دوشنبه 25 شهريور 1398 - 13:34
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

بررسي طنز در بوستان

 

 

بررسي طنز در بوستان

از مجموعه آثار طنز در متون ادب پارسي

شركت سهامي كتاب‌هاي جيبي

وابسته به مؤسسه انتشارات اميركبير

محمدعلي علومي

چاپ اول 1387

در جلد پنجم از مجموعه كتب «طنز در متون ادب پارسي» محمدعلي علومي به يكي از مشهورترين شعراي قرن هفتم مي‌پردازد.

نويسنده در اين كتاب تلاش دارد تا طنز حكايت‌ها و يا داستان‌هاي بوستان سعدي را تحليل و بررسي نموده و آن‌ها را با انواع معيارها و تعاريف مدرن طنز مورد تطبيق قرار دهد.

شعر و فلسفه خاصه در شرق، اغلب اوقات به عوالم انتزاعي مي‌پردازند، اما سعدي شاعري همه‌جانبه است. حكمت و علوم زمان خود را مي‌داند ولي در عين حال به طرزي استادانه، دانش نظري خود در باب فلسفه و حكمت و عرفان و نظاير اين‌ها را با روابط‌ اجتماعي همراه مي‌سازد.

در بخشي از اين كتاب آمده است: در حكايت‌هاي منظوم و يا داستان‌هاي سعدي، هنر ابزاري براي بيان مقاصد و باورها و اعتقادات وي بوده است، اما به طرزي حيرت‌انگيز، سعدي از شعار دادن به دور است و از ويژگي‌هاي آشكار حكايت‌هاي اوست: گفت‌وگوهاي دقيق كه بيانگر و معرف شخصيت‌هاست، فضاسازي‌ها و توصيفات زيبا و در عين حال دقيق، به تصوير درآوردن كامل و عيني جلوه‌هاي مختلف زندگي و در اين كتاب جلوه‌هاي طنزآميز زندگي و... سرانجام، بيان باورها و اعتقادات ديني و مذهبي حتي نكته‌هاي ظريف فلسفي منتها به طرزي كه اصلاً شكل مقاله و گزارش و يا شعار پيدا نمي‌كند.

سعدي شاعري باورمند بود و از آنجا كه خدا مظهر زيبايي، رحمت، محبت و عشق است، شكل آثار و حكايت‌‌هاي سعدي نيز زيبا و در محتوا پيگر مفاهيمي چون رحم و رحمانيت و عشق و خلايق و موجودات است: «عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست».

به اعتقاد نويسنده اگر بپذيريم كه بعضي از حكايت‌هاي سعدي زندگي‌نامه خود او بوده‌اند، آنگاه با شاعري مواجه مي‌شويم كه اسير بوده و عملگي كرده و بيكاري كشيده است.

حتي اگر اين حكايت‌ها، شرح واقعي زندگي او نباشند، باز از اهميت اين موضوع نمي‌كاهد چرا كه سعدي از معدود شاعراني است كه در عوض مديحه‌سرايي حكام، آن هم در دوراني كه آنچه به حساب نمي‌آمد همين مردم عامي و عادي بوده‌اند، آن‌ها را وارد اشعار و آثارش كرد و به زبان مردم منتها با پرداختي هنرمندانه، سخن گفت.

وي در ادامه تأكيد مي‌كند كه: پس بي‌سبب نيست كه سعدي با دردهاي عميق انساني احساس همدلي داشته و همين احساس را در آدمي نيز برمي‌انگيزد:

تو كز محنت ديگران بي‌غمي

نشايد كه نامت نهند آدمي

و يا آن شعر معروف خاص و عام كه:

بني آدم اعضاي يك پيكرند

كه در آفرينش ز يك گوهرند

چو عضوي به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

به همين دليل است كه بسياري از ابيات سعدي وارد فرهنگ مردم عادي كوچه و بازار شده است بنا به قول نويسنده: هنوز هم پس از سده‌ها، وقتي مي‌خواهيم بر اثبات گفته‌هاييمان دليلي بياوريم، به مصراع‌ها و بيت‌هاي سعدي رجوع مي‌كنيم.

اين مجموعه داراي نه باب است، در باب اول آن مي‌خوانيم: سعدي در نثر و نظم، استاد مسلم و حتي بي‌نظير ادبيات فارسي است، كلام او سهل و ممتنع است.

حكايتي از سعدي در باب عدل و تدبير راي چنين است:

شنيدم كه فرماندهي دادگر

قبا داشتي هر دو روي آستر

يكي گفتش اي خسرو نيكروز

ز ديباي چيني قبايي بدوز

بگفت اينقدر ستر وآسايش است

وزين بگذري زيب و آرايش است

نه از بهر آن مي‌ستانم خراج

كه زينت كنم بر خود و تخت و تاج

چو همچون زنان حله در تن كنم

به مردي كجا دفع دشمن كنم

مرا هم ز صد گونه آز و هواست

وليكن خزانه نه تنها مراست

خزاين پر از بهر لشگر بود

نه از بهر آذين و زيور بود

سپاهي كه خوشدل نباشد ز شاه

ندارد حدود ولايت نگاه

چو دشمن خر روستايي برد

ملك باج و ده يك چرا مي‌خورد

مخالف خرش برد و سلطان خراج

چه اقبال ماند در آن تخت و تاج

رعيت درختست، اگر پروري

به كام دل دوستان برخوري

بنا به قول نويسنده: اين زبان همان زبان تعقيد و پيچيده‌گي‌هاي ساختگي، زبان مردم است، اما در همان حال زبان نثر و نظم سعدي، صلابت و فصاحت دارد.

وي در ادامه مي‌افزايد، جمع‌آوري ميان اين دو ويژگي‌، يعني رواني و سادگي زبان با فصاحت، بلاغت و صلابت، باعث مي‌شود كه زبان سعدي سهل و ممتنع محسوب شود و هنوز از پس قرن‌ها، كلام او دلنشين و دلنشان و ماندگار و نمونه‌اي عالي از زبان فارسي باشد.

در ادامه اين بخش از كتاب به بحث و بررسي درباره طنز موجود در اين حكايت پرداخته مي‌شود: در اين راستا مي‌خوانيم: در حكايتي كه مطالعه شد با طنزي چند لايه مواجه هستيم.

•1.       طنز موقعيت   2. طنز آشكار   3. طنز كلام و عبارت، به اين شرح كه:

الف: طنز موقعيت است چرا كه فرمانده برخلاف همگان و هم‌رديفان خود و به رغم توانايي‌ مادي و مالي، جامه‌اي ساده دارد.

به خصوص توجه به اين نكته مهم است كه جامه فاخر، در انظار ظاهربين و ظاهرپسند عامه، خودبه‌خود جايگاهي برجسته براي صاحب جامه فراهم مي‌آورد.

درباره طنز آشكار اين حكايت آمده است كه: در طنز آشكار تقابل‌ها و تضادهاي طنزآميز صراحت دارند، نظير همين مورد كه فرمانده‌اي توانگر، جامه ساده مردم عامي و رعيت را پوشيده است.

درباره طنز عبارت و كلام مي‌خوانيم: طنز عبارت و كلام، در پاسخگويي فرمانده به شخصي است كه او را نصيحت مي‌كند كه از ديباي چيني جامه بدوزد و قبا را به كناري نهد. در پاسخ به او و در طنز عبارت مي‌آيد كه:

«بگفت اين قدر ستر و آسايشست

وزين بگذري زيب و آرايشست

چو همچو زنان حله در تن كنم

به مردي كجا دفع دشمن كنم»

و يا باز، با طنز كلام و عبارت در اين بيت‌ها مواجه هستيم كه:

«چو دشمن خر روستايي برد

ملك باج و ده يك چرا مي‌خورد

مخالف خرش برد و سلطان خراج

چه اقبال ماند در آن تخت و تاج»

مي‌گويد: وقتي كه دشمن تنها مايملك روستايي يعني خر او را مي‌برد، رفتار دشمن چه تفاوت دارد با رفتار سلطان كه از اين روستايي مال از كف داده، باج و خراج بگيرد؟ يعني هر دو (دشمن و سلطان) در غارت‌گري يكسان عمل كرده‌اند.

نويسنده در ادامه به «شيوه داستان‌پردازي» سعدي اشاراتي مي‌كند و مي‌نويسد: «سعدي نظير آنچه امروز به نام داستان «ميني مال» معروف است اما با ايجاز و فصاحتي بي‌نظير، داستاني آورده است كه مقدمه و اوج و پيام و شخصيت‌پردازي دارد. در داستان‌هاي بسيار كوتاه ميني‌مال، معمولاً از ميان عناصر متعدد داستاني، يك يا دو عنصر برجسته كار مي‌شود. در اين داستان از سعدي، عنصر شخصيت‌پردازي داستاني بسيار قدرتمند كار شده و از طريق گفت‌وگوها شكل گرفته است.

وي در ادامه به شخصيت‌ فرعي داستان اشاره مي‌كند كه به اصطلاح «ناصح» است. از گفته او برمي‌آيد كه شخصيتي عادي دارد، بي آنكه ويژگي‌ خاصي داشته باشد، نظير همه مردم است كه حتي شايد دلسوزانه به فرمانده توصيه مي‌كند كه قباي عادي و لباس رعيت را كه در خور مقام و موقعيت بالاي اجتماعي او نيست، نپوشد و بلكه از حرير چين لباس بدوزد و بپوشد. البته هر انسان عادي كه امكانات مادي داشته باشد، همين‌طور رفتار مي‌كند اما فرمانده، شخصيتي خاص، برجسته و پيچيده دارد از طرفي اگر چه فرمانده است اما خلق و خوي زهاد را دارد و دلبسته به دنيا نيست.

مي‌گويد كه لباس، حتي لباس عادي نظير قبا جهت پوشش و آسودن از سرما و گرماست و: «وزين بگذري زيب و آرايشست» در عين حال شخصيتي دلير و جنگاور دارد كه حتي در موقع عادي صلح، به فكر هنگامه نبرد است، مي‌گويد:

چو همچون زنان حله در تن كنم

به مردي كجا دفع دشمن كنم

باز در شخصيت‌پردازي او كه انساني عدالت‌پرور است مي‌گويد.

خزاين پر از بهر لشكر بود

نه از بهر آذين و زيور بود

در باب دوم اين مجموعه، حكايتي مطرح مي‌شود كه اين حكايت طنز اجتماعي آشكار، طنز موقعيت و عبارت است.

طنزي كه در باب دوم از كتاب حاضر مطرح شده است به جهت شخصيت خاص و گفته‌هاي عميق فلسفي در هستي‌شناسي انسان در زمره داستان‌هاي طنز فلسفي نيز هست.

اين حكايت در باب احسان است. طنز اجتماعي به روابط‌ جمعي از منظر طنز مي‌نگرد و بناي هر نوع طنز، بر تضاد و تقابل‌هاست بر مبناي روابط جمعي، مردي زبان‌آور و يا به اصطلاح امروز، خوش صحبت با صاحبدلي از دست طلبكار خود شكايت دارد و مرد صاحبدل، كه او را به درستي نمي‌شناسد، پولي مي‌دهد تا وام خود را بپردازد. اين موضوع و مضمون به روابط اجتماعي پرداخته و از اين رو طنز اجتماعي است و طنز موقعيت است كه در دو مرحله ايجاده شده است.

نويسنده عنوان مي‌كند كه مرحله نخست وقتي است كه مرد زبان‌آور، در تضاد با موقعيت خويش، يعني تنگدستي، تصويري از طلبكار سمج ارائه مي‌دهد: مي‌گويد: كه در تضاد با موقعيت من اين طلبكار شب و روز مرا سياه كرده است. مرحله دوم طنز موقعيت وقتي است كه يك نفر، عابد سخاوتمند را نصيحت مي‌كند كه چرا نشناخته به اين مرد، پول قرض دادي؟

در ادامه مي‌آيد: ناصح مي‌گويد كه اين شخصيت را نمي‌شناسي و اشتباه بود كه به او پول دادي، چه بسا اين آدم گدايي باشد كه از ابوزيد (گدايي مشهور در روزگار سعدي) نيز گوي سبقت را ربوده باشد.

عابد در پاسخ سخنان واقع‌بينانه و حكيمانه مي‌گويد، شخصيت عابد آدمي است كه اولاً دين‌باور است و ثانياً به روان‌شناسي اجتماعي انسان‌ها تسلط دارد و مي‌گويد كه اگر راست بگويد:

اگر راست بود آنچه پنداشتم

ز خلق آبرويش نگه داشتم

و اگر دروغگو باشد، با اين پول از دست آن آدم زبان‌باز آبروي خود را حفظ كرده‌ام.

باب سوم در عشق و مستي و شور است، بناي طنز در اين حكايت، طنز آشكار موقعيت است به اين شرح و ترتيب كه بيماري سر و كارش با طبيبي خوش اخلاق و خوش‌سيما يا به تعبير سعدي «پريچهره» افتاده است. طنز آشكار موقعيت از اينجا شكل مي‌گيرد كه بيمار در اين حكايت، بر خلاف و موقعيت همه بيماران كه خواهان تندرستي و بالتبع رهايي از دست طبيب هستند، اين بيمار به جهت ادامه ديدار طبيب، تندرستي خود را نمي‌خواهد و همين موضوع طنز آشكار موقعيت را ايجاد كرده است.

باب چهارم در تواضع است، كه در اينجا مبناي طنز، طنز پنهان موقعيت و طنز اجتماعي است. اين حكايت نظر دارد به جواني خردمند و پاكيزه كه بنا به باورهاي خود به جمعي از صالحان مي‌پيوندد. گره داستان در اينجاست كه پس از اين فرمان ديگر هيچ كس را نمي‌بيند. جماعت به او، گمان بد بردند و حتي اين تصور را به خود جوان نيز گفتند.

طنز پنهان موقعيت در اين است كه برخلاف تصور آن جماعت كه همه نيز از صالحان هستند و در نتيجه و ناگزير، مي‌بايد كه صاحب رأي و كمال باشند، اين جوان كه حتي او را كودك نيز مي‌دانند در طريق عميق‌تر و صاحب‌دل تر از همه آن جماعت است.

باب پنجم، حكايتي است «در رضا» كه در آن مي‌خوانيم: كردي، از درد پهلو شب تا صبح زجر مي‌كشد، طبيبي كه در آنجاست، اظهار مي‌كند كه آري، غذاي ثقيل خوردن باعث اين درد است. طبيب حتي تا آنجا پيش مي‌رود كه مي‌گويد: «عجب دارم از شب به پايان برد!» و براي  محكم‌كاري و تمام كردن فضل خويش مثال مي‌آورد:

كه در سينه پيكان تير تتار

به از ثقل مأكول ناسازگار

اما متضاد با آن همه اظهار فضل، همان شب طبيب مي‌ميرد و كرد چهل سال ديگر نيز زنده مي‌ماند! گفتيم كه بناي طنز در اين حكايت مانند لطيفه‌هاست، چرا كه ساختار لطيفه دوبني است و متشكل از يك مبتدا كه گزارش و مقدمه‌چيني و معرفي اشخاص و ماجراها و نظاير اين‌هاست و يك منتها كه كاملاً در تضاد با مبتدا است.

باب ششم در راستاي «قناعت» است كه طنز آشكار موقعيت و طنز عبارت است. مضمون آن هنوز هم مي‌تواند در روابط مرئوس و رؤسا و مديركل‌ها، كاركرد داشته باشد.

آدمي طمعكار، در بامدادي پگاه به ديدار خوارزمشاه مي‌شود و چنان رفتارهاي خاشعانه و خاضعانه دارد كه آدمي فقط هنگام نماز انجام مي‌دهد. همين نوع رفتارهاست كه طنز موقعيت در اين داستان را ايجاد كرده است.

باب هفتم حكايتي است در خصوص «در عالم تربيت» كه داراي طنز موقعيت است.

در اين باب آمده است: مردمي كه ژنده‌پوش اما «خوب خلق» و خوش‌اخلاق است به مصر مي‌رود و تا مدت‌ها در آنجا خاموش مي‌ماند. از همين جاست كه روان‌شناسي اجتماعي و سطرهاي پنهان شروع مي‌شود آن طور كه مردم مصر خاموشي وي را دليل بر دانايي فراوان و بي‌حد و قياس او مي‌گيرند. به نقل از كتاب حاضر، ناگفته پيداست كه اينان مردمي ساده دل و در عين حال ظاهربين و ظاهرپسندند، چرا كه با ديدن مردمي ژنده‌پوش و خوش‌اخلاق، بنا بر سادگي‌شان، خاموشي او را دليل بر عقلانيتش مي‌پندارند. در عين حال سعدي به يك ويژگي عام بشر نيز توجه داشته است. توجه به اين نكته كه انسان به طور عام، در برابر ناشناخته‌ها، مرعوب و يا مجذوب مي‌شود و يا لااقل سرگردان مي‌ماند. اين خصلت، خصلتي عام و براي همه انسان‌هاست اما همين خصلت عام انساني در مورد مردم مصر، شكلي حادتر از حد عادي دارد، شايد به دليل ساده دلي آن‌ها و شايد به اين جهت كه مردم آن سده‌هاي نسبتاً دور، همه نسبت به مردم دوران معاصر، ساده‌ دل‌تر بوده‌اند، به هر حال بر مبناي همان سادگي است كه خوش اخلاقي و ژنده‌پوشي مرد غريبه را دلالت بر وارستگي و عقلانيت وي مي‌دانند. تا آنجا كه:

«خردمند مردم ز نزديك و دور

به گردش چو پروانه، جويان نور»

طنز موقعيت از اينجا شروع مي‌شود كه اين مرد، قرار گرفته در چنان موقعيتي كه خردمندان مصر از دور و نزديك گرد او جمع شده‌اند، برخلاف و متضاد با واقعيت وجودي خويش كه بي‌خردي و ناداني است، دچار توهم مي‌شود.

«در شكر بر عافيت» عنوان باب هشتم است كه اين حكايت نيز، همان ساختار لطيفه‌ها را دارد. بناي طنز در اين حكايت، طنز پنهان موقعيت و طنز عبارت است.

در اين خصوص مي‌خوانيم: آدمي برهنه تن، مبلغي ناچيز وام مي‌گيرد و جامه‌اي ارزان قيمت از جنس چرم دباغي نشده مي‌خرد و در همان حال از طالع خويش نالان است. در بخش دوم در طنز پنهان موقعيت و در طنز عبارت، يك زنداني در پاسخ به ناليدن‌هاي اوست كه مي‌گويد:

«به جاي آور اي خام، شكر خداي

كه چون مانده‌اي خام بر دست و پاي»

در اين جا معلوم مي‌شود كه در گذشته‌هاي دور، دست و پاي زندانيان را با چرم خام مي‌بسته‌اند. سعدي در عين حال از ظرفيت و ظرافت‌هاي زبان فارسي بهره جسته است و «خام» به معناي نپخته و همچنين سرد و گرم نچشيده را با «خام» به معناي چرم دباغي نشده خام هم‌رديف آورده است.

در اين حكايت موقعيت زنداني‌اي كه چرم خام بر دست و پاي او بسته‌اند و در حبس است در تضاد با مرد آزادي است كه تنها جامه‌اش از چرم خام است اما دست و پايش به چرم بسته نيست و در حبس به سر نمي‌برد و آزاد است.

درباره باب نهم، به طنز و حكايت «در توبه و راه صواب» پرداخته شده است.

طنز پنهان موقعيت و طنز عبارت، بنيان و اساس طنز در اين حكايت است:

در اين راستا آمده است: مردي پارسا، به خشتي زرين- به قول امروزي‌ها شمس طلا- دست مي‌يابد به محض دستيابي به خشت يا شمس طلا، انواع آروزها و تصورات متضاد با زهد و پارسايي و دل بريدن از دنيا را در ذهن مي‌پرورد. يعني زاهد حتي در اينجا نيز خود فريبي مي‌كند كه زير دستان كارهاي مرا انجام مي‌دهند و من روح خود را پرورش مي‌دهم. در مرحله بعد آن مرد پارسا يك نفر خشت زن را مي‌بيند كه بر سر گوري در كار سرشتن گل و خشت‌زني است. اين خشتي كه از گور به دست آمده است در طنز پنهان موقعيت در تضاد با خشت طلا قرار مي‌گيرد و باعث مي‌شود كه مرد پارسا باز به خود مي‌آيد و هوس‌ها را فرو مي‌نهد.

اين كتاب جزء مجموعه آثار طنز در متون ادب پارسي است كه به صورت كتاب‌هاي جيبي به چاپ رسيده است. و مطالعه آن براي علاقه‌مندان به آثار و متون كهن فارسي و خصوصاً ادبيات طنز نكات و ظرايفي را به دنبال خواهد داشت.

 

 

 

دوشنبه 16 شهريور 1388 - 13:51


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری