پنجشنبه 26 مرداد 1396 - 6:12
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

گفتگو

 

مجيد خانلري

 

مهندسي فرهنگي و توليد انديشه، راهبردهاي ما براي مقابله با ناتوي فرهنگي است

 

 

 گفت­وگو با پروفسور حميد مولانا

 

پروفسور سيدحميد مولانا در تبريز متولد شده و کلاس اول تا سوم ابتدايي را در دبستان سعدي (تبريز)، کلاس چهارم را در دبيرستان رضوي (تهران) و پنجم ابتدايي تا هشتم متوسطه را در دبستان و دبيرستان تعليمات اسلامي جعفري در تهران گذراند. سپس رشته طبيعي را انتخاب کرد و وارد دبيرستان مروي تهران شد. او در دوران دبيرستان، با مدرسه مروي نيز در ارتباط بوده و در آن جا، پاي بعضي از سخنراني‌هاي استاد مرتضي مطهري نشست. هم­چنين قبل از رفتن از تهران با وجود کم بودن سنّش، چندين­بار اجازه حضور در دروس بزرگان حوزه علميه قم، از جمله آيت‌الله العظمي بروجردي را پيدا کرد و امام خميني را هم براي اولين­بار، در قم ديد. در مدّتي که در تهران بود، اغلب اوقات فراغت خود را، به مطالعۀ کتاب و روزنامه‌هاي قديمي در کتابخانۀ مجلس اختصاص مي‌داد و حتّي در بسياري از جلسات دوره‌هاي شانزدهم و هفدهم مجلس آن زمان، به عنوان نظاره‌گر در مذاکرات پرجنجال آن روز حضور داشته و يادداشت­برداري مي‌کرد و اين امور، تأثير به­سزايي در آشنايي وي با مسائل جديد داشتند.

آغاز فعاليت‌هاي مطبوعاتي سيدحميد مولانا، نويسندگي روزنامۀ «دانش­آموزان» بود که براي محصّلان دبيرستان‌هاي آن دوران منتشر مي‌شد. زماني که در نوزده­سالگي، مشغول فراگرفتن دروس اقتصاد در دانشگاه تهران بود، از کيهان به او پيشنهاد کار شد و به عنوان سردبير نشريه جديدالتأسيس «کيهان فرهنگي»، مشغول کار شد. يک­سال بعد، در سال ۱۳۳۵ به کيهان روزانه منتقل و عهده­دار صفحۀ اقتصادي اين روزنامه شد. چاپ مقالات مولانا در مطبوعات آن­روز، قبل از عزيمتش به آمريکا، باعث شد که چندين­بار توسط دادستان نظامي وقت، مورد تفتيش و بازرسي قرار گيرد.

مولانا در سال ۱۳۳۷ از دانشگاه نورت وسترن شيكاگو، بورس تحصيلي دريافت كرد و به آمريكا رفت و تا سال ۱۳۴۲ كه در آن­جا بود، ليسانس (اقتصاد)، فوق‌ليسانس (ارتباطات بين‌الملل) و دكترايش (علوم سياسي و روابط بين‌الملل) را گرفت و بعد از پايان دوره دكترا، بلافاصله به ايران برگشت.

پس از مراجعت به ايران، دكتر مصباح‌زاده كه آن زمان مدير مسئول كيهان بود، از وي خواست، سردبير كيهان شود. اين سردبيري بيش از ۳ تا ۴ ماه طول نكشيد. سال ۱۳۴۳ وي دوباره به آمريكا رفت و تا پيروزي انقلاب اسلامي در آن­جا ماند.

حميد مولانا، يکي از پيشکسوتان و چهره‌هاي برجسته در رشته‌هاي روابط بين‌الملل و ارتباطات در سطح جهان است و به مدت پنجاه سال در آمريکا، اروپا و بسياري از دانشگاه‌هاي مهم دنيا، به تدريس و تحقيق مشغول بوده است. وي چند سال پيش به عنوان چهرۀ ماندگار کشور انتخاب شد. مولانا، بنيان­گذار و مؤسس اولين و قديمي‌ترين برنامه آموزشي و پژوهشي ارتباطات جهاني، در دانشگاه‌هاي آمريکا است. مولانا بيش از سي کتاب نوشته، که برخي از آنها به زبان‌هاي مختلف ترجمه شده که شامل حوزه‌هاي آمريکا و غرب‌شناسي، اسلام‌شناسي، ديپلماسي و روابط بين‌الملل است.

وي مشاور چندين سازمان بين‌المللي از جمله سازمان ملل و يونسکو بوده است. چند سال قبل، در مراسم تجليلي که از وي و آثار علمي‌اش، از طرف استادان روابط بين‌الملل در آمريکا صورت گرفت، به عنوان استاد ممتاز و ارشد انجمن مطالعات بين‌المللي که سازمان علمي استادان و پژوهش­گران اين رشته در سطح جهاني است، انتخاب شد.

او هم­چنين به مدت چند سال استاد دانشگاه جرج واشنگتن آمريکا و رئيس انجمن بين‌المللي پژوهش در علوم ارتباطات بوده و سمت افتخاري اين آکادمي علمي را که متشکّل از استادان و محققين اين رشته در سطح بين‌المللي مي‌باشد، دارا است. حميد مولانا در رشتۀ ارتباطات، تنها ايراني با بالاترين درجۀ آكادميك اين رشته است و سال‌هاست، در رسانه‌ها او را با پيشوند پروفسور معرفي مي‌كنند. وي در سال ۱۳۸۷ از طرف رئيس‌جمهور -محمود احمدي نژاد- به سمت مشاور رئيس‌جمهور برگزيده شد.

 

سؤال اول را کمي متفاوت و تا اندازه­اي دور از موضوع اصلي اين گفت­وگو مطرح مي­کنم که البته در چشم­انداز کلّي بحث، قابل توجّه و تأمل است. به نظر شما، آن­چه اکنون در آمريکا مي­بينيم، اينکه يک سياه­پوست در رأس هيئت حاکمه قرار گرفته، حاکي از يک تحوّل واقعي مي­تواند باشد يا صرفاً يک اتفاق است و بي­ارتباط به جامعۀ آمريکا؟

اين يک سؤال ساده نيست، بلکه پرسشي کلّي است، که پاسخ آن هم، نياز به ارائة تحليل­هايي از جنبه­هاي گوناگون دارد. اما به طور کلّي بايد گفت که جامعة آمريکا هم مانند هر اجتماع ديگر، در حال تغيير و دگرگوني است و آن­چه اکنون شاهد آن هستيم، حاصل بحران­هاي متعددي است که اصلي­ترين آنها، بحران اقتصادي است و اين بحران اقتصادي، خود باعث بروز بحران­هايي ديگر در زمينة سياست و اجتماع و... گرديده. علاوه بر اين، از نظر فرهنگي، جامعۀ آمريکا در حال تغيير است، چون بافت جمعيتي آن، دارد تغيير مي­کند. در بيست سال گذشته از کشورهاي مختلف و به ويژه کشورهاي جهان سوم، مهاجراني به آمريکا وارد شده و در آن جا مستقر شده­اند؛ مهاجراني از کشورهاي آسياي ميانه، بعد از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي، کشورهاي اروپاي شرقي، از آسيا و... اين­ها که تعدادشان کم هم نيست، بر ترکيب فرهنگي جامعه اثرگذار بوده­اند، هر چند خودشان هم براي آنکه بتوانند زندگي کنند، به­ناچار با فرهنگ موجود، تطبيق پيدا کرده­اند. البته در طول تاريخ آمريکا، همواره امواج مهاجرت به آن وجود داشته، اما اين مهاجرت­ها، تفاوت کيفي با هم داشته­اند که توضيح آن در اين­جا وقت­گير است و ضرورتي هم ندارد. به هر حال، اين تغييرات اجتماعي، باعث مي­شود که رژيم سياسي نيز براي هضم و مديريت تغييرات، با شرايط جديد تطبيق بيابد. نه به اين معني که ماهيتاً دگرگون شود، بلکه به دنبال روش­ها و ابزارهاي جديدي مي­رود که بتواند از ضعف يا اضمحلال خود جلوگيري نمايد. اين چشم­اندازي کلّي از آن چيزي است که اتفاق مي­افتد. اينکه به انتخاب يک سياه­پوست به رياست جمهوري آمريکا اشاره کرديد، توجه داشته باشيد که موضوع مهمي نيست. يعني بر اساس آن نمي­توان انتظار داشت که در سياست­ها و عملکرد ايالات متحده، تغييري غيرمترقبه ايجاد شود.

 

برگرديم به جامعة خودمان. ما از نظر بافت اجتماعي با جامعه­اي مثل آمريکا تفاوت داريم. يعني جامعة ما را مهاجرين تشکيل نداده­اند. از طرفي به نظر مي­آيد، انسجام فرهنگي جامعة ما مطلوب نيست. وضعيت فرهنگي جامعة امروز ايران را چطور ارزيابي مي­کنيد؟

به نظر من اين­طور نيست. يعني جامعة ما از نظر انسجام فرهنگي، نسبت به جامعه­اي مثل آمريکا، ضعيف­تر نيست و حتي وضع بهتري دارد. اما از اين نظر که مهاجرپذير نيستيم، توجه کنيد که در طول يک­صد سال گذشته، ما با امواج مهاجرين دروني و بيروني مواجه بوده­ايم. من فکر مي­کنم که ما سه نوع مهاجرت را تجربه کرده­ايم. يکي، مهاجرتي بود که بعد از جنگ دوم جهاني اتفاق افتاد و طي آن گروه­هاي جمعيتي از شهرهاي خود به شهرهاي ديگر مهاجرت کردند که تا امروز هم ادامه دارد؛ مثلاً تبريزي­ها يا خراساني­ها به تهران آمدند و... اين در بسياري موارد، تأثير خوبي بر ادغام جمعيت داشت و امروز ديگر هيچ کس نمي­تواند، ادعا کند که يک منطقه در ايران، صرفاً متعلق به يک گروه جمعيتي با ويژگي خاص است. مهاجرت دوم، مهاجرت ايراني­ها به خارج بود، که انگيزه­هاي آن متفاوت بوده و در مقاطع مختلف رخ داده. مهاجرت سوم، از خارج به داخل ايران است که ناشي از دخالت­هاي سياسي و نظامي بيگانگان در کشورهاي همساية ماست؛ مانند افغانستان، عراق و... پس در طي دهه­هاي اخير، ترکيب جمعيت ما هم دچار دگرگوني شده است. اما فرهنگ ما، ساختة اين تغييرات نيست. فرهنگ ما، اولاً ريشه در تاريخ ما دارد و در ثاني، در چهارچوب اعتقادات ديني ماست. يعني ما به لحاظ فرهنگي، هم سابقة تاريخي بسيار محکم و هم پشتوانة گسترده و عميق ديني داريم.  

 

بين اين دو وضعيت، وضعيتي که جامعه­اي مثل آمريکا دارد و وضعيتي که ما داريم، يک فضايي وجود دارد. فرهنگ آمريکايي و به طور کلّي فرهنگ غربي، فرهنگي مهاجم است که مي­خواهد فرهنگ­هاي ديگر را تضعيف و حتّي نابود کند و خود جاي آنها بنشيند و فرهنگ­هاي ديگر و به طور مشخص فرهنگ ما، در برابر اين فرهنگ مهاجم ايستاده­اند. همان­طور که در اشاره به جامعة آمريکا متذکر شديد، در آن­جا در قبال تغييرات اجتماعي و بحران­ها، رژيم حاکم، تلاش مي­کند از ابزارها و روش­هاي جديد براي کنترل و هضم تغييرات استفاده کند. قطعاً اين ابزارها و روش­ها، براي تهاجم به ديگر فرهنگ­ها هم به کار مي­روند و اين موجد همان موقعيتي است که مقام معظّم رهبري، آن را ناتوي فرهنگي عنوان داده­اند. مسئله اين است که در چنين شرايطي، ما به عنوان مدافعان فرهنگ ديني، چه بايد بکنيم که فرهنگ خودي را به طريقي مهندسي کنيم، تا شعارهايي که در طول سي­سال گذشته داده­ايم، محقق شود و در برابر فرهنگ مهاجم تضعيف نشويم؟

بديهي است که تلاش ما در اين جهت است که فرهنگ خودمان را اعتلا بدهيم. مهندسي فرهنگي دقيقاً به اين معناست که براي اعتلاي فرهنگ، بايد نقشة راه داشته باشيم و استراتژي. همان­طور که مي­خواهيم اقتصادمان را درست کنيم و براي آن برنامه داريم و روش، براي اعتلاي فرهنگي هم، بايد برنامه و روش داشته باشيم. هر برنامه­اي، بر پايه­هايي استوار است و در اولين قدم، بايد اين پايه­ها را شناسايي کنيم. اين پايه­ها در فرهنگ و امر فرهنگ­سازي کدامند؟ توضيح مي­دهم. مي­دانيد که مبناي ساختمان­سازي آجر نيست، حتي بتن هم نيست، بلکه زمين است که همة اجزاء ساختمان، روي آن قرار مي­گيرد. در فرهنگ­سازي، در وهلة نخست بايد مشخص کنيم، پايه­ها را کجا و بر چه زميني بگذاريم، تا آن ساختمان مورد نظر، به تدريج بر آن پايه­ها بنا شود. اين زمين، کشور ماست که ويژگي­هاي شناخته­شده­اي، از تاريخ گرفته تا دين و محدودة سياسي و نوع حکومت و... دارد. اما آن پايه­هاي اصلي که فرهنگ بر آنها قرار مي­گيرد، کدامند؟ ممکن است کساني که فريفتة تکنولوژي و رسانه شده­اند، بگويند که بايد بر اين­ها، يعني تکنولوژي و رسانه، به دليل تأثيرشان در افکار عمومي و سبک زندگي، متمرکز باشيم. اما به نظر من چنين نيست. من مي­گويم اولين و مهم­ترين پاية فرهنگ، خانواده است. خانواده اگر سُست باشد، نمي­توان روي آن چيزي ساخت. خود اين خانوادة به ظاهر ساده، مسائل و ابعادي دارد که بايد آنها را براي طراحي مدل فرهنگي مدّ نظر داشت. روابط اعضاي خانواده، برخورد نسل­ها، آسايش و امنيت فکري آنها، تغذية فکري و معنوي آنها و...، موضوعاتي هستند که در دنيا به آنها توجه مي­شود. بايد آسيب­هاي داخلي و خارجي که متوجّه خانواده مي­شود را بشناسيم. بعد از خانواده، ما بايد با سازمان­هاي اجتماعي و اقتصادي و سياسي طرف شويم، به عنوان پايه­هاي فرهنگ. اين­ها قالب­هاي متنوّعي دارند مانند ادارات، مراکز آموزشي، مراکز خدماتي و... که در مجموع، بافت اجتماع را شکل مي­دهند. هدف ما در مواجهه با اين بافت اجتماعي، در وهلة اول، اين است که ببينيم چه ارزش­ها و رفتارها و زيست­روش­هايي را توليد و تکثير مي­کند. در مرحلة بعد، خود دولت و به عبارت دقيق­تر، نوع دولت مطرح است. دولت سکولار يک نوع فرهنگ توليد مي­کند؛ دولت اسلامي، يک نوع فرهنگ ديگر توليد مي­کند. ديدگاه­ها و اولويت­ها و قوانين اين­ها با هم فرق مي­کند. حالا در اين تشکيلات گسترده، شما با يک موضوع جديد مواجه مي­شويد که عبارت است از، ارتباط ميان اين اجزاء. اين­جاست که موضوع رسانه مطرح مي­شود. در واقع، رسانه به خودي خود، فرهنگ­ساز نيست بلکه حامل فرهنگي است که بخش­هايي که اشاره کردم، آن را توليد مي­کنند. شما تاريخ را مطالعه کنيد. در تاريخ با جامعه­ها، دولت­ها و سازمان­هاي سياسي و اجتماعي و... مواجهيد، اما رسانه­ها در همين دو سدة اخير پديد آمده­اند. در قديم، ارتباطات رو در رو بود. اما امروزه، به دليل گسترده شدن جوامع و تغييراتي که تکنولوژي در نوع زندگي مردم پديد آورده، رسانه­ها، عهده­دار انتقال پيام هستند. دقت کنيد. رسانه، ابزار انتقال پيام است و نه توليدکنندة پيام. پيام را دستگاه يا گروه يا فرد ديگري توليد مي­کند. ما هم به رسانه بايد، به عنوان ابزار نگاه کنيم و توليد فرهنگي را در مراکز و بخش­هاي مولّد فرهنگ دنبال نماييم.

 

اين­جا بحث نفوذ رسانه­اي مطرح است. يعني اين وسيله که نام آن رسانه است تا چه حد در انتقال مؤثر پيام، کارآمد است؟ اين سؤال را از اين منظر مي­پرسم که در جامعه، با انواع زيادي رسانه، به­ناچار درگير هستيم و دستگاهي مانند سازمان تبليغات اسلامي به طور عمده، به دنبال استفاده از ابزارهاي مناسب انتقال پيام است.  

اين سؤال را بايد اين­گونه مطرح کرد که مردم، چقدر به رسانه توجه و مهم­تر از آن، اعتماد دارند. بايد ببينيم، مردم براي اطلاع از رويدادها، چگونه عمل مي­کنند. بر اساس اين برآورد، مي­توان تصميم گرفت که از اين ابزار، به چه طريق استفاده کرد که اين هم بخشي از مهندسي فرهنگي است. يک مثال کوچک مي­زنم تا اهميت مهندسي فرهنگي و استفاده از ابزار رسانه را در ترويج فرهنگ، روشن کنم و از طرفي هشدار هم بدهم. يک آگهي تبليغاتي، حامل يک پيام است. اين پيام به طرق گوناگون عرضه مي­شود؛ از تلويزيون، از روزنامه، از بيلبورد، و...، فکر مي­کنيد مثلاً آگهي فلان شرکت در بيلبوردي که در معرض ديد صدها و هزاران هزار نفر است، بدون برنامه و بدون اطلاع از تأثيري است که بر مخاطبان دارد؟ خير. اين شرکت­ها دقيقاً مي­دانند چه مي­خواهند و چه بايد بکنند. به همين دليل است که ميليون­ها و ميلياردها هزينه مي­کنند، تا در ذهن مردم نفوذ کنند و بدين ترتيب، افسار آنها را به دست بگيرند و به مسيري بکشند که مي­خواهند؛ يعني مصرف بيش­تر. اگر دقّت کنيد، هيچ يک از اين تبليغ­ها، حاوي عنصري ديني نيست و بلکه بعضاً آموزه­هاي غيرديني دارند. حتّي اگر به محتواي اين آگهي­ها هم توجه نکنيم، جاگيري آنها در سطح شهر به گونه­اي است که توجه مردم را از محيط واقعي، از مساجد، از طبيعت، و... منحرف مي­کنند. شما وقتي وارد فرودگاه امام(ره) مي­شويد، آگهي شرکت سوني به شما خوش­آمد مي­گويد. وارد بزرگراه که مي­شويد و به سمت مرقد امام(ره) مي­آييد، بيلبوردهاي بزرگ را مي­بينيد که جلو ديد شما را گرفته­اند و تبليغ فلان گوشي موبايل را مي­کنند که قرار است، قصة زندگي شما را بگويد و براي شما خوش­بختي بياورد. اين­ها مستقيم و غيرمستقيم دارند، فرهنگ شما را تحت تأثير قرار مي­دهند و اولويت­هاي زندگي شما را دگرگون مي­کنند. اين يک رسانه است که مهندسين فرهنگي آن شرکت­ها، از آن براي مقاصد خودشان استفاده مي­کنند. ماهواره، موسيقي، فيلم، اينترنت، و ده­ها ابزار ديگر هم، براي همان منظور به کار گرفته مي­شوند و شخص را در هر جايي که باشد، بمباران مي­کنند. در مقابل، ما هم بايد با چشم باز، مهندسي فرهنگي انجام دهيم. اين يک شعار نيست، بلکه ضرورتي است، در وضعيتي که گفتم. البته مهندسي فرهنگي انجام شده و مي­شود، اما بايد نظام داشته باشد و برنامه و چشم­انداز.

 

در اين­جا، يک موضوع مهم در رابطه با مهندسي فرهنگي و مشخصاً، براي تقويت فرهنگ ديني، ايجاد ارتباط ميان بخش­هايي است که توليدکنندة فرهنگ و انديشه هستند و بخش­هايي که موضع و القاکنندة آن انديشه­ها و فرهنگ مي­باشند.

دقيقاً. ببينيد، هر پروسه­اي، دو مرحله دارد. يکي توليد و ديگري توزيع. اين به­خصوص در امر فرهنگ، اهميت بيش­تري دارد، چون کالاي فرهنگي، چه يک ايده و فکر باشد و چه يک خبر و اطلاع، اگر درست توليد نشود و به موقع به دست مصرف­کننده نرسد، ديگر آن اثر و فايده­اي را که از آن انتظار مي­رود، نخواهد داشت. يکي از مشکلات ما، به ويژه در زمينة فرهنگ، کمبود زيرساخت­هاي توزيعي است. ما، روي اين امر کار نکرده­ايم. اين هم بخش مهمي از مهندسي فرهنگي است که متأسفانه ما در آن ضعف چشم­گيري داريم. در اقتصاد، به اين مي­گويند بازاريابي. در بخش فرهنگ، ما اين بازاريابي را انجام نداده­ايم. ما اساتيدي داريم که کتاب­هاي بسيار خوبي مي­نويسند، اما کسي فکر نمي­کند که اين کتاب­ها را چگونه بايد به مخاطب رساند. روزنامه­هايي در کشور منتشر مي­شوند که پنجاه­هزار تيراژ دارند، اما بيش از پنج­هزار خواننده ندارند. سايت­هايي در اينترنت راه انداخته­ايم، اما با چند کاربر و مراجعه­کننده؟ برخي خيال مي­کنند، از طريق اينترنت، دارند توزيع مي­کنند، اما اين­طور نيست.

 

راهکار رفع اين ضعف و نقص چيست؟

برگرديم به مثالي که دربارة آگهي تبليغاتي گفتم. کساني که اين آگهي­هاي بزرگ را براي فروش کالاهايشان تنظيم کرده­اند، خوب فهميده­اند چگونه بايد راه را براي توزيع توليداتشان باز کنند. آنها از طريق اين آگهي­ها، وارد ذهن بيننده مي­شوند و توجه او را از موضوعات ديگر منحرف، و بر زمينه­هاي مرتبط با کالاي خودشان متمرکز مي­کنند. به اين ترتيب، اين ذهن برنامه­ريزي مي­شود، براي خريد آن کالاي به­خصوص. خريد اين کالا مساوي است با، تطبيق فرهنگ خريدار با فرهنگ توليدکننده. خريد اين کالا مساوي است با، اختصاص بخشي از درآمد خريدار به توليدکننده. خريد اين کالا مساوي است با، اختصاص بخشي از وقت خريدار به توليدکننده براي استفاده از اين توليد. و به همين ترتيب. مي­بينيد که با خريد يک کالاي ساده، خريدار، بخش از زندگي مادّي و معنوي خود را به توليدکننده مي­دهد. اين چيزي است که از طريق يک آگهي در ذهن فرد بيننده برنامه­ريزي مي­شود و کسي هم به آن توجّه نمي­کند. حالا بماند که اين آگهي­ها را اگر بچه­ها به طور مداوم ببينند، در آينده تبديل به چه افرادي خواهند شد. آيا ما که توليد فکر و انديشه مي­کنيم، براي معرفي و جلب و جذب مخاطبانمان به توليد و محصولاتمان، اين­گونه برنامه­ريزي کرده­ايم؟ خير! اگر کرده بوديم، امروز دچار مشکل نبوديم. يک مثال ديگر مي­زنم. ما اگر بخواهيم تفکّر ديني خودمان را در سطح جهان ارائه کنيم، چه مي­کنيم؟ آيا مي­توانيم آگهي بدهيم؟ مسلماً نه. راهش اين است که به زبان­هايي که کاربرد جهاني دارند، کتاب و مقاله بنويسيم. زبان هم يک رسانه است. بايد بتوانيم در مجامع و محافل دنيا، حرف بزنيم. چقدر اين کار را کرده­ايم؟ اصلاً ما امکاني را براي توليد کتاب و مقاله­اي که قابل ارائه در سطح بين­المللي باشد، فراهم کرده­ايم؟ ببينيد! همة اين­ها با هم در ارتباطند و همگي تحت همان مقولة اصلي مهندسي فرهنگي هستند. اين است که مي­گويم براي دفاع از فکر ديني و الگويي که انقلاب اسلامي به جهان عرضه کرده، بايد همه­جانبه دست به مهندسي فرهنگي بزنيم. به طور کلّي، من سه چيز را ضروري مي­دانم. يکي شناسايي مشکلات و گره­هايي که وجود دارد، آن هم به طور دقيق و جزئي، نه به صورت کلّي و مبهم. با پرداختن به کليات، راه به جايي نمي­بريم. همة مشکلات را، بايد با جزئيات کامل شناسايي کنيم. دوم، بايد براي رسيدن به آن اوجي که مدّ نظرمان است، برنامه­ريزي و سرمايه­گذاري کنيم. سوم، شناخت آسيب­هايي که در اثر وضعيت بين­المللي، ممکن است متوجه ما و جامعه و فرهنگ ما باشد. براي مثال، پانزده سال پيش، در سخنراني در جشنواره مطبوعات، يادآوري کردم که تغييراتي در عرصة اطلاعات در حال وقوع است که ما بايد آمادة مواجهه با آنها باشيم. آن موقع هنوز خبري از اينترنت در ايران نبود و اگر هم بود، خيلي محدود و خاص بود. اما اکنون اين فراگير شده است. آيا اين پديده براي ما خوب است؟ خود اين پديده بر ما تحميل شده و البته مثل هر چيز ديگر مزايا و معايبي دارد. اما به نظر من، براي ما مضارش بسيار بيش­تر از منافعش است. حتّي در غرب هم همين طور است. ما در ايران کم­تر از چهار هزار نشريه داريم، اما تعداد سايت­هاي اينترنتي، بسيار بيش از اين است. کارکرد اين سايت­ها چيست؟ هيچ چيز، مگر تخطئة شخصيت افراد و هويت ملّي و ديني. از طرف ديگر اين پديده، بسيار وقت­کش است. ديگر وقتي براي، مثلاً مطالعة واقعي و درست نمي­گذارد. بنابراين، ما بايد اين آسيب­ها را بشناسيم و به موقع براي آنها چاره بينديشيم. بايد مواظب باشيم، اين پديده­ها جامعه را تحميق نکنند.

 

جمع­بندي من از صحبت­هاي جناب­عالي اين است که براي مقابلۀ با ناتوي فرهنگي که عليه ما شکل گرفته، و براي تقويت فرهنگ ديني در جامعة خودمان، بايد دست به مهندسي فرهنگي همه­جانبه بزنيم. و از سوي ديگر براي نفوذ دادن انديشه­هايمان در سطح جهان که شنونده­ها و گيرندگان بسيار پرتعداد و وسيعي هم دارد، به توليد علم بپردازيم. به نظر شما کدام يک از اين­ها، اولويت دارد؟

ببينيد! در جنگ، درس اول اين است که موقعيت خودتان را تثبيت کنيد و بعد دست به تهاجم بزنيد. البته اين­ها مراحل مجزاي از هم نيستند. وقتي جامعه در برابر آسيب­ها مصونيت پيدا کند، زمينه براي ابراز جهاني انديشه­هايمان مهيّا مي­شود. در اين شک نکنيد، فرهنگي مورد تهاجم قرار مي­گيرد که بخواهد مستقل بماند و از تقليد از غرب، رويگردان است. ما بايد باور کنيم و اين باور بايد در جامعه جاري باشد که ما، منادي فرهنگ مستقل و ديني در جهان هستيم. اين باور، ما را به اين مسير مي­کشد که تمام مفاهيمي را که غرب تعريف و به ما القا کرده، بر مبناي عقايد و فرهنگ خودمان، بازتعريف کنيم. اين تلاش زيادي مي­طلبد. براي مثال، اگر ما کارخانة توليد ب.ام.و. در ايران راه بيندازيم، آنها ما را خيلي تشويق مي­کنند و خصومتي با ما نخواهند داشت. اما به محض اينکه به سمت توليد سوخت هسته­اي مي­رويم، عليه ما دست به هر کاري مي­زنند. خيلي جالب است. ب.ام.و. يعني مصرف بيش­تر توليدات غربي و در واقع ترويج فرهنگ غربي، اما سوخت هسته­اي، يعني توليد بيش­تر و استقلال. سي­سال پيش اگر کسي از من مي­پرسيد، اهل کدام کشور هستي، و من مي­گفتم ايران، با بي­تفاوتي و حتّي تحقير مي­پرسيد، ايران کجاست؟! امروز تا مي­فهمند من ايراني هستم، شروع مي­کنند به بحث دربارة سخنان آقاي احمدي­نژاد. اين از برکت انقلاب اسلامي است. ما قبل از انقلاب، بيش از چهل­هزار دانشجو، فقط در آمريکا داشتيم و آمريکا در همين حدود، مستشار نظامي در ايران داشت. اما امروز ما داريم استاد به دانشگاه­هاي جهان مي­فرستيم. اين­ها دستاوردهاي کوچکي نيست. اين بدان معني است که ما، راه را درست انتخاب کرده­ايم. مشکلات ما زياد است، اما داريم، درست عمل مي­کنيم. اگر بتوانيم تفکّر ديني را ترويج کنيم، همان­گونه که مقام معظّم رهبري هم تأکيد کرده­اند، اين مشکلات بسيار کم خواهند شد. بزرگ­ترين چالش­هاي ما، فرهنگي است. البته همه جاي دنيا، اين چالش­ها وجود دارد و مشکلات آنها به مراتب از ما پيچيده­تر است. ما امکان بزرگي داريم که بسياري از کشورهاي ديگر آن را ندارند و آن اسلام است. همين بحران اقتصادي اخير در آمريکا، که در ابتدا به آن پرداختيم، پيامدهاي فرهنگي بسيار منفي خواهد داشت و آنها راهي براي غلبه بر اين پيامدها ندارند. ما اين فرصت را داريم که جامعة خودمان را بر مبناي آموزه­هاي اسلامي، فرهنگ­سازي کنيم و به عنوان يک جامعة ديني، الگوي جوامع بحران­زده­اي باشيم که، دنبال روشي ديگر براي زندگي هستند.

 

به طور مشخّص، دستگاهي مانند سازمان تبليغات اسلامي، براي توسعه و تحکيم مباني ديني در جامعه، چه جايگاهي دارد و چه مي­تواند بکند؟

در وهلة نخست، ما بايد براي مصرف خودمان، توليد فرهنگي داشته باشيم. اين توليد، حامل پيام­هايي است که منطبق بر اهداف و عقايد ماست و قطعاً در فرآيند مهندسي فرهنگي که دربارة آن صحبت کردم، بررسي و تنظيم و فرآوري شده است. در مرحلة بعد، بايد به توليد نظريه و اطلاعات بپردازيم، تا مرجع شويم. به چه معني؟ به اين معني که ما، مثلاً در زمينة آمار، اغلب به آماري رجوع مي­کنيم که ديگران ارائه مي­کنند. اين را بايد دگرگون کرد. بايد خود ما اطلاعات آماري دقيق و معتبر به دنيا ارائه بدهيم. در تمام زمينه­ها و رشته­ها، بايد همين­طور عمل کنيم. بخشي از اين وظيفه، برعهدة سازمان تبليغات اسلامي است که ابزارها و امکاناتش را هم دارد. در زمينة بسيار مهم توزيع نيز، سازمان مي­تواند برنامه­ريزي کند و هم­چنين در زمينة ايجاد ارتباطات بين­المللي ميان کشورهاي اسلامي و يا افرادي که هم­سو با برنامه­هاي تبليغ دين، در جاي جاي جهان فعاليت مي­کنند.

 

جناب استاد، از اينکه در اين گفت­وگو شرکت کرديد، بسيار سپاسگزاريم.  

من هم براي شما، آرزوي موفقيت دارم.

 

 

چهارشنبه 14 اسفند 1387 - 9:24


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری