پنجشنبه 31 خرداد 1397 - 22:32
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

مقاله

 

آرام

 

طرحي از سيماي عسکري(ع)

 

 

طراوت ولادت امام عسکري(ع)دل و ديده شيعيان را از شادابي سرشار ساخته است. آنچه مي‏خوانيد، طرحي‏است از سيماي امام حسن عسکري يازدهمين مظهر ولايت الله بر جهانيان که به‏صورت گزيده و انتخابي از بحارالانوار و اصول کافي گردآوري شده است.

سروش امامت

محمد يکي از پسران امام هادي(ع) بود (و اکنون به امامزاده‏سيدمحمد معروف است‏و مرقد شريفش در چند فرسخي شهر سامره قرار دارد). در زمان پدرش امام هادي(ع) از دنيا رفت. شيعيان و دوستان از هر سو به خانه‏امام هادي(ع) آمدند و به آن حضرت تسليت گفتند. حدود صد و پنجاه نفر ازخاندان عبدالمطلب و بني‏هاشم، در منزل امام هادي(ع) گرد آمدند و به امام‏هادي(ع) تسليت گفتند. در اين هنگام جواني وارد مجلس شد و در سمت راست امام‏هادي(ع) نشست. امام هادي(ع) به او فرمود: يا بني احدث لله عز و جل شکرا، فقد احدث فيک امرا. «پسرم، خدا را شکر کن که در باره‏ات امري پديد آورد.» [مقام امامت را به توسپرد]

جوان گريه کرد، خداي را سپاس گزارد، کلمه استرجاع را به زبان آورد وگفت: «حمد و سپاس خداي را که پروردگار جهانيان است; و من، از جانب شما، ازدرگاه خدا، کامل کردن نعمتش را براي ما مي‏خواهم، انا لله و انا اليه راجعون; ما ازآن خدا هستيم و به سوي او باز مي‏گرديم.»

بعضي از حاضران که جوان رانمي‏شناختند: پرسيدند: «اين جوان کيست؟»

گفته شد: «حسن(ع) پسر امام‏هادي(ع) است‏». حاضران در آن روز، که حضرت حدود 20 سال داشت، او را شناختند و دريافتند که‏امام هادي(ع) به امامت او اشاره فرموده، وي را جانشين خود ساخته است.

جانشين پدر

وقتي محمد فرزند بزرگ امام هادي(ع) وفات يافت، با خود فکر کردم ماجراي محمدو برادرش حسن(ع)، مانند ماجراي اسماعيل و امام کاظم، فرزندان امام‏صادق(ع)،است. نخست تصور مي‏شد محمد، پسر ارشد امام هادي، بعد از پدرش امام‏است; ولي بعد از وفاتش معلوم شد امام بعدي حسن عسکري(ع) است. در موردفرزندان امام صادق(ع) هم همين‏طور. نخست تصور مي‏شد اسماعيل امام هفتم است; ولي وقتي اسماعيل درگذشت، معلوم شدامام کاظم(ع) هفتمين امام است. غرق در افکار خود بودم که امام هادي(ع) رو به من کرد و فرمود: «آري، اي‏ابوهاشم، ابومحمد (حسن عسکري(ع‏» جانشين من است. علوم مورد نياز مردم، وابزار امامت (کتاب و سلاح پيامبر(ص)) همراه اوست.

  نگين انگشتر

موقعيتي که امام حسن عسکري(ع) در آن قرار گرفته بود با وضعيت امامان ديگرتفاوت داشت; زيرا بعد از وفات وي غيبت امام دوازدهم پيش مي‏آمد و شيعيان بايدبراي تحمل آن آماده مي‏شدند. امام حسن عسکري، در چنين زماني، نگين انگشتر خودرا با جمله «انا الله شهيد» متبرک کرد. گويا مي‏خواست‏به شيعيان بگويد گمان‏نکنيد همه چيز به آخر رسيده است; گرچه امام هر عصري ناظر بر اعمال مردم وشيعيان است، اما خداوند شاهد اعمال شماست و نبايد کاري کنيد که باعث‏بدنامي‏شيعيان گردد. بر انگشتر ديگر آن حضرت، عبارت «سبحان من له مقاليد السموات‏و الارض‏» حک گرديده بود; يعني همان خدايي که کليد آسمانها و زمينها تحت قدرت‏اوست، حضور يا غيبت جانشينان پيامبر را تعيين مي‏کند.

بدان که مؤمنين امامان ‏برحقند، که از خدا براي مردم امان مي‏گيرند و امان آنها مورد قبول خداونداست

نقش بر سنگ

در حضور امام حسن عسکري(ع) بودم. مردي بلندقامت و تنومند که اهل يمن بود نزد حضرت آمد. هنگام ورود، به عنوان‏امامت، به امام حسن عسکري(ع) سلام کرد. امام جواب سلامش را داد و فرمود: بنشين.

او کنارم نشست. با خود گفتم: کاش مي‏فهميدم اين شخص کيست؟

امام فرمود: «فرزند همان بانوي عرب است که سنگ کوچکي دارد و پدرانم باانگشتر خود آن را مهر کرده‏اند، و اکنون آن سنگ را نزد من آورده است تا من‏نيز مهر کنم.» سپس امام به وي فرمود: «آن سنگ کوچک را بده‏».

مرد يمني سنگ کوچکي را، که يک سوي آن صاف بود، برون آورد. امام حسن(ع) آن راگرفت و انگشتر خود را بر آن زد. اثر انگشتر بر سنگ، نشست ....

از مرد يمني پرسيدم: آيا تا کنون امام حسن(ع) را ديده بودي؟

نه، به خدا سوگند! سالها مشتاق ديدارش بودم تا اينکه لحظه‏اي پيش جوان‏ناشناسي نزدم آمد و مرا به اينجا آورد.

مرد يمني در حالي که اين عبارات را بر زبان مي‏راند، از جاي برخاست: رحمت وبرکات خدا بر شما خاندان باد. بعضي از شما، فضايل را از بعضي ديگر به ارث‏مي‏بريد. به خدا سوگند، نگهداري و اداي حق شما همانند نگهداري و اداي حق‏اميرمومنان علي(ع) و امامان پس از وي (صلوات خدا بر همه آنها) واجب است.

پيش از آنکه برود، پرسيدم: نامت چيست؟

گفت: من «مهجع بن‏صلت‏بن‏عقبه بن‏سمعان بن‏غانم بن‏ام غانم‏» (حبابه) هستم; همان‏زن يمني صاحب سنگ کوچک که اميرمومنان علي(ع) و نوادگانش تا حضرت رضا(ع) آن‏را مهر کرده‏اند و نقش آنها بر سنگ باقي است.

لطف به شاگرد

حضور امام حسن عسکري(ع) رسيدم. تصميم داشتم مقداري نقره از حضرت بگيرم و از آن، به عنوان تبرک، انگشتربسازم. در محضرش نشستم، ولي به طور کلي هدف اصلي‏ام را فراموش کردم. وقتي‏برخاستم و خداحافظي کردم، حضرت انگشترش را به من داد و فرمود: تو نقره مي‏خواستي، ما انگشتر به تو داديم، نگين و مزد ساخت آن هم مال توباشد،گوارايت‏باد، اي ابوهاشم.

گفتم: مولاي من، گواهي مي‏دهم ولي خدا و امام من هستي، امامي که دينداري من دراطاعت از او است.

امام فرمود: خدايت‏بيامرزد، ابوهاشم!

پاسخ به پرسش قرآني

سفيان بن محمد مي‏گويد: ضمن نامه‏اي از امام حسن(ع) پرسيدم: منظور از «وليجه‏» در آيه‏شانزدهم سوره توبه چيست؟ خداوند مي‏فرمايد: «و لم يتخدوا من دون الله و لا رسوله و لا المؤمنين وليجه‏» 

«آن مجاهدان‏مخلصي که جز خدا و رسولش و مومنان کسي را محرم اسرار خود قرار ندادند.»

هنگام نوشتن نامه با خود فکر مي‏کردم که منظور از «مؤمنين‏»، در اين آيه‏کيانند؟

امام حسن(ع) چنين جواب نوشت: «وليجه، غير امام حق است که به جاي او نصب مي‏شود; و اما اينکه در خاطرت‏گذشت مراد از «مؤمنين‏» در آيه چه کساني هستند؟ بدان که مؤمنين امامان ‏برحقند، که از خدا براي مردم امان مي‏گيرند و امان آنها مورد قبول خداونداست.»

پرسش فراموش شده

حسن بن‏ظريف مي‏گويد: دو مساله در ذهنم بود که‏تصميم داشتم ضمن نامه‏اي ازامام حسن عسکري(ع) بپرسم. يکي چگونگي داوري حضرت‏قائم(عج) پس از ظهور و ديگري‏در باره «تب ربع‏». پرسش دومي را فراموش کردم،تنها نخستين پرسش را نوشتم وجواب خواستم.

امام حسن عسکري(ع) در جواب نوشت: وقتي از قائم(عج) ظهور کند، بر اساس علم‏خود قضاوت مي‏کند و شاهد نمي‏طلبد; مانند قضاوت داود پيامبر(ع). تو خواستي درمورد «تب ربع‏» نيز بپرسي، ولي فراموش کردي. آيه زير را بر کاغذي بنويس وبه آن که تب دارد بياويز; به اذن خدا، ان‏شاءالله، سلامت‏خود را باز مي‏يابد.

«يا نار کوني بردا و سلاما علي ابراهيم»

اي آتش، براي ابراهيم خليل(ع) خنک و مايه سلامتي باش.»(انبياء،69).

همين دستور را انجام دادم و بيمار سلامتي خود را بازيافت.

يادگاري

به محضر امام حسن عسکري(ع) رفتم و تقاضا کردم برايم به خط خود چيزي، به‏رسم يادگار، بنويسد تا هر وقت که خط آن بزرگوار را ديدم، بشناسم.

فرمود: بسيار خوب. احمد، خط درشت و ريز به نظرت گوناگون است، مبادا به شک‏بيفتي!

آنگاه دوات و قلم خواست. تقاضا کردم قلمي را که با آن مي‏نويسد، (به‏عنوان تبرک) به من ببخشد.

وقتي از نوشتن فارغ شد، با من صحبت کرد; قلم را با دستمال پاک کرد، به من‏داد و فرمود: «بگير، احمد».

گفتم: فدايت‏شوم; مطلبي در خاطر دارم و به خاطر آن اندوهگينم. مي‏خواستم ازپدرتان بپرسم، توفيق نيافتم. اکنون مي‏خواهم از شما بپرسم.

فرمود: آن مطلب چيست؟

پاسخ داد: مولاي من، راويان از پدرانتان نقل کرده‏اند که: «پيامبران بر پشت، مومنان به طرف راست، منافقان به طرف چپ و شيطانها به رو مي‏خوابند.»

فرمود: اين روايت درست است.

عرض کردم: مولاي من! هر چه مي‏کوشم به طرف راست‏بخوابم، نمي‏توانم.

امام حسن(ع) لختي سکوت کرد. آنگاه فرمود: «احمد، نزديک بيا.» نزديکش رفتم.

فرمود: دستت را زير لباست‏ببر; چنين کردم. آنگاه حضرت، دست راست‏خود را به‏پهلوي چپ و دست ديگرش را به پهلوي راستم کشيد و اين کار را سه بار تکرارکرد. از آن زمان به بعد، نمي‏توانم به پهلوي چپ بخوابم

آن مجاهدان‏مخلصي که جز خدا و رسولش و مومنان کسي را محرم اسرار خود قرار ندادند

خبر قتل

هنگامي که‏مهتدي (چهاردهمين خليفه عباسي) سرگرم جنگ با مواليان ترک بود،براي امام حسن‏عسکري(ع) نامه نوشتم که: «آقاي من! خدا را سپاس که شرمهتدي را از مابازداشت، شنيده‏ام او شما را تهديد کرده و گفته است: به خدا آنها (اهل‏بيت(ع)) را نابود مي‏کنم.»

امام حسن(ع) به خط خود چنين‏پاسخ داد: «اين گونه‏رفتار او، عمرش را کوتاه کرد. از امروز تا پنج روزبشمار; او در روز ششم،بعد از آنکه خوار گرديد، کشته خواهد شد.»

همان‏گونه‏که امام(ع) فرموده بود،تحقق يافت.

زندان علي بن نارمش

زماني امام حسن عسکري(ع) را به زندان «علي بن‏نارمش‏» بردند. او از دشمنان سرسخت آل علي(ع) شمرده مي‏شد. ولي تحت تاثير جذبه معنوي‏و سيماي ملکوتي امام قرار گرفت. هنوز بيش از يک روز از دستگيري امام نگذشته‏بود، که در برابر امام خاضع شد، چهره بر خاک نهاد و تا خروج امام از زندان،ديده از زمين برنداشت. او، از آن پس، بيش از همه امام را مي‏ستود و در شناخت جايگاه امام از همه‏بصيرتر بود.

سامرا در سفرنامه

1- سفرنامه سيف‏الدوله

روز دوشنبه دهم، از تکريد نه ساعت کلک رانده به‏آستانه متبرکه عسکريين، که موسوم به سامره و سرمن‏راي است، مشرف شديم.

آبادي خود سامره قدري دور از شط در زمين هموار ريگ بومي واقع است. به قدر هزار خانوار جمعيت دارد. در همه عرب به خوشي آب و هوا معروف است. بيست‏سال قبل، از آلکناهور هند وجهي آورده، قلعه ساختند.

2- مدفن عسکريين(ع)

مدفن مطهر امامين الهمامين بقعه و گنبد بسيار بزرگ، دومناره و صحن وسيع دارد که همه آنها را، در عهد فتحعلي شاه قاجار، خوانين‏دنبلي خوي ساخته‏اند. متصل به همان صحن مقدس، بر روي سرداب و محل غيبت‏حضرت‏صاحب عجل الله فرجه در عهد خاقان، که محمد علي ميرزاي مرحوم وزير بغدادرا شکست فاحش داده، سامره را متصرف شد، مسجد و صحن ساخته است.

[سامره] به قدر سي صد خانوار جمعيت دارد و ربع فرسنگ دوره قلعه سامره است،ليکن همه قلعه معمور نيست و ديوار قلعه سامره را محمدشاه هندي از گچ و آجرساخته‏اند و برجهاي بسيار محکم به دورش انداخته.

هواي سامره چون بهشت است و خاکش عنبر سرشت. اکثر از سنگ ريزه‏هايش سليماني‏است و سبز و زرد و مرجاني; زيرا که، از کثرت خوشي هوا در آن دشت‏باصفا، سنگش‏بدان طريق مصفا شود. همه روزه که به جهت تفرج و تماشا به آن دشت و صحرامي‏رفتيم، از آن سنگ ريزه‏ها برمي‏چيديم و با جيب و دامان به منزل مي‏کشيديم.

چون حضرت امام علي‏النقي(ع) را از مدينه طيبه خارج کردند و به سامره آوردند،مي‏فرمودند که:

«خرجت من المدينه کرها و دخلت‏بسر من راي کرها و ان خرجت منها خرجت کرها».

شخصي عرض کرد که از چه بابت اين فرمايش را مي‏فرماييد؟

فرمودند: «لطيف هوائها و قله دائها و عذب مائها»  يعني به جهت‏پاکيزگي هوايش و کمي دردش و شيريني آبش.

3- تپه خليفه

معتصم را اسباب جلالت‏ بسيار بود و لشکر بي‏شمار. هر وقت که برباره شوکت‏ سوار شدي صد هزار نفر در رکابش سوار بود و همه صحراي سامره درياي‏لشکر مي‏نمود. روزي با خود خيال کرد که جلالت‏خود را بر حضرت امام حسن‏عسکري(ع) بنمايم و بر روي او باب خفت‏بگشايم. چون پاي در رکاب نمود، امر به احضار آن جناب فرمود. با رسيدن امام معظم ونوباوه دودمان سيد عرب و عجم، خليفه امر کرد که هر گاه در اين صحرا و دشت وملک و کشت جاي بلندي بود که در آنجا به تماشاي سبزي صحرا و تفرج رياحين وگلها مي‏نموديم و به عشرت مي‏افزوديم. و در آن بين امر کرد که هر سواري يک‏توبره خاک آورده، در يک جا بريزيد.

بر حسب امر خليفه، بعد از نيم ساعت، پشته‏اي از خاک برآمد و درخت‏حکم خليفه‏را نوبت ثمر. فورا بر بالايش فرش انداخت و خليفه به عشرت پرداخت. چون کار آن‏تپه به اتمام رسيد، خليفه از امام(ع) پرسيد که چقدر سوار مي‏بايد که‏در نيم ساعت چنين تپه بيارايد؟ امام(ع) فرمودند که، اين سوار پيش سواران‏خداوند علام قدري ندارد و کسي ايشان را لشکري نمي‏شمارد; و هر گاه تماشاي لشکرخدايي خواهي و جلالت و منزلت پادشاهي حضرت الهي در ميان دو انگشت من نظاره کن‏و بر حالت ذلت‏خود چاره. معتصم چون در ميان دو انگشت آن حضرت ديد، هوش ازسرش پريد. ديد که همه روي زمين لشکر ابلق سوار است و همه زره‏پوش و نيزه‏دار. فورا از بيم و ترس ديده بر هم نهاد و زبان به تمجيد آن حضرت گشاد. از آن روزآن حضرت مشهور به امام حسن عسکري گرديد.

 پايگاه حوزه www.hawzah.net

 

شنبه 15 فروردين 1388 - 13:42


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری