دوشنبه 5 تير 1396 - 18:29
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

گفتگو

 

روابط عمومي اداره كل تبليغات اسلامي استان گلستان

 

من هميشه خوبم

 

 

گفت‌وگو با استاد محمدرضا لطفي، نوازنده و آهنگساز بزرگ ايران

 

اي جگرگوشه کيست دمسازت

با جگر حرف مي‌زند سازت

تار و پودم در اهتزاز آرد

سيمِ سازِ ترانه‌پردازت

محمدرضا لطفي يكي از نوادر ارزشمند در عرصة موسيقي فاخر، حماسي و انقلابي ايران است. تنظيم، تدوين و ساخت آهنگ‌هاي حماسي و پرشور و حال در قبل و بعد از انقلاب از وي چهره‌اي تاثير‌گذار در جهت‌دهي به موسيقي ايران اسلامي ساخته است. پرداختن به موسيقي سنتي و اصيل ايراني و اجراي كنسرت‌هاي متعدد و تكنوازي‌ها و بداهه‌نوازي‌هاي لطفي در داخل و خارج كشور، از موارد درخشان كارنامه اين هنرمند برجسته موسيقي ملي ايران است. آراستگي ايراني استاد نشان مي‌دهد كه سال‌ها اقامت در ديار غرب اين قامت بلند را به ميهن وابسته‌تر كرده است. استاد لطفي با پيراهن سفيد بلند و شلوار ايراني همراه با آن ريش انبوه، قلندري را مي‌مانست كه در مقام استادي هدايت معنوي را بيش از هنر موسيقي به شاگردان منتقل مي‌كند. وي دوره عالي موسيقي را در دانشكده هنرهاي زيباي تهران گذراند و در سال 1353 با رساله "موسيقي آوازي ايران ـ مكتب اصفهان و تبريز" موفق به اخذ ليسانس از دانشگاه هنرهاي زيباي تهران شد و در همانجا شروع به تدريس كرد و به عضويت هيأت علمي درآمد و به مدت دو سال سرپرستي دانشكده هنرهاي زيبا در سال 1357 تا 1359 را عهده‌دار شد.  اين هنرمند موسيقي يك سال در مركز حفظ و اشاعه موسيقي، دو سال در مركز گردآوري و شناخت موسيقي بومي، سه سال در كانون پرورش كودكان و چهار سال در راديو ايران فعاليت داشت. از سال 1352 تا 1357 جزء محققان و پژوهشگران راديو-تلويزيون همراه با ساير هنرمندان به گردآوري و شناسايي موسيقي بومي ايران پرداخت و در همان ايام با همكاري هوشنگ ابتهاج (سايه) و برخي از هنرمندان، گروه موسيقي "شيدا" را تاسيس نمود كه به اتفاق گروه مذكور و با خوانندگي محمدرضا شجريان، و... به اجراي كنسرت و ارايه كاست پرداخت. محمدرضا لطفي از سال 1357 تا 1363 به ساخت و انتشار سرودها و آهنگ‌هاي ميهني و انقلابي پرداخت و در همين سال‌ها كانون فرهنگي- هنري چاووش و هنرستان آزاد چاووش را داير نمود. لطفي تا سال 1364 در ايران بود و به ساخت، تنظيم و تدوين آهنگ‌هاي حماسي و انقلابي پرداخت، به گونه‌اي كه امروز پس از گذشت سال‌ها آثار ساخته شدة اين هنرمند برجسته از بهترين و ماندگارترين آثار موسيقيايي حماسي و ملي كشورمان محسوب مي‌شود. وي در جايگاه معلم و استاد پژوهشگر و محقق شاگرداني را در داخل و خارج از كشور تعليم داده كه هر يك به نوبه خود از برجستگان اين عرصه به شمار مي‌آيند. لطفي پس از سفرهاي متعددي كه براي اجراي كنسرت به ايتاليا و فرانسه و آلمان كرد در سال 1365 ساكن آمريكا شد و علاوه بر كنسرت‌هاي مختلف در سراسر آمريكا و شناساندن فرهنگ و موسيقي اصيل ايراني به دنياي غرب، مركز فرهنگي و هنري "آواي شيدا" را در نقاط مختلف و از جمله پاريس، زوريخ و ژنو بازگشايي كرد كه اينك مركز اين مؤسسه در تهران است. اين مركز عهده‌دار نشر آثار و هماهنگي اجراي كنسرت‌هاي وي است. محمدرضا لطفي چند سال پيش به ايران بازگشت و اعلام كرد كه براي هميشه در خاك وطن خواهد ماند. اين هنرمند در بدو ورود به ايران به راه‌اندازي مجدد مكتبخانه ميرزاعبدالله و موسسه آواي شيدا پرداخت و در زمينه‌هاي آموزش، تحقيق، اجرا، تاسيس گروه موسيقي "همنوازان شيدا"، نگارش كتاب و انتشار آثار موسيقايي فعاليت مستمري را آغاز كرده است. از مجموعه آثار ايشان مي‌توان به سپيده، چشمة نوش، قافله‌سالار، گرية بيد، هميشه در ميان، به ياد طاهرزاده، به ياد عارف، به ياد درويش‌خان، عشق داند، خموشانه، بال در بال، گروه همنوازان و راست‌پنجگاه اشاره كرد.

 

 استاد لطفي، ابتدا از دوران تولد و محيط خانوادگي‌تان بگوييد.

بنده در سال 1325 هجري شمسي در شهر گرگان و در يك خانواده فرهنگي متولد شدم. مادرم عشق زيادي به كار فرهنگ و معلمي داشت. پدر و مادرم معلم يك مدرسه بودند. مادرم مدير بود و پدرم ناظم.

 پدرتان با آواز و موسيقي ايران آشنا بودند؟

بله، پدرم صداي فوق‌العاده‌اي داشت. او از خوانندگان تواناي موسيقي سنتي بود و دوستان وي نيز اهل موسيقي بودند و ساز را البته به صورت غيرحرفه‌اي مي‌نواختند و پدرم نيز گاهي آنها را همراهي مي‌كرد و مي‌خواند.

 مادرتان هم اهل موسيقي بود؟

بله، مادرم خيلي عاشق موسيقي بود و در عين حال معلم قرآن هم بود و شرعيات و قرآن تدريس مي‌كرد و تا آخر عمرش هم در اغلب مدارس گرگان به تدريس خود ادامه داد. او معلم بسيار سختگيري بود و خيلي دقيق و منظم با دانش‌آموزان برخورد مي‌كرد و نمره ارفاقي هم نمي‌‌داد. حتي به خاطر قرآن خواندن و تعليم آن و اعراب‌هاي قرآن ما را تنبيه هم مي‌كرد. آدم آزاده‌اي بود و اعتقادات ديني و مذهبي قوي‌اي داشت.

 پدر و مادرتان در اصل اهل كجا بودند؟

مادرم گرگاني و پدرم در خلخال به دنيا آمده بود. پدرم در بيماري وباي آذربايجان همه اقوام و بستگانش را از دست مي‌دهد. بعد او را به رودسر پيش يكي از فاميل‌هاي خيلي دورش مي‌فرستند. آنجا بزرگ مي‌شود و درس مي‌خواند و در رودسر با شخصي آشنا مي‌شود كه به كار تجارت اشتغال دارد و آنجا هم يك چيزهايي از تجارت ياد مي‌گيرد.

 چرا تار و سه‌تار، دستة بلند و سيم‌هاي طولاني دارند؟

به اين دليل كه اين سازها چند سيمه نبوده‌اند. در موسيقي ما و هندي‌ها كه خيلي به هم نزديك هستيم، در طول يك سيم بايد همه طبقات و گوشه‌هاي موسيقي نواخته شود. اگر برويد روي سيم ديگر نت‌هاي دوسيم با هم يكي در نمي‌آيد، به همين دليل اين سازها بايد دسته بلندي داشته باشند، چون اگر كوتاه باشند براي نواختن ادامه نت‌ها بايد بر روي سيم‌هاي ديگر برويد، وقتي هم كه روي سيم‌هاي ديگر رفتيد مشكلي كه در عود تركيه و عرب وجود دارد، پيش مي‌آيد، چون عود ترك و عرب هنگامي كه موسيقي مقامي را مي‌زنند بعضي اوقات مجبورند كم و زياد بگيرند تا آن ملودي و آهنگ به شكل طبيعي خودش برسد.

 يك نظريه هم هست كه مي‌گويد ريشه تار از تنبور گرفته شده است، شما چه نظري داريد؟

نه خير، ريشه تار تنبور نيست، اما وقتي مي‌گوييم بربط، سه‌تار و تنبور، همگي در يك خانواده مي‌گنجند. اگر بخواهيم به مسائل تاريخي استناد كنيم بايد گفت سندي براي اين داستان‌ها نداريم، چون موسيقي هم مثل زبان است. نمي‌توانيم بگوييم زبان فارسي از كي شروع شده و يا اين‌كه چطور شد كه ما به اين شيوه حرف مي‌زنيم. موسيقي هم به خاطر زيست طبيعي‌اش تحت تاثير جامعه بوده، چون جامعه با گوش طبيعي موسيقي را حركت مي‌دهد و زبان هم همينطور بوده است. از لالايي مادرانه تا برسد به دستفروشان دوره‌گرد كه امروز با وانت‌بار به كوچه‌ها مي‌آيند و قديم با الاغ مي‌آمدند و داد مي‌زنند، همگي به نوعي موسيقي ايراني را مي‌خوانند و تحت تاثير اين ادبيات و زبان و فرهنگ هستند. در مرثيه‌خواني، روضه‌خواني و... همه جامعه با هم در ساختار موسيقي شريك بوده‌اند. آدم‌هاي متخصص فقط در طول تاريخ آمدند و به اين زبان و موسيقي يك ساختار مدون و دقيق دادند، مثل دستور زبان فارسي. به همين دليل، هيچ وقت موسيقي را از زبان و تكامل تاريخي آن جدا نمي‌دانم، يعني ادبيات فارسي با موسيقي ايراني مثل خواهر و برادر با هم حركت كرده‌اند.

 آواز و موسيقي ايراني در ابتدا با بيت‌خواني و دوبيتي‌خواني عجين بود، اما چگونه به يكباره با غزل فارسي در آميخته شد؟

به موضوع خوبي اشاره كرديد، از وقتي كه غزل در شعر فارسي و به خصوص سبك عراقي شكل گرفت، آواز و موسيقي ما نيز از بيت‌خواني و رباعي‌خوانيِ دورة ابوسعيد آرام آرام به فرم غزل در آمد و بيشتر با غزل هم‌طراز شد و آواز و غزلْ درآمدِ دستگاه است، شاه‌بيت غزل اوج دستگاه و تخلص غزل فرود دستگاه و آواز است. آواز غزل دقيقاً بايد اين سه مشخصه (درآمد، اوج و فرود) را داشته باشد. ازطرفي هم غزل بايد آن سه مشخصه (مطلع، شاه‌بيت و تخلص) را داشته باشد، مثلاً يك قطعه آوازي اول با درآمد شروع مي‌شود، سپس سلمك، قرچه، رضوي، حسيني و بعد هم با فرود پايين مي‌آيد و تمام مي‌شود.

 با توجه به اين‌كه 24 سال در آمريكا بوديد، اما كاملاً ايراني مانده‌ايد. حتي بر آموزشگاه موسيقي‌تان هم نام "مكتبخانه ميرزاعبدالله" نهاده‌ايد. در مكتبخانه همه‌چيز نشان از سنت‌هاي اصيل ايراني دارد و هيچ‌گونه نشانه‌اي از تمدن غير ايراني و دنياي مدرن به معناي غربي در آن ديده نمي‌شود. مقداري از اين حال و هواهاي خودتان بگوييد، از اين‌كه فرهنگ غرب را چگونه ديده و چگونه تحت تأثير دنياي آنها قرار نگرفتيد؟

شايد باور نكنيد كه حتي در منزلم در آمريكا مثلاً اگر مبل و صندلي بود و پشتم فضاي طبيعي بود، مي‌رفتم و در كنار ديوار و در آن فضاي طبيعي مي‌نشستم و ساز مي‌زدم. شاگردانم اول نمي‌فهميدند چرا اين كار را مي‌كنم و مي‌گفتند استاد چرا آنجا مي‌نشيني؟ مي‌گفتم من مي‌خواهم آن طرف بنشينم تا احساسات دروني ايراني‌ام را از دست ندهم، چون نمي‌خواهم اينجايي (غربي) بشوم. من مي‌خواهم اينها را بفهمم، دريافت كنم اما قلباً و روحاً ايراني باشم. چون خارجي شدن آنهم در آمريكا كار سختي نيست، فقط كافي است مثل آنها زندگي كني، بعد از مدتي مثل آنها مي‌شوي. حتي به خاطر اين اعتقاداتم بود كه در آمريكا همه با من فارسي حرف مي‌زدند نه انگليسي، اگر كسي هم مي‌خواست با من آمريكايي صحبت كند از طريق مترجم با من حرف مي‌زد، چون نمي‌خواستم انگليسي حرف بزنم. هنگامي كه در آمريكا فارسي صحبت مي‌كردم اعتقادات و احساساتم برانگيخته مي‌شد. آنها هم همين كه مي‌فهميدند تو واقعاً ايراني هستي ديگر نمي‌توانستند مرزهاي اعتقاديت را بشكنند، چون مي‌گفتند اين از ما نيست، پس بنابراين مرزها هم حفظ مي‌شد.

  ساز لطفي چه در خارج بنوازد و چه در ايران از يك حس و حالِ ايراني و اثرگذاري خاصي برخوردار است. شما اين حالت ايراني بودن را چگونه توصيف مي‌كنيد؟

به نظر من آن "حالِ" قلب ما ايراني‌هاست و اصلاً موتور حركتي ما به حساب مي‌آيد. حالا شما مي‌خواهيد در ايران و يا هر كجاي ديگر دنيا باشيد، قلب شما بايد آن حال را داشته باشد، چون اگر "حال" نداشته باشد يكسري اتفاقات هم نمي‌افتد. من به آن حال و هوايي كه اشاره كرديد خيلي اعتقاد دارم و معتقدم در جامعه كنوني با همه مشكلاتي كه وجود دارد بايد به خودسازي برسيم و حال دروني و روحاني را تقويت كنيم و برگرديم به همان حالي كه در وجودمان است.

مردم در آثار و كنسرت‌هايتان برايتان خيلي مهم هستند و هميشه دوست داشته‌ايد در ميان آنان باشيد و با آنان همراه شويد، حتي در زمان جنگ هم بارها به جبهه رفته‌ايد، انگيزه شما از با مردم بودن و رفتن به جبهه چه بوده و در كدام مناطق جنگي حضور داشته‌ايد؟

وقتي بود كه حوادث هويزه اتفاق افتاده بود و آقاي دكتر چمران هم دقيقاً به فاصله كمي از آمدن من شهيد شد. حدوداً ارديبهشت سال 1360 بود. اين كه مي‌گوييد دغدغه مردم را دارم كاملاً درست است و شايد دليلش نوع زندگي گذشته من باشد. من در يك زندگي فئودالي و ارباب-رعيتي بزرگ شدم. بچه كه بودم سرِ زمين كشاورزي مي‌رفتم و آن زمان‌ها دورة وجين و كندن پنبه و كمباين زدن بود. كارگرها كار مي‌كردند و فقر مردم در آن زمان خيلي روي من اثر گذاشت و احساس كردم بي‌عدالتي وجود دارد. به دنبال چرايي آن رفتم و ديدم اين موضوع در همه جا هست. از همان زمان تاكنون هم به اين فكر بوده‌ام كه وظيفه من در برابر جامعه چيست. دردها و رنج‌هاي جامعه هميشه همراه من بوده است و من براي دريافت اين حال و هواي مردم، دوست دارم در ميان آنها باشم، چه در جبهه و چه در خيابان، تا بتوانم آن حس و حال را انتقال دهم. تا در ميان اين جامعه و با مردمش زندگي نكنيد و حرف‌ها و درد‌ دل‌هاي آنها را نشنويد نمي‌توانيد بازتاب احساسات مردم را در هنر بگنجانيد. بنابراين به عنوان يك هنرمند اول بايد درد و رنج اين مردم را اگر مي‌تواني كم كني، دوم شور زندگي را در آنها قوي كني و سوم كمك كني تا مردم جامعه‌ات آرمانگرا شوند و حركتي رو به جلو داشته باشند.

در كلاس‌هاي درسم در مكتبخانه ميرزاعبدالله شاگردان زيادي دارم، افراد مختلفي مراجعه مي‌كنند، از شهرستان‌ها هم مي‌آيند، شايد در هفته صد نفر مي‌آيند و مي‌روند. آنها از من مي‌پرسند كه استاد، حال شما خوب است؟ مي‌گويم: "من هميشه خوبم!" و اين جملة من بين بچه‌ها معروف شده است. مي‌گويند آخر شما چطور هميشه خوب هستيد؟ مي‌گويم براي اين‌كه آرزويي براي خودم ندارم و اگر حركتي مي‌كنم براي ديگران است و آرزوي من اين است كه وسيله‌اي براي ديگران باشم، من فقط وسيله هستم، حال اگر اين وسيله كارش را درست انجام دهد مثل سيستم يك ماشين، اين ماشين حركت مي‌كند. طبيعتاً تخيلي هم زندگي نمي‌كنم و هميشه معتقدم سيماي هنرمند نبايد روكش داشته باشد، چون اگر مثلاً آنتن يك راديو هم روكش داشته باشد قطعاً امواج را به درستي نمي‌تواند دريافت كند. يك هنرمند هم بايد امواج مثبت و منفي جامعه را به درستي دريافت كند و بعد از عبور از صافي‌هاي دروني، آن را در قالب هنر، زلال و پاك و رونده در اختيار جامعه قرار دهد. اگر هنرمندي اينچنين نباشد نمي‌تواند اثري ماندگار خلق كند.

 شما سال‌هاي طولاني در آمريكا بوديد، چرا و چگونه به وطن بازگشتيد و چه انگيزه‌اي سبب شد تا شما پس از گذشت اين همه سال دوباره و طبق گفته خودتان براي هميشه در ايران اقامت بگزينيد؟

من در آمريكا، خانه و زندگي و وضعيت مجهز و خوبي داشتم، اما احساس كردم كه در عرصه هنر و موسيقي در ايران به حضور من نياز است، و وضعيت فرهنگي و موسيقيايي ما به هم ريخته است و اينجا مي‌توانم مفيدتر باشم تا آنجا. لذا در عرض سه ماه تصميم گرفتم به ايران بيايم و گفتم اينجا ديگر جاي من نيست، بايد به ايران بروم، اسباب و اثاثيه‌ام را بعداً بياوريد و ديگر بر نمي‌گردم! اين احساس نياز در حدود 10 سال پيش وجود نداشت، اما ديدم كه وضعيت اين هنر كاملاً به هم ريخته و اگر دير بجنبيم ديگر كار از كار گذشته و بعداً هم نمي‌توانيم كاري كنيم.

 چند اثر هم براي دوران انقلاب و جنگ ساختيد كه عيناً همان حال و هواي آن زمان را تداعي مي‌كرد؛ آن كارها چگونه شكل گرفت؟

منزلم آن زمان در اميرآباد بود كنار بيمارستان هزار تختخوابي امام خميني. هر روز شهدا و زخمي‌ها را مي‌آوردند و خودمان هم دايم در جريان آن حكايت‌ها بوديم. وقتي كه يك موزيسين خودش در بستر يكسري جريانات قرار دارد قطعاً تاثيري كه مي‌گيرد متفاوت است. من به حضورم در دوران انقلاب افتخار مي‌كنم. من افتخار مي‌كنم كه در يك واقعه به اين عظمت به نام انقلاب حضور داشتم و در خيابان‌ها بودم. انقلاب چيزي نيست كه هر روز در دنيا اتفاق بيفتد و من به اين واسطه اين را براي خودم شانس مي‌بينم كه تجربه انقلاب را شخصاً لمس كرده‌ام. من معتقدم انقلاب باعث ايجاد اين‌همه خلاقيت در بين هنرمندان و شاخه‌هاي هنري شد. در آن زمان و شايد تا 8-9 سال بعد هم خيلي از موزيسين‌ها از خانه‌هايشان بيرون نمي‌آمدند و حتي نمي‌توانستند ساز بزنند، چون سيستم اجتماعي ما بعد از انقلاب و با شروع جنگ تحميلي كاملاً به هم ريخت. در همان زمان چند آهنگ براي جبهه ساختم كه دو آهنگ آن را شهرام ناظري خواند. وقتي به جبهه اهواز رفتم و مي‌خواستم آن حال و هوا را از نزديك ببينم، 5-6 نفر بيشتر در شهر ديده نمي‌شدند. يك ساندويچ‌فروشي هم بود كه فقط به اندازه همان افراد كالباس و ساندويچ داشت و اگر كسي آنها را مي‌خريد ديگر در شهر غذا هم نبود. رفته بودم اهواز را ببينم و در آنجا كنسرت بگذارم. در اين‌باره با شجريان هم صحبت كردم، او هم به اجراي چنين كنسرتي در اهواز راضي بود. سپس به سازمان تبليغات اسلامي اهواز رفتم كه اتاق كوچكي داشت و فقط يك نفر در آن بود. وقتي با او در اين‌باره صحبت كردم خيلي خوشحال شد و گفت: كي مي‌خواهيد اين كنسرت را اجرا كنيد، همين هفته؟ چون وضعيت بسيار بحراني بود و احتياج به روحيه داشتند. گفتم نه، ما مي‌رويم تهران بعد مي‌آييم و اين كار را انجام مي‌دهيم. آن كنسرت اجرا نشد اما آهنگي را ساختم كه شعرش از مشفق كاشاني بود و شهرام ناظري هم يك بيت وسطش را خوانده بود.

استاد، آيا خاطره‌اي هم از دوران حضورتان در جبهه به ياد داريد ؟

بله، خاطره كه زياد است. يكي از دوستان ما در همان سفر با شهيد چمران شهيد شد. ما 5 نفر بوديم: آقايي كه آن زمان رئيس موزه هنر معاصر بود، آقاي ناصر پلنگي و دو نفر دانشجو هم بودند، خودم هم رانندگي مي‌كردم. يك دفعه يكي از اين هواپيماهاي توپولف پايين آمد. گفتم بچه‌ها كارمان تمام شد! اما هواپيما با فاصله شايد كمتر از 10 متري از بالاي ماشين بي‌صدا رد شد. من در بچگي‌ام اهواز رفته بودم و مي‌دانستم به خرمشهر كه مي‌رسي بايد بپيچي سمت چپ تا بروي روي پل و به سمت اهواز حركت كني. جاده را تقريباً مي‌شناختم اما در آن شرايط جنگي كه رفتم آنهم با ماشين صدا وسيما، ماشين ما را كه ديدند ما را به گذرگاهي هدايت كردند. پس از دقايقي از بچه‌ها پرسيدم كه راستي چرا اينها را اينجا گذاشته‌اند؟ يك كيلومتري كه حركت كرديم ديديم صداي مسلسلي مي‌آيد كه ما را نشانه گرفته، ما هم تمام ماشين را با گل استتار كرده بوديم و فقط يك سوراخ روي شيشه آن گذاشته بوديم. در همان هنگام با ماشين رفتيم توي كرت پايين كنار جاده و بچه‌ها از ماشين پريدند بيرون و سينه‌خيز به پشت ماشين آمدند، ديديم فرصت ماندن نيست و مسلسل هم امان نمي‌داد. به بچه‌ها گفتم من دور مي‌زنم فقط شما بايد سريعاً بخوابيد كف ماشين، چون در موقعيتي قرار گرفتيم كه تقريباً از ديد مسلسل‌چي پنهان بوديم و خلاصه فوراً از تيررس دشمن دور شديم. بعد متوجه شديم كه عراقي‌ها خرمشهر و پل خرمشهر را هم  تصرف كرده‌اند و ما داشتيم به طرف دشمن حركت مي‌كرديم! بعد كه به عقب برگشتيم خودي‌ها ما را گرفتند و گفتند شما كي هستيد؟ چون ما از طرف دشمن مي‌آمديم. ما هم گفتيم اي بابا، ما بايد بگوييم شما كي هستيد، حالا شما از ما مي‌پرسيد؟ يكي از آنها كه ما را شناخت گفت والله ما فكر كرديم شما از راديو-تلويزيون آمده‌ايد و مي‌خواهيد براي فيلمبرداري برويد. ما هم گفتيم كه شما حداقل بايد به ما مي‌گفتيد كه اينجا مسير دشمن است تا ما نمي‌رفتيم، اصلاً شايد ما دشمن بوديم، شما چرا حتي يك سوال از ما نكرديد كه كي هستيد و كجا مي‌رويد؟ آن زمان اهواز موقعيت بسيار نامناسبي داشت. هواپيماهاي عراقي هم هر شب آنجا را بمباران مي‌كردند. خاطره آن ايام را هيچ‌گاه فراموش نمي‌كنم. بچه‌هاي جهاد سازندگي بچه‌هاي فوق‌العاده‌اي بودند. يكي از بچه‌هاي فني شب‌ها مي‌آمد و در هواي آزاد كنار ما مي‌نشست و مي‌گفت: خواهش مي‌كنم برايم حرف بزنيد. خيلي صادقانه عمل مي‌كردند و خلوص نيتي قوي داشتند و واقعا آدم تحت تاثير آن همه صداقت و خلوص قرار مي‌گرفت. ما هم آن احساسات پاك را مي‌آورديم به عرصه موسيقي و همان شور و حركت و صداقت و اخلاص را با زبان شعر و موسيقي و آهنگ بيان مي‌كرديم. اگر آثار موسيقيايي آن زمان زيبايي، جذابيت و ماندگاري خاصي دارد برمي‌گردد به صداقت و خلوص نيتي كه آن رزمندگان داشتند. همان حال و هوا روي ما هنرمندان هم اثر مي‌گذاشت و به شكل ترانه و سرود بيرون مي‌آمد.

  نظر شما دربارة موسيقي پاپ چيست و چه نگاهي به اين نوع موسيقي داريد؟

مفهوم اصلي موسيقي پاپ يعني موسيقي مردمي. اين مفهوم در اروپا به وجود آمد. يعني يك چيزي در درون مردم است و هنرمندِ موسيقي آن را آرايش مي‌دهد كه مردم بتوانند به راحتي با آن ارتباط برقرار كنند. اما موسيقي پاپ رفته رفته مسير خودش را گم كرد و در اروپا به يك موسيقي صرفاً مصرفي مبدل شد. اگر به تاريخ موسيقي پاپ غربي دقت كنيد، مي‌بينيد 80 درصد آهنگ‌هاي قديمي آن ماندگار شده‌اند و همه اسم و رسم و آدرس دارند؛ اما هر چقدر كه به جلوتر مي‌آييد تاريخ مصرف آن كمتر مي‌شود. اين مساله در موسيقي پاپ ايراني هم پيدا شد، چون دور اول موسيقي پاپ ايران با اشعار و موسيقي بهتر ارايه شد. بعد آرام آرام در دنياي تعريف‌شده غير ايراني و كاملاً غربي به يك موسيقي صرفاً مصرفي مبدل شد و الان حتي از حالت موسيقيايي هم در آمده و پاپ صرفاً به يك موزيك با تصوير در ايران، و با رقص و چيزهاي ديگر در غرب مبدّل شده و كاملاً به يك كالاي مصرفي با تعريف غربي تبديل شده است. موسيقي وقتي هم كه مصرفي شد ديگر وارد عرصه هنر نمي‌شود.

 با توجه به كارهايي كه ارائه داده‌ايد به نظر مي‌رسد كه خيلي شجاع و نترس بوده‌ايد، سوال من از استاد لطفي اين است كه آيا هيچ وقت پيش آمده كه از چيزي بترسيد؟

من حتي در دوران بچگي هم اصولاً آدم ترسويي نبودم. وقتي مي‌خوابيدم نصف شب بيدار مي‌شدم و از اتاق بيرون مي‌آمدم و به داخل باغچه حياط منزلمان كه تاريكي مطلق هم بود مي‌رفتم و شبتاب‌ها را نگاه مي‌كردم. حتي من را مي‌فرستادند تا از سرداب‌ها در تاريكي شبانه آب خنك بياورم. گاهي مي‌رفتم ته سرداب و مي‌نشستم و آسمان را نگاه مي‌كردم. عاشق جنگل بودم و خيلي شب‌ها را تنهايي به جنگل مي‌رفتم و اين شجاعت را از مادرم دارم، چون مادرم اعتقادات قوي و عجيبي داشت و اصلاً نمي‌ترسيد. يك بار وقتي كه به عمق 150 كيلومتري جنگل مازندران به ييلاق رفته بوديم، هر روز صبح ساعت 5 بيدار مي‌شدم، با خورجين و كفش مازندراني به راه مي‌افتادم و شب كه مي‌شد از جنگل انبوه مي‌گذشتم و به آبادي برمي‌گشتم. مادرم مي‌گفت: آخرش اين جن‌هاي جنگل آن وسط‌ها يك كاري دستت مي‌دهند!

 

 

 

 

چهارشنبه 29 مهر 1388 - 11:38


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری