پنجشنبه 27 مهر 1396 - 0:0
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

گفتگو

 

مجيد خانلري

 

بهترين الگو در توليد اثر هنري، قرآن است

 

 

گفت­وگو با استاد دکتر سيدعلي موسوي گرمارودي

 دکتر موسوي گرمارودي رئيس انجمن شاعران پارسي­گوي جهان و يکي از بارزترين چهره­هاي ادبي سي­سال گذشتة کشورمان بوده است. سيدعلي موسوي گرمارود‌ي د‌ر سي­ويكم فرورد‌ين ماه 1320 د‌ر قم به د‌نيا آمد‌. خواندن‌ و نوشتن و قرآن را نزد‌ پد‌ر فرا گرفت و پس از آن نصاب­الصبيان ابونصر فراهي، گلستان سعد‌ي، طاقد‌يس شيخ نراقي و گزيد‌ه‌هايي از خمسه نظامي را آموخت. د‌ر نُه سالگي به د‌بستان رفت و د‌ر همان سال، به كلاس سوم ابتد‌ايي راه يافت. د‌وران ابتد‌ايي و متوسطه را د‌ر زاد‌گاه خود‌ گذراند‌ و د‌ر هفد‌ه سالگي (خرد‌اد‌ سال 1338) به همراه پد‌ر به مشهد‌ رفت و به مد‌ت چهارسال به تحصيل علوم اد‌بيه و عربيه (سيوطي، مغني، مطوّل، شرح جامي) پرد‌اخت و از محضر استاد‌اني چون شيخ مجتبي قزويني، شيخ محمد‌تقي اد‌يب پيشاوري د‌وم (مشهور به اد‌يب ثاني)، و واعظ طبسي بهره‌ها برد‌. سپس د‌ر بيست­ويك سالگي به قم بازگشت و به فعاليت‌هاي سياسي روي آورد و پس از واقعة پانزد‌هم خرد‌اد‌ 1342 د‌ر تهران ساكن و د‌ر د‌بستان و د‌بيرستان علوي به تد‌ريس مشغول شد‌.

گرمارود‌ي د‌ر سال 1345ش. به د‌انشكد‌ة حقوق رفت و به د‌ريافت مد‌رك كارشناسي در اين رشته نائل آمد‌ و د‌ر طي همان سال‌ها با شهيد‌ رجايي و شهيد‌ باهنر آشنا شد‌. وي د‌ر سال 1348ش. د‌ر مسابقة شعر مجلة يغما (به سرد‌بيري مرحوم حبيب يغمايي) به مناسبت آغاز پانزد‌همين قرن بعثت شركت كرد‌ و د‌ر زمينة شعر نو مقام اول را كسب نمود‌. پيش از آن و د‌ر خلال آن سال‌ها با جلال آل احمد‌، د‌كتر سيمين د‌انشور، د‌كتر علي شريعتي، و شهيد‌ آيت‌الله مرتضي مطهري آشنا شده‌ و اولين مجموعه شعر خود‌ را با نام عبور منتشر كرد‌.

د‌ر كشاكش روزهاي انقلاب، به اتفاق مرحومه طاهره صفارزاد‌ه براي تأسيس كانون فرهنگي نهضت اسلامي تلاش كرد‌ و د‌بيري آن را بر عهد‌ه گرفت. اين کانون همان است که بعداً حوزة هنري سازمان تبليغات اسلامي شد.

از ديگر فعاليت­هاي گرمارودي مي­توان از اين­ها ياد کرد: سرپرست انتشارات فرانكلين سابق و مد‌يرعامل شركت افست، مشاور فرهنگي و سخنگوي وزارت پست تلگراف و تلفن، مشاور مطبوعاتي و فرهنگي رئيس جمهور، مسئول ماهنامه اد‌بي گلچرخ، مد‌يريت تالار وحد‌ت. و‌ي مد‌تي رايزن فرهنگي ايران د‌ر كشور تاجيكستان بود و در همان مدّت هم به ترجمة قرآن کريم مشغول شد‌. وي علي‌رغم فعاليت‌هاي فرهنگي فراوان، د‌ورة د‌كتراي زبان و اد‌بيات را به پايان برد‌ و موضوع رسالة د‌كتراي خويش را د‌ربارة شرح زند‌گي و د‌يوان اد‌يب­الممالك قرار د‌اد‌.

تركيب‌بند‌ عاشورايي مشتمل بر پانزده بند‌ با عنوان «آغاز روشنايي آينه» يکي از سروده­هاي بسيار زيباي اوست كه اين­چنين آغاز مي­شود:

مي­گريم از غمي که فزون­تر ز عالم است

گر نعره برکشم ز گلوي فلک، کم است

موسوي گرمارودي در سال 1385ش. به عنوان «چهرۀ ماندگار بخش شعر» انتخاب شد. اگر چه او را با مجموعه­هاي شعر چون سرود رگبار، عبور، در سايه­سار نخل ولايت، خط خون، دستچين و آثاري از اين دست مي­شناسند اما وي در حوزة داستان­نويسي نيز موفّق بوده است و از او به عنوان پرکارترين نويسندة حوزۀ داستان انبياء ياد مي­شود. از مهم­ترين آثار او در اين حوزه مي­توان به کتاب­هايي چون در مسلخ عشق، صليب نخل، بابا تاريخ، پرتو انسان­ها، يونس(ع)، نوح پيامبر، و داستان پيامبران اشاره کرد.

اما از مهم­ترين آثار اين شاعر و نويسندة برجسته، ترجمة قرآن کريم و نيز ترجمة صحيفة سجاديه است که هر دو چندين بار تجديد چاپ شده و مورد استقبال عام و خاص واقع شده­اند. در ترجمة قرآن و نيز صحيفه سجاديه، چنان که خود مي­گويد، حد اکثر تلاش را به عمل آورده تا ترجمه­اي فخيم به دست دهد. که البته موفّق نيز بوده: با يکي «خادم­القرآن» شد و ديگري در سومين جشنوارۀ دو سالانۀ کتاب دين و پژوهش­هاي برتر (ارديبهشت­ماه 1388) در گروه علوم قرآن و حديث، از بين هشتصد و هشتاد اثر ارسالي به دبيرخانۀ جشنواره، به عنوان شايستۀ تقدير انتخاب گرديد. او مي­گويد براي برخي واژه­ها شايد بيش از يک هفته فکر کرده تا معادلي مناسب و وزين بيابد و حتّي از معبودش کمک گرفته: «يک هفته با واژة "زنيم" کلنجار رفتم و آخر سر، دو رکعت نماز خواندم تا واژه­اي مناسب براي آن بيابم. ناگهان "بي­تبار" به ذهنم رسيد که به نظرم تا اندازه­اي وزن و فخامت واژة اصلي را دارد.» گرمارودي ترجمه را يک کار هنري مي­داند و به همين دليل، معتقد است اگر هزار ترجمه هم از قرآن و نهج­البلاغه و صحيفه بشود باز کم است زيرا هر کدام از اين ترجمه­ها، يک اثر هنري است. به همين دليل هم ترجمة گروهي را بي­نتيجه مي­داند؛ انگار که يک تابلوي نقاشي را چند هنرمند بخواهند مشترک بکشند.  

 

پرسش نخست را در ارتباط با ترجمة شما از صحيفة سجاديه مطرح مي­کنم و از اين زاويه که اين گونه ترجمه­ها چه تأثيري بر ادبيات ديني فارسي مي­تواند داشته باشد؟

من اصلاً با تقسيم ادبيات به ديني و غيرديني موافق نيستم. ادبيات فارسي همه­اش ديني است. زيرا زندگي ما چيز جدايي از دين ما نبوده است و لذا اگر شما بخواهيد آن بخش از ادبيات ما را که صبغة ديني دارد از کلّ ادبيات ما جدا کنيد، تقريباً چيزي باقي نمي­ماند که بخواهيم آن را غيرديني در نظر بگيريم. حتّي کتاب عظيمي مثل شاهنامه را که سند هويت ملّي ماست، اگر بنگريد، نگرش­هاي ديني را، در مفهوم وسيع کلمه، در آن مشاهده مي­کنيد؛ مواضع کلامي، و ديدگاه­هاي متأثر از قرآن و نهج­البلاغه در آن وجود دارد. در اين زمينه مرحوم دکتر شهيدي مقاله­اي دارند که در آن به آيات و احاديث و روايات در شاهنامه اشاره کرده­اند. يا آنچه دکتر احمد مهدوي دامغاني دربارة همين موضوعِ تأثر شاهنامه فردوسي از متون ديني نوشته­اند، اين ديدگاه را مطرح کرده­اند. از همان زمان فردوسي تا يومنا هذا ما اثري به گرانسنگي شاهنامه نداريم و اين اثر هم آميخته به دين است. حتّي در آثار هم­عصر ما، مثلاً آثار نيما، هم شما مي­توانيد صبغة ديني را ببينيد. اين ويژگيِ ديني بودن تقريباً همة آثار فارسي ناشي از آن است که زيست و زندگي مردم ايران و از جمله هنرمنداني که خود جزء همين مردم بوده­اند، با دين عجين بوده است. اين البته به آن معني نيست که هنرمندي که اثر هنري پديد آورده، حتماً نمازشب­خوان بوده است. در تاريخ ايران، زنديق­هايي بوده­اند که اثرشان صبغة ديني داشته است. رباعي­هاي خيام را بخوانيد. برخي از آن­ها از نظر منتقدان سؤال برانگيز است؛ مانند اينکه مي­گويد «من مي خورم و هر که چو من اهل بود / مي خوردن من به نزد وي سهل بود / مي خوردن من حق ز ازل مي­دانست / گر مي نخورم علم خدا جهل بود». العياذ بالله. حتّي در همين رباعي، صبغة ديني قابل مشاهده است و يک موضوع کلامي مطرح شده که از حوزة فلسفه و کلام اسلامي خارج نيست. بنابراين من اصلاً با تفکيک ديني و غيرديني در حوزة هنر مخالفم.

 

اين درست، اما بخشي از ادبيات ما به هر حال مستقيماً به موضوعات و مباحث ديني مي­پردازد، مثل همين ترجمه از صحيفه يا ترجمة مرحوم دکتر شهيدي از نهج­البلاغه يا اشعاري که در مدح پيامبر(ص) و ائمه(ع) و دربارة وقايع تاريخي ديني مانند عاشورا سروده شده­اند که اتفاقاً از خود جناب­عالي هم دو کتاب شعر با اين مضمون در دست چاپ است. اين آثار با آثاري که غيرمستقيم به موضوعات ديني مي­پردازند، تفاوت دارند. سؤال من از جهت منفک دانستن اين دو گروه از آثار نبود بلکه مي­خواهم ديدگاه شما را دربارة تأثير آثار نوع اول بر غناي ادب فارسي و به شموليت آثار نوع دوم بدانم.

اين بستگي دارد اولاً به قوّت اثر هنري و در ثاني به ميزان اثرپذيري هنرمند از دين. اينکه من آن تفکيک را قبول ندارم، به اين معني نيست که همة آثار به يک ميزان از دين تأثير پذيرفته و يک رويکرد به دين دارند. مثالي هم که از خيام آوردم، براي روشن کردن همين ظرافت بود. خودِ من اشعار مختلفي دارم. بخشي از آن­ها را تحت عنوان اشعار آييني در يک مجموعه آورده­ام و برخي ديگر هم مضمون متفاوتي دارند که در مجموعه­هاي ديگر گرد آمده­اند. اما من در همة اشعارم، يک رويکرد دارم. يعني در غزلم همان رويکردي ملحوظ است که در اشعار آييني­ام. من به عنوان يک شيعة دوازده امامي و مخلص حضرت سيدالشهدا شعر مي­گويم.

 

تفاوت اين دو دسته اثر در چيست؟

در نوع بيان. اينجا من گله دارم از برخي دوستان که با توجه به اشعار آييني من، فکر مي­کنند صرفاً بنده يک شاعر آييني­ام و ديگر مثلاً «حماسة درخت» مرا در نظر نمي­گيرند. نبايد هنرمند را محدوده­گذاري کرد و فقط يک وجه او را در معرض ديد قرار داد.

 

پس از ديدگاه شما، شاعري مانند شاملو هم يک شاعر ديني است؟

بله. منتها شاعري است که عليه اعتقاد ديني حرف مي­زند در حالي که فردي مثل من در دفاع از اعتقاد ديني شعر مي­گويد. به قول شاعر «متاع کفر و دين بي­مشتري نيست / گروهي اين، گروهي آن پسندند». حالا که بحث شاملو پيش آمد، خوب است به اين اشاره کنم که آنچه در ادبيات مهم است، بيان ادبي است. شاملو از اين نظر موفّق عمل کرده. به نظر من شاملو بزرگ­ترين شاعر معاصر در حوزة شعر سپيد است و من اين را بدون هيچ ترديد و ملاحظه­اي مي­گويم، حتّي اگر به مذاق برخي خوش نيايد. اين را به عنوان يک کارشناس مي­گويم. ما نمي­توانيم هنر يک هنرمند را انکار کنيم. مي­توانيم با او موافق نباشيم و او را نقد کنيم و حتّي با او مبارزة فکري کنيم اما انکار هنر او بي­فايده است. از حضرت علي(ع) پرسيدند برترين شاعر امروز، يعني زمان پيامبر(ص)، کيست؟ آن­ها که اين سؤال را مي­پرسيدند، فکر مي­کردند که امام(ع) حتماً از حسان بن ثابت اسم مي­برد. حسان شاعري بود زبردست و در خدمت اسلام و رسول خدا(ص). امام(ع) از پاسخ دادن استنکاف اما پرسندگان اصرار کردند و امام(ع) سرانجام فرمودند: «ان کان و لابد، فالملک الظلّيل، امرؤالقيس». يعني «اگر از پاسخ چاره ندارم، پس برترين شاعر، شاه بسيار گمراه، امرؤالقيس است». امام(ع) در عين ابراز صريح موضع خود، حقيقت را بيان فرموده­اند. در اينجا، پاسخ امام(ع) معطوف به قوّت بيان شاعر بوده است و نه محتوا. اشعار امرؤالقيس بعضاً توصيف اعمال گناه­آلوده است اما همان را بسيار شاعرانه ارائه کرده است.

 

به نظر جناب­عالي امروز و بين شاعران موجود و زنده، برترين شاعر کيست؟

بزرگ­ترين شاعر علي­الاطلاق، امروز استاد دکتر شفيعي کدکني است. اين سخن را اگر شاملو هم زنده بود، باز مي­گفتم. زيرا شاملو در شعر آزاد، برترين است و نه در مطلق شعر. قريحة دکتر شفيعي حدّت و جوهر والاتري دارد و مباحث فنّي ديگري در اينجا مطرح است که در اين مجال نمي­گنجد. در رساله­اي که در دست دارم، به تفصيل و با ارائة نمونه­هاي شعر والاي ايشان، از اين نظر خود دفاع کرده­ام. اين تنها سخن و نظر من هم نيست، قولي است که منتقداني که ريگي در کفش ندارند، برآنند.   

 

اشاره کرديد به تفاوت آثار هنري از نظر نوع بيان و اينکه به دليل نوع بيان است که برخي مستقيماً به دين و موضوعات ديني مي­پردازند و برخي ديگر غيرمستقيم. اين را بيشتر توضيح بفرماييد.

ببينيد، در طول تاريخ ادبيات و هنر، آنچه مطرح است، ادبي بودن و هنري بودن ارائه است. نبايد به موضوع و محتوا تکيه کنيم.

 

چرا؟ محتوا که مهم­تر از فرم است.

نه، محتوا وقتي مطرح است که شما بخواهيد شخصيت فردي هنرمند را در نظر بگيريد و نه شخصيت هنري او را. اين را توضيح مي­دهم. قرآن کريم به اين لحاظ برجسته است که هر حرفي را با برجسته­ترين و فاخرترين نمود هنري بيان مي­کند. اگر الگوي ما قرآن است، بايد اصل را بر نحوة عرضه بگذاريم. قبل از انقلاب، ما دو خطيب بزرگ داشتيم: آقاي راشد و آقاي فلسفي. مشهور بود که از مرحوم راشد پرسيده بودند که شما در بيان و خطابه بهتريد يا آقاي فلسفي. ايشان جواب داده بودند که او خوب حرف مي­زند اما من حرفِ خوب مي­زنم! اين پاسخ زيرکانه و هوشمندانه و معني­داري است. شما اگر مي­خواهيد نقد ادبي کنيد بايد به نحوة ارائه توجه نماييد نه به محتوا. اين البته به معني بي­تفاوتي نسبت به محتوا نيست بلکه بايد اولويت فرم بر محتوا را مدّ نظر قرار داد. در نقد ادبي مي­خواهيم بدانيم بيان چگونه است نه اينکه چه چيزي گفته شده. علّت عدم موفقيت ما در برخي حوزه­هاي هنر همين است که ما فکر کرده­ايم بايد فقط حرفِ خوب بزنيم و ديگر به خوب حرف زدن توجه نداشته­ايم. بايد به اين فکر کنيم که چرا کار فردوسي يا سعدي يا حافظ تا امروز زنده است و از طراوت و تازگي همچنان برخوردار؟ و تا زبان فارسي زنده است، اين آثار هم زنده خواهند بود. چرا چنين است؟ ما از قرن چهارم تا امروز چند، بلکه چندين شاهنامه داريم اما هيچ کدام شاهنامه فردوسي نشده­اند. مثلاً «حملة حيدري» ملا بمانعلي کرماني در وزن حماسي سروده شده و در وصف حضرت علي(ع) است. موضوع آن علي و عالي است اما آيا به مانند شاهنامۀ فردوسي مورد اقبال بوده است؟ حتّي اسم آن را به ندرت کسي شنيده، تا چه رسد به اينکه آن را خوانده باشد. چرا امثال اين اثر از زمان خودشان فراتر نرفتند؟ اين­ها فقط در حافظة بايگاني جامعه ثبت شده­اند و تنها در تاريخ ادبيات از آن­ها ياد مي­شود. در حافظة جاري مردم، اين­ها جايي ندارند. علّت دقيقاً اين است که پديدآورندگان اين آثار، فقط به دنبال حرفِ خوب زدن بودند و نه خوب حرف زدن. حافظ را ببينيد که چطور با هوشمندي از الگوي قرآن استفاده کرده. او حرفِ خوب را خوب بيان مي­کند. خوشبختانه بيشتر هنرمندان ما معناگرا هستند و اين يک حسن است اما بايد به نوع و نحوة بيان بيشتر توجه کنند.

 

آيا اين اصالت دادن به فرم، مترادف ايدة هنر براي هنر نيست؟ آن مفهوم ادبيات ديني را که در آغاز عرض کردم مي­توان به ادبيات متعهد تصحيح کرد. ما اگر اصالت و اولويت را به شکل و نحوة ارائه بدهيم، ممکن است به چيزي مثل امرؤالقيس برسيم! ولي آنچه حسان بن ثابت را مي­سازد تعهّد اوست، يعني اولويت محتوا.

من اين طور فکر نمي­کنم. شما اگر مقدمة کتاب دست­چين مرا بخوانيد، که چندين سال پيش چاپ شده، در آنجا راجع به اين موضوع بحث کرده­ام که: «انسان تنها موجودي است که برمي­گزيند. جماد و نبات و حيوان محکوم به تابعيت از سنّت الهي و محصور در قانون­مندي حاکم بر هستي­اند و نمي­توانند پا از گليمي که خلقت براي آنان بافته است، فراتر بگذارند؛ گرچه از آنچه هستند نيز فروتر نمي­غلتند اما آدمي که مي­تواند خداگون شود، گاهي از جماد و نبات و حيوان محصور و مجبور نيز پايين­تر مي­رود و فروتر مي­نشيند. "...أُولَئِكَ كَالأنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ..."/ سورۀ مبارکۀ اعراف؛ آيۀ شريفۀ179. بنابراين اختيار در روند حيات انسان، ابزار دگرگوني اوست. اما اين دگرگوني هنگامي در جهت خداگون شدن و تکامل و تعالي او خواهد بود که او آن سوي سکة اختيار را نيز که مسئوليت و تعهد است، بپذيرد. آدمي از آغاز خلقت، تن به تعهد سپرده و با خدا پيمان بسته است. "أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ... * وَأَنِ اعْبُدُونِي..." (آيا با شما پيمان نبسته بودم اي فرزندان آدم که به شيطان دل نسپريد... * و تنها مرا بپرستيد؟)/ سورۀ مبارکۀ يس؛ آيات شريفۀ 60 و 61. ابليس «خود» تو را در مقابل خداي تو مي­نهد. تعهّد تو، نفي خودمحوري و جايگزين کردن خدا به جاي خويشتن است. از آنجا که هنر تنها از آدمي بروز مي­کند، از تجليات ساحت دوم انسان، يعني اختيار اوست. و چون هنر، زيبا و زيبايي از مقولة کيف است پس مي­توان گفت هنر، کيفيت بروز اختيار آدمي است. اما بي­درنگ يادآور شوم که چون اختيار در انسانِ شاکر از مسئوليت تفکيک­ناپذير است پس هنرمند راستين، مسئول نيز هست. مي­توان معياري کلّي به دست داد و آن اينکه هر يک از گونه­هاي هنر که آدمي را در جهت خداگون شدن وي ياري کند، يا به تعبير اسلامي، لله يا في­الله باشد، از ديد اسلام پسنديده است. اسلام هيچ گاه و به خاطر هيچ آرماني، موضع الوهي بشر را قرباني نمي­کند. به همين خاطر مي­توان قاطع گفت که در اسلام، چيزي به نام هنر براي هنر وجود ندارد. هنر هنگامي پسنديده شمرده مي­شود که به گونه­اي در خدمت خالق يا خلايق باشد. وگرنه لغو و عبث محسوب و انسان مسلمان از آن منع شده است. در اسلام کرامت انسان به عنوان خليفة الله برتر از آن است که کار لغو يا عبث انجام دهد. در عرصة اين جهان هم، هنر نزديک­ترين راه و بهترين دستماية انسان است براي آنکه به يکي از برجسته­ترين و زيباترين جنبه­هاي ذات الهي، يعني خلاقيت او، نزديک شود.»

در طول تاريخ انسان، کساني بودند که در سه جنبه نسبت به خدا شرک ورزيدند: در الوهيت خدا (که امثال بلعم باعورها شرک ورزيدند)، در حاکميت خدا (که فرعون­ها مشرک بودند)، و در مالکيت خدا (که قارون­ها شرک روا داشتند). تنها در خلاقيت خداست که در قرآن و در احاديث و روايات و تاريخ موردي را نمي­توان سراغ کرد که کسي ادعا کرده باشد مثلاً پشه خلق کرده و از اين جنبه کسي به خدا شرک نورزيده. خداوند خلاقيت خود را، خود در ميان هنرمندان به وديعه نهاده است.

بنابراين، حرف مرا تعبير به هنر براي هنر نکنيد. از ديدگاه هنرمند مسلمان، هنر براي هنر بي­معني است و اصلاً نشدني.

 

اينجا گريزي مي­زنم به فعاليت سازمان تبليغات اسلامي که وظيفه­اش همين است، يعني ارائة حرفِ خوب به نحو خوب. با فعاليت اين تشکيلات آشنا هستيد و مي­دانيد که اين دستگاه چه وظايف و اهدافي را دنبال مي­کند. بدون اينکه بخواهم آن تفکيک ميان هنر ديني و غيرديني را دوباره مطرح کنم، از ديدگاه شما براي امر تبليغ و بخصوص ارائة انديشه­هاي ديني چه روشي مناسب است و چه بايد کرد تا اثري که براي اين منظور پديد مي­آيد مؤثر و ماندگار باشد.

فکر مي­کنم جواب اين سؤال را در پرسش­هاي قبلي داده باشم. در کلّي­ترين چشم­انداز، بايد از قرآن کريم الگو بگيريم. اينکه خداوند در قرآن ما را به تفکر و تعمق در آيات فرامي­خواند، يک وجهش هم اين است که ياد بگيريم چه چيزي را چگونه بگوييم. يادآور شدم که حافظ با استفاده از الگوي قرآن توانسته چنين جايگاهي در ادبيات ما پيدا کند.

 

ما الگو را داريم اما منظور من اين است که اين الگو را چگونه در کار خودمان پياده کنيم. با چه ابزاري و چگونه اين اتفاق مي­افتد؟

اين سؤال شما مانند اين است که بپرسيم چگونه سعدي شويم؟! من مي­گويم اين سعدي شدن، دو بخش دارد: يک بخش آن کوشش است و بخش ديگرش جوشش. حافظ، استعداد خداداد دارد اما خودش هم تلاش فراواني مي­کند تا از اين استعداد حدّ اکثر استفاده را ببرد. اينکه او قرآن را به چهارده روايت مي­خواند کار کمي نيست و لا اقل يک عمر کوشش را مي­طلبد. و همين طور ديگران. يکي از دلايل آنکه امروز دکتر شفيعي به طور علي­الاطلاق برترين شاعر است، غير از قريحة خداداد، به همين دليل است که او از برجسته­ترين دانشمندان نيز هست. سازمان تبليغات دستگاه است، انسان نيست که از او انتظار جوشش يا همان قريحه را داشته باشيم. اما مي­تواند بخش ديگر را بر عهده بگيرد، يعني کوشش را. مي­تواند بستر بروز قريحه را فراهم کند. مي­تواند بودجه و امکانات کافي را براي استعدادهايي که بسيار هم زيادندّ مهيّا نمايد. خيلي از استعدادها به دليل فقدان امکانات، مجال بروز پيدا نمي­کنند.

 

سازمان تبليعات از مدّت­ها پيش در اين زمينه برنامه­ريزي کرده و اين برنامه­ها ادامه دارد و تا حدّي نتيجه هم داده. مانند فعاليت­هايي که در حوزۀ هنري مي­شود که اساساً وظيفه­اش تربيت هنرمند متعهد است، يا در دانشگاه سوره که وظيفة تربيت متخصصين فرهنگي متعهّد را دارد. اما باز هم اين سؤال بي­جواب مانده که معاني والاي اسلامي را چگونه ارائه کنيم که مخاطب را تحت تأثير قرار دهيم، آن هم تأثير پايدار. حافظ يا سعدي يا مولوي و امثال ايشان قله­هاي ادبيات ما هستند و شايد تکرار نشدني. براي وضعيت کنوني چه بايد کرد؟

اين را که اشاره کردم. اين بستگي مستقيم دارد به نحوة ارائه. هر چه نحوة ارائه والاتر باشد، اثر نافذتر است.

 

اينجا با مشکل مخاطب مواجه مي­شويم. مخاطب ما ديدگاه و دانش شما را ندارد که تشخيص بدهد چه اثري از نظر ارائه، سطح بالايي دارد يا نه.

خيلي خوب شد که بحث به اينجا کشيد. اين يکي از بزرگ­ترين اشتباهات ماست که فکر کنيم مخاطب توان درک بالا ندارد. اين يک تلقّي نادرست از توان فکري جامعه است. هنرمندان ما و دستگاه­هاي فرهنگي و توليدکنندة آثار فرهنگي ما همواره سعي مي­کنند به سمت مخاطب خم شوند. و اين کاملاً اشتباه است. درست اين است که کاري کنيم که جامعه به سمت ما کشيده شود. يعني اثري را در چنان سطحي ارائه کنيم که جامعه مجبور شود به سمت آن، به بالا کشيده شود. اگر هنرمندان ما مثلاً از فردوسي درس مي­گرفتند، امروز ما بسياري از اين گرفتاري­هاي ادبي ـ هنري را نداشتيم. فردوسي شاهنامه را براي افراد خاصّي پديد نياورد. مخاطب او همة مردم هم­عصر و اعصار بعد از او بودند. اگر او مي­خواست فقط با عموم مردم عصر خودش حرف بزند که اثرش تا به امروز نمي­ماند. فردوسي يک هنرمند معناگراست و توانست مخاطب خود را رشد بدهد نه اينکه هنرش را و اثرش را تنزل بدهد. شاهنامه يک اثر انساني است و هر چه در آن آمده، خطابش به مردم است. بيت معروف «توانا بود هر که دانا بود / ز دانش دل پير برنا بود» را به نظر من مردم همة قرن­هاي بعد از فردوسي زمزمه کرده­اند تا عصر ما. اين يعني هنر متعهّد. اين يک بيت ضعيف نيست. همة ابيات شاهنامه در همين سطح است. يعني فردوسي اثري را که پديد آورده، از نظر هنري بسيار قوي است. به همين دليل است که وقتي هزار بيت از شاهنامه دقيقي را به دليل اخلاق شريفي که دارد براي رعايت «فضل تقدم» او، نقل مي­کند؛ اما با صراحت مي­گويد:

نگه کردم اين نظم سست آمدم

بسي بيت ناتندرست آمدم

پس شعر فاخر مي­گويد. اما در عين حال براي مردم است و مردم و جامعه به واسطة همين اثر قوي، فهم و درکشان ارتقا پيدا مي­کند. پس ما نبايد مخاطب را دست کم بگيريم. هنرمند نمي­تواند در برج عاج خودش را محبوس کند و اثرش را براي هيچ­کس پديد بياورد. فکر مي­کنيد حافظ اشعارش را براي چه کساني مي­سرود؟ او با هوشمندي مي­دانست که دو نوع مخاطب دارد؛ مخاطب مستقيم و مخاطب غيرمستقيم. مخاطب غيرمستقيم او ما هستيم يا آن روستايي که در دورافتاده­ترين روستاي کشور زندگي مي­کند و در خانه­اش نسخه­اي از حافظ دارد. البته برداشت يک استاد ادبيات از غزل حافظ فرق دارد با برداشت آن روستايي. اين­ها يکسان نيست. مثلاً در بيت «رسيد موسم آن کز طرب چو نرگس مست / نهد به پاي قدح هر که شش درم دارد»، شايد مخاطب عام به زيبايي­هاي کلامي و تشبيهات اين بيت آگاه نباشد اما به قدر وسع خود از آن بهره مي­برد. يک استاد ادبيات هم در سطح خود از اين بيت معني مي­فهمد و زيبايي­هاي آن را درک مي­کند. ببينيد! در اينجا حافظ سطح شعر خودش را پايين نياورده اما به گونه­اي سخن گفته که طيف مخاطبانش بسيار گسترده است. اين آن ويژگي است که متأسفانه در آثار هنري و توليدات فرهنگي ما وجود ندارد و نتيجه­اش مي­شود، توليد آثاري که مخاطب را ارتقا نمي­دهند و خيلي زود هم فراموش مي­شوند. استاد هاشم جاويد در بررسي شعر حافظ، اثري دارند که به نظر من واجب است هر ايراني آن را بخواند تا بفهمد چرا شعر حافظ به اين جايگاه والا در ادبيات ما دست يافته. استاد جاويد کار بسيار بزرگي کرده و آبشخورهاي فکري حافظ را در ابيات او رديابي نموده. اين بررسي استاد جاويد نشان مي­دهد که بسياري از اشعار حافظ، تفسير شاعرانة آيات قرآن است. يعني الگوي حافظ در خلق اثرش، قرآن بوده است. اين است که باز هم تأکيد مي­کنم ما براي پديد آوردن اثر هنري والا و نافذ بايد به قرآن رجوع کنيم و الگو بگيريم. در نحوة ارائه به هيچ وجه نبايد کوتاه بياييم. ژورناليسم با اينکه در لحظه اثرگذار است اما اصلاً فعاليت هنري به حساب نمي­آيد. اثر ژورناليستي در حدّ اعلاي خود، خواندني است اما اثر هنري بايد علاوه بر خواندني بودن، ماندني هم باشد. چرا در ميان تاريخ­ها، تاريخ بيهقي اين همه گل کرده؟ چون هم تاريخِ درست است و هم فخيم ارائه شده.

 

ما با يک مشکل ديگر هم مواجهيم. اينکه در معرض تهاجم فرهنگي هستيم. در اين وضعيت نمي­توانيم فقط به کار درازمدّت بپردازيم و لازم است آثاري هم توليد شوند که تأثير سريع داشته باشند. جبهة مقابل ما با تمام توان و به سرعت و با همة ابزارها در حال فعاليت است. آن­ها البته اين مرحلة توليد آثار با ضريب نفوذ و ماندگاري بالا را هم گذرانده­اند و اکنون مي­توانند هم آثاري توليد کنند که تأثير درازمدّت دارند و هم آثاري را ارائه نمايند که تأثير لحظه­اي داشته و در واقع زمينه را براي آثار با تأثير درازمدّت مهيّا مي­کنند و در نتيجه اثرگذاري آن­ها پايدار مي­شود.  

به نظر من در غرب، درست کار مي­کنند و اصولي. بدون اينکه دچار غربزدگي باشم اين را مي­گويم، چون ما بايد منصف باشيم و واقع­بين. ويژگي­هايي را که ما دنبالش هستيم، آن­ها رعايت مي­کنند و به همين جهت، نتيجة کارشان مؤثر است. ما در اينجا اصولي کار نمي­کنيم. يا تعهّد را فداي تخصص مي­کنيم يا بر عکس، تخصص را ناديده مي­گيريم و به تعهّد بسنده مي­کنيم. اين مشکل اصلي ماست. از هر طرف هم که برويم به همين جا مي­رسيم. چاره­اي نداريم جز آنکه مواردي را که اجمالاً در بالا اشاره کردم، مورد توجه قرار بدهيم و رعايت کنيم. اگر با الگوي بيان هنري قرآن پيش برويم، مطمئن باشيد هم تأثير کوتاه­مدّت و هم تأثير قوي بلندمدّت را بر مخاطب خواهيم گذاشت. زماني که پيامبر مکرم اسلام(ص) آيات وحي شده را بر مردم مي­خواندند، مردم بدون استثنا تحت تأثير قرار مي­گرفتند. يعني اين طور نبود که مثلاً ايشان آيات را ابلاغ کنند و مردم بي­تفاوت بمانند. اين تأثير، ناشي از نحوة ارائه بوده است. البته اين وجه اعجاز قرآن است اما ما موظّف به تبعيت از آن هستيم. يعني چنان فعاليت کنيم و چنان آثاري توليد کنيم که به لحاظ فرم، واجد ويژگي­هايي باشند که مخاطب را تحت تأثير قرار بدهند. مخاطبين ما، و اصولاً انسان، فطرتاً گرايش به حرف خوب دارد. ما بايد تلاش کنيم که حرف خوب را، خوب بيان کنيم. نکتة ديگر اينکه، ما تمام آثار فرهنگي غرب را يکسره نمي­توانيم سياه ببينيم. اين اشتباه است. در غرب هم انسان­ها و هنرمندان خداباور وجود دارند و مي­توان از وجوه مثبت آثار آن­ها هم استفاده کرد.

 

وضعيت کنوني توليد آثار هنري را در کشور چگونه مي­بينيد؟

اکثر هنرمندان ما گرفتار امور روزمره و مشکلات زندگي هستند. خودِ من تا همين خرداد امسال، بيشتر وقتم را صرف تدريس در دانشگاه مي­کردم. آن هم به صورت حق­التدريسي. در اين وضعيت ديگر توان و تمرکزي باقي نمي­ماند که بتوان به خلق اثر هنري فخيم پرداخت. هنرمندان ما هنوز موقعيت مناسبي براي ابراز استعدادهاي خود به دست نياورده­اند.

 

از اين که لطف کرديد و با وجود مشغله­هاي فراوان در اين مصاحبه شرکت نموديد، بسيار سپاسگزاريم. اگر ممکن است از اشعار خودتان براي حسن ختام اين گفت­وگو بخوانيد.

چون شما در آغاز گفت­وگو از ترکيب­بند عاشورايي من سخن گفتيد، بند ششم آن را که مربوط به کم­سن و سال­ترين شهيد کربلاست مي­خوانم:

چون موج روي دست پدر پيچ و تاب داشت                 وز نازکي، تني به صفاي حباب داشت

چون سوره­هاي کوچک قرآن ظريف بود                      هر چند، او فضيلت ام­الکتاب داشت

چون ساقه­هاي تازة ريواس، ترد بود               از تشنگي اگرچه بسي التهاب داشت

از بس که در زلاليِ خود، محو گشته بود                      گويي خيال بود و تني از سراب داشت

     لبخند، سايه­اي گذرا بود بر لبش               با آنکه بسته بود دو چشمان و خواب داشت

يکجا سه پاسخ از لب خاري شنيده بود                       آن غنچه؛ ليک فرصتِ يک انتخاب داشت

خونش پدر به جانب افلاک مي­فشاند             گويي به هديه دادنِ آن گل، شتاب داشت

خورشيد، در شفق شرري سرخگون گرفت

يعني که راهِ شيريِ او، رنگِ خون گرفت

 

با تشکر فراوان، براي اينکه ما هم متّهم به اين نشويم که شما را صرفاً شاعر آييني مي­دانيم، با اجازة حضرت­عالي، شعر «حماسة درخت» را هم در پايان اين گفت­وگو مي آوريم.    

موفق و پيروز باشيد.

 

حماسة درخت

جز از مادرم ستاره،

                        درسي نياموختم

که بر دوردست نشست

و بزرگيش را به رخ نکشانيد

                        ـ در همان حال که از خورشيدها بزرگ­تر بود ـ

و در خورِ ديدِ من نور افشاند

و جهان را

                                    از دوردست

به نظاره­اي هماره

                        به تماشا نشست

و هماره، در شمار انبوه ستارگان بود

 

حماسة رود را درودي نبايد گفت

که از خروش، ناگزير است

من تلاش آبي را

                        کز آوند گياهي خُرد

                        بالا مي­رود،

بيش پاس مي­دارم

                        تا رودي

                                    که با غرّشي بلند

در بستري ناگزير مي­رود،

آه، رود، اي رود!

چنين غرّه کف بر لب مياور!

تناوري­ات را

                        آماس، نه فربهي­ست

حماسة تو را از من درودي نيست

 

زيباترين صدا، صداي درخت است

که همه عمر

            از هيچ نمي­نالد:

                            نه از ارّة آذرخش

                                    نه از نعرة تندر

                                          نه از تازيانة باد

                                                            و نه از سوز خزان

زيباترين کلام

                        کلام درخت است

که در همه عمر، هيچ نمي­گويد

                                    و بر پاي ايستاده است

و دست­هايش دهنده­اند

                        بارورند

درخت، ميوه را به خدا تعارف مي­کند

با سرانگشتاني که به آسمان برافراشته است

اما،

                        کودکان به سنگ از او بازمي­گيرند

و پيران بر نردبان

و جوانان با شکستن شاخه­ها

 

سلام بر درخت

که غرور تملک ندارد

و هر چه او راست

                        هماره، فراچنگ

                                    به پيشکش مي­دهد

و حتّاش

            اگر به سنگ زنند،

                                    مي­بخشد!

 

وقتي به خانه آمد سرباز

مادر گفت: جامه ديگر کن

برادرت تير خورده است

بيا او را در باغچه در خاک کنيم

سرباز گفت:

مي­دانم مادر!

خودم را زدم!

 

چنگيز هم خونخوارتر از لحظه­ها نيست

زمان سيري­ناپذير است

ميان شهادت و شقاوت،

                        فاصله

                                    به درازاي تفنگي­ست

                                                تا در کدام سوي آن ايستاده باشي!

دگرباره سلام بر درخت

که تا زنده است

از او قنداق تفنگي

                        نمي­توان ساخت! 

 

 

سه‌شنبه 19 آبان 1388 - 9:49


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری