يكشنبه 26 خرداد 1398 - 1:46
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

يادداشت

 

محمد نصرت آبادي

 

پيرمردي كه يك‌روز در كودكي عاشق كتاب شد

 

 

بچه كه بودم پدرم كتابخانه‌اي داشت كه به جز كتاب‌هاي قديمي و كليات سعدي و غزليات حافظ و ديوان پروين اعتصامي و... كتاب ديگري در آن راه‌ پيدا نمي‌كرد. ده دوازده‌ ساله بودم كه سر و كلة كتابي رنگ و رو رفته در خانة ما پيدا شد و معمولاً وسط اتاق و كنج اين تاقچه و روي آن پله رها بود. پدرم كتاب‌هايي را كه مي‌خريد جلد مي‌گرفت و هيچ‌وقت به آن حال و روز نمي‌افتادند. يادم نمي‌آيد آن كتاب چطور به خانه ما آمده بود. اما از آنجا كه پدر به قصه و اينجور كتاب‌ها اهميتي نمي‌داد مطمئنم باز شدن پاي آن كتاب به خانه ما كار وي نبود. با اين‌همه او بعدها وقتي ديد مطالب كتاب «قصه‌هاي خوب براي بچه‌هاي خوب» به قول خودش حاوي داستان‌هاي آموزنده است، از آن خوشش آمد.

اين بود تا نمي‌دانم چه شد كه يك روز برادر بزرگ‌ترم خودش را مالك آن كتاب جا زد و مثل همه اسباب‌هاي بازي و نشاط كه از من دريغ مي‌كرد، آن را ديگر هرگز نگذاشت يك دل سير دست من بماند. گذشت و آن كتاب در لابه‌لاي بازيگوشي‌هاي كودكانة خانة ما گم شد و من هميشه از پدرم مي‌خواستم كه لنگة آن را برايم بخرد. او هيچ‌وقت اين كار را نكرد. من دوره نوجواني‌ام به سر آمد و ديگر هوس خواندن قصه‌هاي خوب از سرم افتاد.

بزرگ‌تر كه شدم فهميدم آن كتاب نه همان يك جلدي بود كه من داستان‌هايش را با اشتياق مي‌‌خواندم و دوباره مي‌‌خواندم، بلكه هفت هشت جلد است و هر جلدش بازآفريني يكي از متون كهن ادبيات فارسي است كه با زباني روان و كودك‌فهم نوشته شده است. در آن سال‌هاي كودكي، نام «مهدي آذريزدي» نويسنده اين مجموعه‌قصه‌ها هميشه برايم يك نويسنده جوان را تداعي مي‌‌كرد. بعدها دانستم وقتي من كتاب‌هاي او را مي‌خواندم او نزديك هفتاد سالش بوده است. علت آن برداشت كودكانه شايد به خاطر اين بود كه باور نمي‌كردم نويسنده قصه براي بچه‌ها پير هم بشود.

من مثل مهدي آذريزدي كه از كودكي ديوانه كتاب شده بود، كتابخوان نشدم. بزرگ‌تر كه شدم و با متن‌هاي اصلي ادب فارسي آشنا شدم ديدم اكثر قصه‌هاي معروف مثنوي و گلستان و كليله و دمنه و متوني از اين دست را مي‌شناسم، و نه تنها مي‌شناسم كه حتي خواندن آن اصل‌ها مرا به دوره‌ها و خاطرات دورم مي‌برد و يك احساس لذت مطبوع از يادآوري آنها به من دست مي‌دهد. اكنون بهتر مي‌توانم اين احساس را بفهمم كه دريچه‌اي كه آن كتاب رنگ و رو رفته و چند تجربه مشابه ديگر، به محتوا و انديشه بلند روح ايراني در برابر ديدگان من باز كرد، چه تأثير شگرفي را در كشيده شدن به سمت و سوي آن محتواي عميق در من و هم‌نسلان من ايجاد كرد. بي‌ترديد اگر كوشش‌هاي مهدي آذر و پيشكسوتاني نظير او نبود، كشش‌‌هايي از اين قبيل نيز در من و امثال من شايد هرگز اتفاق نمي‌افتاد.

دو سال پيش در نمايشگاه بين‌المللي كتاب تهران، مجموعه هشت جلدي كتابي را كه ذكرش رفت، براي كودكي ده‌ساله از نزديكانم تهيه كردم. بله، رسم روزگار چنين است؛ آرزوي كودكي من كه تنها اندكي نصيبم شد، اكنون بدون اينكه آرزوي كودكي ديگر باشد نصيبش مي‌شد. مهدي آذر هم روزي‌، هنگامي كه كودك بوده و هنگام بازي در پشت بام «گلستان سعدي» را در دست كودك همسايه مي‌بيند، بر او رشك مي‌برد و....

پيرارسال بود كه من بعد از سال‌ها كه نام آذر و كتابش را در دوره كودكي‌ام جا گذاشته و تقريباً فراموشش كرده‌ بودم، دوباره متوجه او شدم. با سهيل محمودي كه آن‌روز مجري جشنواره كتاب دين بود در حاشيه مراسم درباره كتاب‌ها و نويسنده‌هاي اين عرصه از هر دري سخن مي‌گفتيم كه رشته سخن به مهدي آذريزدي كشيده شد. گفت: آذريزدي را دريابيد كه حق بزرگي به گردن فرهنگ روزگار ما دارد.

نمي‌دانم قصه چيست كه وقتي درباره مطلب تازه‌اي حرفي مي‌زني، مي‌شنوي يا مي‌‌خواني، در همان ايام درباره همان موضوع چيز مي‌بيني و مي‌شنوي. ما جمع دوستانه‌اي داريم كه براي اين پديده يك منشأ ماورايي قائل هستيم و نامش را هم گذاشته‌ايم متافيزيك. چند روز بعد بود كه گفت‌وگويي از آذر را در «كتاب هفته» ديدم و خواندم كه چقدر از تنهايي پيري ناليده بود و اينكه هنوز تمام عشقش كتاب است. در همان روزها بود كه از حوزه هنري استان يزد دو كتاب با موضوع زندگي‌نامه و يادنامه بزرگداشت استاد آذريزدي به دستم رسيد. چندي بعد خبر مهاجرت آذر به كرج و سكونت وي در منزل پسرخواند‌ه‌اش را به همراه آدرس و شماره تلفن آن منزل دريافت كردم، بدون اينكه در طلبش بوده باشم.

آن ايام به نظرم رسيد حال كه پيشكسوت ادبيات كودك و نوجوان را آسان‌تر مي‌توان پيدا كرد، مي‌توان ترتيب گفت‌وگويي را با وي داد. اما به دلايل متعدد توفيقي براي تحقق اين انگيزه دست نداد و اين نيز گذشت.

انگيزه انتشار يك نشريه مصادف شد با روزهايي كه شنيده مي‌شد قرار است از پيشكسوت ادبيات كودك و نوجوان‌ تجليل شود كه اين دوران كهنسالي را در منزل پدري‌اش در يزد مي‌گذارند. و اينطور شد كه ما به يزد رفتيم براي گفت‌و‌‌گو با او. در مسير و تا پيش از رسيدن وعده‌ ديدار با نويسنده‌، با دوستي كه همسفر همديگر بوديم مسير زندگي او را مرور مي‌كرديم و سعي مي‌كرديم به تصويري هرچه روشن‌تر از سيماي مردي برسيم كه از كودكي عاشق كتاب بوده و تا آخر عمر هم با كتاب مانده است.

حوزه هنري كتابي با عنوان زندگي و آثار مهدي آذريزدي دارد كه همراه ما بود. ما با خواندن هر صفحه از آن و شنيدن حرف‌هاي هر از گاه يزدي‌ها درباره او، در ذهن‌مان دائم بالا و پايين مي‌شديم. ما در پي يافتن عناصري در شخصيت و زندگي‌اش بوديم كه به او ويژگي مي‌بخشيد. خاطرات او را مرور مي‌كرديم:

«[در يزد] چند دكه نيم‌بابي كتابفروش بدون تابلو و عنوان داشتيم كه از قفسه‌بندي در آنها خبري نبود و صاحبانش بر روي تشكچه‌اي دو زانو مي‌نشستند و كتاب‌هايشان را بر حسب قد و اندازه مانند هرمي روي هم سوار مي‌كردند و به همين علت گاهي بيرون آوردن يك كتاب از زير ستون كتاب‌ها براي خودش كاري بود! ...يكي از آنها... غالباً بعد از آنكه به مشتري مي‌گفت كتاب درخواستي‌اش را دارد، بيرون آوردن آن را به فردا و پس‌فردا وعده مي‌داد!»

چه فضايي! راستي راستي آدم را -به قول فريدون مشيري- مي‌برد به ژرفاي خيال. اكنون كتاب به‌اندازه‌اي سهل‌الوصول شده است كه گاه كتابي كه تازه آن را خريده‌ام مدت‌ها روي ميزم و زير خروارها كاغذ و كتاب مي‌ماند و فرصت خواندش را نمي‌كنم. لذت آن دو سه روز وعده كتابفروش براي رسيدن به كتاب كجا و لذت‌‌‌هاي اين دوره كجا! كه گاه يادت مي‌رود اصلاً چنين كتابي را داري و نخوانده‌اي.

و اين يكي:

«اولين‌بار كه حسرت كتاب را تجربه كردم موقعي بود كه ديدم پسرخاله پدرم كه روي پشت بام باهم بازي مي‌كرديم و هر دو هشت‌ساله بوديم، چند تا كتاب دارد كه من هم مي‌خواستم و نداشتم. به نظرم ظلمي‌ از اين بزرگ‌تر نمي‌آمد كه آن بچه كه سواد نداشت آن كتاب‌ها را داشته باشد و من كه سواد داشتم نداشته باشم. كتاب‌ها گلستان و بوستان سعدي و سيدالانشا و نوظهور و تاريخ معجم چاپ بمبئي بود... شب قضيه را به پدرم گفتم. پدرم گفت: اينها به درد ما نمي‌‌خورد، ما بايد به فكر آخرتمان باشيم. شب رفتم توي زيرزمين و ساعت‌ها گريه كردم. و از همان زمان عقده كتاب پيدا كردم، كه هنوز هم دارم... از هر تفريحي پرهيز مي‌كنم و كتاب مي‌خرم.»

پي‌گرفتن سير زندگي اين مرد ما را به دريافت‌هاي تازه‌اي درباره روح جستجوگر او مي‌رساند. مثل شخصيت‌هاي داستان مولوي بوديم كه در تاريكخانه به دنبال حقيقتي ناشناخته بودند و هر كسي از ظن خود درباره آن آگاهي مي‌داد؛ اين در حالي بود كه «در كف هر يك اگر شمعي بدي/ اختلاف از گفتشان بيرون شدي.» و ما ابتدا در ذهن خودمان از او براي خود عارفي ساخته و پرداختيم، پس از اينكه شنيديم به جز معدودي از خاصان، هيچ‌كس از دولتيان شهر و استان و... را به حضور نمي‌پذيرد. و خانه‌‌اي به وي داده‌اند و نپذيرفته‌ است، و اينكه در اين 85‌ سالگي هم هنوز دائم كتاب مي‌خواند و بس.

ازدواج‌ نكردنِ او را بر فرزانگي و آزادگي و داشتن حس مسئوليتش حمل كرديم. ديديم در پس سخنانش پختگي و آبديدگي روحش شنيده مي‌شود. مردي ساده و در عين حال پخته و پرورده كه هنوز خودش را يك روستايي مي‌داند و صفاي آن روزگاران و سادگي‌اش را از دست نداده‌ است. كسي كه يك روز در كودكي آتش عشق كاغذ و سياهي مركب بر جانش افتاد و تا ده سال بعد كه كارگر يك كارگاه جوراب‌بافي بود، هنوز آن شعله در جانش بود. آن زمان، استادكارش شيفتگي او را در مي‌يابد و دست او را در دست تنها كتابفروشي شهر مي‌گذارد و آن شيدايي هنوز هم باقي است.

در لابلاي خاطراتش او را مردي ديديم كه فروتنانه بر بي‌استعدادي‌اش در كار عدد و رقم اقرار مي‌كند و اينكه در تهران كه زندگي‌ مي‌كرده 5 بار خانه خريده و همه را به ضرر فروخته است، به دليل سر و صداي فوتبال‌ بچه‌هاي كوچه و دلايلي از اين قبيل. و دوبار كتابفروشي در تهران باز كرده و باز مغبون شده است، و چندبار به خاطر بي‌پولي، عزيزترين چيز زندگي‌اش يعني كتاب‌هايش را فروخته است. ياد شازده‌ كوچولو مي‌افتم كه آدم‌بزرگ‌ها را سرزنش مي‌‌كند كه فقط عدد و رقم را مي‌‌شناسند:

«اگر به آدم‌بزرگ‌ها بگويي دليل وجود داشتن شازده کوچولو اين بود که يک بره مي‌خواست و بره خواستن خودش بهترين دليل وجود داشتن هر کسي است، شانه بالا مي‌اندازند و بنا مي‌کنند خنديدن...، اما اگر بگويي سياره‌اي که ازش آمده بود اخترک ب‌612 بود، ديگر هزار جور چيز ازتان نمي‌پرسند و قانع مي‌شوند‌... خوب آدم‌بزرگ‌ها همين جوريند ديگر! بايد همه‌چيز را برايشان توضيح داد! آدم‌بزرگ‌ها عاشق عدد و رقمند!...»

البته اين بخشي از ماجرا بود. به قول بعضي‌ها‌ انسان «در موقيعت» است. موقعيتِ مهدي آذريزدي را نوع زندگي‌ گذشته‌اش آفريده است. در بخشي از اين «موقعيت»، سرزنش‌هاي مادر نويسنده قرار دارد كه تا زنده بود مدام به او مي‌گفت: «اين همه كه شب و روز مي‌خواني و مي‌نويسي پول‌هايش كو؟ اين هم شد كار كه تو پيش گرفته‌اي؟!»

تجربه اين «موقعيت انساني» به ما مي‌گفت كه «انسان است و شرايطش.» به همين خاطر هم بود كه ما وقتي به درِ خانه او رفتيم و اوضاع روحي‌اش را براي ديدار و گفت‌و‌گو نامساعد ديديم، تعجبي نكرديم و بي‌مهري‌اش بر ما گران نيامد. مگر مي‌شد از راوي قصه‌هاي خوب چيزي جز خوبي ديد، حتي اين‌هنگام كه پير و رنجور و تنها شده است و بار هستي خودش را به دوش مي‌كشد. و مگر مي‌شد كه ما در چشمش ديگر بچه‌هاي خوب به شمار نياييم.

درست طبق وعده رسيده بوديم، اما او تنگ‌خُلق بود و اتومبيلي سر كوچه در انتظار كه او را به تهران مي‌برد. مي‌شد فهميد كه چقدر از اين حواس‌پرتي خودش غمگين شده است. صريح نه اما از شكايتي كه از روزگار پيري و تنهايي مي‌كرد مي‌شد ناراحتي‌اش را فهميد. گفت‌: به حكم «المسافر كالمجنون»1 من اين روز‌ها هوش و حواس درستي ندارم.

آسوده شدم. هر چند غمگين بودم كه چرا من و دو همراهم تا دم درِ خانه يكي از مردان بزرگ اين روزگار رفتيم اما لااقل نتوانستيم از آن خانه كاه‌گلي قديمي كه در و ديوارش بوي كتاب و قصه‌هاي كودكانه مي‌دهد چند تصوير ضبط كنيم. تنها دريغم همين بود.

آرام شده بودم. دو همراه من نيز. اكنون آذريزدي را بيشتر از پيش كه او را عارفي عزلت‌گرفته مي‌شناختم دوست داشتم. اصولاً انسان‌ها را وقتي از آسمان به زمين مي‌آوري شيرين‌تر و ملموس‌تر مي‌شوند. احساس مي‌كردم با همه موقعيت‌هاي انساني‌ات هم مي‌تواني آدم بزرگي باشي؛ واقعاً‌ بزرگ. اين هيچ منافاتي با اين ندارد كه گاه پايبندي‌هاي زميني‌ات تو را به ستوه آورد كه حتي به بزرگ‌بودن خود نيز بد و بيراه بگويي. چه اشكالي دارد كه بخشي هم در زندگي يك آدمِ بزرگ (و نه‌ صرفاً آدم‌ْبزرگ) براي خالي‌شدن عقده‌ها و دلتنگي‌ها باز شود. واقعاً چرا درباره يك مرد بزرگ نپذيريم كه گاهي مشكلاتش او را به استيصال بكشاند.

دل راوي قصه‌هاي خوب از تنهايي و بي‌ساماني به درد آمده است. با اينكه اگر سرخوش باشد هنوز هم بسيار سرزنده و خنده‌روست، و هنوز بچه‌ها را دوست دارد، با همان قوت و شدتي كه چهل سال پيش او را به نوشتن قصه‌هاي خوب براي آنها واداشت؛ اما به طور كلي بسيار گله مي‌كند و تنهايي را دوست دارد. از اينكه برايش بزرگداشت مي‌گيرند و از او تجليل مي‌كنند چندان دلخوش نيست: «زماني به اين چيزها دلم خوش بود اما حالا نه. چون مي‌بينم كارهايي كه كرده‌ام به درد الانِ من اصلاً نمي‌‌خورند.» اين را پس‌فردا كه در هتل محل اقامتش در تهران ملاقاتش مي‌كنم به من مي‌گويد.

من فقط مي‌خواستم چند تا عكس از او بگيرم، اما ملاقات ما به گپ‌وگفتي نيم‌ساعته انجاميد. احساس كردم خودش نيز دوست دارد صحبت كند. چند ساعت به برگزاري مراسم تجليل از او مانده بود كه انجمن آثار و مفاخر فرهنگي ايران آن را برگزار مي‌كرد. در پسِ همة گله‌ها و درد دل‌هايش، مي‌شد عشق جوشان او را به فضيلت و معرفت و جويندگانش مشاهده كرد؛ فضيلتي كه او خود يكي از پروپاقرص‌ترين جويندگانش بوده است. 

 

شنبه 20 تير 1388 - 9:56


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری