دوشنبه 1 آبان 1396 - 0:42
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

گفتگو

 

اكرم اماني

 

انسان امروز تنهاست

 


گفت‌وگو با فاضل نظري، شاعر و رئيس حوزه هنري استان تهران

 

كمي در خصوص پيشينه خودتان در شعر، نحوه علاقمندي و گسترش اين علاقه بگوييد؟

علاقه ايراني‌ها به شعر و ادب كلاً به اتمسفر تقويتي‌شان برمي‌گردد و محيطي كه در آن نفس مي‌كشند، رشد مي‌كنند، ادبيات ما با فرهنگ ايرانيان چنان درآميخته است كه جدا كردن آن‌ها از هم امكان‌پذير نيست. در واقع يكي از ستون‌هاي خيمه فرهنگي ما ادبيات است و همه كساني كه در اين اتمسفر نفس مي‌كشند نسبت به شعر و ادبيات علقه و علاقه دارند و براي من نيز اين جذبه و روشني حاصل از ادبيات در سال‌هاي گذشته و كودكي و نوجواني وجود داشته است و تا به حال هم ادامه دارد.

يعني شما در دوران كودكي هم شعر مي‌گفتيد؟

بله.

جناب آقاي نظري چه چيز باعث شده است كه در دوره كم رونقي شعر و شاعري اين قالب را براي بيان دغدغه‌هاي خودتان انتخاب كنيد؟

به نظر من آنچه اهميت دارد معنا است نه فرم، يعني در عين حال كه قائلم فرم و معنا بايد مكمل هم باشند اما آن چيزي كه اصالت دارد معنا است و فرم و شكل و صورت در خدمت انتقال معني هستند، در اين ميان حال و هواي من و ديگراني كه در اين روزگار شب و روزشان را مي‌گذرانند با موضوعي به نام غزل سنخيت بيشتري دارد چون غزل از جنس قالب‌هايي است كه هر محتوا و درون‌مايه‌اي را برنمي‌تابد و در واقع تصميم از پيش تعيين شده‌اي نيست؛ جذبه‌هايي كه خود قالب دارد، شيريني‌ها، لذت‌ها و روشنايي‌ كه در قالب غزل وجود دارد به خصوص در فضاي زندگي امروز هر روز كه مي‌گذرد ما به سمت توجه به شكل و صورت حركت مي‌كنيم، يك جوري نگاه كردن به اين محتوا در واقع شيريني زندگي امروز را يادآور مي‌شود و مثل يك هواي تازه در يك محيط بسته است كه به ظاهر جريان پيدا مي‌كند و از پنجره‌هاي روزگار گذشته و پنجره خيال و انديشه گذشتگان به ما مي‌رسد و استمرار چنين فضايي من و كساني كه غزل را دوست دارند و با آن آشنايي دارند را به آشتي با غزل فرا مي‌خواند، الان هم مي‌بينيد كه مردم واقعاً با توجه به جنس و نوع اين روزگار با غزل به واسطه درونيات خودشان عقله بيشتري دارند و من هم قالب غزل را به خاطر اينكه غزل از اين حيث كه به فضاي شعر و عاشقانه مي‌پردازد دوست دارم همچنان كه فارسي زبانان در طول ساليان گذشته تلاش كردند معشوقشان را هر چه متعالي‌تر و كامل‌تر پيدا و معرفي كنند.

آيا در اين زمانه مفاهيم بزرگي كه در مثنوي، غزل و شعر فارسي كلاسيك خصوصاً شعر قرن 7 و 8 هجري ارائه مي‌شد در همان قالب قابل ارائه است؟

همانطور كه در سؤال قبلي اشاره كردم قالب شكل و فرم است و اصالت با معنا است اما قالب‌هاي كلاسيك بر ساخته نيست از اين حيث كه خلق‌الساعه در ادبيات به وجود آمده باشند؛ اين قالب‌ها در طول زمان سخته‌تر و پخته‌تر شدند و يك تراش درستي دست يافتند كه در واقع يك تنديس زيبا و دوست‌داشتني و دلفريبي از خود ارائه كردند و راز ماندگاري اين قالب‌ها همين است، لذا به اين دليل كه اين قالب در گذشته بوده و امروز نبايد باشد به نظرم نمي‌شود شعر را محدود كرد، كه تحت تأثير فهم نادرست از روزگار هستند و نوگرايي به وجود آمده طبيعتاً ما را در روزگار خودمان به همه آنچه كه در گذشته داشته‌ايم راضي نمي‌كند؛ پديده‌هاي پيرامون ما هم در آن سال‌ها كه گذشتگان به آن مي‌پرداختند را نفي نمي‌كنيم. من احساس مي‌كنم اين قالب‌ها با ويژگي‌هاي منحصربه فرد زبان فارسي از حيث آوايي و مفاهيم همخواني بيشتري دارد، اين قالب‌ها همچنان زنده و قابل استفاده هستند.

نكته ديگر اينكه: بعضي از قالب‌ها را خود زمان محكوم به زوال و فنا مي‌كند اما غزل به واسطه اينكه خود را به يك عنصر ناميرا پيوند زده است همچنان پركاربردترين قالب است و اين به واسطه آميختگي با عشق است و اينكه عاشق و معشوق يك روزگاري زندگي مي‌كردند و الان نيستند اما قاعده عشق و عشق‌ورزي در جهان باقي است و انسان هم همچنان تعالي خود را در برقراري رابطه عاشقانه با خالق مي‌داند به نظر مي‌آيد به واسطه بزرگاني كه در اين زمينه اثر خلق كرده‌اند غزل زنده است، مادامي كه غزل‌هاي حافظ و سعدي و مولانا  مثل كوهي ايستاده‌اند تا هر نسيمي اين شهر مقدس را دچار پريشاني نكند همچنان قابل استفاد‌ه‌اند البته بعضي‌ها را زمان محكوم به زوال خواهد كرد مثلاً در روزگاري ما از شعر كلاسيك مستزاد  استفاده مي‌كرديم ولي الان ديگر قابل استفاده نيست.

مخاطب امروز شعر خود را چه كساني مي‌دانيد و آيا نسل امروز با وجود دغدغه‌هاي فراوان و كم‌عمقي كه دنياي مادي در مقابلش قرار داده است با آنچه شما در سه مجموعه شعر «گريه‌هاي امپراطور، اقليت و آن‌ها» به آن پرداخته‌ايد ارتباط برقرار مي‌كند؟

مخاطب شعر مردمند و كساني كه به اين نوع نگاه اقبال دارند، من نيستم كه مخاطب را انتخاب مي‌كنم بلكه اين مخاطب است كه اثر من را انتخاب مي‌كند اما من تلاش مي‌كنم آن چيزي را كه در حد توان خودم دارم عرضه ‌كنم نه به اين معنا كه يك مخاطب ويژه و طيف خاصي را انتخاب كنم در واقع من شعر را براي التذاذ نمي‌گويم. شعر دغدغه‌ها و حرف‌هايي است كه در مسير زندگي انسان با آن مواجه مي‌شود و به نظر مي‌آيد كه با زبان شعر بايد بيان كرد و سعي مي‌كنم آن را با شكل و قواره زبان فارسي امروز بيان كنم. غزل هم مختصات خاص خود را دارد و ممكن است هر چيزي را برنتابد و در عين حال مخاطب‌ خاصي را هم در نظر نگرفتم و سعي كردم به اصول و قواعد اصلي و كهن و پايدار غزل وفادار باشم و اميدوارم خواص كه شعر را با متد و معيارهاي ديگري سنجش مي‌كنند مورد اقبال آن‌ها نيز قرار بگيرد اما فراموش نمي‌كنم اين مردمند كه شعر را مي‌خوانند و هدف اين است كه شعر فهميده شود و در واقع با مردم نفس بكشد، قدم بزند و همراه باشد.

چرا قالب كلاسيك را انتخاب كرديد و آيا اين انتخاب آگاهانه و محاسبه شده است يا ريشه در علايق و دلبستگي دروني شما به معناگرايي عميق اين قالب و شاعران پيشكسوت دارد؟

حتي اگر انسان بر اساس علقه‌هاي دروني‌اش كاري را انجام دهد باز هم با آگاهي همراه است يعني يك فضيلت است، حركت از سمت ناخودآگاهي به سوي خودآگاهي، در واقع اگر كسي خشم خود را كنترل كند من اين را فضيلت مي‌دانم چون خود را تسليم خشم نمي‌كند و اگر لازم باشد جايي عصباني مي‌شود و ‌‌آگاه است كه خشم خود را فرو برد و خودش را رها نمي‌كند.

در اين معنا فكر كردن، حرف زدن و شعر گفتن ما هم بايد از اين قالب مستثني نباشد و سايه خودآگاهي بر آن حاكم باشد، طبيعتاً من به واسطه تمايزات ارزشمندي كه غزل با ديگر قالب‌ها دارد اين علقه را در وجودم احساس مي‌كنم كه به اين سمت حركت كنم.

از مسائل اجتماعي، سياسي و فرهنگي در شعر شما كمتر اثري يافت مي‌شود آيا اين امر نشانگر آن است كه اين مضامين و موضوعات جزء دغدغه‌ شما محسوب نمي‌شود يا اينكه ساحت شعر را متعالي‌تر از زندگي اجتماعي و مادي مي‌دانيد؟

البته سؤالتان بسيار خوب است و من از چند منظر آن را توضيح مي‌دهم چون سؤال بسيار دقيقي است. ببينيد اولاً روزگاري است كه ما انتظار داريم همه پديده هاي هستي به سمت خدمت به ساحت اجتماع، سياست و اقتصاد حركت كند چون شايد تعريف انسان را در اين چارچوب قرار داده ايم اما اين تعريفي كه در غرب از انسان اتفاق افتاده است و زندگي انسان را 70 ساله مي‌بيند و براي آن برنامه دارد يعني وقتي تمام شد، تمام. اما در زندگي و جهان‌بيني ما به هستي و انسان، انسان وجودي نيست كه با 70، 80 سال به پايان برسد ما جاودانگي را در وجودمان احساس كرديم و بدان اعتقاد داريم لذا نيازهاي انسان را نيازهاي فراتر از زندگي خودش مي‌دانيم و به اين معنا هر چيزي كه به طور مستقيم در خدمت قواعد سياسي و اقتصادي روزگارمان نباشد برايش احترام قائليم و ارج مي‌نهيم و مي‌دانيم جان ما و وجود ما جنبه‌هاي مختلفي دارد و در واقع هر پديده مي‌تواند پاسخگوي يكي از نيازهاي ما در عرصه‌هاي سخت باشد، پس اين مقدمه اولم كه ما در روزگارمان مي‌پنداريم فيلم خوب فيلمي است كه در حوزه اقتصاد تلاش مي‌كند. اين انتظار كاذبي است كه پديده‌ها بيايند به همه هنرها و رسانه‌ها در طيف خدمت به عرصه سياست و اقتصاد و اجتماع قرار گيرند اما به نظر من اين حوزه‌هاي اجتماعي و رفتارهاي ما يك حوزه ستادي هم دارد و در آن حوزه كه اخلاق و فضيلت‌هاي اخلاقي و انساني قرار دارند بايد بشود آنجا هم حضور داشت و خلق مضمون كرد. نكته دوم اينكه حتي اگر اين انتظار را داشته باشيم نبايد از هر پديده‌اي باشد يعني هر موضوعي قابليت در آن عرصه قرار گرفتن را ندارد حتي اگر خالق آن اثر فاعليت داشته باشد آن اثر قابليت آن كار را ندارد، به خصوص غزل نگاهش افق‌هاي دورتر است و غزل از اين حيث كه ما هنوز وقتي حافظ مي‌خوانيم احساس مي‌كنيم حرف‌هاي روزگار ما بيان مي‌شود و اگر دغدغه‌ها و آمال و انديشه‌هاي ما بيان مي‌شود به اين واسطه است كه در غزل ما در شعر كلاسيك با يك انسان فرازماني مواجه هستيم ولي روزگار مدرن دوست دارد همه چيز را محدود كند و براي همين زندگي را70 سال تعريف مي‌كند

آيا ضرورتي مي‌بينيد كه شاعر از عناصر ملموس و روزمره زندگي و اطرافش براي درك مفاهيم عميق و معنوي در شعر خود سود بگيرد و خود شما در اين مجموعه‌هاي شعرهايتان چه اندازه اين كار را صورت داده‌ايد؟

طبيعتاً هر شاعري براي بيان حرف‌ها و طرح و فكر و ديدگاه خودش بايد از عناصر پيرامون خودش استفاده كند من به اين فكر و ديدگاه قائل هستم، اما از اين حيث كه اين عناصر الزاماً بايد وجود عيني داشته باشند نه وجود ذهني به نظرم ضروري نيست. ما ممكن است از سيمرغي كه هرگز وجود ندارد حرف بزنيم اما در جان همه ما اين قصه هست و يا از ققنوسي حرف بزنيم كه وجود ندارد اما همه ما آدم‌هايي را ديده‌ايم كه ققنوس‌وار زندگي كرده‌اند يعني از خودشان گذشتند تا فرزندان و نسل بعدي‌اش به تعالي برسند در حقيقت خودشان را قرباني ديگران كردند اي بسا اين راه روشني كه بدان اعتقاد داشتند بدون رهرو باقي نماند. پيكره ادبيات يكسري كارمنداني دارد كه آن‌ها هم بايد به وظيفه خودشان عمل كنند در واقع همان دعواهايي كه بين آن‌ها صورت مي‌گيرد: معتقدم كه شاعر بايد از عناصر روزگار عصر خودش و از واژه‌هاي روزگارش استفاده كند البته بدين معنا نيست كه بعضي از واژه‌ها به اين واسطه كه در جامعه وجود ندارد خود واژه‌ها هم وجود ندارند، واژه‌هايي كه وجود دارند بايد از آن‌ها بهره برد. طبيعتاً ما با وضع كلمه براي مفاهيم مختلف كلمات مختلفي را انتخاب كرديم و آن مفاهيم (با آن كلمات بيان مي‌كنيم اي بسا كه آن مفاهيم با اين كلمات بيان شود اما به هر حال در روزگار ما با كوه و دشت  مواجهيم همانطور كه حافظ و سعدي روبه‌رو بودند نمي‌شود گفت كه چون آن‌ها از كوه و دشت و دمن گفتند ما از آن‌ها دست برداريم و به سراغ قطار و لوكوموتيو و زيردريايي برويم و با آن مظاهر امروزي تكنولوژي روبه‌رو بشويم به نظرم خيلي از آن‌ها كلماتش هم دوام چنداني ندارد كما اينكه در ادبيات خيلي از واژه‌هايي كه تازه خلق نشده است چه به شكل گرته‌برداري باشد و چه به صورت خلق كلمه بعضي مواقع تغيير مي‌كند و دچار تطور مي‌شود يا ممكن است به واسطه حذف آن تغيير فراموش شود، لذا اصل موضوع را قبول دارم كه شاعر بايد فرزند زمان خودش باشد اما اين به آن معنا نيست كه معادله اوبژه و سوژه داشته‌ باشيم هر چيزي كه به حقيقت شعر كمك مي‌كند بايد در اختيار شاعر قرار بگيرد، حالا عده‌اي دوست دارند با اين الفاظ روزگار بگذرانند كه هيچ معني ندارد.

بين سه مجموعه شعرتان «گريه‌هاي امپراتور، اقليت‌ و آن‌ها» آيا تفاوتي تعريف شده از نظر محتوا و مضمون وجود دارد؟ به عبارت ديگر آيا اين 3 مجموعه در راستا و يا موازات يكديگر قرار دارند و يا اينكه صرفاً يك مجموعه در 3 ظرف متفاوت هستند؟

نه، شعرهاي گريه‌هاي امپراتور شعرهاي دوره دبيرستان و اول دانشگاه بود و اقليت پس از آن، در هر روزگاري با هر سن و شرايطي انسان نگاه‌هاي مختلفي به موضوعات پيرامون خود دارد و چيزهاي مختلفي برايش دغدغه مي‌شود. آن چيزي كه الان براي من دغدغه است همان را مي‌گويم و آن چيزي كه در گذشته برايم دغدغه بود همان را مي‌گفتم لذا اين‌ها مضاميني نيستند كه الزاماً دنباله هم باشند. اين اشعار حرف‌هاي يك نفر در روزگاران مختلف است. ممكن است ما زماني از عشق عصباني باشيم، يك روز به آن دشنام بدهيم و روز ديگر تعريف و دعا كنيم، به نظر من فقط اين تفاوت‌ها وجود دارد اما آنچه كه حاصل آمده اين است كه «گريه‌هاي امپراتور» حسي‌تر و ملموس‌تر از «اقليت» است كه بيشتر به زبان تصاوير بر ادبيات استفاده شده اما در «اقليت» عنصر انديشه بر عاطفه غلبه دارد و گاهي ذهني‌تر و ديرياب‌تر است. از اين حيث مخاطبان ما هم متفاوت شده‌اند. براي خودم جالب بود زماني كه «اقليت» چاپ شده بود كساني كه با «گريه‌هاي امپراتور» ارتباط برقرار كرده‌ بودند انتظار داشتند دوباره با همچين پديده‌اي روبه‌رو شوند و گلايه‌ مي‌كردند چرا شبيه به آن كار نشده و باهم تفاوت دارند. من به مخاطبان مي گفتم مقايسه اين دو مثل مقايسه پروانه و كبوتر است فقط چون پرواز مي‌كنند نمي‌شود گفت كه يكي هستند، مدتي گذشت تا اين مجموعه‌ها مخاطبان خاص خود را پيدا كرد و عده‌اي با هر دو و عده‌اي با يكي از آن‌ها ارتباط برقرار كردند. و آنچه به عنوان كتاب سوم در نمايشگاه منتشر شد و اين سه‌گانه را شكل داده نمي‌شود گفت بينابين اما به نظرم به «اقليت» نزديك‌تر است اما از عناصر حسي و عاطفي موجود در «گريه‌هاي امپراتور» نيز بهره‌ برده است به هر حال آن چه براي من اهميت دارد معنا است و بيان حرف‌ها و دغدغه‌هاي خودم كه با زبان غزل قابل بيان است.

چرا نام مجموعه اول را «گريه‌هاي امپراتور» گذاشتيد؟

چون من انسان امروز را انسان تنهايي مي‌دانم كه حتي اگر در استاديوم صدهزار نفري هم بنشيند و فرياد بزند باز هم تنهاست و اين تنهايي چه در اتاقش و چه در خيابان با او همراه است. و آن به واسطه دور شدن از حقيقتي است كه به خاطرش آفريده شده است و فراموش كردن آن منزلگاه و مسير اوليه كه با آدم بوده است و اين غربت با همه انسان‌هاست و انسان همان خليفه تنهاي خداوند بر روي زمين است و امپراتوري كه بايد به آخرين سلاحش- گريه- برگردد. ما فكر مي‌كنيم همه چيز داريم ولي وقتي بپذيريم كه هيچ چيزي نداريم آن وقتي به خود برمي‌گرديم و به جاي تكيه بر پديده‌ها و موضوعات و قدرت‌هايي كه در اطراف ماست به قدرت واقعي‌مان برمي‌گرديم.

آقاي نظري مجموعه‌هاي شما به عنوان كتاب سال شعر جوان ايران و كتاب سال جمهوري اسلامي ايران مورد انتخاب و تقدير قرار گرفته است از نظر شما وضعيت شعر معاصر ايران خصوصاً شعر شاعران جوان تا چه اندازه رضايت‌بخش است و چشم‌انداز آن را چگونه مي‌بينيد؟

شعر با شاعرانش زنده است فكر كنم آن چيزي كه باعث مي‌شود ما نتوانيم شعرمان را به آن ساحت‌هايي كه مد نظر گذشتگان بوده كه مانند امانتي مقدس به ما سپردند، پيش ببريم و به دست ديگران بسپاريم به خاطر اين است كه ما عنصر حكمت در شعر را به دست فراموشي سپرده‌ايم و آن را مثل كالاي لوكس روزگارمان فقط در ويترين‌ها جست‌وجو مي‌كنيم. اگر اين اتفاق بيفتد و اين مسير راهي باشد كه شعر امروز به دنبالش برود گاهي در بعضي از عرصه‌ها و صحنه‌ها اين اتفاق مي‌افتد طبيعتاً بخشي از انزوا و سرخوردگي و يا دنبال‌رويي كوركورانه مظاهر شعر قدرتمند در كشورهاي ديگر ايده‌آل ما قرار خواهد گرفت و ما هم آن مسيري را كه به آن مأمور و مسئول شده‌ايم فراموش مي‌كنيم. اما اگر اين اتفاق نيفتد و در واقع شاعران ما و همه ما خودمان به سمت كسب بينش و دانش و حكمت و معرفت پيش برويم و با اين فضا در خلق اثر تلاش كنيم فكر مي‌كنم آينده شعر امروز اميدواركننده‌تر از گذشته‌هاي نزديكش باشد و با زدودن تنهايي گذشته‌هاي دور به اصل برگرديم البته از لحاظ فني و گاه محتوايي در روزگار احساس مي‌كنم كه شعر دارد گردنه‌هاي دشوار را پشت سر مي‌گذارد و كساني هستند كه حاضرند سرزنش و طعنه و دشواري‌هاي راه را به جان بخرند اما شعر را از اين گردنه بگذرانند تا به دست آيندگان برسانند البته در اين مسير ممكن است تجربه‌هاي اشتباه حاصل شود و عده‌اي وقت خودشان را صرف توجه به آن تجربه‌هاي ظاهري بكنند كه به كوره راه‌ها يا به بن‌بست‌ها منجر مي‌شود كه آن هم به نفع ادبيات است و حداقلش اين است كه آن ظواهر بر ساخته ديگر براي افراد آن روزگار جذبه و درخشش نخواهد داشت كما اينكه در سال‌هاي گذشته مثلاً غزل به سمتي مي‌رفت كه داشت با محتوا خداحافظي مي‌كرد و فقط از انسان مجسمه‌اي كه پيراهن به تن مي‌كند قناعت كرده بود اما به اين فكر افتاد كه انسان، انسان است و آن چيزي كه ارجمند است ظاهر و صورت نيست بلكه درون است كه انسان را پيش مي‌برد و بدان معنا مي‌دهد، روزي كه «گريه‌هاي امپراتور» را مي‌گفتم در همچين فضايي قرار داشتم عملاً صداي موافقي در كنارش نبود و مجموعه فضاي ادبي كشور يك انتظار ديگري را از شعر و غزل جوان داشت و انتظار داشت جواناني كه امروز به سمت غزل مي‌روند از مسير بيهوده همين تجربه‌ها به خلق اثر برسند كه خوشبختانه در مورد آن كتاب اين اتفاق نيفتاد.

فكر مي‌كنيد شعر امروز چه چيزي كم دارد، مخاطب، محتوا، مضمون و يا ظرافت ساختاري؟

شعر امروز ما شاعر كم دارد. اگر ما شاعر داشته باشيم كه انديشه و دانش و حكمت را با زبان هنرمندانه بيان كند نه بحران مخاطب داريم و نه سؤالاتي از اين دست، فكر مي‌كنم ما در روزگاري هستيم كه حتي اگر كتاب‌ها از حيث كيفيت و نشر موفق نباشند فضاي مجازي و محيط رايانه مي‌تواند عرصه‌اي باشد كه شاعران و مردم با هم ارتباط برقرار كنند اگر چه با محدوديت ولي آثار خوانده مي‌شود اما محدوديت‌هايش بازدارنده نيست مثلاً به اين واسطه كه فضاي نشر و عرضه كتاب اشكال دارد و يا مخاطبي وجود ندارد اين‌ها همه موضوعات بر ساخته ذهن ما است گرچه ممكن است بعضي‌هايش اهميت و يا وجود خارجي داشته باشد اما يك عنصر ديرگي هم به نام شاعر هست كه به نظر مي‌آيد در اين روزگاري كه قرار داريم همه داشته‌هايمان را تنزل مي‌بخشيم و سعي مي‌كنيم با خلق كلمات تازه آن‌ها را بي‌قدر و منزلت كنيم، ما به جاي اينكه بگوييم هنرمندان حساس هستند مي‌گوييم احساساتي‌اند لذا نگاهشان را بي‌قدر و قيمت مي‌كنيم به جاي اينكه بگوييم شاعران شيدا هستند و نگاه دقيقي به هستي دارند مي‌گوييم شاعران آشفته‌اند و با آشفتگي و پريشان حالي زندگي م‌كنند و با به جاي عاشق كه كلمه‌اي ارجمند در ادبيات ماست معادل ديوانه و پريشان حالي را به كار مي‌بريم. اما بايد دقتي كنيم وقتي مي‌گوييم شاعر يعني همان شاعري كه در واقع حتي فلاسفه وامدارش هستند حكومت‌ها منقرض مي‌شوند چون شاعر ندارند منظورم از شاعر آن جنس از آدم‌هايي است كه با نگاه‌هايشان آينده را پيش‌بيني مي‌كنند و نگاه دقيقشان ظرافت‌هايي را متذكر مي‌شود و حالات و لحظه‌ها را براي انسان خلق مي‌كنند كه انسان شايد به تنهايي و بدون آن‌ها نتواند به آن مسير برسد.

يعني فكر مي‌كنيد اگر شاعر با آن ويژگي‌هايي كه گفتيد وجود داشته باشد مخاطب‌ ما زياد مي‌شود؟

من فكر مي‌كنم اين ويژگي‌ها، ويژگي‌هايي نيست كه امكان‌ناپذير باشد، من نگفتم شاعر كسي است كه بال دارد و در آسمان پرواز مي‌كند. يك فرآيندي وجود دارد براي اينكه انسان به اين معنا از شاعر بودن نزديك شود، اگر شاعر داشته باشيم يعني كساني كه حرف خوب بزنند و خوب حرف بزنند يعني مضامين خوب را با زبان و شكل درست و سنجيده بيان كنند به نظرم جامعه ما تشنه و مخاطبان ما واقعاً تشنه مضموني هستند كه آن را پيدا كنند و زمزمه كنند و در لحظه‌هاي تنهايي و گفت‌وگوهايشان با ديگران آن را به عنوان سند محكم ارائه كنند چون در فرهنگ ما شعر گاهي يك محبت است، يعني ما براي بيان يك مضمون ممكن است هر چه استدلال كنيم آخرش يك بيت شعر بياوريم، آن بيت معروف را حتماً بياد داريد كه مي‌گويد:

پاي استدلاليان چوبين بود

پاي چوبين سخت بي‌تمكين بود

مي‌گويند كسي كه شعر را گفته خودش استدلال كرده يك صغري، كبري‌اي چيده و قضيه را حاصل كرده است. اما همانجا از شعر استفاده شده است شايد به اين دليل كه ما خيلي دقت نمي‌كنيم همين احكامي كه گاهي در ادبياتمان صادر مي‌كنيم شعر هستند پس اگر شاعر داشته باشيم كه شعر خوب خلق كند همه اين‌ها مانع به حساب نمي‌آيد در واقع هم مخاطب داريم هم فضاي مناسبش حاصل مي‌شود و شعر مسير خود را پيدا مي‌كند، بله اگر يك رودخانه يا آب باريكه‌اي به سنگي برسد و اگر مسير هموار نباشد نمي‌تواند ادامه راه را برود اما اگر يك رودخانه بزرگ يا سيلي در راه باشد چيزي را سر راهش نمي‌شناسد و من آرزو دارم در ادبياتمان در سال‌هاي آينده شايد هم ما بتوانيم با آن هم روزگار باشيم شايد هم نه اما شاهد خلق و ظهور چنين استعدادهايي باشيم كساني مثل حافظ و سعدي كه بخروشند و بيايند و اتفاقي حاصل شود اگر چه با جنس زندگي امروز فكر نمي‌كنم ديگر آن شاعران ظهور كنند.

خود را يك شاعر حرفه‌اي مي‌دانيد يا تفنني، اشعار 3 مجموعه را به قصد مجموعه‌ شدن سروده‌ايد يا حاصل جوشش و زايش نامنظم و ناخودآگاه ايام و سال‌هاي متمادي است؟

نه، واقعاً من هميشه شعر برايم تفنن بوده و هيچ وقت فن نبوده است اما تفنن شريف است يعني لذتي است كه حاضر نيستم با خيلي از لذت‌ها عوضش كنم از اين حيث كه شعر خواندن لذتي است كه فقط ويژه‌ انسان است و انسان در آن با حيوانات و ديگر همنوعانش شريك نيست و حتي ممكن هم نيست اما براي من شعر هدف نيست. نبوده و اميدوارم كه هيچ وقت نباشد، طبيعتاً اولين مجموعه وقتي آماده چاپ شد هيچ وقت مد نظرم نبوده كه آن را به صورت مجموعه درآورم، در آن روزگار به واسطه آشنايي و دوستي با آقاي ساعد باقري كه واقعاً از افتخارات اينجانب است- ايشان مرا تشويق كردند كه اين اثر را منتشر و چاپ بكنم اما بعد از آن هدف نداشتم وليكن مي‌دانستم اگر به درجه‌اي برسد ممكن است در قالب كتاب به مردم عرضه كنم چون حرف‌هايي است كه انسان دوست دارد با ديگران سهيم شود، در دل‌هايي است كه ممكن است براي هم باشد و تلاش كردم هر مضموني را خلق كنم. گاهي اوقات مثلاً به يك مضمون بديع رسيدم اما به واسطه اينكه با فكر و انديشه‌ام سازگاري نداشته علي‌رغم زيبايي‌هايش از آن صرف نظر كردم، مانند لباس زيبايي مي‌ماند كه خيلي خوب و زيباست و خوشمان مي‌آيد اما برازنده‌ ما نيست و نبايد آن را بپوشيم چون ممكن است با پوشيدن ما عده‌اي ديگري هم آن را بپوشند؛ من گاهي از بعضي مضامين كه ممكن است به طور اتفاقي به ذهنم رسيده باشد صرف نظر كردم.

به كداميك از اشعار 3 مجموعه‌تان دلبستگي بيشتري داريد؟

قبلاً كه شعر مي‌گفتم مي‌شنيدم كه مي‌گويند شعرها مثل فرزندان آدم هستند و انسان همه را دوست دارد ولي براي من واقعاً اينگونه نيست من هيچكدام را دوست ندارم و به اين معنا كه شيفته يكي از آن‌ها باشم يا لذت ببرم نه، چرا در لحظه كه انسان حرف‌هايش را مي‌زند و آرام مي‌شود ممكن است لذت ببرم. الان كه كتاب‌هايم منتشر شده است و خودم به عنوان منتقد و يا كارشناس و يا از ديد مخاطبان به كارهايم نگاه مي‌كنم و سعي مي‌كنم با نگاه ارزيابي نگاه كنم و از جهت فني و گاهي محتوايي آن‌ها را بررسي كنم و به اين معنا ممكن است يكسري را بر ديگري تفوق بدهم و يا با خواندن بعضي‌ها به خود مي‌گفتم اي كاش اين‌ها را چاپ نمي‌كردم. به نظرم شعر امروز فارسي هنوز خيلي راه دارد تا دوباره آن قالب كهن را به روز بكند و دستي بر سر و گوش قالب بكشد و آن را مناسب زندگي امروز بكند.

فكر مي‌كنيد نظر و استقبال مخاطبان روي كارهايتان اثر دارد يا مي‌گذارد؟

خودم احساس مي‌كنم كه وقتي مردم اشعارم را مي‌خوانند و با آن همراه هستند و به خصوص اينكه آن منظوري را كه من از شعر داشتم درك مي‌كنند و در آن تأمل مي‌كنند نمي‌توانم بگويم كه ناراحت مي‌شوم طبيعتاً انسان خوشحال مي‌شود كه فكرش را با كسي در ميان گذاشته و نگاهش مي‌تواند سر زندگي يك يك ما نقش مثبت ايفا كند. خب اين‌ها ارزشمند است اما اينكه اين باعث بشود من براي خوشايند مردم شعر بگويم و آن بيتي را كه مردم مي‌پسندند بگويم، نه اين اتفاق نمي‌افتد. اگر چنين بود من «اقليت» را هيچ متفاوت از «گريه‌هاي امپراتور» نمي‌گفتم و گاهي با خود مي‌گويم خب «گريه‌هاي امپراتور» را من گفتم شايد برايم خيلي سخت و دشوار نباشد چيزي از جنس «گريه‌هاي امپراتور» درست كنم اما چنين نكردم. اميدوارم خدا اقبال مردم را به آدم زياد بكند در دعا داريم كه چقدر ثناهاي زيادي كه من اهلش نبودم و تو نشر دادي، من اين را درباره خودم مي‌دانم و اين آثار و در كنارش منتقدان فراواني كه بسيارشان هم درست مي‌گويند. ثناء جميلي را هم خدا منتشر كرده كه من اهلش نبودم اما از اين حيث كه مجذوب و مرعوب ذوق مردم بشوم دوست دارم كه اين اتفاق بيفتد.

فكر مي‌كنيد چقدر انتقادپذير هستيد؟

اگر در حوزه شعر مدنظرتان است خيلي، ولي من براي نقد يك مؤلفه‌هايي دارم؛ به نظر من بهترين دوستان من كساني هستند كه عيب‌هاي من را به من هديه كنند طبعاً كسي كه عيب من را مثل خنجري در كمرم فرو مي‌كند ممكن است كه من صدايم درنيايد و حرفي نزنم اما نمي‌توانم درد آن را احساس نكنم اما وقتي عيب خود را به شكل هديه بگيرم فرق مي‌كند آن موقع دوست دارم. نكته ديگر اينكه انتقادي كه واقعاً راه به حقيقت داشته باشد مسموع و شنيدني است اما اگر انتقاد از روي دوستي نباشد فقط مي‌شنوم. به عبارتي من شنواي تمام انتقادها هستم ولي سعي مي‌كنم به نقدهاي به خصوص نقد مكتوب جواب ندهم اما اگر از سر دوستي و محبت باشد چرا انتقادپذيرم و اصل هم بر انتقادپذير بودن است ولي تأثيرپذير نيستم و انديشه و فكر خودم را تعطيل نمي‌كنم در اين صورت يا بايد به فرمان مخاطب و يا منتقدان حركت كنم و يا بايد به فرمان بينش و دانش خودم حركت كنم.

آيا اثر يا آثار ديگري را در دست انتشار داريد؟

در حوزه ادبيات نه ولي بعد از «آن‌ها» چند تا شعر گفتم كه ممكن است چاپ بشود در حالي كه من مي‌خواستم «آن‌ها» را پارسال چاپ بكنم ولي بي‌رغبتي خودم باعث شد تا صبر كنم و با تأمل بيشتري امسال آن را به چاپ برسانم.

اگر بخواهيد مجموعه اشعارتان را دوباره بگوييد و به چاپ برسانيد با همين شكل و ساختار مي‌گوييد يا اينكه تغييري در آن به وجود آوريد؟

البته من در هر 2-3 چاپ تغييرات جزئي در ادبياتم مي‌دهم و ممكن است بيتي را كلاً حذف يا اضافه بكنم اما در كل اگر بخواهم دوباره كتاب چاپ كنم، نه، شايد از مجموع دو كتاب «گريه‌هاي امپراتور و اقليت» نتوانم يك كتاب هم دربياورم ولي بايد بياد داشته باشيم كه اين ابيات در آن لحظه و آن حال و هواي خاص خودش سروده شده است.

 

 

 

يكشنبه 3 آبان 1388 - 12:1


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری