دوشنبه 6 خرداد 1398 - 15:57
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

نيمه پنهان يك اسطوره

 

نيمه پنهان يك اسطوره (گفت‌وگو با ژيلا بديهيان همسر سردار شهيد محمدابراهيم همت)

احد گودرزياني

انتشارات سوره مهر

تهران، 1387، 5000 نسخه

شابك: 8- 1-92919-964-978

قيمت: 500 تومان

كتاب حاضر گفت‌وگويي است كه احد گودرزياني با همسر شهيد همت- ژيلا بديهيان- انجام داده است و در آن به ناگفته‌هاي شهيد همت از زبان همسرش مي‌پردازد.

در ابتداي كتاب به معرفي ژيلا بديهيان پرداخته شده است اينكه در كجا و در چه زماني متولد شدند و رشته تحصيلي‌شان چه بوده و چطور شد كه تقيد بيشتري نسبت به انقلاب پيدا كردند و...

نويسده در ادامه به آشنايي خانم بديهيان با شهيد همت و چگونگي ازدواجشان مي‌پردازد. خود ژيلا بديهيان در اين باره مي‌گويد:

«حاجي يكبار به خواستگاري من آمد. يك بار هم وقتي مرا به بهانه‌ كاري به دانشگاه اصفهان فرستادند؛ در آنجا براي اولين‌بار رو در رو با من درباره ازدواج صحبت كرد. من با حاجي خيلي تند برخورد كردم حاجي گفت: فكر كرده‌اي من خيلي خشكه مقدسم... من بعد از ازدواج مانع رشد و فعاليت‌هاي شما نخواهم بود دوست دارم همسرم چريك باشد. مطمئن باشيد فعاليت‌هايتان بيشتري شود كه كمتر نخواهد شد. من خودم كمك‌تان مي‌كنم. دو سه جلسه با هم صحبت كرديم. ايشان را قسم مي‌دادم اگر «لِله» مي‌خواهيد با من ازدواج كنيد، صحبتي داشته باشيم (من خيلي ادعا داشتم!) حاجي مي‌گفت: ان‌شاءالله

من هماني باشم كه خدا مي‌خواهد و شما هم به عنوان يك زن مسلمان با من مشكلي نداشته باشيد. آخرين حرفي كه به ايشان زدم اين بود: «جواب نهايي‌ام با استخاره مشخص مي‌شود» پاسخ استخاره آيه‌اي از سوره كهف بود. ترجمه آيه اين بود: «آن‌ها به خداي خود ايمان آوردند و ما به لطف خاص خود، بر مقام ايمان و هدايتشان بيفزوديم.» (سوره كهف، آيه 13)

«تشخيص استخاره‌كننده اين بود كه بسيار خوب، در اين راه سختي بسيار مي‌كشيد منتها نهايتاً به فوز عظيم دست پيدا مي‌كنيد.» (بعدها، پس از ازدواج، هر موقع حاجي را هر يكي دو ماه يكبار ديدم، به شوخي مي‌گفتم: به من گفته شده كه سختي مي‌كشي. حاجي، خيلي مظلومانه به من نگاه مي‌كرد. انگار خودش مي‌دانست كه تعبير استخاره مربوط به اين روزهاست.)

و در ادامه به زندگي مشترك و سختي‌هايي كه در آن زمان وجود داشت و تولد فرزندان و شخصيتي كه شهيد همت داشت اشاره كرده است.

خود ايشان در اين باره چنين مي‌گويد:

«در طول دو سال و دو ماه زندگي مشترك من و حاجي، سه عيد نوروز داشتيم و تحويل هيچ سالي را با هم نبوديم. قبل از تحويل آخرين سال زندگي حاجي، با او صحبت كردم، زياد، كه بگذر اين عيد را با هم باشيم. حاجي گفت: «مي‌داني! بسياري از بچه‌هاي بسيجي، چند ماه است كه خانواده‌هايشان را نديده‌اند. بگذار من عذاب وجدان نداشته باشم. بگذار سال تحويل را با اين بچه‌ها در سنگرها بمانم.»

يك بار در لابلاي دفتر سررسيد روزانه حاجي، نامه‌هاي بسيجي‌ها را ديدم. يكي از آنان نوشته بود: «من سر پل صراط جلوي تو را مي‌گيرم! سه ماه است كه به عشق رويت روي تو در جبهه‌ها منتظرم. به اميد روزي كه فرماندهم، حاج همت را ببينم.»

در ادامه درباره شهادت و لحظه‌ جدايي‌اش با شهيد همت مي‌گويد:

«آخرين ديدار من و حاجي، 29 بهمن ماه سال 1362 بود. وقتي براي آخرين بار به خانه آمد، دو هفته‌اي بود كه او را نديده بودم، عجيب پير شده بود گوشه چشم‌هايش چروك افتاده بود. همانجا گريه امانم نداد. گفتم: «چه بر سر تو آمده؟» حاجي خنديد و گفت: «چيزي نگو! آن قدر كار زياد است كه امشب هم نبايد مي‌آمد؛ ولي به خاطر شما آمدم.»

... پسر بزرگ‌ ما، مهدي، براي اولين بار داشت به حاجي روي خوش نشان مي‌داد. وقتي حاجي مي‌آمد و مهدي او را مي‌ديد، اين قدر مهدي غريبي مي‌كرد كه در حد ريسه رفتن به گريه مي‌افتاد. يك بار حاجي به من گفت: «زياد مغرور نشو! اگر اين صدام لعنتي نبود، به تو مي‌گفتم بچه‌مون مرا بيشتر دوست دارد يا تو را!» بعد با حالت بعضي در چهره و صدا مي‌گفت: «صدام! خدا تو را لعنت كند كه بچه‌هايمان هم ديگر با پدرشان غريبه شده‌اند.»

راننده به دنبال حاجي آمد. حاجي براي اولين‌بار، دم در خانه نشست و بند پوتين‌هايش را خيلي آرام آرام بست. هيچ وقت بند پوتين‌ها را در خانه نمي‌بست. هميشه وقتي سوار ماشين مي‌شد اين كار را مي‌كرد. بعد بچه‌ها را بغل كرد...

وقتي حاجي به سمت ماشين مي‌رفت، ايستادم و خوب از پشت سر نگاهش كردم. صداي روشن شدن ماشين را كه شنيدم، اراده كردم به سمت ماشين بروم (با اينكه مي دانستم آخرين دفعه‌اي است كه حاجي را مي‌بينم) ولي انگار كه پاهاي من توان حركت نداشت.

روز شانزدهم اسفند ماه 1362 ساعت چهار و نيم بعدازظهر حاجي تلفن كرد. چندين بار گفت: خيلي دلم براي شام تنگ شده است اگر وقت كردم بيست و چهار ساعته به ديدنتان مي‌آيم، اگر نشد، كسي را به دنبالتان بفرستم شما حاضريد به اهواز بياييد من چند ساعت شما را ببينم؟ خنديدم و گفتم: حاجي دور از جان شما كور از خدا چه مي‌خواهد؟ گفت: با دو تا بچه براي شما سخت است گفتم: اصلاً آرزويم اين است كه شما را ببينم.

ما كم‌كم خودمان را براي آمدن حاجي آماده مي‌كرديم. تماس‌هاي حاجي اگر به تعويق مي‌افتاد حداكثر دو تا سه روز مي‌شد. اما اين بار بيشتر شد من خيلي نگران نشدم چون گفته بود در اولين فرصت بيست و چهار ساعته به اصفهان مي‌آيد. روز هفتم يا هشتم تأخير بود كه توي ميني‌بوس شهري نشسته بودم. راديوي ميني‌بوس روشن بود. زنگ ساعت دو بعدازظهر و اخبار بلند شد. گوينده خبرها را خواند و يكي از آن‌ها خبر شهادت حاجي بود؛ 24 اسفند 1362.

جنازه حاجي شكل عادي نداشت. صورت او جراحت شديدي برداشته بود. وقتي جنازه حاجي را ديدم از دنيا بدم آمد... او عزيزترين كس من بود. دفن او برايم سخت بود. مي‌ديدم عزيزترينم را در ميان پست‌ترين چيز دنيا- خاك- مي‌گذارم».

در پايان هم مختصري درباره اينكه بعد از شهادت حاج محمد همت خانواده‌اش چه كار كردند و به كجا رفتند توضيحاتي آمده است.

 

 

سه‌شنبه 12 آبان 1388 - 14:44


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری