چهارشنبه 7 فروردين 1398 - 4:43
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

اكرم اماني

 

ستاره من (روايتي داستاني از زندگي شهيد محمدعلي رجايي)

 

 

ستاره من (روايتي داستاني از زندگي شهيد محمدعلي رجايي)

زهره يزدان‌پناه قره‌تپه

انتشارات سوره مهر، تهران

چاپ اول، 1388، 2500 نسخه

شابك: 651-506-964-978

قيمت: 1600 تومان

 

 

 

 

 

قصه مردان انقلاب از وقتي آغاز شد كه مردم اين ديار عليه ظلم به پا خاستند. آنان از هر كوي و برزن به ميدان مبارزه قدم گذاشتند و گوش به فرمان رهبري سپردند كه دور از وطن بود...

كتابي كه در صدد معرفي آنيم با عنوان «ستاره من» روايتي داستان‌گونه از زندگي يكي از قهرمانان انقلاب شهيد محمدعلي رجايي مي‌باشد.

نويسنده سعي كرده بدون هيچ بخش و فصل‌بندي خاطرات آن شهيد بزرگوار را از كودكي تا زمان شهادت با بياني ساده و روان اما زيبا و دلنشين براي خوانندگان به تصوير بكشد كه در ذيل به بخشي از آن اشاره شده است:

«به آسمان نگاه مي‌كني يك دشت پر ستاره بالاي سرت داري.

كدام ستاره من است!

غروب روز قبل، از مادر پرسيده بودي: «يعني من هم در آسمان ستاره‌اي دارم؟!» و مادر گفته بود: «همه در آسمان ستاره دارند. خدا با يتيم‌ها مهربانتر است.»

كلمه يتيم سگرمه‌هايت را درهم برده بود. چشم‌هاي مادر پر شده و نگاهش را از تو دزديده بود.

پيامبر خدا هم يتيم بود؛ از همان كودكي اين حس مشترك، آرامت كرده بود؛ براي نخستين‌بار؛ حسي كه از غروب روز قبل همراهت بود. نگاهت به گوشه آسمان كشيده مي‌شود. ستاره‌اي پرنور چشمك مي‌زند. لبخندي روي لب‌هايت مي‌نشيند: «حتماً همان ستاره‌ من است؛ همان كه لحظه به لحظه پرنورتر مي‌شود.»

در قسمتي ديگر از كتاب در رابطه با وارد شدن شهيد رجايي به ارتش چنين آمده است: «با مدرك ششم ابتدايي هم استخدام مي‌كنند؛ با تعهد 5 ساله.

سربازي‌ات چه مي‌شود؟

آگهي روزنامه را جلو محمدحسين مي‌گذاري.

به جاي خدمت سربازي هم برايم حساب مي‌شود.

سرت را پايين مي‌اندازي.

دو سال سربازي كه حقوق ندارد. خيالم از بابت مخارج خانه هم راحت مي‌شود.

سرت را بلند مي‌كني و به محمدحسين مي‌نگري.

فرصت خوبي است، آقا داداش. مي‌توانم درسم را هم ادامه بدهم و ديپلم بگيرم.

محمدحسين، نگاهي به آگهي روزنامه مي‌اندازد و نگاهي به تو. زير لب آهسته مي‌گويد: «ده سال با حقوق به جاي 2 سال سربازي بي‌حقوق.»

سپس، با ترديد ادامه مي‌دهد: «مسئله نظام و ارتش است،ها! ممكن است در مواردي دست و بالت را ببندند. شوخي‌بردار نيست، ها.»

زانوهايت را جابجا مي‌كني. آگهي را برمي‌داري چهار تا مي‌كني و در جيبت مي‌گذاري.

قرار نيست كه از ايمان و اعتقاداتم دست بردارم، آقا داداش همه ارتشي‌ها هم كه مثل هم و وابسته حكومت نيستند.

بعد لبخند مي‌زني و شمرده شمرده مي‌گويي: «تازه شنيدم كه نيروي هوايي براي بعضي كارها فضاي مناسب‌تري دارد.»

در ادامه نويسنده به بعضي از حوادث كه در نيروي هوايي براي شهيد رجايي رخ داده مي‌پردازد و اينكه مدتي بعد آن‌ها را به نيروي زميني فرستادند و شهيد رجايي و دوستانش در نامه‌اي اعتراض خود را نشان دادند ولي قبول نكردند و گفتند هركس نمي‌خواهد استعفا دهد؛ بعد از اين واقعه شهيد رجايي از اداره فرهنگ به بيجار فرستاده مي‌شود و مدتي در آنجا به تدريس مشغول مي‌شود...

 در ادامه مؤلف درباره مراسم خواستگاري و ازدواج شهيد رجايي چنين مي‌گويد:

«... با خودت فكر مي‌كني كه تازگي‌ها خانه‌اي هم در نارمك خريده‌اي. گرچه به اقساط است و نيمه ساخته، خودت صاحب خانه‌اي. بهتر است زودتر سر و سامان بگيري و اين‌گونه، سنت پيغمبر (ص) را هم اجرا مي‌كني.

اولين قرار ديدار را در همان خانه نارمك مي‌گذاريد بايد عاتقه بداند دار و ندارت چيست!

وقتي عاتقه با خانواده‌اش مي‌آيد، همه چيز را همانطور كه هست مي‌بيند: خانه‌اي با دو اتاق كوچك و يك حياط خلوت. آشپزخانه آن، فضاي بسيار كوچك و تنگ زيرپله‌اي است كه از داخل راهرو به طبقه بالا مي‌رود و حداكثر يك نفر مي‌تواند در آن بايستد. آب‌ لوله‌كشي هم ندارد. تمام اثاث، يك چراغ والور است و يك ميز ارج، با 6 صندلي آهني، يك تختخواب فنري تك نفره، يك راديو و چند كتاب، زيلوي يك و نيم در سه متري وسط اتاق هم مال صاحب خانه، اقبال خانم است همين.

به پيشنهاد بزرگتر‌ها با هم حرف مي‌زنيد: از عقايدتان، از انتظاراتي كه از هم ديگر داريد. عاتقه ساكت گوش مي‌كند.

وضع زندگي‌ام همين است كه مي‌بينيد.

عاتقه سكوت را مي‌شكند. از صداقت و يكرنگي مي‌گويد كه در تو ديده است.

خيلي زود متوجه مي‌شويد كه هدف مشتركي داريد. هم ديگر را قبول مي‌كنيد.

مهريه تعيين مي‌شود: هشت هزار تومان. بعد عقد ساده‌اي برگزار مي‌كنيد. عاتقه مي‌شود عروس خانه تو؛ در همان خانه         چهارراه نارمك نزديك مسجد جامع.»

نويسنده در ادامه اشاراتي هم به دستگيري‌هاي شهيد رجايي توسط ساواك و زنداني شدن ايشان مي‌كند؛ بعد از آن‌ها شهيد رجايي با آراي مردم وارد مجلس مي‌شود تا اينكه پيشنهاد نخست‌وزيري به ايشان مي‌شود؛ «دوستان، به تو تكليف مي‌كنند. مقام و مسئوليت كه برايت مطرح نيست. اين را هم خودت مي‌داني هم دوستانت. مي‌گويي: «اگر مجلس به اين نتيجه رسيده كه من نخست‌وزير باشم من آمادگي دارم. برنامه هم دارم. بايد خودمان را فداي انقلاب كنيم، مي‌كنيم.»

مؤلف در بخش پاياني كتاب به حوادث و اتفاقاتي كه در دوران نخست‌وزيري شهيد رجايي برايش پيش آمده صحبت مي‌كند و اينكه ايشان تمام وقتش را در اختيار مردم و جامعه قرار داده بودند و حتي اقوام و نزديكان خود را در ساعت اداري ملاقات نمي‌كردند... و سرانجام لحظه شهادت شهيد رجايي را اين چنين نقل مي‌كند:

«... 8 شهريور 1360؛ ساختمان نخست‌وزيري. بمب‌گذاري و انفجار آن، هنگام جلسه صداي مهيب انفجار. از زمين كنده مي‌شوي. فرو ريختن سقف و ريختن ساختمان. فريادهاي «يا حسين».

معلقي؛ بين زمين و آسمان. آتش و دود. خون و آتش. گرد و غبار.

احساس سبكي مي‌كني؛ مثل پر؛ مثل پروانه. اجساد تكه تكه. بدن‌هاي سوخته.

تو نگاه مي‌كني؛ باهنر هم؛ و آن‌هايي كه در آن جلسه بودند. باورت نمي‌شود. چه كرده‌اند با شما، منافقين؟!

با خودت مي‌انديشي كه باز هم باختند منافقين. باز هم باختند. اصلاً از همان زماني كه خدا را از زندگي‌شان حذف كردند، باختند.

هجوم مردم دل نگران، درد و التهاب، ضجه‌ها و فريادهاي مردم: «ياحسين»، «يا عباس». اشك و آه. ناله و درد. جست‌وجوها شروع مي‌شود؛ با دست، با بيل و كلنگ.

و تو پرواز مي‌كني؛ آرام آرام؛ مثل پروانه؛ با بال‌هايي رنگارنگ. رنگين‌كماني از نورهاي سبز و سفيد و آبي. مي‌روي؛ همراه محمدجواد باهنر؛ همراه آنهايي كه در آن روز، در آن ساعت و در آن جلسه، دور هم بوديد؛ در فضايي عطرآگين از بوي گل‌هاي ياس و نرگس و نسترن؛ و عطر گل‌هاي محمدي.

و مي‌بيني كمال را. ميان جمعيت ايستاده‌ است؛ سر به سوي آسمان. از پشت حباب لرزان نگاهش زل زده است به آن دور دست بي‌كران. لب‌هايش مي‌لرزد؛ مثل شانه‌هايش. پلك مي‌زند. حباب‌هاي لرزان غلت مي‌زنند و از چشمان سياه بر گونه‌هاي گر گرفته‌اش مي‌لغزند.

لبخند مي‌زني؛ او هم. دستش را بالا مي‌آورد. تكان مي‌دهد؛ آرام آرام.

و تو مي‌انديشي، حتماً كمال هم پرواز پروانه‌ها را ديده است. حتماً او هم ستاره‌اش را در آسمان يافته است».

 

 

شنبه 7 شهريور 1388 - 14:10


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری