوشته خود را در بيان رشادت‌هاي «شهيد ابوترابي» به روزنامه كيهان سه‌شنبه 9 دي 1359 سپرد.

از اين ماجرا مدت زيادي نگذشت كه خبر اسارت سيدعلي اكبر ابوترابي به خانواده‌اش رسيد و اين زماني بود كه دكتر مصطفي چمران در جبهه دهلاويه به شهادت رسيده بود.

سيدعلي اكبر درباره اسارتش مي‌گويد: مرا مستقيماً به قرارگاه پشت خط منتقل كردند. يك سرهنگ دوم كه فرمانده تيپ بود به اتفاق چند افسر عراقي، سؤالاتي از من كردند. به خيال اينكه بازجويي زودتر تمام مي‌شود به زبان عربي و با كلمات مختصري جواب آن‌ها را دادم. همين مسئله باعث شد سؤالات بيشتري بكنند به آن‌ها گفتم: من يك شاگرد بزازم و گشتي‌هاي شما مرا دستگير كردند ما در روستاي مجاور شما بوديم. يك شب بيشتر در جبهه نبوده‌ام و هيچ اطلاعي از منطقه ندارم. دشمن مرا نشناخت و بعد از اينكه حاضر به دادن اطلاعاتي كه مي‌خواست نشدم، روي من حساسيت پيدا كرد. سرهنگ عراقي به افرادي كه آنجا بودند گفت: اين حق خوابيدن ندارد. ما نيمه شب براي اعتراف گرفتن مي‌آييم. اگر اطلاعات لازم را به ما نداد، سرش را با ميخ سوراخ مي‌كنيم. آخر شب همان سرهنگ آمد. هنگامي كه جواب‌هاي اول شب را گرفت ميخي روي سرم گذاشت، با سنگ بزرگي روي آن مي‌زد. صبح، هيچ نقطه‌اي از سرم جاي سالم نداشت و همه جايش شكسته و خون‌آلود بود ولي ضربه‌ها طوري نبود كه راحت شوم.»

سيدعلي اكبر ابتدا به زندان وزارت دفاع و سپس به زندان‌هاي امين‌العام، العماره و الرشيد منتقل شد. زماني هم در ابوغريب به سر برد. اين زندان قرنطينه و مقدمه‌اي براي زندان‌هاي ديگر بود. در زندان وزارت دفاع بازجويي ادامه داشت و او بارها و بارها تحت شكنجه قرار گرفت. نيروهاي بعثي قصد كشتن او را داشتند اما به خيال اينكه وي از اصحاب بني صدر است از كشتن وي منصرف شدند.

سيدعلي اكبر ابوترابي 30 مهر 1360 به جمع اسراي ثبت نام شده در صليب سرخ پيوست. او تا اوايل آذر 1360 در زندان وزارت دفاع و ديگر زندان‌هاي بغداد بود و سپس به اردوگاه الانبار منتقل شد.

سالگرد پيروزي انقلاب اسلامي فرصت مناسبي بود تا اسراي ايراني روحيه بگيرند. سيدعلي اكبر اولين سال اسارت خود را در زندان‌ها و سلول‌‌هاي وزارت دفاع و بغداد سپري كرده بود و فرصت و مجالي براي بزرگداشت اين روز نيافته بود اما خاطرات بسياري از سال دوم اسارت خود داشت.

در ادامه خاطرات خودنوشت وي در روزگار اسارت مي‌خوانيم: در روزهاي سخت و طاقت‌فرساي اسارت، دشمن سعي مي‌كرد فضايي در اردوگاه‌ها ايجاد كند كه روحيه اسرا را در هم بشكند. ساعت‌ها آهنگ مبتذل از بلندگوي اردوگاه و گاهي نيز به جاي موسيقي، صداي حيواناتي مثل سگ و گربه پخش مي‌شد.

هم‌چنين عراقي‌ها تلويزيون مي‌آوردند و فيلم مبتذل به نمايش مي‌گذاشتند و اسرا را مجبور به تماشا مي‌كردند. يكبار پا را فراتر گذاشتند و قصد نمايش فيلم موهني را داشتند كه توسط منافقين تهيه و توليد شده بود، سراسر فيلم توهين به امام و مسئولان بود. اما با تحريم سيدعلي اكبر ترابي، و عكس‌العمل‌ برخي اسرا، از جمله شهاب‌الدين شهبازي رو به رو شدند و از نمايش فيلم در برخي آسايشگاه‌ها منصرف شدند.

سرهنگ شهبازي وقتي متوجه نقشه نيروهاي عراقي شد، كنار پنجره رفت و چنان كه تمام اردوگاه را در بر بگيرد، اذان گفت.

«در اردوگاه‌هاي مختلف جلسات درس قرآن برپا كرده بود و براي زندانيان سخنراني مي‌كرد و گاهي اختلافاتي كه بين اسرا پيش مي‌آمد را حل و فصل مي‌كرد و گاهي نيز جاسوساني به عراقي‌ها گزارش مي‌دادند و آنان سيدعلي اكبر را كتك مي‌زدند و شكنجه مي‌كردند و يا به اردوگاه ديگري منتقل مي‌كردند.

در 23 تير 1361 وزارت امور خارجه ايران با صدور اطلاعيه‌اي قطع‌نامه شوراي امنيت را كه چند روز پيش از اين با موافقت 15 عضو خود به تصويب رسانده بود «تلاشي هماهنگ و سازمان يافته از جانب ابرقدرت‌ها و ممانعت از دستيابي به حقوق طبيعي خود و كوشش جهت جلوگيري از سقوط حتمي رژيم بعث عراق» تلقي و اعلام كرد تا تحقق خواسته‌هاي بر حق خويش به مبارزه ادامه خواهد داد.

بالاخره قطع‌نامه 598 پذيرفته شده و جنگ خاتمه يافته بود. مقدمات تبادل اسرا نيز صورت گرفته بود كه خبري غيرمنتظره حال و هواي اسارت را به هم ريخت.

از آغاز جنگ و شروع اسارت و روزهاي سخت و دردآوري كه جز شكنجه و ضرب و جرح و شتم چيزي نداشت، سال‌ها مي‌گذشت حالا در بهار 1368 اسرا سرخوش از پايان اين دوران ناگوار و ناملايمات آن آرزوها در سر مي‌پروراندند كه بدون شك براي بسياري، مهم‌ترين آن‌ها، ديدار با امام بود و اينكه در لحظه ديدار چه حالي خواهند داشت آنان براي ورود به جماران و ديدار با مرادشان، شعرها سروده بودند و سروده‌ها ساخته بودند.

آنان كه تا كمترين خبر از بيماري و كسالت امام مي‌شنيدند، به درگاه الهي تضرع مي‌كردند و با توسل به ائمه معصومين سلامتش را مي‌خواستند، حالا با خبري از راديو بغداد تمام آرزوها را بر باد مي‌ديدند.

خبر ارتحال امام خميني در 14 خرداد 1368 در حالي زندان تكريت 5 را در غم فرو برد كه برخي اردوگاه‌ها از چند روز قبل از فوت ايشان، خبر كسالت را در روزنامه‌هاي عراقي خوانده بودند و اطلاع داشتند.

«با اعلام خبر بيماري حضرت امام، غم و اندوه همه اردوگاه را فرا گرفت و در آسايشگاه ما برنامه دعاي توسل برگزار شد. دعا كه تمام شد يكي از برادران 19 ساله ما به نام علي، اهل شوش با گريه پيش من آمد و گفت: ابوترابي! چرا ما يتيم شديم، به ما نمي‌گويي؟ من حرف او را انكار كردم و گفتم: اين چه حرفي است كه مي‌زني؟ دوباره اصرار كرد و من انكار نمودم.»

آن روز اسرا وقتي از خبر رحلت امام مطمئن شدند تا ساعت‌ها فقط گريه بود و اشك و آه و ناله، سيدعلي اكبر ابوترابي براي اسرا سخنراني كرد و در پايان چهل روز را عزاي عمومي اعلام كرد.

سرانجام پس از آزار و شكنجه‌هاي روحي و جسمي توسط رژيم بعث عراق در پي مبادله اسرا، شب 24 شهريور 1369 هواپيماي حامل آزادگان در فرودگاه مهرآباد تهران بر زمين نشست و آنان مورد استقبال مسئولين و مردم قرار گرفتند.

 

 

 

سه‌شنبه 3 آذر 1388 - 12:25


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری