جمعه 27 مرداد 1396 - 21:0
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

نقد و تحليل

 

حسين آرياني

 

تقابل واقع‌گرايي و اغراق

 

 

نقد فيلم «دلخون» (محمدرضا رحماني)

«دلخون» دومين فيلم محمدرضا رحماني، داستان زندگي يك اعدامي را در روزهاي پيش از مرگش به تصوير درمي‌آورد. مضمون فيلم حتي وقتي فيلم را نديده‌ايم به نظر بسيار جذاب و هيجان‌انگيز مي‌آيد. در اين ميان ويژگي اي كه مي‌تواند در چنين فيلم‌هايي بار اصلي جذابيت را بر دوش بكشد انتخاب درست بازيگر براي شخصيت فرد اعدامي است.

محمدرضا رحماني البته درست عمل كرده، و نقش را به حامد بهداد كه توانايي بازي در نقش‌هاي خاص و گاه عجيب و غريب را دارد، سپرده است. بهداد را قبلاً در نقش‌هاي خاصي چو افسر عراقي در «روز سوم» و پيرمرد نقاش در «شبانه‌روز» ديده‌ايم و مي‌دانيم كه او نقش‌هاي ويژه را خوب بازي مي‌كند.

حامد بهداد از بازيگران تحصيلكرده سينماي ايران است. او ليسانس بازيگري از دانشكده هنر و معماري دانشگاه آزاد تهران و بازي در سينما را با فيلم «آخربازي» (همايون اسعديان، 1379) شروع كرد. تا اينكه در فيلم «بوتيك» (حميد نعمت‌الله، 1382) نظرها را به خود جلب كرد. بهداد در «دلخون» در نقش كاراكتر اعدامي فيلم بازي خوب و تأثيرگذاري ارائه كرده است. مي‌توانيم به دو سكانس از بازي خوب بهداد اشاره كنيم. يكي سكانس بازسازي صحنه قتل كه بهداد به خوبي درهم شكستگي كاراكتر قاتل را جان بخشيده به خصوص در انتهاي سكانس كه عاجز و دردمند زانو مي‌زند و در جايي كه قبلاً پيكر زنش قرار داشته، دراز مي‌كشد و گريه مي‌كند. دومين سكانس هم فصل ملاقات بهداد با خواهر مقتول است كه بازي ديدني دارد، مثل جايي كه به خواهر مقتول مي‌گويد كه مي‌خواهد اعضايش را اهداء كند زيرا كه او شبيه خواهرش است و بعد بغضش مي‌تركد.

در همين سكانس نفس نفس زدن‌هاي بهداد ميان صحبت‌هايش نشان از استيصال باورپذير شخصيت او دارد كه جلوه تنش‌آميز بسيار هوشيارانه‌اي به بازي بهداد افزوده است.

به طور كلي بهداد در بروز احساساتش بسيار خوب عمل مي‌كند و بازيگر موفقي است. اما مسئله‌اي كه به بازي بهداد در چند صحنه فيلم ضربه وارد مي‌كند اين است كه او گاه احساسات خود را با اغراق همراه مي‌كند كه اين مسئله باعث مي‌شود كه بازي او در برخي از صحنه‌ها واقعي جلوه نكند و به نظر بيايد كه او دارد اين احساسات را بازي مي‌كند مثلاً در بعضي نماهاي نزديك از بهداد به جاي آنكه چهره‌اش احساسات دروني او را نشان دهد فقط به تصوير كردن مكانيكي احساسات شبيه است. چنين شيوه بازيگري در برخي از صحنه‌هاي بازي بهداد، باعث مي‌شود كه بازيش در برخي از صحنه‌ها بيش از حد جسماني و نه دروني بشود.

اغراق در بازيگري هرچند كه اندك هم باشد مخالف با آموزه‌هاي هنرمندان و تئوريسين‌هاي بزرگ بازيگري چون استانيسلاوسكي است. با ظهور استانيسلاوسكي در تئاتر هنري مسكو، او به جاي تكنيك‌هاي بيروني، روي تكنيك‌هاي دروني متمركز شد. استانيسلاوسكي كوشيد ابزاري بيابد كه بازيگر بتواند روي لحظات الهام در بازيگري قدري تسلط داشته باشد، لحظاتي كه بازيگر ناخودآگاه احساسات حقيقي را درون خود و تماشاگر لمس مي‌كند. مثلاً صداي گرفته بهداد در طول فيلم پيش از آنكه برخاسته از شخصيت‌ مرد زنداني باشد يك تكنيك بيروني و اغراق‌آميز است تا اينكه ما واقعاً باور كنيم كه اين صداي گرفته متعلق به فردي به آخر خط رسيده و مستأصل است اين مسئله حتي باعث شده تماشاگر متوجه برخي از ديالوگ‌هاي بهداد نشود البته اين به مشكل سيستم صوتي سينماهاي ما هم برمي‌گردد ولي چرا ما ديالوگ‌ بقيه بازيگران را به خوبي متوجه مي‌شويم؟

در صحنه‌اي كه اهداء اعضاء از طرف بهداد مورد قبول قرار نمي‌گيرد دو دو زدن چشم‌هايش تنها يك بازي فيزيكي است. در ملاقات آخر بهداد با خانم وكيل (الناز شاكردوست) خنده بهداد در ميان گريه‌هايش همين ويژگي را دارد و به اغراق پهلو مي‌زند.

البته بازي بهداد در فيلم آن قدر خوب است كه شايد اين موارد، جزئي‌نگري نگارنده تلقي شوند ولي روح كمال‌گراي نقد اثر هنري اين دقت‌ها را طلب مي‌كند تا شايد اين تحليل‌ها كمك كند تا بهداد بتواند پله‌هاي ترقي را سريع‌تر طي كند و به جايگاهي درخور در عرصه بازيگري در سينماي ايران دست يابد.

الناز شاكردوست هم بازيگر تحصيل‌كرده‌اي است. او هم فارغ‌التحصيل رشته تئاتر از دانشكده هنر و معماري دانشگاه آزاد تهران است. وي از سال 1383 بازيگري در سينما را با فيلم «گل يخ» به كارگرداني كيومرث پوراحمد آغاز كرد. در ميان فيلم‌هاي شاكردوست هم فيلم‌هاي عامه‌پسندي مانند «گل يخ» و «بي‌وفا» را مي‌بينيم هم فيلم‌هاي متفاوتي چون «اتوبوس شب» و «در ميان ابرها» ولي او چندي است كه كارهاي عامه‌پسند را به آثار جدي ترجيح مي‌دهد. بنابراين تعداد فيلم‌هاي عامه‌پسند در كارنامه اش پرشمار شده‌اند. شاكردوست در نقش خانم وكيل در«دلخون» بازي متوسطي ارائه مي‌كند. او از سويي دلواپسي‌اش از روبه‌رو شدن با يك محكوم به اعدام و سپس كمك دلسوزانه به او براي فراموش كردن رنج‌هايش نسبتاً خوب بازي كرده، و از طرفي ديگر بعضي فيگورها و ژست‌هايش خيلي گل‌درشت هستند مثلاً نگاه زيرچشمي و غلوآميز به دري كه اولين بار بهداد از آن وارد مي‌شود. يا مي‌شود به صحنه‌اي اشاره كرد كه او در ملاقات با بهداد از مشكل رضايت‌ خانواده زنش صحبت مي‌كند و انگشتش را با ژستي كليشه‌اي بالا مي‌برد كه حركت و فيگوري زائد و توي ذوق‌ زننده است.

پوريا پور سرخ هم پس از بازي‌هاي قابل قبول در فيلم‌هاي «روز سوم» و «عيار 14» در «دلخون» ضعف هميشگي‌اش را به رخ مي‌كشد و آن حالت خطابه‌وار بيان ديالوگ‌هايش است. اين ضعف در فيلم‌هاي «روز سوم» و «عيار 14» تا حد زيادي كنترل و اصلاح شده بود ولي متأسفانه در «دلخون» اين كاستي مجدداً به چشم مي‌خورد.

حبيب دهقان‌نسب را اكثراً در نقش‌هاي عصبي و پرتنش به خصوص در فيلم‌هاي دفاع مقدس به ياد مي‌آوريم.

اما در«دلخون» او نشان مي‌دهد كه در بازي كردن لحظات پراحساس و ملودراماتيك هم توانايي قابل قبولي دارد. مثلاً صحنه‌اي را به ياد بياوريم كه او با دختر بيمارش صحبت مي‌كند و از فرط استيصال مي‌گريد. او به خوبي موقعيت متناقض خود، كه ميان انتقام گرفتن از قاتل دخترش و نجات دادن دختر ديگرش سرگردان شده، را به خوبي جان بخشيده است.

در مجموع بازي‌ها در فيلم «دلخون»( به خصوص بازي بهداد) قابل قبول است. ولي در يك نگاه كلي بازي‌ها بين شيوه واقع‌گرا و اغراق‌آميز بودن سرگردان هستند. درست مثل خود فيلم كه ميان سرنوشت واقع‌گراي يك محكوم به مرگ و جلوه‌هاي ملتهب و اغراق‌آميز تصميمات متفاوتش در نوسان است.

 

چهارشنبه 28 مرداد 1388 - 10:7


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری