سه‌شنبه 30 مرداد 1397 - 14:7
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

يادداشت

 

روابط عمومي اداره کل تبليغات اسلامي استان يزد

 

آذريزدي به روايت آذر يزدي !

 

 

روزدوم خمسه مسترقه سال 1300 شمسي به دنيا آمدم ، سه روز بعدش سال 1301 شروع شد . محل تولدو زندگي من  تا بيست سالگي آبادي ( خرمشاه ) در حومه يزد بود . خرمشاه درآن ايام با يک رودخانه خشک و مقداري زمين هاي کشاورزي از شهر يزد فاصله داشت . حالا با سه تا پل که روي رودخانه زده شده به شهر يزد متصل شده و ازآب و برق شهر استفاده مي کند و  يکي از محلات يزد به شمار مي رود ، ولي باز هم شهري ها ، مردم اصلي خرمشاه را دهاتي حساب مي کنند . خرمشاه در ميان دوآبادي ديگر واقع شده که ( سردوراه ) و ( نعيم آباد ) ناميده مي شوند . سردوراهي ها بيشتر از همه  5 و 6 آبادي نزديک شهر ، خود را شهري حساب مي کردند و آداب و عادات شهري ها هم بيشتر در آنجا رسوخ داشت . خرمشاه يکي از محلات يا آباديهاي زرتشتي نشين يزد است و درآن يک زيارتگاه هم هست که زرتشتيان به زيارت آن مي آيند و نام آن ( مشاه و هرام ) است . خرمشاه که با زمين هاي مزروعي کاملا از دوآبادي دو طرف  جدا شده ، داراي دو محل است : يکي محله گبرها ( زرتشتيان) و يکي محله مسلمان ها که آن را محله (تخدان) مي ناميدند . خانه اي که ما درآن زندگي مي کرديم توي محله گبرها بود و سه طرف آن به خانه هاي ها زرتشتيان محدود بود ، کوچه اي که ما در آن مي نشينيم ( کوچه پشک) سي چهل تا خانه داشت و دو سوم آن مال زرتشتي ها بوده ، دوازده خانه اش هم مال مسلمان ها بود . خانواده من جزو خانواده جديد الاسلام ها هستند . يعني اجداد ما سه چهار نسل پيش مسلمان شده و قبلا زرتشتي بوده اند ، پدر من يک خاله داشت به نام (خاله جانجان) که نيمه زرتشتي بود و تنها مانده بود و پير شده بود . نماز را ياد نگرفته بود ولي براي امام حسين (ع) گريه مي کرد . گاهي هم روزه مي گرفت ولي گوشت نبر هم نمي خورد . (گوشت نبر گوشت گوسفند ذبح شده در سه روز از هرماه است که زرتشتيان ذبيحه آن را حرام مي دانند) حتي قصابي محله هم در اين سه روز (هريک به فاصله ده روز) دکان خود را تعطيل مي کرد تا روزهاي ديگر ، زرتشتيان از او گوشت بخرند . ما نمي دانستيم که اين خاله جانجان مسلمان حساب مي شود يا زرتشتي ؟ پدرم رفته بود و مسئله اش را از حاکم شرع پرسيده بود و گفته بودند که اين آدم از مستضعفين عقلي به حساب مي آيد و تکليفي ندارد و بايد با او مدارا کرد . خانواده ما خيلي کم کس و کار بودند . من ، عمو و عمه و دايي و برادر نداشتم و فقط دو تا خاله داشتم که يکي در يزد و ديگري در مشهد بود و هردو سرطان گرفتند و مردند . دو تا خواهرهم دارم که يکي در يزد و يكي در تهران با سختي و بدبختي زنده اند . خانواده ما مردم فقيري بودند ، اين کلمه (فقير) را در تهران به مردم نادار مي گويند . ولي  در يزد به گدا مي گويند و توهين آميز است . ما ندار بوديم . پدرم جز کار رعيتي و باغباني درآمد ديگري نداشت ، کم سواد بود و خيلي خشک ووسواسي و متعصب . مثلا مدرسه دولتي و لباس و کت و شلوار را حرام مي دانست . به همين علت هم مرا به مدرسه نگذاشت ، مادرم و تمام منسوبانش بي سواد و عامي محض بودند ، مادرم هم جز قرآن چيز ديگري نمي توانست بخواند . من تا بيست سالگي ناني را مي خوردم که مادرم توي خانه مي پخت و لباسي را مي پوشيدم که مادرم با دست خود مي دوخت به همين علت حتي توي خرمشاه لباس من نشاندار بود . مختصر خواندن و نوشتن را توي خانه از پدرم ياد گرفتم و قرآن را از مادر بزرگم که چند تا شاگرد تحت تعليم داشت . ما توي خانه هفت هشت کتاب بيشتر نداشتيم که عبارت بودند از ( قرآن ، مفاتيح ، حليه المتقين ، عين الحيات ، معراج السعاده ، نصاب الصبيان ، جامع المقدمات و ...)  پدر من هم به مدرسه نرفته بود و سواد خود را از مردي به نام رحمت ا... قاري قرآن ياد گرفته بود . مردم خرمشاه همه اهل کار و رعيتي و زحمت بودند ، زمينداراني در ميان آنها بودند . اما پول نقد در دست مردم نبود جز آنها که در شهر کار بنايي و عملگي مي کردند . به ياد ندارم نان را با پول خريده باشم يا به قصاب و حمامي پول داده باشم . حمامي سرسال موقع خرمن کاه و گندم مي گرفت و قصاب هم در موقع معين دو سه تا گوسفند مي گرفت و در عوض آن تمام سال با ( چوب خط ) به ما گوشت مي داد . پدر و مادرم در ميان اين مردم بينوا تازه يک وضع استثنايي داشتند که با مردم کم مي جوشيدند . هيچ وقت به ياد ندارم که به خانه کسي مهماني رفته باشم . يا در خانه مهمان داشته باشيم . تنها کسي که به خانه ما رفت و آمد داشت يکي از خاله هايم بود و مادرم با خواهر ديگرش هميشه قهر بود . در کوچه ما سه تا حاجي بودند که دو نفرشان پولدار بودند و پدر من حاجي بي پول بود . چون با پول مادرم به مکه رفته بود و هميشه بابت آن سرزنش شده بود . به نظر من آنها اصلا مستطيع نبودند ، ولي خيال مي کردند همين که خرج رفتن و برگشتن از مکه را دارند مستطيع شده اند . در خانه ما برنج اصلا مصرف نداشت و فقط سالي يک بار پلو مي پختيم که آن هم نوروز بود . ما هيچ وقت ظهر خوراک پختني نمي خورديم . يا آش که برنج آن خرده برنج آشي بود ،چون آن را مي بايست با پول مي خريدند . ما هيچ وقت يک کيلو برنج را يکجا در خانه نديده بوديم . من از هفت هشت سالگي همراه پدرم توي صحرا و باغ و زمين رعيتي کار مي کردم . بازي توي کوچه اصلا ممنوع بود و بعد از غروب هم نمي بايست از خانه بيرون مي رفتم ، به جز مجلس روضه يا مسجد . در محيط محله ما کسي کتاب نمي خواند جز سه چهار نفر روحاني اهل منبر ، مجله و روزنامه و کسب خبرهاي روز اصلا معني نداشت . تمام معلومات ديني و دنيايي مردم در آنچه از مسجد و پاي منبر ياد مي گرفتند خلاصه مي شد . من تا شانزده هفده سالگي جز آنچه در خانه يا مسجد يا روضه شنيده بودم چيزي نمي دانستم ، آن هفت هشت تا کتاب توي خانه را خوانده بودم ولي پدرم هرگز کتاب تازه اي نخريد . پدرم مورد اعتماد اهالي بود و مردم اسناد خود را براي نگهداري پيش او امانت مي گذاشتند و در اختلاف هاي جزيي محلي هم رأي  او را قبول داشتند . ميانه ما با زرتشتي ها خوب بود و آنها به ما احترام مي گذاشتند ، من تا موقعي که به شهر رفت و آمد پيدا نکردم مثل پدرم روي بام اذان مي گفتم ولي فقط ظهر و شب . اما اذان صبح را نمي گفتم چون بابا مي گفت زرتشتي ها خوابند و ناراحت مي شوند . فقط ماه رمضان بود که پدرم در سحرها مناجات مي کرد و اذان مي گفت .

* مسئله کتاب :

من اصلا متوجه نبودم که ما مردم فقيري هستيم ، از همان زندگي که به آن عادت کرده بوديم راضي بودم و اگر چه از بچه هاي صاحب باغ اربابي که مرا دهاتي حساب مي کردند دلخور مي شدم ولي آنها را خطاکار حساب مي کردم و حسادتي نسبت به آنها نداشتم . اولين بار که حسرت را تجربه کردم موقعي بود که ديدم پسر خاله پدرم که روي پشت بام با هم بازي مي کرديم و هردو هشت ساله بوديم چند تا کتاب دارد که من هم مي خواستم و نداشتم . به نظرم ظلمي از اين بزرگتر نمي آمد که آن بچه که سواد نداشت آن کتابها را داشته باشد و من که سواد داشتم نداشته باشم . کتابها ( گلستان و بوستان سعدي، سيدالانشاء ، نوظهور و تاريخ معجم چاپ بمبئي ) بود که پدرش از زرتشتي هاي مقيم بمبئي هديه گرفته بود . شب قضيه را به پدرم گفتم . پدرم گفت : اينها به درد ما نمي خورد ، گلستان و بوستان و تاريخ معجم کتابهاي دنيايي اند ما بايد به فکرآخرتمان باشيم . شب رفتم توي زير زمين و ساعت ها گريه کردم و از همان زمان عقده کتاب پيداکردم که هنوز هم دارم . از خوراک ، لباس و همه چيز زندگي ام صرفه جويي مي کنم و کتاب مي خرم و از هر تفريحي پرهيز مي کنم و به جاي آن کتاب مي خوانم .

* از ده تا شهر :

يک وقتي کار کوچه و صحرا کم شد ( نمي دانم چرا؟ )  قرار شد من بروم سرکار بنايي و گلکاري کار کنم . اين کارها هم اغلب توي شهر بود و به اين ترتيب من با شهر يزد آشنا شدم . در يزد با اينکه بچه ها و بزرگها ما را دهاتي حساب مي کردند و لهجه و لحن حرف زدن ما را مسخره ميکردند ناراحت نبودم ، چون راست مي گفتند ، ما دهاتي بوديم و خيلي چيزها را نمي دانستيم ، اما رفت و آمد توي شهر براي من تازگي  داشت ، نان نازک بازاري و پالوده يزدي و بعضي ميوه ها که قبلا هرگز نديده بودم و زندگي شسته رفته تر شهري ها مرا به شهر جذب مي کرد . به خاطر همين يک روز گفتم : ديگر به صحرا نمي روم ! پدرم اوقاتش تلخ شد ، ولي مادرم با کار در شهر موافق بود . از کار بنايي به کار در کارگاه جوراب بافي کشيده شدم ، صاحب کارگاه با (گلبهارها) صاحبان يگانه کتابفروشي شهر خويشي داشت و او هم جداگانه يک کتابفروشي تأسيس کرد و مرا از ميان شاگردهاي جوراب بافي جدا کردو به کتابفروشي برد . ديگر گمان مي کردم به بهشت رسيده ام ، تولد دو باره و کتاب خواندن من شروع شد . دراين کتابفروشي بود که فهميدم چقدر بي سوادم و بچه هايي که به دبستان و دبيرستان مي روند چقدر چيزها مي دانند که من نمي دانم ! براي رسيدن به دانايي بيشتر يگانه راهي که جلو پايم بود خواندن کتاب بود . سه چهارسال کار در اين کتابفروشي ( کتابفروشي يزد ، سربازار خان ) هوس نوشتن و شعر گفتن و با بچه هاي درس خوانده همرنگ شدن را درمن به وجود آورد . يادم رفت بگويم که در چهارده پانزده سالگي همراه با کاررعيتي و يا شاگرد بنايي مدت يک سال و نيم صبح هاي تاريک به مدرسه خان مي رفتيم و تا طلوع آفتاب پيش يک آشيخ که او هم روزها در گيوه فروشي کار مي کرد با سه شاگرد ديگر يادگرفتن عربي را با اصرار پدرم شروع کردم که بعد از اين ،کار متوقف شد ، يعني خيلي سخت بود و رها شد . اذان صبح راه مي افتادم و تاشهر که نيم ساعت راه بود پياده مي رفتم ، توي راه که صحرا بود و سگ و شغال داشت مي ترسيدم . در اين درس چهارنفري که باز گرفتار مسأله دهاتي و شهري بودم تا سرآفتاب نشستن و بلافاصله به خانه برگشتن و به سرکار روزمره رفتن طاقتم را طاق کرده بود . به همين علت آن را ول کردم ولي همين اندازه که نصاب را حفظ کردم و خود را تا ( انمزج و الفيه) کشاندم بعدها خيلي به کارم آمد . از اين جهت که نسبت به بچه هايي که در دبستان درسهاي رسمي امروزي را مي خواندند تجربه ممتازي به حساب مي آمد و اين سبب شد که بعدها بتوانم کتابها ي مختلف را بخوانم و هوس سر و همسري با باسوادها را پيدا کنم . کتابفروشي يزد به عللي ، يگانه مرکز و مرجع اهل کتاب و مطالعه در يزد شده بود ، و از اين طريق با عده اي از اهل شعر و ادب و محصلاني که بعدها داراي مناقب و مقامات شدند آشنا شدم ، اما يک وقت ديدم مثل اين است که به محيط بزرگتري احتياج دارم و از اين يزد دل برکن شدم و به تهران آمدم ، بي آنکه در تهران چه کار خواهم کرد . فقط مي دانستم تهران شهر بزرگي است و کتابفروشي ها ، چاپخانه ها و مدارس بزرگ دارد و اهل علم و ادب در آنجا بيشترند و از اين حرفها که به آرزوهايم پروبال مي داد . در بحبوحه جنگ دوم و يکي دوسال از شهريور 1320 گذشته بود که نا گهان آمدم تهران . حال ناگزير مي بايست کاري پيدا مي کردم تا بتوانم با آن زندگي کنم و اين کار حتما مي بايست کاري مطبوعاتي مي بود . در تهران با چند کتابفروشي از راه مکاتبه آشنا بودم ، ولي نمي خواستم بروم و بگويم کار مي خواهم ، ناشناسانه تقاضاي کارکردن را سهل تر مي يافتم . بيشتر با مقالات هاشمي حائري انسي پيدا کرده بودم ، با خودم گفتم يک روزنامه نويس مشهور با همه ارتباط دارد . نامه اي به ايشان نوشتم و گفتم کار مطبوعاتي مي خواهم . ايشان قدري توپ و تشر زد و ملامت کرد که به تهران مي آييد چه کنيد ؟ ما خودمان از اين شهر در عذابيم ! و از اين حرف ها ، بعد کم کم آرام شد و گفت شما سه شنبه آينده بيا يک فکري برايت مي کنم . سه شنبه بعد آقاي حسين مکي را در همان اداره ( روزنامه ايران ظاهرا ) صدا کرد وگفت : اين همشهري ات آمده ، من با آقاي مکي در يزد آشنا شده بودم . آقاي مکي گفتند در خيابان ناصر خسرو با چاپخانه حاج محمد علي علمي صحبت گرده ام ، برو آنجا و بگو مکي مرا فرستاده است . همان روز رفتم و در چاپخانه علمي مشغول به کار شدم و تا امروز همچنان در کتابفروشي هاي متعددي مشغول کار هستم . حالا در هفتاد سالگي کارم بيشتر تصحيح نمونه هاي چاپي کتاب است . 

* کارهاي گوناگون :

با اينکه در اين چهل و هفت سال اقامت در تهران از کتاب دورنشده ام ولي به کارهاي مختلفي دست زده ام و هروقت از هر جا بد مي آوردم چاپخانه علمي دو باره پناهگاه من بود . دو بار کتابفروشي داير کردم و هردو بار ورشکست شدم ، دو بار با يکي از کساني که در چاپخانه آشنا شده بودم شريک شدم و به کار عکاسي حرفه اي پرداختم و هر دو بار مغبون و پشيمان شدم . يک بار عکاسخانه را خريدم ولي بعد از يک سال واگذار گردم ، چون با وضع من جور نمي آمد . در کتابفروشي هاي: خاور ، ابن سينا ، اميرکبير ( دو بار ) ، بنگاه ترجمه و نشرکتاب ، روزنامه آشفته ، روزنامه اطلاعات و چاپخانه علمي ( سه چهار نوبت و هرنوبت به مدت شش  ماه تا چند سال ) کار کردم . هروقت نمي توانستم با جايي جور بيايم از کار موظف و مستمري گرفتن دست بر مي داشتم و فقط کار فردي غلط گيري و فهرست اعلام نويسي و ... را انجام مي دادم . ( کاري که همچنان مشغولم ) .

* زندگي تنهايي :

هيچ وقت کار دولتي نداشته ام ، چون مدرک تحصيلي هم نداشتم و اصلا راه استخدام شدن را بلد نبودم . ازدواج نگردم ، چون نمي توانستم زندگي خانوادگي را اداره کنم و هميشه از بيکاري و بي پولي مي ترسيدم ، با مردم هيچ گونه حشر و نشري نداشتم ، چون هميشه و در همه جا از بچگي با تحقير روبه رو بودم ، بنا بر اين از آنجا که نمي خواستم مناعت و مختصر اعتماد به نفس باقي مانده ام را از دست بدهم ، همواره به تنهايي و انزوا و گوشه گيري پناه مي بردم . معمولا با حداقل در آمد و قناعت مرتاضانه زندگي مي کنم و در تنها چيزي که قناعت نمي کنم خريدن کتاب و مجله است ، تاکنون چند بار کتابخانه نسبتا مطلوبي براي خود جمع آوري کرده ام ، اما وقتي بيکار و بي پول شده ام آنها را به ثمن بخس فروخته ام و بعدا دوباره شروع گرده ام . تنها دلخوشي ام در زندگي اين بوده است که کتاب تازه شناخته اي را که لازم داشته ام بخرم و شب آن را به خانه ببرم ، خانه اي که نمي دانم يک ماه بعد درآن هستم يا نه ؟ تاکنون پنج  بار خانه کوچکي از 35 متري تا 100 متري خريده ام و به ضرر فرو خته ام ، در کار معامله بي عرضه ام ، از آخرين باري که ( سال 1354 ) يک خانه 40 متري را در نازي آباد فروختم ديگر نتوانستم خانه اي بخرم ، و حسرت اينکه يک اتاق مناسب براي کارداشته باشم شريک عمرم شده ، عمري که ديگر سالهاي آخرش فرارسيده است .

* اما کتاب کودکان :

اولين بار که به فکر تدارک کتاب براي کودکان افتادم سال 1335 يعني در سن 35 سالگي ام بود ، بعضي ها از کودکي شروع به نوشتن مي کنند ، ولي من تا هجده سالگي خواندن درست وحسابي را هم بلد نبودم .در سال 1335 در عکاسي يادگار يا بنگاه ترجمه و نشر کتاب کار مي کردم و ضمنا کار غلط گيري نمونه هاي چاپي را هم از انتشارات اميرکبير گرفته بودم . شبها آن را انجام ميدادم ، قصه اي از انوار سهيلي را در چاپخانه مي خواندم که خيلي جالب بود ، فکر کردم اگر ساده تر نوشته شود براي بچه ها خيلي مناسب است ،جلد اول ( قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب ) خود به خود از اينجا پيدا شد ، آن شب ها درحالي مي نوشتم که توي يک اتاق دو در سه متري زير شيرواني با يک لامپاي نمره دو ديوارکوب زندگي مي کردم . نگران بودم کناب خوبي نشود و مرا مسخره کنند ، آن را اول بار به کتابخانه ابن سينا ( سرچهارراه مخبر الدوله ) دادم ، آن را بعد از مدتي پس دادند و رد کردند . گريه کنان آن را پيش مدير وقت انتشارات اميرکبير در خيابان ناصر خسرو بردم ، ايشان حاضر شد آن را چاپ کند . وقتي يک سال بعد کتاب از چاپ درآمد ديگران که اهل مطبوعات و کار کتاب بودند گفته بودند که خوب است ، به همين خاطر مدير اميرکبير پيوسته جلد دوم آن را مطالبه مي کرد . کم کم اين کتاب ها به هشت جلد رسيد، البته قرار بود ده جلد بشود ولي من مجال نوشتن آن را پيدا نکردم . بيشتر اوقاتم صرف اسباب کشي و تعمير منزل و تغيير شغل و کار شده است ، تنهايي هم براي خودش مشکلاتي دارد ، بايد سبزي بخري ، بنشيني پاک کني ، بعد يک جوري آن را بپزي و بخوري و ظرف آن را بشويي . پيراهنت را وصله کني و اتاقت را جارو کني و رخت بشويي و از اين قبيل کارها ... روزها هم اگر براي مردم کاري نکني خرجي نداري ، اگر اختيار دست من بود براي خودم يک پدر ميليونر که مدير يک کتابخانه هم باشد انتخاب مي کردم ، ولي اختيار در دست من نبود ، پدر و مادرم هر دو در سن هشتاد سالگي مردند ، در حالي که کار و کتاب مرا مسخره مي کردند . براي گارهايي که در زمينه کتاب کرده ام ( جايزه يونسکو ) گرفتم و همين طور جايزه سلطنتي کتاب سال ، سه تا از کتابهايم را هم شوراي کتاب کودک کتاب برگزيده سال انتخاب کرد . دو سال پيش مادرم با سرزنش به من مي گفت : اين همه که شب و روز مي خواني و مي نويسي پو لهايش کو ؟ اين هم شد کار که تو پيش گرفته اي ؟! مادرم تقريبا درست مي گفت اگر از همان اول به همان کار رعيتي چشبيده بودم يا به سبزي فروشي يا بقالي و چقالي ، خيلي بهتر زندگي مي کردم ، ولي نمي خواستم . خود کرده را تدبيرنيست و پشيمان هم نيستم .

* آثار مورد علاقه ام :

در مصاحبه ها ديده ام که از اهل قلم مي پرسند به کدام يک از آثار خود بيشتر علاقه مند است ؟ اگر من بخواهم به چنين پرسشي پاسخ بدهم بايد بگويم : از بيست و سه عنواني که از من چاپ شده است چهار تا را به ترتيب اولويت بيشتر از بقيه دوست مي دارم : شعر قند و عسل که بيشتر بيان درد زندگي است ، بچه آدم که جزو ه چهارم (قصه هاي تازه از کتابهاي کهن ) است ، خاله گوهر که در سال 54 در شيراز براي کميته پيکار با بي سوادي نوشتم بعد ديگر نتوانسته ام اثر تازه اي ارائه کنم . گربه تنبل که هنوز چاپ نشده و همين باعث شده که از سال 1365 به بعد ديگر نتوانسته ام اثر تازه اي ارائه کنم .

* واگر ... :

و اگر کسي از من بپرسد که با آنچه گذشته ، حالا و بعد از اين ، از زندگي چه مي خواهي ؟ بايد بگويم . هيچ چيز ، گذشته ،خيلي بد ، بهر حال گذشته است ، در آينده هم اميد اينکه وضع بهتري پيدا کنم ندارم ، فقط آرزو داشتم بعضي کارهاي نيمه کاره ام را کامل کنم و چاپ شود و بعضي سوژه هايي را که در ذهنم است براي بچه ها بنويسم ، ولي اگر قرار باشد به چاپ نرسد ، مي بينم نوشتنش بي فايده است ، وبه جاي آن ، بهتر است بنشينم کتاب بخوانم و اقلا خودم ازآن خوشحال باشم ، براي بچه ها هم کساني که موفق به چاپ آثارشان مي شوند خواهند نوشت . بخصوص که حالا امکانات توليد کتاب هم بيشتر شده و کتابخانه بچه ها داراي هزاران کتاب است . والخ ....

* خاتمه اي در باره همين نوشته :

من تا حالا دو بار در باره خودم به اصطلاح شرح حال نوشته ام ، يکي بيست سال پيش در آخر جزوه ( هشت بهشت ) چاپ شد . يکي از دوستان که آن را ديده بود گفت : تو چرا همه جا خودت را کوچک و حقير مي کني ؟ مردم سعي مي کنند خودشان را مهمتر جلوه دهند آنوقت تو ... گفتم : مردم را نمي دانم چه مي کنند، ولي من خودم را كوچک نکرده ام ، من همينم  که هستم و نوشته ام و مهمتر از اين نيستم ، خودم را براي کي مهمتر جلوه بدهم ؟ من که با کسي کاري ندارم . همين نوشته توي اين دفتر راهم که نوشته بودم پسر خواهرم که روز تاسوعا ، بعد از شش ماه به ديدنم آمده بود آن را نگاه کرد و گفت : تو بايد روضه خوان مي شدي ، چرا وقتي به خودت مي رسد اينقدر مصيبت مي خواني ؟! گفتم : خوب زندگي من همين جور بوده و هست ، ضرورتي ندارد که دروغي با آن مخلوط کنم و خودم را بزرگتر کنم . بزرگتر ممکن بود بشوم ولي نشده ام ، بگذار اگر کسي از من خوشش نمي آيد  نيايد . تازه همه مصيبت ها را نخوانده ام ، اگر زنده ماندم و موفق شدم زندگي نامه مفصلي بنويسم همه چيز را با سند و نشاني مي نويسم تا اگر بد بختي نشست و آن را خواند بداند که توي دنيا يک همچو زندگي مسخره اي هم بوده است و تازه ... بعداز مرگ من بدانند که چي بشود ؟ نمي دانم ...

 

  

                                                                                  * تنظيم: محمدرضا غيليان

  منبع : ( 1 ) 

* روزنامه پيمان يزد شماره هاي 2313 و 2316 مورخ 21و 24 /4/88

 

سه‌شنبه 27 مرداد 1388 - 12:59


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری