دوشنبه 5 تير 1396 - 20:11
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

گفتگو

 

مجيد خانلري

 

بنيادهاي فرهنگ در جهان اسلام

 

 

گفت­وگو با استاد دکتر محمدعلي آذرشب(رئيس مرکز مطالعات فرهنگي ايران و عرب)

 

  دکتر محمدعلي آذرشب در سال 1326ش. در کربلاي معلّي به دنيا آمد. پدر ايشان بوشهري و مادرشان اهل لار بودند. دکتر آذرشب تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در کربلا به پايان برد و بعد از آن در دانشکدة فني بغداد، در رشتۀ راه و ساختمان پذيرفته شد. در سال دوم تحصيل، به علّت اوضاع سياسي و ورودش به عرصة فعاليت­هاي اجتماعي و ديني، از ادامة تحصيل محروم گرديد و به تقاضاي علامه عسگري(ره) به تدريس فيزيک و شيمي در دبيرستان امام جواد(ع) پرداخت و هم­زمان به تحصيل در دورة شبانۀ دانشکدۀ اصول دين مشغول شد. با وجود فشارهاي زياد مأموران امنيتي عراق، ايشان توانست دورة ليسانس را در اين دانشکده به پايان برساند. سرانجام به خاطر فشارهاي مأموران امنيتي عراق به نجف اشرف مهاجرت نمود و دو سال مخفيانه در آن جا زيست و سپس به سوريه رفته و پس از مدّت کوتاهي به ايران آمد. در ايران، پس از گذراندن دورة سربازي، به تدريس در مدارس تهران اشتغال يافت و دورة فوق ليسانس زبان و ادبيات عرب را در دانشگاه تهران گذراند و به عنوان مدرّس از سال 1353 به دانشگاه تهران منتقل شد و ضمن تدريس، تحصيلات خود را تا مقطع دکترا در زمينة فرهنگ و علوم قرآني در دانشکدة الهيات و معارف اسلامي دانشگاه تهران کامل کرد. دکتر محمدعلي آذرشب پس از سال­ها تدري

س در دانشگاه تهران، با طي مراتب به رتبة استادي ارتقاء يافت.

 

علاوه بر تدريس و تحقيق، دکتر آذرشب سمت­هاي مختلفي در جمهوري اسلامي ايران داشته که از آن جمله مي­توان به اين­ موارد اشاره نمود: معاون آموزشي دانشکدۀ ادبيات و علوم انساني دانشگاه تهران؛ معاون پژوهشي دانشکدة ادبيات و علوم انساني دانشگاه تهران؛ رايزن فرهنگي جمهوري اسلامي ايران در خارطوم (سودان)؛ رايزن فرهنگي جمهوري اسلامي ايران در دمشق (سوريه)؛ معاون بين­المللي مجمع جهاني تقريب مذاهب اسلامي؛ عضويت در کميته­هاي مختلف علمي وزارت علوم، دانشگاه تهران، و مجمع جهاني تقريب مذاهب اسلامي. هم­چنين ايشان چندين مرکز علمي را تأسيس کرده، از جمله مرکز مطالعات فرهنگي ايران و عرب؛ مرکز فرهنگي جمهوري اسلامي ايران در خارطوم، دانشکدۀ اصول دين (با همکاري علامه عسگري) در تهران و قم.

دکتر آذرشب از جواني فعاليت­هاي مطبوعاتي نيز داشته و هم اکنون سه نشريه به زبان عربي به نام­هاي ثقافتنا و رسالة التقريب و ثقافة التقريب منتشر مي­کند.

از دکتر آذرشب تاکنون بالغ بر 58 کتاب و 70 مقالۀ علمي ـ پژوهشي منتشر شده. از کتاب­هاي ايشان مي­توان به ايران تحت راية القرآن، الاسلام يقاوم، سقوط حزب توده، تاريخ ادبيات عرب تا پايان دورة اموي، و ترجمة آثاري از فارسي به عربي، بخصوص آثار امام خميني(ره)، مقام معظّم رهبري (مد ظله العالي)، و برخي شخصيت­هاي جمهوري اسلامي اشاره نمود.

گفت­وگوي حاضر پيرامون وضعيت فرهنگ ديني در جامعة ايران شکل گرفت اما دکتر آذرشب به جنبه­هاي کم­تر گفته­شده­اي از فرهنگ و ارتباط آن با انسانيت و دين­مداري انسان اشاره کرده و توضيح مي­دهد که در امر تبليغ دين و تعميق فرهنگ ديني بايد به زيرساخت­ها و مؤلفه­هاي فرهنگ توجه بيش­تري بشود زيرا اين مؤلفه­ها اگر تقويت شوند، موجب پويايي فرهنگ و حرکت سريع­تر به سمت تمدّن­سازي خواهند بود. هم­چنين در بُعد بين­المللي ايشان معتقد به لزوم طرح و تبليغ آرمان­هاي بزرگ براي جهان اسلام هستند تا از اين طريق، زمينه براي رفع اختلافات قومي و نژادي و مذهبي فراهم شده و جهان اسلام بتواند، تمدّن پرشکوه خود را احيا نمايد.

 

بحثي که الآن مطرح است و در واقع، نوعي ارزيابي عملکرد گذشته است، بحث فرهنگ ديني است در جامعه و اينکه آيا ما در توسعه و تعميق اين فرهنگ موفق عمل کرده­ايم؟ جناب­عالي با توجه به اينکه در برخي کشورها، رايزن فرهنگي جمهوري اسلامي بوده­ايد و ديگر جوامع اسلامي را اتفاقاً از بُعد فرهنگي مورد مداقه قرار داده­ايد، چه پاسخي براي اين پرسش داريد؟

بسم ­الله الرحمن الرحيم. اجازه بدهيد از خود فرهنگ شروع کنيم، چون به نظرم از اين واژه، برداشت­هاي مختلفي شده است؛ خصوصاً در جهان اسلام، دستگاه­هاي متولّي فرهنگ، مانند وزارت ارشاد، به اين مقوله به صورت محدود و در سطح مثلاً آداب و رسوم محلّي يا جزئياتي از اين دست، نظر دارند. در حالي که فرهنگ، يک موضوع عميق و بنيادي است. فرهنگ عبارت است از مجموعة افکار و انديشه­ها و احساسات و رسوم که در جامعه وجود دارد و شکل و مسير حرکت انسان­ها را مشخص مي­کند. فرهنگ يا پوياست، يا کُند يا ايستا.

 

نمونه­هاي اين دسته­بندي کدام است؟ در جهان امروز آيا ما مي­توانيم از فرهنگ ايستا سخن بگوييم؟

بله. برخي قبايل در آمازون هستند که نحوة زيست و زندگي آن­ها ممکن است نسبت به قرون پيش، تغييري نکرده باشد. اين­ها داراي فرهنگ ايستا هستند. اين ايستايي به معني فقدان و اضمحلال فرهنگ آن­ها نيست اما باعث رشد آن­ها هم نمي­شود. در فرهنگ کُند، تحول و حرکت وجود دارد ولي سرعت آن مطلوب و مناسب زمان نيست. فرهنگ پويا هم آن فرهنگي است که زايش و تأثير وسيعي دارد و مثلاً در طول يک قرن، اعضاي جامعه­اي را که تابع آن فرهنگ هستند، بسيار پيش­رفت مي­دهد. اين پويايي را ما، هم در فرهنگ غرب مي­بينيم و هم در فرهنگ اسلام.

 

همين تحول تند و پرشتاب را؟

بله. البته اين­ها با هم تفاوت ماهوي دارند که برخاسته از ريشه­ها و جهان­بيني آن­هاست. وجه اشتراک آن­ها، مؤلفه­هاي پويايي است که در هر دو وجود دارد. بر اساس همين مؤلفه­هاست که حرکت فرهنگ را مي­توان مشخص کرد؛ يعني همين دسته­بندي که به آن اشاره کردم. ما اگر بخواهيم وضعيت فرهنگي امروز خودمان را ارزيابي کنيم، بايد ابتدا ببينيم اين مؤلفه­ها در فرهنگ ما چه جايگاه و چه وضعي دارند. آيا قوي هستند يا ضعيف؟ آيا به آن­ها به اندازة اهميت­شان توجه مي­شود يا نه؟ آيا برنامه­ريزي­ها بر اساس آن­ها و براي تقويت آن­ها به عنوان مباني فرهنگ و تحول و توسعة فرهنگ صورت مي­گيرد يا نه؟ ما ناچاريم به اين سؤالات توجه کنيم و به آن­ها جواب بدهيم.

 

قبل از اينکه اين مؤلفه­ها را توضيح دهيد، اين­ها را در ارتباط با جامعة ايران مي­گوييد؟

نه. ببينيد! فرهنگ ذاتي انسان است. شرقي و غربي و عرب و عجم ندارد که بگوييم ما فرهنگ داريم، آن­ها ندارند. يکي از موانع مهم رشد فرهنگ و بارور شدن آن، همين محدوده­گذاري­هاست و اينکه تفاوت فرهنگي به فرهنگ داشتن و نداشتن تعبير شود. اين البته از طرف غرب بيش­تر اتفادق افتاده و آن­ها همواره اين طور تبليغ کرده­اند که فرهنگ، يعني فرهنگ غربي و غير آن يعني بي­فرهنگي! ما درست خلاف اين را مي­گوييم و اين هم برخاسته از آموزه­هاي اسلامي و قرآني است که تأکيد مي­کند؛ مردم را گوناگون آفريديم تا همديگر را بشناسند.

 

اين مؤلفه­هايي که اشاره کرديد، چه هستند؟

يکي از اين­ها که مهم­ترين هم هست، خودباوري است. خودباوري انسان را وادار مي­کند که بفهمد درونش چه استعدادهايي وجود دارد. اين موضوع مهمي است و اسلام هم روي اين تأکيد داشته است که انسان بايد خودش را از جنبه­هاي بيروني و دروني بشناسد. فرهنگ غرب هم بر اين تأکيد داشته. منتها مي­بينيم که جهت آن­ها متفاوت است و اين تفاوت، همان طور که گفتم برمي­گردد به جهان­بيني و کيفيت نگاه به هستي. يکي معنويت­گراست و ديگري تماماً مادي­گرا.

مؤلفة ديگر، عزّت است. به اين موضوع، به رغم اهميتش، بخصوص در دورة متأخر انديشة اسلامي، کم­تر توجه شده است. شما توجه کنيد که اسلام چقدر به عزّت انسان تأکيد کرده است. پيغمبر(ص) آن همه از جايگاه و مقام ممتاز حجرالاسود سخن مي­گويند و بعد مي­فرمايند که کرامت و عزّت انسان مؤمن، از تو مهم­تر است. به آيات قرآن و احاديث هم که مراجعه بکنيم، همين تأکيد را مشاهده خواهيم کرد. آية شريفۀ 8 سورۀ مبارکۀ منافقون مي­فرمايد: "...وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ..." (...و عزّت از آنِ خدا و رسول او و ايمان آورندگان است...).

عزّت، يک احساس فطري است در انسان­ها و هيچ انسان سالمي خواهان ذلّت نيست. اما گاهي براي رسيدن به عزّت، انسان­ها راهنما ندارند و يا در تشخيص عزّت واقعي، دچار اشتباه مي­شوند و مي­روند به دنبال سراب عزّت. مثلاً فکر مي­کنند که با پناه بردن به فرعون­ها و قارون­ها و طغيان­گران، عزّت­مند مي­شوند در حالي که واقعيت اين نيست و همان طور که قرآن مي­فرمايد؛ عزّت از آنِ خدا و رسول او و مؤمنين به او است. خواست عزّت يک عطش در انسان است و اگر براي رفع اين عطش، انسان آب واقعي را نيابد و به سوي آن درست هدايت نشود، به دنبال سراب­ها مي­رود. پيامبران و اولياءالله انسان­ها را به سوي سرچشمة اصلي عزّت راهنمايي کرده­اند. باز هم اگر به قرآن رجوع مي­کنيم، تصوير بسيار گويايي مي­دهد از انسان­هايي که راه را گم مي­کنند و مي­پندارند به سمت آب مي­روند، در حالي که به سمت سراب در حرکتند. آب همان عزّت است. گاهي هم به علّت تسلّط فرعون­ها، ذلّت بر مردم مسلّط مي­شود. يکي از کارهاي مهم اسلام و بخصوص مکتب اهل بيت ـ عليهم السلام ـ مبدل کردن اين ذلّت به عزّت بوده؛ چنان که در کربلا هم امام حسين ـ عليه السلام ـ شعار هيهات من الذله را بر همين اساس بيان فرمود. پس عزّت، يک مؤلفة مهم حرکت انسان به سمت تمدّن­سازي است. تمدن، نتيجة حرکت فرهنگي انسان است. به همين دليل مي­توان در تاريخ ديد که حرکت امام حسين ـ عليه السلام ـ تمدّن­ساز است؛ حرکت فرهنگي حضرت زينب ـ سلام الله عليها ـ نيز تمدّن­ساز بود. من در يک مقاله به طور مشخص اين موضوع را توضيح داده­ام که حضرت زينب، براي مبدل کردن ذلّت حاکم بر جامعه به عزّت چه برنامه­اي داشت. سومين مؤلفه، تعارف است. ما از برخي آيات قرآن خيلي راحت عبور مي­کنيم بي­آنکه به عمق آن توجه کنيم. در آية شريفۀ 13 سورۀ مبارکۀ حجرات؛ "...إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَأُنْثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا ..." همين معنا بيان شده است. اين تعارف بسيار مهم است و اصلاً به استناد همين آية قرآن، هدف خلقت بشر است. بشري که خليفة خدا بر زمين است و بايد همان کاري را که خدا در کائنات مي­کند، در زمين انجام دهد. وقتي خداوند متعال، عزيز مطلق است، انسان بايد به دنبال عزّت نسبي باشد؛ وقتي خداوند، عليم مطلق است، انسان هم بايد به دنبال دانايي برود. اين­ها موارد نظري نيست. در جامعة اسلامي در زمان پيامبر اين موضوعات عملاً دنبال مي­شد و همان حرکت تعالي­بخش بود که بعداً تمدّن شکوه­مند اسلامي را پديد آورد.

 

دربارة اين مؤلفه به نظرم اگر توضيح بيش­تري بفرماييد، مناسبت دارد. آن دو مؤلفة ديگر تا حدودي براي خوانندگان آشناست ولي اين مؤلفه و بخصوص ارتباط آن با فرهنگ و به قول خود شما پويايي فرهنگ، کم­تر مورد بحث قرار گرفته.

تعارف مسئلة مهمي است. يک معني معمول و سطحي آن اين است که دو نفر هم ديگر را بشناسند. اما معناي عميق و خاصّ آن بسيار فراتر از اين است. به طور خلاصه، تعارف از باب تفاعل و از ريشة عرفه به معني مبادلة معرفتي است. بين بشر بايد مبادلة معرفتي برقرار بشود تا او بتواند حرکت کند. اين حرکت، مکاني و جغرافيايي نيست بلکه حرکت معنوي است. اگر چنان­چه انسان­ها در لاک خودشان باشند و بينشان مبادلة معرفتي صورت نگيرد، دچار مرگ معنوي مي­شوند. البته چند سال قبل، موضوع گفت­وگوي تمدّن­ها در کشور ما راه افتاد؛ اين نظر اصلاً از آنِ روژه گارودي است. خيلي پيش­تر از اينکه در ايران مطرح بشود، گارودي آن را ارائه کرده بود. بد نيست اين را هم يادآور شوم که من زماني پيشنهاد کردم به جاي عبارت گفت­وگوي تمدّن­ها، از عبارت تعارف تمدّن­ها استفاده شود که به هر دليل چنين نشد. تعارف خيلي وسيع­تر و جامع­تر از گفت­وگو است.

 

اين تعارف در چه زمينه و وضعيتي بايد برقرار شود؟

قطعاً تعارف، مقدماتي لازم دارد و اسلام اين مقدمات را فراهم کرده است. اول از همه اينکه خودخواهي بايد کنار گذاشته شود و بتِ نفس و منيّت شکسته شود. «من فقط مي­دانم و نه ديگران»، «من فکر مي­کنم و ديگران نه» و امثال اين منيّت­ها بايد از بين بروند تا اصلاً محيط لازم براي تعارف فراهم گردد. اسلام با آموزه­هاي عميقاً انسان­ساز توانست اين بُتِ نفس را بشکند و در غرب هم تا اين اتفاق نيفتاد، هيچ پيش­رفتي حاصل نشد. تاريخ مي­گويد اروپا با کنار گذاشتن تعصّب­هايش، از دستآوردهاي جهان اسلام، آن­قدر بهره برد تا توانست فرهنگ و به تبع آن، تمدّن خود را حرکت دهد و اين حرکت را به طور فزاينده شتاب ببخشد. يکي از نتايج شکستن اين بت در غرب، پديد آمدن خاورشناسي بود. دانش­مندان غربي آمدند بر سر اين موضوع که ببينند شرق چه دستآوردهايي دارد. در کار هم آن­ها خوب اقدام کردند و خوب شناختند و خوب هم استفاده کردند از دستآوردهاي شرق. ولي ما هيچ وقت به فکر غرب­شناسي نبوديم. چون متأسفانه آن بت منيّت در ما دوباره سر برآورد. باز هم تاريخ را ببينيد که در قرون اولية اسلامي، مسلمانان از علوم و دستآوردهاي مثبت همه جاي دنيا استفاده مي­کردند. اين بت در قرآن به عنوان طاغوت مطرح مي­شود. در آية شريفۀ 17 سورۀ مبارکۀ زمر؛ "وَالَّذِينَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ أَنْ يَعْبُدُوهَا وَأَنَابُوا إِلَى اللَّهِ لَهُمُ الْبُشْرَى..." (آن­ها که طاغوت را شکستند و رفتند به سوي خدا، براي آنان است بشارت)، بشري چيست؟ در آية شريفۀ بعدي توضيح داده مي­شود: "الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ..." يعني آنان به گفته­ها گوش مي­کنند و بهترين آن­ها را پيروي مي­کنند. ببينيد! آن­ها فقط گوينده نيستند بلکه بيش­تر شنونده­اند و مهم­تر اينکه، قدرت تمييز دارند و مي­توانند تشخيص دهند کدام سخن خوب است و کدام خوب­تر و از آن سخن خوب­تر، پيروي مي­کنند.

 

مي­توانيم چنين خلاصه کنيم که سه مؤلفة مهم براي پويايي فرهنگ، عبارتند از خودباوري، عزّت و تعارف در معناي عميق آن. حالا به اين مي­رسيم که آيا اين مؤلفه­ها در فرهنگ ما وجود دارند که باعث حرکت پرشتاب فرهنگ ما بشوند؟

به نظر بنده در زمينة تقويت اين مؤلفه­ها، ما بسيار کوتاهي کرده­ايم و مقصّر هستيم.

 

يعني مي­فرماييد اين­ها مؤلفه­هايي هستند که مي­توان آن­ها را به فرهنگ وارد کرد؟

فرهنگ اصلاً يک امر دروني است و نمايش بيروني آن مي­شود تمدّن. اما اين امر، يعني فرهنگ، تحت تأثير عوامل خارجي است و به همين دليل مي­توان آن را دستکاري کرد.

 

منظورم اين است که ما در فرهنگمان اين مؤلفه­ها را داريم ولي در تنظيم و کارايي آن­ها، دچار مشکل هستيم يا اينکه هيچ يک يا برخي را نداريم و بايد به فرهنگمان وارد بکنيم؟

در فرهنگ اسلامي، ما همة اين­ها را داريم. در بودنشان بحث نيست بلکه در کاربردشان مشکل داريم. در فرهنگ اسلامي، اين سه مؤلفه، خودباوري و عزّت و تعارف، به نحو اعلا وجود دارد اما به آن­ها توجه نمي­شود و نتيجه­اش مي­شود اين وضعيت که الآن شاهد هستيم.

 

اين­ها را شما براي فرهنگ اسلامي به طور کلّي مي­فرماييد يا براي فرهنگ ايراني اسلامي؟ چون بحث را مي­خواهيم روي فرهنگ و به ويژه فرهنگ ديني جامعة خودمان متمرکز کنيم.

اين­ها در هر فرهنگي وجود دارند. اين­ها صرفاً محدود به ايران و اسلام نمي­شوند بلکه مربوط به انسان هستند. من اين را هم بايد بگويم که فرهنگِ مختص يک نژاد وجود ندارد.

 

بالاخره تفاوت فرهنگي که وجود دارد. فرهنگ ايراني با فرهنگ مثلاً عربي يک تفاوت­هايي دارد...

من قائل به اين نيستم. آن­چه به عنوان تفاوت فرهنگي مطرح مي­شود، تفاوت­هاي شکلي است. اين تفاوت­ها متأثر از عوامل گوناگون است. اما آن مؤلفه­هاي فرهنگ که گفتم در فطرت انسان­ها قرار دارند. اين­ها هيچ تفاوتي در نژادهاي مختلف ندارند. از اين­جاست که مي­گويم ما فرهنگ مختص يک نژاد نداريم. البته بايد به تفاوت جهان­بيني­ها توجه کنيم که نمود آن در تظاهرات فرهنگي مشخص مي­گردد. صحبت ما در اين­جا دربارة تظاهرات فرهنگ نيست بلکه داريم در مبناي فرهنگ بحث مي­کنيم. در تبليغ دين، ما بايد به اين مؤلفه­ها توجه داشته باشيم و نه به تظاهرات فرهنگ. اگر با اين مؤلفه­ها درست برخورد کنيم، آن تظاهرات هم خود به خود تنظيم مي­شوند. همين است که مي­گويم که ما در قبال اين مؤلفه­ها تقصيرکاريم. من در کشورهاي مختلف عربي، در کنفرانس­ها که شرکت مي­کنم و دربارة اين مؤلفه­ها سخن مي­گويم، مي­بينم بسيار استقبال مي­شود و مي­گويند اين­ها دقيقاً همان چيزهايي هستند که براي اين زمان لازمند. در ايران هم همين گونه است؛ يعني همين مؤلفه­ها براي پويايي فرهنگي به شدّت مورد نيازند. پس اصل و مبناي فرهنگ براي همة نژادها و گروه­هاي انساني، مشابه است. بسياري از مسائلي که امروز مطرح است، مانند آزادي و حقوق بشر و ...، اين­ها جزء ذات انسان است و ربطي به نژاد و حتّي جغرافيا هم ندارند. انسان در هر کجاي جهان خواهان آزادي است يا خواهان رعايت حقوق انساني خود است. بعد همين مسائل را که دقّت کنيد، مي­بينيد که همگي مربوط مي­شوند به يکي از آن مؤلفه­ها که بدان­ها اشاره کردم. من به صراحت مي­گويم که متأسفانه مؤلفة عزّت در جهان اسلام و حتّي ايران بسيار ضعيف است. تازه ايران از اين نظر در مقايسه با کشورهاي عربي، وضع بهتري دارد و آن­ها بسيار طالب اين هستند که تجربة ايران را در اين زمينه بفمهند و استفاده کنند؛ همين مواردي که در زمينة هسته­اي و دانش نانو ايراني­ها به دست آورده­اند و موجب سرافرازي است، براي آن­ها بسيار جذابيت دارد و مي­خواهند الگو بگيرند. با اين حال ما بايد وضع بهتري مي­داشتيم. شما نگاه بکنيد به تعامل افراد در جامعه؛ تعامل پدر و مادر با فرزند، تعامل همسران با يکديگر، تعامل استاد با دانشجو، تعامل کارمند با ارباب­رجوع و... . در کدام­يک عزّت طرف مقابل رعايت مي­شود؟ در اروپا اين تا حدّ بالايي رعايت مي­شود. به همين دليل هم هست که فرهنگ آن­ها قوي­تر عمل مي­کند. اين در حالي است که در اسلام، حتّي براي حفظ عزّت و کرامت جنين در شکم مادر، دستورات و آموزش­هايي ارائه شده. وقتي عزّت من رعايت نشده، من هم عزّت ديگران را رعايت نمي­کنم. اين يک مشکل تربيتي است. يعني با تربيت صحيح مي­توان آن را رفع کرد و اين همان موضوعي است که به آن اشاره کرديد که آيا اين مؤلفه­ها وجود دارند يا بايد آن­ها را به فرهنگ تزريق کنيم؟ اسلام تمام مواد لازم را در اختيار ما گذاشته اما اينکه چگونه از آن­ها استفاده کنيم، به خود ما برمي­گردد. در اين­جاست که ما کوتاهي کرده­ايم. اين دستآورد عظيم فرهنگي که از قرون گذشته براي ما به يادگار گذاشته شده، اين همه تأليفات مهم که هنوز مورد استناد دانش­مندان در سراسر جان هستند، اين­ها را که آدم­هاي ذليل ننوشته­اند. اين بحث بسيار دامنه­داري است و بايد به آن توجه کنيم.

 

تا اين­جا شما به فرهنگ در معناي بنيادي آن پرداختيد. اما وقتي که متصف به صفت ديني مي­شود، يعني فرهنگ ديني، وضع چگونه است؟

فرهنگ ديني، همان فرهنگ انساني است، زيرا انسان فطرتاً دين­باور است. تمام اين بحثي را که مطرح کردم، شما مي­توانيد براي فرهنگ ديني تصوّر کنيد. تازه خيلي از مفاهيم را ديديد که بر اساس آموزه­هاي ديني مي­توان بهتر و دقيق­تر تبيين کرد. در قرآن، در بيش­تر مواقع، مخاطب، انسان است به طور عام، و نه يک نژاد خاص يا منطقة مشخص. بنابراين است که من معتقدم فرهنگ ديني و فرهنگ غيرديني نداريم، بلکه فرهنگ انساني داريم. آن تفاوتي که ميان مثلاً فرهنگ انسان اروپايي و فرهنگ انسان ايراني مشاهده مي­کنيد، ناشي از جهان­بيني متفاوت آن­هاست که برخاسته از اعتقادات ديني است. براي همين است که ما نياز داريم آن وجوهي از فرهنگ غربي را که مثبت است و با جهان­بيني ما هم­سويي دارد، اخذ کنيم. روي اين موضوع مقام معظّم رهبري هم نظرشان اين بود که ما هم بايد غرب­شناسي داشته باشيم. من به شما مي­گويم که اگر غرب، جهان­بيني اسلامي را بپذيرد، فرهنگي بسيار پيش­رفته و بسيار پويا خواهد داشت. اين مشکلاتي که آن­ها الآن دارند، ناشي از جهان­بيني مادّي است. روژه گارودي اتفاقاً کتابي دارد در اين زمينه و مي­گويد يکي از ضربه­هاي بزرگي که به بشريت وارد آمد، اين بود که مسلمانان در بواتيه شکست خوردند و نتوانستند اروپا را فتح کنند. به نظر گارودي اگر مسلمين در بواتيه پيروز مي­شدند، ميان تمدّن غرب و تمدّن اسلامي چنان پيوندي برقرار مي­شد که موجد يک تمدّن انساني والا مي­گرديد؛ تمدّن انساني که نياز انسان امروز است. بواتيه جنگي بود که در آن بشريت شکست خورد و نه مسلمانان.

 

برگرديم به جامعة خودمان. ما براي اينکه بتوانيم پويايي فرهنگ خود را پرشتاب کنيم، چه بايد انجام بدهيم؟ در اين زمينه دستگاه­هاي مختلفي فعاليت مي­کنند، از جمله سازمان تبليغات، که مي­خواهند از امکانات در اختيار خود حداکثر بهره­برداري مثبت را بنمايند و تحرک مطلوبي در فرهنگ و بخصوص همان مواردي که شما فرموديد، ايجاد کنند. براي آن­ها چه توصيه­اي داريد؟

در امر تبليغ، به نظر من، بايد به آيۀ شريفۀ 125 سورۀ مبارکۀ نحل توجه ويژه داشته باشيم: "ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ..." (مردم را با حکمت و اندرز نيکو به راه پروردگارت فراخوان و با آنان به نکوترين شيوه مجادله کن...) در اين آيه، سه شرط براي تبليغ و دعوت ذکر شده است: حکمت، موعظة حسنه، و جدل احسن. حکمت يعني قرار دادن هر چيز در جاي خود. اين مسئلة مهمي است و امروز شديداً به آن نياز داريم. يعني بدانيم چه چيزي را در کجا به مردم عرضه کنيم. ساختن سريال تلويزيوني يا فيلم سينمايي يا توليد موسيقي مي­تواند امکاني براي تبليغ باشد، به همان اندازه که منبر رفتن و سخنراني کردن يا تربيت فرزند در درون خانواده و امثال اين­ها. حکمت در تبليع اين است که از هر امکاني براي انتقال پيام دين، درست و بجا استفاده کنيم. اين چيزي است که امروز فوق­العاده مهم است و در آن ضعف داريم. ما در تشخيص ظرف مکاني و زماني، زياد خطا مي­کنيم. گاهي گفتمان تبليغي ما اصلاً مناسب روز نيست و هيچ اثري بر مخاطب نمي­گذارد و بلکه تبديل مي­شود به ضدتبليغ. ما چقدر هنرمندان و جامعه را هدايت کرده­ايم به سمت اينکه از ابزارهاي در اختيار خودشان، مفاهيم و آموزه­هاي ديني و انسان­ساز را بيان کنند؟ نه اينکه چيزي به آن­ها تحميل کنيم و مجبورشان کنيم به اين کار بلکه چنان برنامه­ريزي و عمل کنيم که خودشان تشخيص بدهند که امروز لازم است به آن سو بروند. کسي نويسندگان روس را مجبور نکرده بود که آن آثار برجستة انساني را پديد آورند، آن­ها خودشان به اين ضرورت پي بردند که بايد چنين آثاري را بيافرينند و چنين کردند.

 

بحث اصلاً اين است که ما چه راهي داريم که اين اقناع اجتماعي ايجاد شود؟ حتّي نه در سطح کلّ جامعه بلکه در ميان نخبگان.

اين نخبگان اثرگذار مهم هستند و در تمام جوامع، مشکل اصلي بر سر آن­هاست. مشکل اين است که چگونه مي­شود روي آن­ها اثر گذاشت. بايد گزيده­اي از نخبگان باشند که مرجع جامعة نخبگان قرار بگيرند و به اين ترتيب بتوان آن­ها را به سمت تأثيرگذاري مثبت بر جامعه سوق داد. ما به دنبال اين نبوده­ايم. بايد در کلّ جامعه، زمينة مثلاً نويسندگي فراهم شود تا چند نويسندة خوب و برجسته پيدا شوند. و در زمينه­هاي ديگر.

 

به نظرم اين يک مشکل حاد و بلکه نوعي پس­رفت باشد که نتوانسته­ايم فضا و بستر لازم براي بروز استعدادها و نخبه­پروري را فراهم کنيم.

متأسفانه همين طور است. ما در تمام اقشار گوناگون هنرها و فنون مختلف توليد آثار فرهنگي را رواج نداديم تا استعدادهاي بالقوه شناسايي و بالفعل شوند. اين اتفاق در اروپا افتاد و هنوز هم ادامه دارد و مي­بينيد که با انواع آثار فرهنگي دارند ديدگاه­هاي خودشان را به همه جاي دنيا ارائه مي­کنند و بر مردم تأثير پايدار مي­گذارند. در چين هم برنامه­ريزي بسيار دقيق و منظّمي وجود دارد براي درگير کردن کلّ جامعه با موارد پيش­بيني شده، از جمله اشتغال. انتظار اين نيست که کلّ جامعه توليد شغل کند بلکه يک هزارم جمعيت هم، چنين استعدادي را بروز دهد، کافي است تا مشکل بي­کاري در آن جا رفع شود يا کاهش يابد. ما از اين کارها نکرديم و به نظر من سازمان تبليغات بايد در اين زمينه عمل کند. آن هم در کشور ما که حوزة علوم انساني بسيار مظلوم است و به جاي آنکه نخبه­ها به آن وارد شوند، محل ضعيف­ترين افراد است. تا جايي که روي ديوارهاي دانشکدۀ ادبيات شعار مي­نويسند «کشک و ماست و لبنيات، دانشکدۀ ادبيات»! در حالي که در اروپا درست برعکس اين است و حوزة علوم انساني، جايگاه نخبه­ترين افراد است.

 

دربارة آن سه شرط تبليغ مي­فرموديد.

يکي که حکمت بود و توضيح دادم. دوم، موعظة حسنه است. يعني ارائة تبليغ به شکل زيباست. زيبايي هم با فطرت انسان­ها ارتباط دارد و اگر زيبايي واقعي را براي آن­ها ارائه نکنيد، مي­روند به دنبال سراب و زيبايي کاذب. بسياري از مشکلات و انحرافات اخلاقي هم از همين موضوع، يعني گم کردن زيبايي واقعي و رفتن به سمت زيبايي کاذب، سرچشمه مي­گيرند. موضوع زيباشناسي هم بسيار پيچيده و دقيق و از مهم­ترين مباحث علوم انساني است و نبايد با آن ساده برخورد کرد. موعظه هم به معني پند دادن نيست بلکه به معني آگاه کردن و زدودن غفلت است. مردم نياز به ياد گرفتن ندارند بلکه بايد آن­ها را آگاه و بيدار کرد. در اين صورت به دنبال علم هم خواهند رفت.

شرط سوم هم مجادله به زيباترين وجه ممکن است. مجادله به معني جنگ و دعوا نيست بلکه دليل آوردن و استدلال است و قرآن مي­فرمايد در اين مرحله بايد به زيباترين روش ممکن عمل کرد تا ارتباط برقرار شود و امکان انتقال پيام فراهم آيد. اجمالاً اگر اين سه شرط را در امر تبليغ مدّ نظر داشته باشيم، قطعاً موفقيت ما افزون خواهد شد. حتّي به نظرم مي­توان براي بررسي اين آيه، يک سمينار برگزار کرد و مفاهيم نويني از آن استنباط نمود.

 

با توجه به سوابق جناب­عالي به عنوان رايزن فرهنگي، امکان گسترش فعاليت تبليغي ما به خارج کشور را چگونه مي­بينيد؟

اين موضوع بسيار مهم و حساس است و خيلي خوب شد که آن را مطرح کرديد. در اين عرصه مي­توان بسيار فعاليت کرد و نتيجه گرفت. منتها در وهلة اول بايد دقّت کنيم که خودمان را از جهان اسلام جدا نکنيم. بايد همواره اين را مدّ نظر داشته باشيم که ما هم بخشي از جهان اسلام هستيم. آن موضوعي که دربارة عدم تفاوت فرهنگ گفتم، براي اين منظور بود. وقتي ما از فرهنگ ايراني صحبت مي­کنيم يا از فرهنگ عربي، در واقع داريم در جهان اسلام، مرزبندي ايجاد مي­کنيم که نهايتاً به ضرر وحدت مسلمانان است. ما به جاي تأکيد بر تفاوت­هاي تظاهرات فرهنگي بايد روي مشترکات بنيادي فرهنگ در جهان اسلام تأکيد نماييم. من پيشنهاد مي­کنم که سازمان تبليغات با کلية متفکرين و نخبگان جهان اسلام و بلکه جهان، ارتباط برقرار کند. اين پيوند بسيار لازم و مفيد است و زمينة حرکت به سوي تمدّن اسلامي است. ما در مقابل دو چالش قرار داريم: چالش قومي و چالش مذهبي. اين­ها به تدريج توسط استعمارگران تعميق شدند. براي مقابله با اين چالش، به نظر من، بايد يک هدف بزرگ ايجاد کرد که اين اختلافات قومي و مذهبي در مقابل آن هدف بزرگ، کم­رنگ شوند؛ مثل تمدّن اسلامي. تمدّن اسلامي فراگيرندة تمام کشورهاي جهان اسلام است و اين مي­تواند مسائل نژادي و مذهبي را ضعيف کند. به قول شاعر عرب، انسان وقتي کوچک باشد، مسائل کوچکش هم بزرگند و براي انسان بزرگ، هر مسئلة بزرگي، کوچک است. اين آموزة قرآني هم هست. انسان وقتي به کمال دعوت مي­شود و حرکت به سوي خدا، مشکلات و مصائب اين دنيا را به راحتي تحمل مي­کند ولي اگر محدود به ظواهر دنيا شود، از کوچک­ترين مشکلات هم به مرارت و سختي و شکوه مي­افتد. به هر حال اميدوارم سرانجام در جهان اسلام آن اتحادي که زماني وجود داشت و موجد تمدّن بزرگ اسلامي بود، دوباره ايجاد شود.

 

از اينکه در اين گفت­وگو شرکت کرديد و اين مباحث مهم و جذاب را شکافتيد، سپاسگزاريم. سؤالات ديگري هم در زمينة فرهنگ در جهان اسلام و ارتباط با نخبگان و استفاده از فکر و موقعيت آن­ها براي رسيدن به آن وحدتي که هر روز لزوم آن بيش از روز پيش احساس مي­شود، مي­توان مطرح کرد و اميدواريم در موقعيتي ديگر در اين زمينه هم گفت­وگويي داشته باشيم و از نظرات جناب­عالي استفاده کنيم. اگر موضوعي هست که مي­خواهيد در اين­جا مطرح شود، بفرماييد.

ضمن تشکر از شما، من به عنوان سخن پاياني، باز هم روي ضرورت شکستن بت «منيّت» تأکيد مي­کنم که هم در جامعة خودمان و هم در جهان اسلام، از موانع اتحاد و تعامل و تعارف و هم­افزايي است.   

 

 

 

 

 

سه‌شنبه 17 شهريور 1388 - 13:39


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری