دوشنبه 1 ارديبهشت 1393 - 17:18
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

مقامات الحريري

 

 

مقامات الحريري

مؤسسه انتشارات اميركبير

نويسنده: ابومحمدالقاسم‌بن علي‌بن محمدبن عثمان الحريري البصري

ترجمه و توضيح: طواق گلدي گلشاهي

نوبت چاپ: اول 1387

مقامات حريري نوشته ابومحمدقاسم حريري اثري است گرانسنگ در موضوع مقامات كه اين نويسنده توانا آن را به تقليد از شيوه بديع‌الزمان همداني در 50 مقامه نگاشته و در تصنع و تكلف از او نيز در گذشته است.

مترجم در ابتداي كتاب حاضر به معني لغوي و اصطلاحي مقامه و مقامه‌نويسي پرداخته و آن را از هر جهت مورد بحث و بررسي قرار داده است.

مقامات، قسمي است از اقسام قصص كه با صرف نظر از تكلفات لفظي و معنوي كه در آن هدف اصلي است، از جنبه داستاني هيچ‌گونه ارزش و تنوعي ندارد و مقصود نويسنده از ابداع و انشاء آن اين است كه بتواند با فراغ بال و وسعت مجال، هر چه بيشتر صنايع لفظي و بديعي به خصوص سجع را در آن به كار برده و در لغت‌پردازي و تركيب‌سازي، نهايت هنر خود را در فن نثرنويسي به شيوه معمول در اين دوره ارائه دهد.

در ادامه اين مقدمه آمده است: از جنبه داستاني، مقامات عبارت است از داستان‌هايي كوتاه و مستقل كه تنها وجه ارتباط آن‌ها با يكديگر راوي واحدي است كه شخص معيني را در حالات مختلف وصف مي‌كند.

هم‌چنين دانستني است كه نام هر مقامه، مأخوذ از مكاني است كه داستان در آن اتفاق افتاده مانند مقامه حلبيه، مقامه موصليه.

اما راوي مقامات، حارث‌بن همام است، شيفته نوادر ادب و لطايف ادبي و خطابه‌هاي شيرين مسجع و كثيرالسفر، و قهرمان داستان‌ها، پيرمردي است شوخ و گدا و خوش‌مشرب و خطيب و داناي علوم و فنون ادبي به نام ابوزيد سروجي، كه گاه سيماي فرزانگان را دارد و گاه سيماي گدايان و هنر او جز اين نيست كه با خطابه‌هاي بليغ خود همگان را بفريبد و در يوزگي كند. اين نوشتار حاوي پنجاه مقامه است كه مقامه نخست آن، مقامه آشنايي حارث و خواننده مقامات با ابوزيد است و اين آشنايي در مقامه‌هاي بعد بيشتر و عميق‌تر مي‌شود.

حارث‌بن همام روايت كرد: هنگامي كه بر بالاي كوهان شتر غربت سوار شدم و فقر و درويشي، مرا از همسن و سالانم دور ساخت، پيشامدهاي روزگار، مرا به صنعاي يمن تبعيد كرد تا اينكه با توشه‌دان‌هايي خالي و با فقر و بي‌چيزي‌اي آشكار، وارد آنجا شدم. در حالي كه حتي بر توشه‌اي كه از طريق آن، آن روز خود را به فردا برسانم، مالكيت نداشتم و در انبانم، لقمه‌اي نمي‌يافتم.

... به دنبال فرد بخشنده و بزرگواري مي‌گشتم تا نيازم را پيش او ابراز كنم و در جستجوي اديبي بودم تا ديدارش، اندوهم را از بين ببرد و روايتش تشنگيم را سيراب كند تا اينكه به ميان جمعي وارد شد كه در حال گريستن و اشك ريختن بودند و در ميان حلقه مردم شخصي را ديد كه مادرزادي لاغر و باريك و داراي ساز و برگ سياحت بود و صدايي توأم با ناله و شيوه داشت.

وي با شيون و ناله مردم را از كارهاي زشت و خودخواهانه و كبر و خودپسندي، بر حذر داشته و پند و اندرز بسيار روانه آنان مي‌كرد تا اينكه، «آب دماغش را غورت داد و مشك كوچك خود را زير بازو و عصايش را زير بغل گرفت و آماده شد تا از جماعت جدا شود، هر يك از جماعت چيزي به او دادند تا هزينه سفرش كند.

در ادامه مي‌خوانيم كه ابوزيد طوري رفت تا منزلش شناخته نشود و در اين حين حارث‌بن همام او را مخفيانه دنبال مي‌كند. «وارد غار شد بعد از شستن پاهايش سر سفره‌اي از نان پخته شده با آرد سفيد و بزغاله كباب شده نشست. در اين حين بر او به يكباره وارد شدم.»

ابوزيد سروجي از ديدن حارث‌بن همام خشمگين شد و خشمش را فرو خورد. حارث رو به او گفت آن سخنان كه مي‌گفتي ظاهرت بود و اين سور و سات باطنت، بوزيد گفت: «لباس سياه نقش‌دار را پوشيدم تا حلواي روغن  و خرما را بجويم و قلاب ماهيگري خود را براي گرفتن ماهي شيص انداخته‌ام و پندم را تور صيدي قرار داده‌ام تا با آن، از طريق مكر و فريب، شكار نر و ماده را طلب كنم. روزگار مرا وادار ساخته است كه از طريق باريكي و ظرافت مكر و تدبير خود وارد بيشه شير شوم.

وي در پايان پاسخش به حارث مي‌گويد: و اگر روزگار در حكم خود، به انصاف رفتار مي‌كرد هرگز انسان‌هاي رسوا و بدنام را مالك حكم و فرمانروايي نمي‌كرد. سپس رو به حارث مي‌گويد: «نزديك شو و بخور و اگر دوست داشته باشي برخيز و هر آنچه بخواهي بگو، حارث از شاگرد پيرمرد نام او را پرسيد و او گفت: ابوزيد سروجي، چراغ غريبان و تاج ادبيان.» و با مطالعه مجموعه حاضر در مي‌يابيم كه هنر اين پير مزور در خطابه‌ها اين است كه با سخن خود عقل‌ها را بفريبد و شيفته خود سازد و دادن عطايشان را مهيا گرداند و آن جا كه متوجه آگاهي حارث از حقيقت حالش مي‌شود، به جهت ترس از رسوا شدن، از طريق اشاره به چشم و يا به تعريض و كنايه از او مي‌خواهد كه سكوت اختيار كند.

چنان كه در مقامه‌ها آمده است، ابوزيد سروجي، گاه چهره‌اي نيك دارد، وي پيرمردي است زيرك و باهوش، چنان كه در پايان مقامه مراغيه از پذيرفتن ديوان دبيري و انشاي  امير سرباز مي‌زند چرا كه معتقد است، امرا گاه خشم مي‌گيرند و گاه لطف مي‌ورزند، از اين رو، در نظرش تكيه بر اين شغل، از خردورزي به دور است و درويشي و بيابان‌گردي بسيار بيشتر از آن حرفه، مايه خرسندي اوست.

دانستني است كه وي در اكثر مقامه‌ها از جمله مقامه شيرازيه و شتويه، با آرامش خاصي مي‌نشيند و سكوت اختيار مي‌كند تا ديگران در ميدان سخن، جولان كنند و آن گاه كه ضعف و ناتواني آنان آشكار مي‌گردد خود به ميدان درمي‌آيد و قصب‌السبق براعت از همگان مي‌ربايد.

ابوزيد سروجي در پايان اغلب مقامه‌ها از جمله مقامه صوريه آن گاه كه از نام و نسبتش مي‌پرسند خود را اهل سروج معرفي مي‌كند و از قبيله غسان و زادگاهش را به وجهي نيكو مي‌ستايد.

اما در مقامه كرجيه، از دادن پاسخ به اين سؤال خودداري مي‌كند و مي‌گويد فخر، به پرهيزگاري است نه به افتخارات گذشته نسبي.

در مقامه طيبيه در پاسخ سؤال جواني كه در مورد موطنش مي‌پرسد، پاسخ صريحي نمي‌دهد و در مقامه تظيسيه از دادن پاسخ اعراض مي‌كند و در مقامه شيرازيه در برابر اين سؤال مي‌گريد و در مقامه نجرانيه، از زادگاهش با غم و اندوه ياد مي‌كند.

ابوزيد در مقامه رقطا، آن گاه كه حارث‌بن همام از او تقاضاي رساله رقطاء را مي‌كند، به همراه رساله، زر هم مي‌بخشد.

نگارنده با اشاره به مقامه و بريه، مي‌نويسد: گر چه ابوزيد سروجي، اسب حارث‌بن همام را مي‌دزدد فرداي آن روز آن گاه كه حارث، دزد شتر خود را مي‌يابد و نمي‌تواند شترش را از او باز پس گيرد، با سيمايي ترسناك و پرمهابت و سخناني تند و توأم با خشونت، آن دزد را دچار بيم و هراس مي‌كند طوري كه از ترس شترش را به او برمي‌گرداند.

نكته قابل توجه در مقامه صوريه، آن است كه: از آن جايي كه در جمع گدايان حضور مي‌يابد و خطبه عقد را جاري مي‌سازد، از آنان گدايي نمي‌كند و قصد فريبشان را ندارد چرا كه خود او نيز بزرگ و مهتر گدايان است.

ابوزيد در همه خطابه‌هاي خود، مضامين بلند و متعالي‌ را به زبان مي‌راند كه به گوهر سجع آراست شده است، از جمله در مقامه رمليه، كه مردم را از آخرت مي‌ترساند و دنيا را زودگذر و فاني مي‌داند، همچنين در اين مقامه حارث را مخاطب قرار داده مي‌گويد: «سوگند ياد كرده‌ام كه در اين سفر حج، با فرد دورو و منافق همراهي نكنم.» او در اين سفر حجاج را به حج حقيقي به دور از روي و ريا فرا مي‌خواند و آنان را از توجه به اعمال صوري باز مي‌دارد و قصد فريبشان را ندارد.

 در مقامه طيبه، از مقامات حريري، مردم با شنيدن پاسخ‌هاي ابوزيد به سؤالات فقهي مردي جوان، سيل عطاهاي خود را به سوي او جاري مي‌كنند و ابوزيد نيز قصد فريبشان را ندارد و به حارث مي‌گويد: «برخيز تا مسجد مدينه رويم و گناهانمان را با زيارت قبر رسول‌اكرم(ص) بشوييم.

در اين كتاب آمده است كه اين پير ژوليده مو، در بسياري از مقامه‌ها، با لباس‌هايي كهنه و پوسيده و دنداني زرد و چهره‌اي زشت و كريه ظاهر مي‌شود اما در پاره‌اي از مقامه‌ها نظير مقامه حجريه، در هيئتي پاك و نظيف، در همين مقامه اين پير نيرنگ‌باز كه علي‌رغم پستي و فرومايگي‌اش حتي در نظر خواننده نيز محبوب و دوست‌داشتني مي‌نمايد. گاه با همكاري فرزند خود ديگران را مي‌فريبد و او را دامي براي شكار ديگران قرار مي‌دهد. و در مقامه‌اي ديگر، دل اميري را گرفتار آتش عشق فرزند خود مي‌كند و پس از فريفتنش او را به حال خود وا مي‌گذارد.

از مقامات ديگر حريري مقامه ساسانيه است كه در اين مقامه، فرزندش را به حضور خود فراخوانده، او را نصيحت مي‌كند و بدو مي‌گويد: «زمان مرگ من نزديك شده است و تو پس از من قوچ لشكر گداياني».

اما در مقامه بصريه، در برابر مردم بصره به اين حقيت كه همواره ديگران را فريب مي‌داده اعتراف مي‌كند و از آنان مي‌خواهد كه در حق او دعا كنند تا در توبه به رويش گشوده شود و رحمت خداوند شامل حالش گردد و اين سخن او كه «دعاهايتان را مي‌طلبم نه عطاهايتان را»

نكته قابل توجه در اين نوشتار آن است كه اين قهرمان خيالي، غالباً سيرتي زشت و نازيبا دارد. چنان كه در مقامه شعريه براي آنكه دل امير را به رحم آورد و شفقت او شامل حالش شود به توصيف خانه تنگ و تاريك و ويران خويش كه بنا بر قول خود او حتي موش هم از آن دوري مي‌كند. مي‌پردازد و بدين طريق از كف دستش آب عطا و بخشش را جاري مي‌سازد.

وي گاه از ادبا و شعرا و قضات گدايي مي‌كند و گاه به زبان شعر و نثري موزون و استوار از عامه مردم. در مقامه فرضيه، پاسخگويي به سؤال فقهي دشوار پيرمرد را منوط به خريد خرما و آغوز از بازار توسط آن پيرمرد مي‌داند.

در ادامه اين نوشتار مي‌خوانيم: «وي در مقامه قطيعيه، به جهت‌ پيري و كهنسالي، از خوردن باده‌ خودداري مي‌كند و حال آنكه در مقامه‌اي ديگر راه ميخانه را پيش مي‌گيرد و باده‌گساري پيشه مي‌كند. اين پير مقامات در مقامه حراميه براي فريب مردم مدعي مي‌شود كه در روزگاران گذشته صاحب سرمايه بوده و شترانش را براي ميهمانان ذبح مي‌كرده است.

وي با وجود ضعف و پيري، فردي است عياش و خوشگذران، چنان كه در مقامه كرجيه، از خانه و كيسه زر و آتشدان و جام شراب و كياب و كف‌دستي نرم و جامه به عنوان ساز و برگ زمستاني خود ياد مي‌كند.

حارث‌بن همام، در مقامه رقطاء و نجرانيه، به زشتي زردي دندان ابوزيد اشاره دارد، هر چند كه اين امر از جذابيت شخصيت ادبي ابوزيد نزد او نمي‌كاهد.

اين شيخ فريب‌پيشه، در مقامه «وبريه» با وجود گذشته بسيار تيره و تار خويش، در ادامه توصيف حال خود، معتقد است كه هرگز به دنبال انجام كارهاي پس و بي‌ارزش نبوده است و مرگ را بر چنين زندگي‌اي ترجيح مي‌داده و از فرد پست و فرومايه دوري مي‌جسته است.

وي گاه در كلام خود الفاظ و عبارات زشت و ركيك نيز به كار مي‌برد مثلاً در مقامه وبريه و صعديه.

نگارنده‌ اين مجموعه در ادامه به مقامه سمرقنديه و تنيسيه اشاره كرده و مي‌نويسد: در اين دو مقامه پس از ايراد خطبه نماز جمعه و سفارش مردم به تقوا و پرهيزگاري حارث را به منزل خود برده، او را به باده‌نوشي فرا مي‌خواند.

در پايان مقامه واسطيه مي‌خوانيم كه ابوزيد پس از آنكه كالاهاي كاروانيان را به قصد غارت، گرد مي‌آورد به گناهان خود اعتراف كرده، به دنبال آن اشك مي‌بارد و از خداوند طلب آمرزش گناهان خود را مي‌كند. با وجود اين آن كالاها را نيز با خود مي‌برد.

در اين مجموعه آمده است كه ابوزيد در بسياري از مقامه‌ها از دست روزگار مي‌نالد و گرفتاري و رنج و بدبختي خود را به زمانه نسبت مي‌دهد.

در مقامه صوريه، به اين حقيقت اشاره دارد كه از دوره جواني تا پيري پيشه گدايي داشته است چنان كه در مقامه ملطيه، در ازاي دادن پاسخ چيستان‌ها، از حاضران در مجلس طلا مي‌خواهد و در مقامه شتويه، ايضاح سخنان كنايي خود را منوط به دادن عطيه مي‌كند ولي پس از گرفتن عطاهايشان، باز آنان را مي‌فريبد و مي‌گويد: «خواب بر چشم‌ها غلبه كرده است، پس به خود استراحت دهيد تا معني سخنان مرا به خوبي دريابيد.» اما پس از به خواب رفتن آنان، سوار شتر ماده خود شده، به سوي سروج حركت مي‌كند.

از ديگر مقامات حريري، مقامه تبريزيه است كه در آن ابوزيد از طريق نزاع ساختگي با زني كه او را همسر خود مي‌شمارد، قصد فريب قاضي را دارد- كاري كه پيش از آن در مقامه اسكندريه هم انجام داده و در مقامه رمليه نيز از او سر زده بود- اما قاضي متوجه مكر و فريبشان مي‌شود و آنان را تهديد مي‌كند و ابوزيد نيز با اشاره پر سوز و گداز خود شفقت او را برمي‌انگيزد و دوباره فريبش مي‌دهد.

هم‌چنين از اين نوشتار درمي‌يابيم كه اين گداي مكر پيشه، در مقامه حراميه، چه وقيحانه، پيرمردي را كه توبه خود را با خوردن شراب شكسته فريب مي‌دهد آن هم با اين ترفند كه دادن بهاي آزادي دخترش كه گرفتار دست روميان است، سبب پذيرش توبه اوست و در پايان مقامه اشعاري را در فضيلت مكر و فريب براي حارث مي‌خواند، چنان كه در مقامه ساسانيه، نيز در ضمن وصيت به فرزندش، او را به مكر و فريب ترغيب مي‌كند.

درباره راوي نكته قابل توجه آن كه، وي صورتي آراسته به خوبي‌ها و سيرتي پيراسته از بدي‌ها دارد و بسيار پايبند و معتقد به احكام دين است چنان كه در مقامه «برتعيديه» گذشته از سر و گردن نمازگزاران را ناپسند مي‌دارد و آن را از منهيات شرح مي‌شمارد و در مقامه كرجيه اظهار مي‌دارد كه هيچ‌گاه نماز جماعت را ترك نكرده است و حتي آن گاه كه در كرج به جهت سرماي شديد نمي‌توانست از منزل خود بيرون بيايد، براي گذاردن نماز جماعت به مسجد مي‌رود و در مقامه سمرقنديه مي‌خوانيم كه راوي پس از ورود به شهر سمرقند، بنا بر خبر، قبل از نماز جمعه، غسل مستحب به جاي مي‌آورد.

به نقل از كتاب حاضر، مخبر مقامات در مقامه طيبيه با وجود آگاهي از ناامني راه‌ها، به سوي مدينه، به خاطر زيارت قبر رسول اكرم (ص) به حركت خود ادامه مي‌دهد و در پايان اين مقامه، پس از آنكه ابوزيد، روزگار را ملامت مي‌كند بدو مي‌گويد: «زمانه را سرزنش مكن و سپاسگزار خداي سبحان باش.»

وي در مقامه تفليسيه در اين مورد كه نماز خود را به تأخير نيندازد با خداي خويش پيمان مي‌بندد و پس از ورود به شهر تنيس، نخست به مسجد آن شهر مي‌شتابد، چنان كه در بصريه پس از ورود به شهر سروج چنين رويه‌اي را در پيش مي‌گيرد.

راوي مقامات در بعضي از مقامه‌ها از جمله مقامه قطيعيه بيان مي‌دارد كه همواره در صحبت دوستان و همراهاني خود و نيك و اديب و وفادار، روزگار گذارده است. و در مقامه صوريه، از اين كه از روي ناآگاهي نزد گدايان و سايلان حضور يافته، احساس پشيماني مي‌كند اما ترك آن جا را خلاف ادب مي‌پندارد.

وي در مقامه رمليه و مقامه نجرانيه به سير و سفر خود از دوران جواني اشاره كرده، آن را مايه بهروزي و پيروزي خود مي‌شمارد، البته در مقامه 31 قصد تجارت دارد و در مقامه نجرانيه قصد كسب ادب.

دانستني است كه راوي مقامه‌ها، علي‌رغم تمكن مالي و ثروت زيادي كه به قول خود او حتي حسادت ديگارن را نيز برمي‌انگيخت چنان كه در مقامه‌هاي وبريه ملطيه بدانها اشاره شده، گرچه در مقامه رقطاء به بي‌توشگي و فقر و حاجت خود نيز اشاره كرده است هرگز دچار كبر و غرور نمي‌شود.

حارث در بسياري از مقامه‌ها از جمله مقامه‌هاي زبيديه- نجرانيه و حلبيه اين حقيقت را كه به شنيدن خطابه‌هاي فصيح و ديدار با ادبا علاقه وافري دارد بازگو مي‌كند و اين از پسندهاي بارز او در مقامه‌هاست.

البته گاه انتقادهايي به راوي مقامات وارد است از جمله اين كه در يكي از مقامه‌ها از باده‌نوشي ابوزيد به شدت آزرده و خشمگين شده حتي با خداي خود پيمان مي‌بندد كه از آن پس هرگز در ميخانه حضور نيابد، با اين حال در مقامه قطيعيه در فصل بهار به همراه عده‌اي از جوانان كه با خود، شراب داشتند و مغني نيز در كنارشان بود، وارد بوستان مي‌شود. البته اشاره‌اي به خوردن شراب از جانب خود او نشده، ولي از گردش جام‌ها و حضور او در آن جمع سخن به ميان آمده است.

وي در مقامه رقطاء با وجود اينكه از شخصيت ابوزيد آگاهي كامل دارد از اين كه خداوند، فرد كريم و بخشنده‌اي را براي ابوزيد مقدر كرده است او را سپاس مي‌گزارد. و در پايان مقامه واسطيه با وجود اينكه شاهد دزدي و غارت ابوزيد است، اعتراف او را به گناهان خود باور مي‌كند و اين، نشانه سليم دلي اوست چرا كه ابوزيد به دنبال استغفار خود، باقيمانده كالاهاي كاروانيان را نيز غارت مي‌كند.

نكته قابل توجه در مقامه واسطيه اين كه: حارث، در اين مقامه از گردش روزگار مي‌نالد و زمانه را عامل اصلي رنج و سختي و بدحالي خود مي‌داد و در مقامه ملطيه، باز مي‌خوانيم كه به هم‌نشيني با گروهي از باده‌نوشان تمايل نشان مي‌دهد اما نه به خاطر خوردن شراب بلكه براي شفا خواستان از رايحه سخنانشان.

حارث‌بن همام، در مقامه تنيسيه اعتراف مي‌كند كه در آغاز جواني، مصاحبت با زنان نرم اندام را دوست مي‌داشته است و ملازم كنيزكان آواز خوان بوده اما در دوران پيري و سالخوردگي راه توبه را در پيش گرفته است.

در مورد نوع برخورد و ارتباط حارث با ابوزيد و بالعكس در اين كتاب آمده است: ابوزيد در مقامه رازيه، حارث را برادر تني خود خطاب مي‌كند و در مقامه قهقريه، وي را شاگرد خود مي‌شمارد، اين دو در مقامه وبريه، آن گاه كه در بيابان به هم مي‌رسند، همديگر را مي‌شناسند و اين امر، نشانگر آن است كه ابوزيد هرگز در خلوت، چهره خود را حارث پوشيده نگاه نمي‌داشته است.

از مجموع اين مقامه‌ها درمي‌يابيم كه حارث دلباخته كلام مسجع و شيفته خطابه‌هاي ابوزيد و شخصيت ادبي اوست و در پايان بسياري از مقامه‌ها از جمله مقامه كرجيه به دقت در سيماي ابوزيد خيره شده، علي‌رغم پوشيدگي صورت و تغيير چهره او را مي‌شناسد. و در مقامه رقطاء با شنيدن سخنان اديبانه او حدس مي‌زند كه او بايد ابوزيد باشد و در مقامه سمرقنديه به دنبال شنيدن خطبه‌هاي امام جمعه، متوجه مي‌شود كه او ابوزيد است و در مقامه طيبيه در نخستين نگاه او را مي‌شناسد، شايد بدين خاطر كه وي در اين مقاله به عنوان فقيه عرب، معرفي شده و در پايان مقامه حلبيه به دنبال خنده‌هاي ابوزيد از حقيقت حالش آگاه مي‌شود.

همچني در مقامه واسطيه ابوزيد و حارث، بشارت ملاقات يكديگر را به هم هديه مي‌دهند و اين، حاكي از رابطه صميمانه آن دو است و در همين مقامه است كه حارث پس از آنكه ابوزيد كاروانيان را با كلام خود فريب داده، حلواي بنگ مي‌خوراند، او را دشمن كوچك و بنده حقير خطاب مي‌كند اما در مقامه صوريه وي را علامه شمرده با او هم سفره مي‌شود. و در مقامه رمليه آنگاه كه با ابوزيد رو به رو مي‌گردد، وي را گمشده خود مي‌داند و با او معانقه مي‌كند و پس از دوري و فراق مجدد، در طلبش متحمل رنج فراوان مي‌شود و بسيار مي‌نالد با اين حال در مقامه طيبيه به دنبال پاسخ‌هاي دقيق ابوزيد به سؤالات فقهي مرد جوان بدو مي‌گويد: «تا آنجايي كه من تو را مي‌شناختم، نادان، كي فقيه شده‌اي؟.»

سپس در ادامه درمي‌يابيم كه ابوزيد در مقامه تفليسيه راوي مقامه‌ها را برادر غربت خود خطاب مي‌كند و پس از آنكه حالت لقوه را از خود دور مي‌سازد، حارث او را مي‌شناسد و با وجود دروغين بودن آن حالت و فريب ابوزيد، از سلامت حال او شادمان شده، دو سال در صحبت او به سر مي‌برد.

به نقل از نگارنده مقامات، ابوزيد در مقامه زبيديه با وجود شناختن حارث، نقاب از چهره برنمي‌دارد و با مكر و فريب، جواني را كه از قيد بردگي و بندگي آزاد است به عنوان غلام بدو مي‌فروشد و پس از آشكار شدن مكر و نيرنگش، موجب آزرده خاطر شدن او مي‌شود طوري كه قصد دشمني آشكار با او را مي‌كند اما با ديدار مجدد او و شنيدن فقر و تنگدستي‌اش، آن كينه را از خاطر مي‌زدايد و ابوزيد نيز خود را دوست و همدم و برادر حارث مي‌شمارد.

گفتني است كه ابوزيد در مقامه شيرازيه در نظر حارث، در اوج فصاحت و سخنوري است گرچه به صفت بدبويي و عرق تند بدن او نيز اشاره مي‌كند. در مقامه مرويه نيز او را شخصيتي بي‌نظير شمرده اشتياق خود را به ديدار او بيان مي‌دارد و اين شوق ديدار در مقامه بصريه نيز به چشم مي‌خورد.

در اين مجموعه پي مي‌گيريم كه راوي مقامه‌ها، در مقامه بكريه خود را دوست ابوزيد مي‌داند و در مقامه بصريه وي را بنده ناصح و نيك، خطاب مي‌كند.

اما شيخ سروج در مقامه عمانيه وقتي كه حارث، حرص و طمع ابوزيد را به زر نكوهش مي‌كند، وي را از نزد خود رانده، شعري سرا پا سوز و گداز و اثرگذار مي‌خواند طوري كه حارث با شنيدن آن از او عذر مي‌خواهد و در پايان، در فراقش مي‌نالد.

مقامه آخر از مقامات حريري، مقامه بصريه است كه در اين مقامه ابوزيد در برابر مردم بصره به اين حقيقت كه همواره ديگران را فريب مي‌داده اعتراف مي‌كند و از آنان مي‌خواهد كه در حق او دعا كنند تا در توبه به رويش گشوده شود و رحمت خداوند شامل حالش گردد و اين سخن او كه «دعاهايتان را مي‌طلبم نه عطاهايتان را»، در ميان مقامه‌ها و در مقايسه با موارد مشابه، تنها موردي است كه نه از روي ريا و تزوير كه از روي حقيقت به زبان رانده و حاكي از توبه نصوح و خالصانه اوست و در پايان همين مقامه است كه به سلك زاهدان عابد و عارفان كامل درمي‌آيد و اوقات خود را صرف توبه و راز و نياز با حضرت حق مي‌كند.

هدف نگارنده از اين پنجاه مقامه به گفته خود وي آن است كه دانش‌پژوهان را در حفظ زبان و ادبيات تشويق و ترغيب نمايد تا با خواندن آن‌ها علاوه بر آن شادماني و تفريح نمايند.

 

 

 

 

دوشنبه 27 مهر 1388 - 11:12


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری