پنجشنبه 1 فروردين 1398 - 12:58
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

كتاب

 

م رستمي

 

روش تحقيق در منطق زيبايي و انسان‌شناسي

 

 

روش تحقيق در منطق زيبايي و انسان‌شناسي

مهرداد اوستا به كوشش بهروز ايماني

انتشارات سوره مهر چاپ اول 1388

 

محور پژوهش مرحوم مهرداد اوستا در اين اثر انسان است و شناخت او.

 

انسان تنها كلمه‌اي است كه همه معاني و مفاهيم را به يكجا دربردارد و هر كلمه‌اي در اقصاي مفاهيم خود، مفهومي است از مفاهيم بي‌شمار اين كلمه، انسان به مفهوم مطلق، بيان بي‌اعتبار ساختن سبب‌هاست و تحقق علت اولي يعني علم مطلق و آنجا كه قلمرو بي‌نهايت اوست، هر چيز با وجود او مي‌تواند وجود داشته باشد و جدا از او، همه ارزش‌هاي خود را از دست بنهد. و لفظ با وجود اوست كه معني پيدا مي‌كند و هر صفت با اراده او شريف مي‌باشد، يا بي‌ ارج و ناچيز. علم، ايمان، حكمت، عرفان و شناخت، مفاهيم يگانه‌اي هستند كه مصداق جملگي انسان است و همانگونه كه هر پديده با پرتو خورشيد، پديدار مي‌آيد و نامي به خود مي‌گيرد، اشياء و امور نيز در پرتو شناخت انسان است كه واقعيت و مفهوم پيدا مي‌كنند. اگر در دامنه طبيعت، هر پديده‌اي با تابش خورشيد، پديدار مي‌آيد، خورشيد خود بارقه‌اي است از فر و فروزش بي‌پايان حقيقتي به نام انسان و نه همين خورشيد، كه خورشيدها، منظومه‌ها و كهكشان‌ها جملگي در عرصه اين «انسانيت» بي‌آغاز و بي‌فرجام، دمادم در طلوعند و در غرب.

آنچه نقل شد، بخش‌هايي بود از بينش انديشه‌هاي اوستا درباره انسان و شناخت او، كه موضوع اين كتاب است.

از نظر اوستا، هر يك از حماسه‌هاي پهلواني، منظومه‌هاي عرفاني و غنايي، به هر زماني و در هر موقعيت جغرافيايي كه در پهنه جهان پديد آمده اند، همه سرگذشت انسان است كه در كلام هنروران بزرگ، تحقق وقوع خويش را حكايت مي‌كند.

در اين راستا، خالق اين پژوهش، نشان انسان و سرگذشت او را در دو اثر سترگ و گرانمايه ادبيات فارسي، مثنوي مولوي و منطق‌الطير عطار باز مي‌جويد.

بنابراين در اين كتاب به رمزگشايي و شرح قصه‌هاي تمثيلي بر پايه انسان‌شناسي مولوي و عطار مي‌پردازد و دست به تأويل و تفسير آن‌ها مي‌زند.

در بخشي از اين اثر به نام روش تحقيق در منطق توحيد، نويسنده اشاراتي به كلام پيامبر(ص) ائمه اطهار و اديبان و معلمين اخلاق كرده است.

«... از اين رو انسان كامل، در عين حال انساني آزاد است. آزاد از قيد و بند نسبت‌ها و اضافات و قراردادهاي نسبي اخلاقي، چرا كه در چشم او هر فضيلتي و يا هر رذيلتي تا آنجا مي‌تواند حقيقت پيدا كند كه در روح و درون وي تحقق پيدا كرده است، هيچ چيزي در وجود عارف به جز توحيد، امكان خودنمايي پيدا نخواهد كرد.»

در ادامه همين فصل در بيان مفهوم توحيد، آمده است: «دوبيتي منسوب به ابوالحسن علي‌بن ابيطالب (ع) در توصيف انسان و مفهوم توحيد، چنين آمده است: مپندار كه تو همين جسم ناچيز و ناتواني، اگر به درستي بنگري، خواهي دانست كه عالمي بزرگ مي‌باشي و همه هستي و كاينات، در وجود توست.» اين سخن والا، جان كلام و يكي از برترين مفاهيم توحيد است. به عبارت ديگر، هرگاه تو آن انسان آرماني و كمال يافته باشي، توحيد در روح تو مفهوم پيدا كرده است. سپس مي‌افزايد: تو هرگاه به جز اين باشي، محدود و محصور در شرك و نفاق، مهر و كين و كفر و دين خواهي آمد.

به طور كلي نويسنده در اين فصل تلاش كرده است مفهوم توحيد و شرك و مفهوم انسان به طور خاص و عام را مورد بحث و بررسي قرار دهد تا اينكه مفهوم كلي انسان كامل از آن استخراج شود. مرحوم اوستا در بخش «تأويل و تفسير داستان و طوطي و بازرگان از مثنوي معنوي، به رمزگشايي و شرح اين قصه تمثيلي بر پايه انسان‌شناسي مي‌پردازد.

به اعتقاد او «بازرگان» تمثيلي است از انسان و بدين سبب آن بازرگان همانا «من» گوينده يا مولوي است، كه سرانجام «من» يك انسان است. «طوطي» گرفتار در قفس و زيبا، اشارت است به «حقيقتي» كه اشرافت گوهر آدمي قائم به وجود اوست: «انسانيت و منش آدمي، گوهر انساني» همچنين «سفر بازرگان» تأويلي است از تلاش و تكاپويي كه در روح آدمي از براي رسيدن به «حقيقت» پيدا مي‌شود. و در ادامه اينكه «هندوستان» تمثيلي است از سفر و سير آدمي به عالمي و دياري كه نام آن «حقيقت» است، دياري در نهاد آدمي.

به اين ترتيب به اعتقاد او غلام و كنيزك و ديگر وابستگان بازرگان نيز همه اشارتي و استعارتي هستند به يكي از عواطف آدمي، كه ارضاي آن‌ها با پاس جانب عدالت‌خواهي، خود تحقق حكمت است.

به طور كلي، در اين فصل، داستان طوطي و بازرگان، از آغاز تا پايان، يكسره سرگذشت يك انسان است، انساني كه از نسبت‌ها درمي‌گذرد و به نامحدود مي‌پيوندد و اين انسان همانا خود مولوي است و داستان طوطي و بازرگان نقد حال اوست و هر كدام از عناصر داستان، به گونه‌اي تعيني از منش او مي‌باشند.

در اين فصل مي‌خوانيم: «از گذشته‌هاي دور، همت آدمي پيوسته موقوف به رسيدن به حقيقت بوده است و شكست بت‌ها و طاغوت‌هايي كه در طول ازمنه تاريخي، آزادي آدمي را به زنجير كشيده بودند، از بتخانه‌هاي اساطيري گرفته تا قدرت‌هايي كه مظهر خدايان بودند، و آدمي از براي خشنود ساختن آنان بارها قرباني شده است و به خون درغلتيده است، تا آستانه اين بتان پنهان و آشكار را با خون خود لعل‌گون سازد.» در ادامه نيز مي‌افزايد: فلسفه، حكمت و علم به مفهوم مسائلي كه مصداق‌ والاي آن «آزادي» باشد، در هر عصر و هر زمانه‌اي با اسارت قهار و خون‌آشام خدايان و بتان در جدال بوده است و پيوسته قصد نهايي از اين جدال، حصول به آزادي بوده است، آن آزادي كه تنها مصداق آن «انسان» باشد.

همچنين اين فصل علت سقوط آدمي را مورد بحث و بررسي قرار مي‌دهد، و البته تلاش دارد علل اين سقوط را ريشه‌يابي كند.

«بي‌ هيچ ترديد، تنها امري كه آدمي را به پرتگاه سقوط و جنايت، و دوزخ گناه و خيانت فرو مي‌افكند همانا لذات مادي، هوس، جنون جاه و زر خواهد بود و بس. و هر مصيبت و هر فاجعه، هر بلا و هر تيره‌روزي كه بر سر آدمي مي‌رود، همه ريشه در همين آزمندي و گرسنه چشمي است، در حالي كه مرد حكيم بنا به گفته حكماي بزرگ، هرگز در پي لذت نخواهد بود و هرگز در اين راه پاي نمي‌فرسايد، بلكه در پي آن است كه از رنج‌ها بكاهد و دردها را تسكين دهد، زيرا در جهان چيزي به راستي با نام لذت و شادي وجود ندارد.

مرحوم اوستا در ادامه نيز به مقايسه و رويارويي دو گروه مي‌پردازد: اگر چشمي بينا و دلي آگاه داشته باشيم، خواهيم دانست كه كدامين از اين دو طايفه هوشيارتر، زيرك‌تر و آگاه‌ترند، آنان كه با هيچ خشنودند و يا اينان كه با همه چيز ناخرسند و غم‌اندوز.

بر اين اساس «اوستا» تلاش دارد كه مخاطبان را به اين حقيقت واقف سازد «كه آن شادي كه جان و دل را لبريز از زندگي و نشاط مي‌سازد، همه با لذات معنوي سرشته است، لذتي كه هوشياردلان حكيم را سرمست مي‌دارد، چرا كه اين لذات، خلاف لذات مادي كه ديرياب و زودميرند و محدود، به هيچ حدي محدود نمي‌آيند، چه آدمي در پرتو اين لذات انساني است كه در عرصه‌اي بي‌نهايت سير مي‌كند. نظر و همت به هر اندازه وسعت گيرد، به همان اندازه آدمي از ابديت بهره‌ور است.»

سپس نويسنده تأكيد مي‌كند كه لذات شناخته شده مادي آنقدر نيست كه منزلت و موقعي داشته باشد و خبر آن نه چندان دلجوي و دلاويز كه پردگي دل‌ها باشد و مصلحت را از چشم نامحرم پوشيده دارد.

در ادامه نيز به اين كلام شيخ اجل سعدي، دامن سخن را زيور مي‌دهد كه:

گنج آزادگي و ملك قناعت گنجي است

كه به شمشير ميسر نشود سلطان را

گزارنده سخن، مهرداد اوستا، در همين مجموعه به فصل «منطق ديد» مي‌پردازد و آن را به طور گسترده و مشروح به بحث مي‌گذارد.

«ديد كه در قرآن كريم بارها از آن سخن رفته است با كلمه نظر كه «آيا نمي‌بيني»، «آيا نگريسته‌اي» و يا «اين نشانه‌اي است از براي خداوندان بصيرت و بينايي»، در عين حال دو معني دارد، نگريستن بِي‌انديشه، و نگريستن و انديشيدن، از اين روي «ديد» در مفهومي روشن‌تر به معني انديشه و تفكر است.»

در راستاي اين كه نگريستن به مفهوم انديشيدن است، اوستا اشاراتي به آيات قرآني مي‌كند نظير اين آيه: «افلا ينظرون الي الابل كيف خلقت» آيا هرگز روشنتر نگريسته‌ايد، انديشيده‌ايد كه چه شگرف آفريده‌اي است.

در يك جمع‌بندي كه در آخر اين فصل آمده است مي‌خوانيم: مرد بازرگان سفر را ساز مي‌كند و به هندوستان مي‌رود، سفري در خويش، زيرا هندوستان و طوطيانش كه آزاد در پروازند، بيرون از وجود او نيستند، باري بازرگان بدانجا مي‌رسد و شكوه طوطي را به خيل طوطيان باز مي‌گويد و مي‌بينيم كه يكي از طوطيان اين حديث را چون مي‌شنود از فراز درخت به زمين مي‌افتد و مي‌ميرد و تا بازگشت بازرگان و بازآوردن هر پيمان كه بسته بود.

همچنين در ادامه به اين بحث مي‌پردازد كه: «از اين روي به خوبي روشن خواهد بود كه بازرگان و هر چه كه دارد، از پسر، دختر، طوطي، و سفر و سرگذشت او با طوطيان و پيام دادن و پيام آوردن، هر يكي سرگذشتي است از سرگذشت‌هاي يك انسان، سرگذشتي كه هرچه در آن مي‌گذرد، جنبه دروني دارد و ناچار گوينده كه همانا مولوي است، بدين قصه و هر قصه‌اي ديگر به كتاب مثنوي تنها سرگذشت خويش را به نظر درآورده است.»

بخش پايان اثر اوستا، تأويل و شرح منطق‌الطير عطار نيشابوري است. در نظر او عارف نيشابور در اين منظومه عارفانه، سرگذشتي همه تمثيلي و استعاري از «سير و سفر خويش» باز مي‌گويد. «اين سير و سفر با جمله قصه‌هاي منظوم آن، سفري است يكسره دروني، با لحن استعاري خود، از سي مرغ كه هر يكي به نوبه خود مفهومي است از تعين و منش وي، سخن سر مي‌كند. هر يكي از اين مرغان فراخور حال خود، منطقي خاصه خويش دارد و نهايتي را مي‌انديشد كه افق مطلوب سلوك و سير اوست، و به اثبات داعيه خويش سخن مي‌گويد، ليكن اگر چه هر مرغي به تمثيل مفهومي است از گوينده، با اين همه آنچه مفهوم نهايي همه اين مفاهيم است، حقيقتي است برتر از اين جمله، كه سرانجام به وحدتي مي‌پيوندد كه دريافت آن وحدت در آفاق ادراك عارف، تحقق توحيد خواهد بود.

در اين فصل از كتاب، اوستا به نكته‌اي جالب در تمثيل‌هاي عطار اشاره مي‌كند و آن اينكه، در تمثيل‌هاي عطار، ديوانگان بيشتر حضور دارند، زيرا هوشيار و عاقل در چشم مردم پيوسته آن كساني‌اند كه بهتر مي‌توانند فريب دهند و از براي ربودن هستي و انديشه مردم به نيرنگ، چيره‌دست‌تر از ديگرانند، در چشم همه‌كس، اين چنين كساني زرنگ، با تدبير و عاقل‌اند. لاجرم خردمندان و هوشياران حقيقي آن كساني‌اند كه در امور متعارف زندگي نه در انديشه سودمند و نه زيان، سپس اضافه مي‌كند كه اين افراد چنان در انديشه‌هاي والاي خويش غرق‌اند، كه نادان‌ترين كس مي‌تواند در اين امور، آنان را فريب دهد، چرا كه چنين كساني هرگز در پي آن نيستند كه به امور ناچيزي كه عيش و راحت مردم فرومايه وابسته بدان‌هاست، بينديشند.

نگارنده اين اثر با اشاره به اين نگرش كه رفتار يك انسان بزرگ، بيشتر چنان مي‌نمايد كه در چشم مردم عادي به جنون و ديوانگي و پريشان‌خاطري تعبير مي‌شود، مي‌نويسد پيوسته آفاق نظر انسان بزرگ در اقصاي عالم برتر است و پرواز فكر ايشان همواره بر فراز علت‌ها و علت‌جويي‌هاي نامتعارف است، ناگريز به رفتار و گفتار، گفتار و رفتاري غيرمتعارف و بيگانه دارند.

او در ادامه تأكيد مي‌كند: «بدين سبب كه مسائل عظيم و پرحشمت و نامحدود عالمي فراچشم آنان است بي‌آغاز و انجام، حدود و مرزهاي شگرف روح و تفكرشان چندان مجلل و برتر است كه هرگز شأن مجال به انديشيدن در آداب معاشرت نمي‌دهد و آن نكاتي كه در برخوردها به عنوان ظرافت‌ رفتار در نظر مردم بسيار پراهميت و داراي اعتبار است و شايد عمري را در بند آن هستند كه چگونه در برخورد، جانب رفتار پسنديده زمانه را پاس دانسته و نگاه دارند، چنين رفتاري در نظر يك انسان بزرگ و شريف به معني نهايي كلام چندان حقير مي‌نمايد كه بيشتر آنان به مردمي غيرقابل معاشرت و احياناً «ناآگاه به رعايت ادب» شناخته مي‌شوند.»

نگارنده اين اثر تلاش دارد مخاطبان و خوانندگان را متقاعد نمايد كه به دنيا و ماديات و لوازم و سرگرمي‌هاي پوچ آن دل نبندند. از اين رو به منظور تحقق بخشيدن به اين مهم دست به تأويل و تفسير مي‌زند و در خلال اين تفاسير از آيات و روايات بهره مي‌گيرد.

در پايان اين فصل نويسنده به اين بخش از قصه عطار اشاره مي‌كند: «آنگاه هر مرغي ديگر كه در شماره سي‌تن بودند و هر يكي با پنداري خرسند و خشنود، به ناچار محدود، سفر را يكان يكان عذري تراشيد و بهانه‌اي آورد و هدهد دليل آنان را خوار شمرد و بر دون همتي‌شان طعنه‌ها زد و آن‌ها را بر آن داشت كه همت‌ را پاي در راه نهند و به بال تلاش، بال‌افشاني و پرواز كنند، كه بي‌ترديد به مقصد و مقصود خواهند رسيد.»

و به نتيجه اين گفت و واگفت مي‌پردازد كه اين تمثيل سرگذشت يك انسان و بدين منظومه، سرگذشت عطار، و هر مرغي آنچنان كه نوشته آمد، كنايت و رمز و تمثيلي است از خوي‌ها و عواطف، خواهش‌ها و خواست‌هاي آدمي و آدمي تا آنگاه كه ميان به كاري خطير بر نبسته است، وجودش در آرام و قرار است، آسوده خاطر است و با خواهش‌ها و آرزوهايي، كه هر يكي بيان مفهومي از هزاران مفهوم وي هستند، به آشتي روزگار مي‌گذارد، ليكن آنگاه كه همت را ميان برمي‌بندد و مي‌خواهد بداند كيست و يا چيست و از اين حقيقت بزرگ پرده برگيرد، هر خويي، هر عاطفتي، هر طبعي، با وي به مقابله و مجادله برمي‌خيزد، همچنين «اوستا» اشاره مي‌كند به خصائل انساني، شكيبايي كه همدمي صبور و آرامش‌جوست، وي را به بردباري و تحمل پند مي‌دهد، و كبر و خودنمايي كه مصاحبي خودكامه است، او را فرمان مي‌دهد كه خويشتن را مسخره مردم نكند و از حرمت خويش نكاهد. هوس، كه اسير خواهش و فريفته رنگ و بوست، او را اغوا مي‌كند كه زندگي يك معني دارد و آن نرد عشق باختن با زيبارويان شوخ و طناز است و باقي هلاكت. زرپرستي و جاه‌طلبي كه زرق و برق چشم فريب‌ دنياداران هستند، عزت و بزرگي را در ثروت و مقام مي‌بينند و وي را به گردآوري مال پند مي‌دهد و... و در ادامه مي‌آورد كه: در هنگامه چنين اراده‌اي، از يك سو رذيلت‌ها كه آن‌ها را به تمثيل در آثار مقدس آسماني، شياطين گفته‌اند و فضيلت‌هاي اخلاقي را به ملكوت مثل زده‌اند و تشبيه كرده‌اند، هر يكي وي را بيمي ديگر مي‌دهد، تا از اعتلاي وي به حقيقت انساني خويش بازش دارند.

در آخر اين فصل، مهرداد اوستا، با اشاره به سرگذشت استعاري و پرشكوه معراج مصطفا اين مجموعه را به پايان مي‌رساند. در اين راستا آمده است: «با اينكه جبرئيل راهنماي اوست، هنگامي كه عروج به سوي بي‌نهايت آغاز مي‌شود، جبرئيل در جاي خويش ميخكوب مي‌ماند و مصطفا را مي‌گويد: «تو همچنان پيش و پيشتر و بالا و بالاتر پرواز كن، مرا تاب همراهي تو در اين راه خطرخيز نيست.»

بدين ترتيب نگارنده، به طور خلاصه به تفسير و تأويل معراج پيامبر مي‌پردازد. و بيان مي‌دارد كه: «اين معراج كه سرگذشت سير انسان به عالم حيرت‌انگيز «انساني» اوست، شاهكاري است از حكمت و معرفت در ستايش حماسه انسان، چرا كه جبرئيل، اشارتي است به عقل، ليكن انسان در معاني والاي خويش حقيقتي است برتر از همه فضايل او، فضايل كه همچون پيرايه‌هاي مجلل زيور تشريف او هستند و او هرگاه همه اين زيورها را از دست بدهد نه تنها انسانيتش كاستي نخواهد گرفت بلكه مجرد و آزاد به سوي مقصد خطير خودگام برمي‌دارد.»

از آنجا كه مسئله انسان، نشان انسانيت و مراتب انسانيت در آثار ديگر استاد اوستا به چشم مي‌خورد لذا به نظر مي‌رسد يكي از دغدغه‌هاي اصلي وي انسان‌شناسي باشد. و روشن است كه با توجه به نگاه تعالي جو و آرمانخواه او انسان‌شناسي او مبتني بر فضيلت‌هاي اخلاقي و عرفاني بنا گرديده است كتاب حاضر مي‌تواند جمع‌بندي مناسبي را از نحوه نگرش مرحوم اوستا به انسان و كمال انساني به مخاطبان عرضه نمايد. 

 

سه‌شنبه 27 مرداد 1388 - 11:54


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری