جمعه 27 مرداد 1396 - 21:0
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

نقد و تحليل

 

حسين آرياني
نفر نخست جشنواره مطبوعات در رشته مقاله‌ ادبي هنري

 

آثاري درباره ماهيت شرارت

 

نقد سه فيلم پخش شده از شبكه‌هاي سيما

 

«پيش از آنكه شيطان بفهمد مرده‌اي» (سيدني لومت، 2007)

سيدني لومت استاد 82 ساله سينما و سازنده آثار شاخصي چون دوازده مرد خشمگين، شبكه، بعدازظهر نحس سرپيكو و... اثر ديگري را در كهنسالي به دوستداران آثارش عرضه كرده است. تم غالب بر آثار لومت رويارويي فرد با سيستم است. فردي كه در مقابل فساد و انحراف سيستم مي‌ايستد، ولي به رغم تلاش فراوانش در نهايت در مقابل سيستم قرباني مي‌شود. در فيلم‌هاي لومت همين مبارزه‌اي كه فرد در نهايت دشواري انجام مي‌دهد، مورد ستايش و تقديس قرار مي‌گيرد.

در «پيش از آنكه...» آخرين فيلم لومت، فيلمساز به جاي تم هميشگي تقابل فرد با سيستم به خود فرد و درگيري هر شخص با خودش پرداخته است، مضموني كه از زاويه‌اي بسيار موشكافانه‌تر و بنياني‌تر به نظر مي‌رسد، چرا كه سيستم‌ها هم در حقيقت حاصل تجمع همين افراد هستند. در راستاي همين تم است كه اكثر شخصيت‌هاي فيلم گناهي را به دوش مي‌كشند و در فيلم با چهره زشت درون خود روبه‌رو مي‌شوند. از هنك (ايتان‌ هاوك) پسر كوچك خانواده كه در جريان اجراي نقشه سرقت موجب مرگ مادرش مي‌شود گرفته تا اندي (فيليپ سيمورهافمن) كه طراح اصلي نقشه سرقت و مسبب اصلي فاجعه است تا حتي پدر (آلبرت فيني) كه همواره گناه رفتار ظالمانه با اندي در كودكي آزارش مي‌دهد و گويي فاجعه‌اي كه در زندگي‌اش رخ داده پاسخي به همين اعمال ظالمانه است. لحظه‌اي كه هر يك از شخصيت‌ها در مقابل خود قرار مي‌گيرد و ماهيت زشت و پلشت خود را مي‌بيند، دست كمي از ايستادن فرد در مقابل سيستمي عريض و طويل ندارد. لحظه‌اي است كه هنك به برادرش مي‌گويد كه تحمل عذاب وجدان را ندارد و از او مي‌خواهد با اسلحه راحتش كند و لحظه‌اي است كه اندي عاجزانه و دردمند بالاي بستر مادرش مي‌گريد و نيز هنگامي است كه پدر دردمندانه از رفتارش درگذشته در مقابل اندي اظهار تأسف مي‌كند. لومت در كهنسالي هم نشان مي‌دهد كه به شيوه‌هاي روايي جديد و به روز سينما احاطه دارد. او در فيلمش شيوه روايي پازل مانند را با بازي زماني و جلو و عقب رفتن از روز سرقت انجام مي‌دهد. اين شيوه بسيار فيلم را جذاب و تماشايي كرده است. فيلم مثل پازلي است كه به تدريج قطعاتش پيدا مي‌شود. در برخي از بخش‌هاي روايت ما حادثه بخش قبلي را از زاويه جديد دوربين مي‌بينيم كه اين نقطه نظر جديد معمولاً با نكات جديدي همراه است كه در بخش‌هاي قبلي نديده بوديم. مثل صحنه‌اي كه اندي به هنك پيشنهاد دزدي مي‌دهد و در تكرار اين صحنه در يك اپيزود ديگر ما تازه متوجه مي‌شويم كه هنك چقدر از اين كار مي‌ترسد و تحت فشار روحي است. ولي برخي از صحنه‌ها در تكرارشان نكات جديدي ندارند و به نظر زايد مي‌آيند مثلاً بازخواست خشمگينانه اندي از هنك در كافه در تكرارش هيچ نكته جديد و جالبي ندارد. در پايان فيلم اندي مي‌ميرد و پدر در هم شكسته و در حالي كه بار گناهي را از گذشته بر دوش دارد به سمت راهرو قدم برمي‌دارد و گويي براي خودش هم مانند اندي نزد خداوند طلب آمرزش مي‌كند و تمام راهرو را نور فرامي‌گيرد و اين سؤال به ذهن متبادر مي‌شود كه اين افراد با بار گناهي كه بر دوش مي‌كشند آيا بالاخره به آرامش مي‌رسند و آمرزيده مي‌شوند؟

«گومورا» (ماتئو گارونه، 2008)

گومورا از كتابي نوشته روبرتو ساويانو اقتباس شده است. ساويانو خود از اهالي ناپل و از نزديك با كامورا (مافياي ناپل) از كودكي سر و كار داشته. او در كتابش بسياري از زد و بندها و اقدامات تبهكارانه كامورا را فاش كرده و بعد از نوشتن كتاب توسط رؤساي كامورا تهديد به مرگ شده است و در حال حاضر به صورت نيمه مخفي و تحت حفاظت پليس زندگي مي‌كند.

در گومورا ما ديگر با مافيايي‌هاي خوش پوش و اسطوره‌اي مثل دون كورلئونه در پدرخوانده يا توني مونتانا در صورت زخمي روبه‌رو نيستيم. ما در گومورا حقيقت مافيا را مي‌بينيم. ديگر از حواشي جذاب و گاه انساني دوروبر اين شخصيت‌ها خبري نيست. آنچه هست قانون‌شكني و اعمال خشونت در بدترين و زشت‌ترين حالتش است. در ابتداي فيلم هم دو جوان مافيايي را مي‌بينيم كه صحنه‌اي از «صورت زخمي» را تقليد مي‌كنند. آن‌ها هم محو جذابيت‌هاي كاذب و خاص سينمايي در اطراف چنين شخصيت‌هايي شده‌اند، ولي همين جوانان در عمل هيچ‌‌گاه در راه رسيدن به اهداف بزه‌كارانه‌شان از اعمال هرگونه خشونت و بي‌قانوني فروگذار نمي‌كنند و به مسائل انساني هر چند كم‌رنگي كه دون كورلئونه ياتوني مونتانا پايبندشان بودند، حتي لحظه‌اي فكر هم نمي‌كنند. بازيگران فيلم بيشتر به نابازيگران شبيه هستند و حتي بازيگران كمي معروف‌تر هم چندان به چشم نمي‌آيند. اين‌جا مافيايي‌ها يك مشت آدم بدهيكل با تي‌شرت‌هاي مستعمل و بدسليقه و چهره‌هاي دافعه‌برانگيز هستند كه مدام در حال توطئه و كشت و كشتارند. حتي بچه‌ها را به وسيله شليك به جليقه ضدگلوله‌شان آموزش مي‌دهند. «گومورا» با اين شيوه واقع‌گرايانه، استفاده از نابازيگران و فيلمبرداري در كوچه و خيابان ما را پيش از هر چيزي به ياد سينماي نئورئاليسم ايتاليا مي‌اندازد. فضاي فيلم بسيار مخوف است. هر لحظه تماشاگر در انتظار يك جنايت جديد و يك اقدام تبهكارانه است و هيچ كدام از جنايت‌ها به شيوه فيلم‌هاي هاليوودي خوش‌عكس و هيجان‌انگيز نيستند. كشتارها تلخ و سرد و گاه حتي پيش پا افتاده جلوه مي‌كنند و همين مسئله آن‌ها را هولناك‌تر مي‌كند. مي‌توانيم به صحنه پاياني فيلم اشاره كنيم كه دو جوان را كنار ديوار در نهايت سردي و بي‌تفاوتي به قتل مي‌رسانند و ما حتي پيكر دو جوان را از نزديك نمي‌بينيم. «گومورا» جزء پنج كانديداي برگزيده اسكار در بخش بهترين فيلم خارجي زبان بود. فيلم كانديداي نخل طلاي كن هم بوده كه در نهايت جايزه بزرگ جشنواره كن را به دست آورده است.

«از دست رفته» (بن‌افلك، 2007)

«از دست رفته» اولين تجربه كارگرداني بن‌افلك بازيگر معروف است. «از دست رفته» يك آدم‌ربايي را روايت مي‌كند. موضوع غالب در چنين فيلم‌هايي جست‌وجوي پليس به دنبال آدم‌رباست و سپس يا پليس موفق مي‌شود گروگانگير را دستگير و گروگانها را آزاد كند يا پليس در اين امر موفق نيست. ولي بن‌افلك از اين شيوه داستان‌گويي هميشگي آشنايي‌زدايي مي‌كند و هيچ‌كدام از اين اتفاقات در فيلم نمي‌افتد و در عين حال هر دو هم رخ مي‌دهد.

ابتدا به نظر مي‌رسد كه آدم‌ربا به همراه گروگان كشته شده، ولي هر چه در فيلم جلوتر مي‌رويم، حس مي‌كنيم كه همه معما حل نشده و وقايع ديگري در شرف وقوع هستند و در انتهاي فيلم در نهايت غافلگيري مي‌فهميم كه خود رئيس پليس به ظاهر شريف فيلم (مورگان فريمن) كه به خاطر عمليات ناموفق نجات دختربچه مجازات شده، در حقيقت رباينده كودك است. اين يك پايان كاملاً غافلگيركننده است. وقتي در اواسط فيلم پرونده گروگان‌گيري دختربچه بسته مي‌شود و پاتريك كنزي (كيس افلك)، كارگاه خصوصي وارد جريان يك گروگان‌گيري ديگر مي‌شود، تماشاگر گمان مي‌كند كه يك داستان ديگر شروع شده، اما حدس مي‌زند كه بايد سرنخي از گروگان‌گيري اول در اين داستان دوم باشد، اما چنين نمي‌شود و تنها بعد از عمليات، كارگاه پليس (ادهريس) در حالي كه وضعيت متعادلي ندارد ناخواسته اطلاعاتي از پرونده دختربچه به پاتريك مي‌دهد كه او را به دنبال كردن مجدد پرونده وامي‌دارد. اين كه خود مجرم به كارگاه خصوصي سهواً اطلاعاتي را منتقل كند، دم‌دستي‌ترين شيوه براي بازكردن گره يك داستان پيچيده و مرموز است. اين شيوه گره‌گشايي براي يك معماي به دقت طراحي شده، تماشاگر را سرخورده مي‌كند. به غير از اين مشكل جريان آدم‌ربايي دوم، انسجام فيلمنامه را از بين برده، و گويي از اواسط فيلم به ميان ديگري پرتاب شده‌ايم. فيلم حرف‌هاي مهمي هم براي گفتن دارد چكيده اين حرف‌ها را در ديالوگ انتهايي ميان پاتريك كنزي و رئيس پليس سابق شاهد هستيم. رئيس پليس نجات دختربچه از زندگي فلاكت ‌بارش را توجيهي بر ربودن او مي‌داند، در حالي كه پاتريك نمي‌تواند حتي اهداف انساني را دليل بر انجام اعمال‌ غيرقانوني و جداكردن يك بچه از مادر بزه‌كارش بداند. فيلم نشان مي‌دهد كه زير پا گذاشتن اخلاقيات و قوانين راه درستي براي رسيدن به اهداف انساني نيست. در مجموع «از دست رفته» فيلم موفقي است كه تماشاگر را با اشتياق و تا به انتها به دنبال خود مي‌كشاند و اين دستاورد براي اولين فيلم افلك در مقام كارگردان قابل توجه است.

 

چهارشنبه 6 خرداد 1388 - 16:7


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری