يكشنبه 4 آبان 1393 - 3:51
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

نقد و تحليل

 

عليرضا مزروعي

 

ماهيت نو معنويت‌گرايي و عرفان‌هاي نوظهور

 

 

ا مروزه، نو معنويت‌گرايي و عرفان‌هاي نوظهور از طريق ترجمه‌هايي چون مجموعه كتاب‌هاي مراقبه اُشو، مراقبۀ تعالي‌بخش معروف به تي‌ام (tm) مهاراشي ماهش يوگي، عرفان سرخ­پوستي واكنكار پُل تويچل، عرفان يوگا، فالون دافاي‌لي هنگجي، موسيقي‌ ديوان‌وار بلك متال «مرلين منسون» عرفان دارويي، استعمال قرص‌هاي روان‌گردان و توهم‌زا مثل پيوت و مسكالين و اسيد ليزرژيك و در قالب رمان‌هاي نويسندگاني چون پائولو كوئيلو و داستان‌ها و خاطره‌ها در حال وارد شدن به جامعۀ ماست.

تتبع و تجزيه و تحليل ماهيت، ويژگي‌ها و تفاوت‌هاي نو معنويت‌گرايي و عرفان‌هاي نوظهور با معنويت و عرفان ديني را مي‌توان از مهم‌ترين چالش‌ها و موضوعاتي دانست كه پيش روي معنويت و عرفان­پژوهان قرار گرفته است.

وجوه و ابعاد اين تمايزات و تضادها را مي‌توان در حوزه‌هاي معرفت‌شناسي، هستي‌شناسي و انسان‌شناسي، مباني فكري و آيين رفتار و سلوك عرفاني مورد مداقه قرار داد.

اكنون فرقه‌هاي نو معنويت‌گرا را در اصطلاح جامعه‌شناسان غربي، «جنبش‌هاي نوپديد ديني» مي‌نامند و از اين منظر، جريان‌هاي معنويت­گراي نوظهور به نام «اديان عصر جديد» شناخته مي‌شوند.

خانم جامعه‌شناسي به نام "آيلين باركر" دربارۀ اين فرقه‌ها، تحقيق كرده كه از ابتداي دهۀ 90 ميلادي، تعداد اين فرقه‌ها از 300 فرقه در آمريكا، الان به دوهزار فرقه رسيده است. اين‌ها را «cult» مي‌گويند، يعني فرقه‌هاي عرفاني يا «نهضت‌هاي ديني جديد» (new religious movements) كه مخفف آن «nrm» مي‌شود است».[1]

 

پرسش آغازين اين است كه چرا در جهان معاصر، عرفان و معنويت‌گرايي جديد اهميت پيدا كرده است و سؤال ديگر اين که فرقه‌هاي نو معنويت‌گرا از چه منظر و رويکردي درصدد بازآوري و ساخت دادن انديشۀ نو معنويت­گرايي و عرفان‌هاي نوظهور براي انسان معاصر بر آمده‌اند.

"ويل دورانت" در كتاب لذات فلسفه مي‌نويسد: «من هرگز فراموش نمي‌كنم كه كليساي شما وقتي از تفتيش عقايد حمايت كرد و «كوپرنيك» را تبعيد نمود و «گاليله» را خاموش كرد و «برونو» را زنده به تير بسته سوزانيد، بارها مانع پيش­رفت و آزادي فكر انسان گشت».[2]

دستگاه جزم­انديش و دنياطلب كليساي كاتوليك، با تكيه بر گزاره‌هاي تحريف‌شدۀ كتاب مقدّس، و به ستوه­آمده از فقر كلامي و ضعف فلسفي، به اصول اديان توحيدي پشت پا زده و از دين، دكاني براي خريد بهشت ساخته بود؛ چه آنكه ناچار بود، هزينۀ ساخت قصرهايي به نام كليسا و تجملات دستگاه عظيم خود را از مردمان تأمين كند. «انگيزاسيون» و برپايي دادگاه‌هاي تفتيش عقايد و خشونت‌ورزي با كم‌ترين انتقاد و ترويج فرهنگ تكفير در روزگاري، چهرۀ دين را نفرت‌انگيز به نمايش گذارده بود كه تاريخ، چهرۀ حقيقي دين را در اوج درخشش علمي و فرهنگي جهان اسلام در قرن‌هاي چهارم و پنجم روايت كرده است. تحقير كرامت و شرافت انساني از سوي ارباب كليساي كاتوليك، آن چنان مشروعيت يافته بود كه احياي انسانيت انسان، محتاج به نهضتي همه­جانبه مي‌نمود، اين نهضت كه بعدها «اومانيزم» (انسان‌گرايي) نام گرفت،‌ با پشت كردن به دين رسمي مغرب‌زمين، نه تنها گوهر وجود آدمي را به او باز نگردانيد كه او را راهي مقصدي كرد كه از مقصود، دورتر و دورتر شد.[3]

جهان غرب از «رنسانس» به اين سو، در جهت غيرديني كردن نگاه و نگرش مردم و سست كردن علايق ديني در زندگي روزمرۀ آنان، تلاش كرده است.

دنياي غرب در اين دوران، توسط افرادي چون "فرانسيس بيكن"، كه از بنيان‌گذاران «فلسفۀ علم جديد» محسوب مي‌شود، انسان پس از رنسانس را چنين معرفي مي‌نمايد: «بشر پس از رنسانس، بشري است كه ملكوت آن، زمين و ابزار رسيدن به اين ملكوت، علم جديد است».

گرايش وي به تبيين جهان طبق اصول فلسفۀ مادّي باعث شد تا "توماس هابز" فلسفه‌اش را با انديشه‌اي كاملاً مادّي آغاز كند. بيكن از طريق "جان لاك"، "جان استوارت ميل" و ديگر فيلسوفان تجربي مذهب، در فلسفۀ تجربي به قدري نفوذ داشته است كه اگر او را پدر فلسفۀ تجربي بدانيم، به بيراهه نرفته‌ايم.

بعدها نظريه "فرويد" از ديدگاه روان‌شناختي كه منشأ دين را ناخودآگاه معرفي مي‌كند و از ديدگاه جامعه‌شناختي "اگوست كنت" دين را اساساً مربوط به دوران كودكي و پيش از بلوغ انسان مي‌داند، پيشنهاد مي‌كند كه براي گذر از آن دوران و راه يافتن به بلوغ فكري و عصر علم و صنعت، مردم و انديشۀ اومانيسم به جاي مذهب بنشيند و كاركردهاي انجام­بخش را ارائه دهد.

و "ماركس" دين و معنويت را ساخته و پرداختۀ طبقۀ سلطه‌گر بر طبقۀ زيردست مي‌داند كه بايد با انقلاب كارگري، ايدئولوژي كمونيسم جاي­گزين آن شود.

"ماكس وبر" نيز با طرح نظريۀ عقلانيت و افسون‌زدايي از جامعۀ مدرن به مسئلۀ حذف دين از زندگي بشر توجه كرده است، اما جاي­گزين براي آن پيشنهاد نمي‌كند زيرا كاركردهايي را در آن مي‌بيند كه پديده‌هاي ديگر، توان توليد آن را ندارند.

"اميل دوركيم" جامعه‌شناس معروف غربي در مورد استقلال يافتن علوم، تعليم و تربيت، سياست، حقوق، نهادهاي اجتماعي و حتّي شيوه‌هاي زندگي از دين، و روند عرفي­شدن و سكولاريزاسيون، اتحاديه‌هاي صنفي و گروه‌هاي اجتماعي را جاي­گزين خوبي براي دين مي‌داند؛ زيرا از ديدگاه او، آن‌ها مي‌توانند كاركردهاي دين را كه هويت‌بخش افراد است، به خوبي ارائه دهند.

او در كتاب تقسيم كار اجتماعي مي‌نويسد: «دين پيش‌تر همه چيز جامعه را در بر مي‌گرفت. هر اجتماعي ديني بود و اين دو اصطلاح به صورت مترادف به كار برده مي‌شدند، اما كم‌كم مسائل سياسي، اقتصادي و علمي، قلمرو خود را از دين جدا كردند.

خدا قبلاً در تمام روابط بشر حاضر بود، اما در طول زمان، از آن باز پس مي‌كشد و به تدريج جهان را به انسان و درگيرهايش وا مي‌گذارد. حتّي اگر هم بخواهد مسلّط باشد تسلّطي از راه دور و از بالاست ... وي به تدريج فضاي بيش­تري را به عملكرد آزادانۀ بشر مي‌دهد».

اين روند در نقطۀ خاصّي از تاريخ اتفاق نمي‌افتد بلكه مي‌توانيم از همان آغاز تحولات جوامع، شاهد آن باشيم. لذا اين امر به شرايط توسعه و رشد جوامع بستگي دارد.

اما روي هم رفته هر روز از تعداد آن دسته از باورها و احساسات گروهي، كه به آن اندازه متمركز و توان­مند باشند كه بتوانند ويژگي‌هاي يك دين را پيدا كنند، كاسته مي‌شود. مي‌توان گفت؛ ميانگين فشردگي وجدان عمومي به طور فزآينده‌اي كم مي‌شود. اين قلمروها كه از مذهب مستقل مي‌شوند، به طور روزافزون ناسوتي (pro fane) مي‌شوند.[4]

بنابراين پس از رنسانس و با فروپاشي بنيادهاي فلسفۀ مسيحي، چارچوب ذهني انسان غربي در هم ريخت.

او براي دست­يابي به ساختارهاي جديد براي درك حقيقت به جاي دست يازيدن به مبناي زوال‌ناپذير حقايق غيبي و دريافت‌هاي قطعي از عوالم برتر بر عقلانيت مبتني بر اصالت لذّت تكيه زد.

نظريه‌پردازان عقلانيت در غرب چون "كنت"، "اسپنسر"، "ماركس"، "زيمل"، "پاره‌تو" و "وبر" همه بر جداانگاري ميان عقلانيت و مبدأ و معاد (سنّت الهي) تأكيد كرده و بر گسست معرفتي افزوده‌اند. در عقل‌گرايي آن گونه افراط شد كه فيلسوفاني از غرب چون "هيوم" آن را در تضاد با دين يافتند.

غرب از ميان گونه‌هاي مختلف عقلانيت ـ يعني عقلانيت معرفتي (فلسفه، شناخت و ...)، عقلانيت اخلاقي (ارزش‌ها) و عقلانيت ابزاري تنها عقلانيت ابزاري را به رسميت شناخت و خردمندي را بدان سطح فرو كاهيده است.

عقلانيت ابزاري داراي ويژگي‌هايي چون حساب‌گرانه بودن، پيش‌بيني كارآيي ابزار، كاهش تكنولوژي انساني و جاي­گزين شدن تكنولوژي غيرانساني (ماشين‌زدگي)، تلاش براي كنترل بر امور غيرحتمي، دارا بودن يك دسته نتايج غيرعقلاني براي انسان‌هاي ايجادكنندۀ اين نظام‌ها و تضاد با غايت‌گرايي است از اين‌رو عقلانيت غربي تنها يك سطح از سطح اصلي عقلانيت را در بر مي‌گيرد و نظامي تك­بُعدي به شمار مي‌آيد كه به نحوي لجوجانه، دو سطح ديگر عقلانيت را كنار گذاشته، آن‌ها را قابل شناخت و معرفت محسوب نمي‌كند.

اما عقل‌گرايي افراطي هيچ­گاه توان فهم هر آن­چه را به جز در محك تجربه آزموده مي‌شد، نيافت و بنابر نظر بنيان‌گذار فلسفۀ علم جديد پس از رنسانس "فرانسيس بيكن" تنها به آن­چه به چشم مي‌آمد، باور پيدا كرد. علوم تجربي جاي­گزين علوم انتزاعي و ديني شد و تماميت علم در زاويۀ محدود عقل جزئي‌نگر محصور شد.

اين چنين شده است كه «عقلانيت ليبرال براي وحي، متافيزيك و اخلاق، هيچ شأن معرفتي قائل نيست و فقط گاهي از منزلت عمل‌گرايانه و كاركردي آن‌ها سخني به ميان مي‌آورد. اين گونه است كه جوهرۀ عقلانيت ليبرال را ماكياوليسم و يوتيلتياريسم (اصالت سود) تشكيل مي‌دهد. در جوامع غربي كه عقلانيت رسمي بر آن‌ها حكم‌فرماست، هيچ نوع نگرش و رفتار اجتماعي نيست كه رنگ و بوي عقلانيت ابزاري به خود نگرفته باشد و مفاهيمي چون آزادي، حقوق بشر، نهادينه شدن دين، ضديت با سنّت، دنياخواهي، تقدّس‌زدايي و ارزش‌گريزي ابزاري مهم در بر پايي نظام عقلانيت رسمي (ابزاري) هستند».[5]

انسان دنياي مدرن، پس­رفت را در پس رشد صنعتي و توليد تكنولوژي و مظاهر مادّي آن، پنهان ساخت و روابط عاطفي و روحي را در تو در تو چرخ‌دنده‌هاي ماشينيزم نابود نمود.

در عصر طلايي تكنولوژي‌هاي رنگارنگ، انسان مدرن، خويشتن را خوشبخت‌ترين بشر ادوار تاريخ پنداشت. او ديگر چه مي‌خواست؟ چرا كه همۀ مطالعات خويش را برآورده و در چنگ مي‌‌ديد. مستي عقل‌گرايي ابزاري، روزي را به چشم او آورد كه روابط فرامادّي و انساني در آن رنگ باخته بود و احساس كمبودي آزاردهنده، روح و جسم وي را مي‌آزرد.

مسخ شدن در زندگي ماشيني، او را از پرداختن به حقيقت وجودش غافل ساخت.

در دوران مدرن، مردمان غرب كوشيدند تا انديشه و تلاش خود را براي بر آوردن آرزوها و ارضاي تمايلات طبيعي به كار گيرند و براي رسيدن به بهشتي در زمين، به راه افتادند: اما هر چه رفتند، نرسيدند و در همين جا بود كه از خود پرسيدند؛ آيا درست مي‌انديشيديم؟ آيا راهي كه پيموديم، درست بود؟ چرا با كنار گذاشتن دين و ماوراي طبيعت، به آرامش و آزادي نرسيديم، بلكه پريشان و آشفته شديم؟ چرا با دانش و تكنولوژي به رفاه نرسيديم؟ بلكه در يك قفس آهنين اسير شديم؟ در خلال اين ترديدها حتّي گروهي مدرنيته را «كسوف عقل» خواندند. اين پرسش‌ها، وضعيت پست مدرن را پديد آورد.

مدرنيته بر خودبنيادي خرد جزئي انسان استوار بود؛ خردي كه در پي كشف حقايق متعالي عالم نيست، بلكه در جست‌وجوي رسيدن به حداكثر كام­يابي در دنيا است. بنابراين لذّت‌گرايي، زرسالاري، نفي دين و شريعت،‌ حس‌گرايي روش­شناختي و تجربه‌گرايي معرفت‌شناختي و بسياري از مقولات ديگر را مي‌توان به عنوان مباني مدرنيته معرفي كرد.

اما از همه مهم‌تر، سه اصل؛ انسان‌گرايي (اومانيسم)، دنياگرايي (سكولاريسم) و عقل‌گرايي (راسيوناليسم) است. در اين ميان، همۀ مباني اصلي و غير آن، هم­چنان در وضعيت پست­مدرن باقي است و فقط عقل‌گرايي، يعني عقل جزئي و مادّي كه براي ارضاي تمايلات و بر آوردن تمنيات دنيايي انسان به كار مي‌آيد، مورد ترديد قرار گرفته است.

«عرفان مثبت مي‌گويد: اگر بر فرض، بشر بتواند چنين وضعي را براي خود ايجاد نمايد و اگر سودپرستي و لذّت‌گرايي و قدرت‌پرستي اجازه دهند! ولو ياتان انسان‌نما، ديگر انسان‌ها را نيز به رسميت بشناسند و همة انسان‌هاي روي زمين واقعاً بتوانند بدون تضاد و تزاحم با همديگر زندگي كنند،‌ تازه نوبت به سؤال اصلي خواهد رسيد كه آيا بشر با آن همه تكاپو و تحمل دردها و زحمت‌ها، فقط براي اين زندگي مي‌كند كه مقداري مواد پاكيزة طبيعت را بدون تزاحم و تضاد با بني نوع خود ببلعد و به مدفوعات تبديل كند و در صورت پيش­رفت، روي كرة خاكي دست يكديگر را گرفته و در ميان منظومة شمسي و ديگر كرات فضايي به جست‌ و خيز بپردازد و با مقداري تخيلات تجريدي، خود را قانع كند كه آري، حيات همين است و بس، و آن گاه راهي زير خاك تيره شود!؟

بديهي است، دعاوي پرزرق و برق مكتب انساني جديد (اُومانيسم)، با دو ضربۀ سختي كه از طرف خود حاميان همين مكتب بر آن وارد مي‌شود، عدم كفايت و بطلان آن را اثبات مي‌كند:

1) تبديل آشيانۀ زيباي زمين به زرّادخانه‌هاي اسلحه.

2) توليد مواد مخدر در بالاترين سطحي كه مي‌توان تصوّر نمود.

صدمۀ جبران‌ناپذيري كه انسان‌گرايي (اومانيسم) بر انسان‌ها وارد آورده، اين است كه اصطلاح مزبور، همه يا اغلب افكار پژوهش­گران علوم انساني را به فهم و شناخت پديده‌ها يا فعاليت‌ها و روابطي محدود از هويت انسان‌ها مشغول ساخته و در نتيجه از پرداختن جدّي متفكران به استعدادها، مخصوصاً نهادهاي ارزشي انسان مانند كمال‌جويي، عشق سازنده، وجدان اخلاقي، فداكاري در راه فضيلت و افزايش هوشياري جلوگيري مي‌نمايد».[6]

تئوري‌پردازان نو معنويت‌گرايي از منظر و افق ايدئولوژي اومانيزم و رويکردي انسان‌مدارانه، درصدد بازآوري و ساخت دادن ماهيت انديشه نو معنويت‌گرايي و عرفان‌هاي نوظهور براي انسان معاصر بر آمدند.

از اين جهت به سمت سنّت‌هاي كهن معنوي رفتند؛ از سنّت‌هايي كه در بين قبايل سرخ‌پوستي آمريكا بود تا سنّت‌هاي معنوي بوديسم و هندوئيسم در شرق دور. اين فرقه­‌ها تا حدودي مي‌توانستند آسيب‌هايي كه ساكنان تمدّن غرب را آزرده مي‌كرد و رنج مي‌داد و آن‌ها را با مشكلات و بحران‌هايي مواجه مي‌كرد، ترميم كنند. غربي‌ها حتّي سراغ اديان راستين هم آمده‌اند، يعني اكنون در غرب، عرفان‌هاي اسلامي به خصوص بعضي از گرايش‌هايش كه ما آن‌ها را به اسم صوفيان مي‌شناسيم، كمابيش طرف‌دار دارد.

بعضي از بزرگان فرقه‌هاي تصوّف در دنياي اسلام، در غرب طرف‌داران زيادي دارند و به آن‌ها خيلي بها داده مي‌شود. هر چند كه ما اين فرقه‌ها را خيلي داخل چارچوب اسلام نمي‌بينيم.

اما به هر حال با تمام انحراف‌هايي كه دارند، تصوّف اسلامي را نمايندگي مي‌كنند كه البته جاي تأسف است.

ـ عرفان سرخ‌پوستي.

ـ شامانيسم (انديشه‌هاي كارلوس كاستاندا).

ـ بلك‌متال (مرلين منسون).

ـ عرفان نئوبوديسم و تائوئيسم.

ـ ماهاريش ماهش (tm).

ـ فالون دافا.

ـ دالايي لاما: «كسي كه به ديگران ظلم مي‌كند، خودش بيش از همه ناراحت مي‌شود و نبايد كاري با او داشت».

ـ عرفان هندويي.

ـ تانترا.

ـ اوشو: «زندگي شادي است، خدا شادي است و هيچ چيز جز خدا وجود ندارد».

ـ عرفان يهودي و مسيحي.

ـ كابالا.

ـ پائولو كوئيلو.

البته در اين جريان‌ها، آموزه‌هاي ارزنده‌اي وجود دارد، زيرا به هر حال بر سر سفره اديان و پيامبران نشسته‌اند، اما تحريفاتي كه وارد سنّت‌هاي معنوي اديان شده، كاملاً در عرفان‌هاي دروغين، ظهور و بروز يافته و يك عده‌اي را دارد دنبال خودش مي‌كشاند و زيانش از سودش بيش­تر است. و برآيند نهايي آموزه‌هاي درست و نادرست اين جريان‌ها، به نادرستي و كژي ميل مي‌كند.[7]

ماهيت و شاكلۀ نو معنويت‌گرايي و عرفان‌هاي نوظهور، بر پايۀ سه عنصر اساسي، مترتب است كه عبارتند از:

1) عدم اعتقاد به خداوند يكتا.

2) فاقد شريعت وحياني و آسماني.

3) عدم اعتقاد به قيامت و جهان ديگر.

بنابراين با حذف مباني تفكر وحياني و آسماني و تمركز و جهت‌گيري محض به عقل ابزاري در فرهنگ و تمدّن غرب از رنسانس به اين سو سبب شد تا گوهرۀ وجودي انسان غربي در خلاء ايمان و معنويت، در بحران اخلاقي محبوس و محصور گردد.

تأثير تمدّن و تكنولوژي مدرن بر تحولات و بهبود زندگي مادّي بشر را هرگز نمي‌توان دور از نظر داشت يا انكار كرد، اما اين واقعيت تلخ را نيز نمي‌توان كتمان كرد كه تمدّن صنعتي و عقل ابزاري و زندگي مدرن، يكي از علّت‌هاي مبنايي غفلت انسان مدرن از گوهرۀ وجودي خود، يعني خويشتن خويش و روح ملكوتي و در نتيجه فروپاشي اخلاقي و معنوي در جهان غرب و معاصر شده است.

ناتواني تمدّن مدرن در تأمين نيازهاي معنوي و ارزشي انسان معاصر، موجب بروز بحران‌هاي اخلاقي گشت. شكست عقل ابزاري در حوزه‌هاي مختلف و متنوع نيازهاي فطري انسان در عصر مدرن و بحران‌زده اخلاقي، رواني و اجتماعي بر آمده از تمدّن در جهان معاصر سبب شده تا تئوري‌پردازان اين مكتب در غرب به دنبال ترميم پايه‌هاي متزلزل تمدّن و ايدئولوژي خود بر آيند و چاره‌انديشي نمايند تا دل‌هاي مضطرب انسان دور مانده از اصل خويش را با تارهاي عنكبوتي نو معنويت‌گرايي پيوند زنند.

اغلب فرقه‌هاي معنويت‌گرايي شبه ديني جديد در مهد تمدّن غرب شكل گرفته و رشد و نمو يافته‌اند، تمدّني كه بر پايۀ فكري «اومانيزم» استوار شده و ماهيتي انساني­محور دارد و هم از اين­رو فرقه‌هاي معنويت‌گرايي پديد آمده در بستر اين تمدّن،‌ اومانيستي و انسان­محورند.

دنياي غرب اگرچه براي گريز از بحرا‌ن‌هاي ناشي از مدرنيزم، به گذشته نگاهي گزينشي كرده و از آن بين معنويت را برگزيد و به آن روي آورد و از شعار چندصد سالۀ خويش كه بشر را منحصر به جسد مادّي مي‌دانست، دست كشيد؛ ولي هرگز بر اصولي هم­چون اومانيزم كه دنيا مدرن خويش را بر آن بنيان نهاده بود، پشت نكرد. رويكرد دنياي مدرن به معنويت، روي آوردن به خدا و محور ساختن او در انديشه و رفتار نبود، بلكه سامان‌بخشي معنويتي بر محور انسان بود. البته معناي اين سخن آن نيست كه اين فرقه‌ها را بي‌خدا بدانيم بلكه سخن، از محوريت انسان به جاي خدا است كه در برخي فرقه‌ها، اين محوريت تا آن­جا است كه خدا در وجود انسان تعقيب مي‌شود و او به خدايي مي‌رسد. محور بودن انسان در معنويت گرايي‌هاي نوپديد، مقتضي خارج شدن خدا از غايت و هدف حركت‌هاي باطني است.

در آموزه‌هاي بسياري از فرقه‌هاي معنويت‌گرايي غيرديني حتّي سخني از خدا و حركت به سوي او نيست؛ زيرا هدف از حركت، رسيدن به توانايي‌هاي كشف­نشدۀ انسان، آرام گرفتن، درمان دردها و رهايي از رنج‌هاي بيروني و دروني و جاي­گزين كردن شادماني (anando) با آن است كه اين اهداف هم بر ادعاي آن‌ها بدون اعتقاد به خدا و پيامبران و فقط با مأوا گزيدن در درون خود، قابل تحصيل است.

در عرفان اشويي، پيوسته سرگرداني بر انسان حاكم است،‌ زيرا اشو معتقد است كه: «شيطان، قدرت گمراه كردن انسان را ندارد، خداوند هم قدرت هدايت انسان را ندارد».

اشو از ارضاي بي‌حد و اندازۀ غرايز جنسي بدون توجه به معيارها، اعتبارات و قراردادهاي اخلاقي و حقوقي جوامع، سخن به ميان آورده و رشد و تعالي را قرين آن به شمار مي‌آورد.

او مي‌گويد: «لازم نيست كه آدمي اعمال خود را تغيير دهد و يا اميال خود را مهار كند، بلكه بايد همۀ خواسته‌هايش را آزادانه كامياب سازد و فقط نظاره‌گر باشد».

در اغلب فرقه‌هاي معنويت‌گراي غيرديني، مراقبه با شيوۀ خالي ساختن ذهن از هر گونه انديشه و رسيدن به خلاء و خلسۀ باطني انجام مي‌پذيرد.

در كتاب راز بزرگ كه از دستورات و مؤكدات اشو به شمار مي‌آيد، چنين آمده است: «ذهن براي ايمان مزاحم است، ذهن انسان ضدايمان است».[8]

و در شيوۀ مديتيشن متعالي (tm) كه عالي‌ترين شيوۀ مراقبه در عرفان‌ها غيرديني است، انسان با خيره شدن به يك شعلۀ شمع (trarak) يا تكرار صدا يا لفظ و كلمه‌اي خاص (مانترا) يا تمركز بر روي تنفس مي‌كوشد، توجه خويش را از هر چيز ديگري منصرف ساخته و به غير اين امور فكر نكند تا آن­جا كه تمام توجه او به آن شعله يا كلمه جلب شود. با جلب تمام توجه به آن شعله يا كلمه، خلسه‌اي نسبي براي آن فرد حاصل مي‌شود كه بايد به كمال رسانده شود. كمال اين خلسه به آن است كه فرد، توجهش را از آن شعله يا كلمه هم قطع كند و ذهن را از توجه به هر چيزي خالي سازد، در اين هنگام است كه او به همۀ صورت‌هاي موجود در ذهنش كه ديگر توجه او را جلب نكرده و مشغولش نمي‌دارد، نگاهي بي‌تفاوت مي‌اندازد، نگاهي كه او را مشوش و مضطرب نساخته و دغدغه‌مند نمي‌سازد. و آن­گاه كه در ذهن، صورتي براي اشتغال باقي نماند، روح آرام گرفته و از تشويش و اضطرابي كه محصول صورت بود، رها مي‌شود. در مباني برخي از فرقه‌هاي معنويت‌گرايي ديگر، به اصل مهم نفي ذهن بر مي‌خوريم، آن‌ها بر اين باورند كه به ذهن نبايد اعتماد كرد و نبايد آن را طرف مشورت قرار داد، بايد ذهن را تعطيل كرد؛ چرا كه ذهن، جز فريب به بار نمي‌آورد؛ و فكر، كلاه­برداري بيش نيست و حائلي بين آدمي و حقيقت است چرا كه از كلمات ساخته شده و برد كلمات است.

"پائولو كوئيلو" كه با رمان‌هاي جهان‌گيرش، آميزه‌اي از نوعي معنويت‌گرايي سرخ‌پوستي و يافته‌ها و تفكرات خويش را به خوانندگان آثارش القاء مي‌كند، با طرح موضوع «افسانۀ شخصي افراد» ارضاي اميال و هر گونه خواهشي كه فرد از دوران كودكي يا نوجواني در دل مي‌پروراند، را تجويز مي‌كند و تنها راه تعالي باطني آدمي را در تلاش براي به ثمر رساندن و محقق كردن آن افسانه مي‌داند. او خطوط قرمز اجتماعي، اخلاقي و فرهنگي كه مانع از تحقق افسانۀ شخصي افراد مي‌شود را سدّي در برابر رشد و تعالي معنوي آن‌ها دانسته و شهامت در شكستن اين حدود و عبور از آن خطوط را، عامل پيش­رفت مي‌داند.

از نظر او، تلاشي براي تحقق اين افسانه است كه به زندگي گرما و معنا بخشيده و نيروي لازم را براي مبارزه و تحمل رنج‌ها فراهم مي‌آورد. افسانۀ دخترك خدمتكار در رمان «شيطان و دوشيزه پريم» رسيدن به ثروت و زندگي مجلل در يك شهر بزرگ است و در رمان ديگر از داستان عشق مرد كشيش به دوست دختر دوران نوجوانيش مي‌نويسد و در داستان ديگر بر آرزوي ترويج شرك و كفر ملكۀ لبناني تصريح مي‌كند.

"لي هنكجي" در مكتب فالون دافاي خويش كه تلفيقي از آموزه‌هاي تائوئيزم و بوديسم است، هم­چون فرقه‌هاي معنويت‌گراي غربي، نهايت دستاورد فالون دافا را در اموري غيرالهي محدود مي‌سازد. او سلامتي و طولاني شدن مدّت جواني و امور دنيايي را غايت حركت معنوي معرفي كرده مي‌گويد: «اگر شخصي تقواي بسيار زيادي داشته باشد، در زندگي بعديش صاحب منصبي والامقام مي‌شود و با اين كه ثروت زيادي جمع مي‌كند، تقوايش با اين چيزها مبادله مي‌شود».[9]

معنويت‌هاي نوظهور، در راستاي تمناي فطري انسان هستند ولي پاسخي مسخ­شده به آن مي‌دهند. فطرت، شيفتۀ عاشق شدن و دل بستن است؛ اما معنويت‌هاي نوظهور نظير «اشو» و «كوئيلو» عشقي هوس­ناك و شهوت‌آلود را پيشنهاد مي‌كنند. فطرت ما تشنۀ مشاهدۀ عظمت، شكوه و جلال الهي و تجربۀ هيبت و خشيت در برابر آن است؛ اما "مرلين منسون" پاسخ آن را كليپ‌ها و موسيقي هول­ناك بلك‌متال مي‌دهد. ما شيداي پرستيدن هستيم؛ ولي "ساي بابا" خود را خداي پرستيدني و خالق هستي معرفي مي‌كند.

"ميلتون" پركارترين محقق در حوزۀ جامعه‌شناسي اديان مي‌نويسد: «بيش از دو هزار فرقۀ معنويت‌گرا در آمريكا و بيش از دوهزار جريان معنويت‌جويي در اروپا است و درصد كمي از آن‌ها مشتركند».

در حقيقت با گذشت حدود چهل­سال، قريب به چهارهزار مكتب و فرقۀ عرفاني و معنوي در جهان غرب شكل گرفته است. اين جريان‌هاي معنويت‌گرا، طيف بسيار متنوعي را شامل مي‌شوند كه از عرفان اديان ابراهيمي تا استفاده از مواد مخدر و روابط آزاد جنسي را در بر مي‌گيرد. در واقع، هر چيز كه به نوعي فرصت رهايي از چارچوب‌هاي جامعۀ مدرن و روگرداني از هنجارهاي تمدّن مادّي و سرمايه‌داري را فراهم كند، معنويت شناخته مي‌شود.[10]

 

پي­نوشت

1. همتي. همايون، مجلۀ كيهان فرهنگي، ش227.

 2. دورانت. ويل، لذات فلسفه، ترجمۀ عباس زرياب، ص421.

 3. ظريفيان يگانه، محمدحسين؛ نشريۀ فرهنگ پويا، 1386ش.

 4. همتي. همايون، سكولاريسم در بوتۀ نقد، نشر و پژوهش معناگرا.

 5. آقاجاني. علي، روزنامۀ همشهري، ش3563.

 6. جعفري. محمدتقي، عرفان اسلامي، مؤسسه تدوين و نشر آثار علامه جعفري.

7. مظاهري‌سيف. حميدرضا، عرفان‌هاي سكولار، روزنامۀ رسالت، 6/5/87.

 8. اشو، راز بزرگ، مترجم روان كهريز، انتشارات نشر باغ نو، تهران، 1382ش، چاپ سوم.

 9. مؤمني. سارا، خبرگزاري فارس، 27/2/87.

 10. مظاهري‌سيف. حميدرضا، ماه­نامۀ موعود، ش89.

 

 

 

چهارشنبه 4 شهريور 1388 - 14:0


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری