پنجشنبه 27 تير 1398 - 18:38
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

مقاله

 

بخشعلي قنبري

 

نبوت در آينه‌ نظريه‌ها

 

 

درباره نبوت نظريه‌هاي زيادي طرح شده است. برخي از صاحبنظران از آن به عنوان تعليم و از پيامبر به عنوان معلم ياد كرده‌اند و بر اساس فلسفه‌ معلمي به تجزيه و تحليل آن پرداخته‌اند و بر اين نكته پافشاري كرده‌اند كه فلسفه معلمي نفي معلمي است، يعني انبيا تعليم مي‌دهند تا انسان‌ها به جايي برسند كه ديگر احتياجي به تعاليم انبيا نداشته باشند. برخي نيز از پيامبري به عنوان شمع محفل بشريت ياد كرده‌اند. در اين نوشته به تبيين نظريه‌هاي نبوت پرداخته‌ايم كه در طول تاريخ اسلام راجع به اين موضوع ارايه شده است. البته صاحبنظران زيادي در اين باب سخن گفته و نظريه پرداخته‌اند و ما براي نمونه به بررسي برخي از آنها مي‌پردازيم. قسمت دوم و پاياني اين بحث را در شماره آينده خواهيد خواند.

1)    امام محمد غزالي

غزالي براي اثبات نبوت از دو دليل عقلي و قلبي (=عرفاني) بهره مي‌گيرد كه ذيلاً به توضيح هر يك مي‌پردازيم:

 الف) دلايل عقلي:

 غزالي پيش از بيان فلسفه نبوت و حقيقت پيامبري و نيازمندي همه مردم به آن به بررسي وضعيت هستي و جايگاه آدمي در آن و چگونگي ماهيت انسان و نحوه تأمين نيازهايش مي‌پردازد. از نظر غزالي گوهر انسان در اصل فطرت خالي و ساده است و از عوالم الهي چيزي نمي‌داند. اين عوالم بسيارند و جز خداي تعالي كسي نمي‌تواند آنها را بشمارد. خداوند فرموده است: «شماره لشكريان پروردگارت را جز خود او كسي نمي‌داند».1

غزالي آنگاه به كيفيت ادراك و كسب معرفت آدمي مي‌پردازد و چگونگي درك شدن عوالم مختلف هستي توسط انسان را مورد بررسي قرار مي‌دهد. خداوند بشر را به وسيله ادراك از جهان مخلوقات آگاه ساخته و هر اداركي كه در او به وديعه نهاده است براي آن است كه انسان با آن از دنياي مخلوقات آگاه گردد. منظورمان از عوالم در اينجا اجناس موجودات است. نخستين چيزي كه در انسان آفريده شده، حس لامسه است كه با آن گروهي از پديده‌ها از قبيل گرمي و سردي و تري و خشكي و نرمي و زبري از هم باز‌مي‌شناسد. اين حس از درك رنگ‌ها و صداها ناتوان است. پس از آن حس بينايي برايش آفريده شد تا با آن رنگ‌ها و صداها و شكل‌ها را درك كند.2

اينكه غزالي به اين بخش از حواس آدمي مي‌پردازد بدان دليل است كه گستره معرفت‌اندوزي اين حس از ساير حواس بيشتر است. به تعبير ديگر ميزان عمل اين حس از ساير حواس بيشتر است. سپس خداوند حس شنوايي را براي شنيدن صداها و آهنگ‌ها بيافريد و همين‌گونه حس چشايي را در او به وجود آورد.

بدين ترتيب حواس آدمي آفريده شدند. آدمي از طريق اين حواس توانست نسبت به كسب معرفت اهتمام ورزد. آدميان از رشد و بالندگي خويش مي‌توانند نيازهاي نهفته خويش را بشناسند و از طريق آن به فلسفه و ضرورت نبوت پي ببرند. غزالي اشاره مي‌كند در حوزه انسان‌شناسي كار بر همين منوال است تا شخص از جهان محسوسات در مي‌گذرد و در حدود سن هفت سالگي قوه تميز در او به وجود مي‌آيد. شخص در اين مرحله قدم به مرتبه‌اي از مراتب كمال مي‌نهد. در اين بخش از عمر، اموري زائد بر عالم محسوسات را درك مي‌كند، سپس مرحله ديگري از كمال را مي‌پيمايد و عقل در او به وجود مي‌آيد كه با آن واجبات و امور جايز و محالات و ساير اموري كه در مرحله قبل نبودند قابل درك‌اند.3 غزالي براي اثبات ابعاد مختلف نبوت و توجه به آنها در فلسفه نبوت بعد معنوي و قلبي انسان را نيز مورد توجه قرار مي‌دهد و شكوفايي آن را براي فهم فلسفه نبوت ضروري مي‌داند. از نظر او برتر از مرحله عقل مرحله‌اي ديگر از كمال است كه چشمي ديگر از بصيرت در انسان باز شود و با آن عوالم غيب و امور آينده و اموري كه فرد از فهم آن باز مي‌ماند (همانگونه كه قوه تميز از درك معقولات و قوه حس از درك مسائل قوه تميز ناتوان است) ادراك گردد.4 البته وجود اين قوه همانند ساير قواي بشر مورد اتفاق نيست، بلكه برخي از صاحبنظران وجود آن را انكار مي‌كنند كه غزالي انكار آنها را به انكار كودكان تشبيه كرده، رد مي‌كند. اينان وجود چنين استعدادي را انكار مي‌كنند، آن‌سان كه كودك مميز از درك مدركات عقلي سرباز مي‌زند و آن را بعيد مي‌شمارد. همين‌گونه برخي از خردمندان از قبول ادراك نبوت سرباز مي‌زند و آن را بعيد مي‌دانند. بايد گفت كه اين كار ناداني محض است و خالي از دليل است و اينان به آن مرتبه از كمال نرسيده‌اند كه از آن دريافت عيني كنند. از اين رو مي‌پندارند كه وجود ندارد. كور مادرزاد تا به تواتر و از راه شنيدن از وجود رنگ‌ها و شكل‌ها آگاه نشود، اگر كسي از وجود اين اشكال سخن گويد نمي‌فهمد و اقرار نمي‌آورد.

خداوند متعال براي اينكه كار را بر بندگانش آسان كند نمونه‌هايي از خاصيت نبوت را در آنان به وجود آورده است. مثلاً انسان در خواب مسائلي را كه جزو غيب‌اند به صورت صريح يا به صورت مثالي كه بعداً آن را تعبير خواهد كرد ادراك مي‌كند. ولي اگر امور را شخصاً نيازموده باشد و به او بگويند «بعضي از مردم همانند مرده بيهوش مي‌افتند و حس شنوايي و بينايي از آنان سلب مي‌شود و در اين حال پاره‌اي از مسائل عيني را درك مي‌كنند» شخص نا‌آزموده اين‌ها را محال مي‌شمارد و انكار مي‌كند و اين‌گونه دليل مي‌آورد كه قواي حواس‌اند كه وسيله ادراك هستند، كسي كه اشيا را حضوري و عيني درك نمي‌كند چگونه در غياب حواس، آنها را درك مي‌‌كند؟

اين ادعا نوعي قياس است كه وجود عيني و مشاهده مردودش مي‌شمارد.5 نقطه نظريه غزالي درباره ثبوت و چگونگي دستيابي شخص به اين مقام اعتراف به وجود ساحت قلبي انسان است كه در صورت شكوفايي بصير مي‌شود و نوري را فراهم مي‌آورد كه در ساير موارد به وجود نمي‌آيد. البته دستيابي به اين مرحله مستلزم چند مرحله تكامل تدريجي است كه غزالي آنها را يادآور مي‌شود. مي‌بينيم عقل خود مرحله‌اي از كمال رشد آدمي است و در آن ديدي به وجود مي‌آيد و گونه‌هايي از معقولات را درك مي‌كند كه حواس از درك آنها ناتوان است. پس نتيجه مي‌گيريم كه نبوت عبارت است از مرحله‌اي از كمال كه با آن ديدي همراه است كه با نور آن، مسائل غيب و اموري كه عقل از ادراك آن ناتوان است، ادراك مي‌شود.6

غزالي با ذكر دلايلي از جمله پيدايش يكباره علوم به اثبات پيامبري پرداخته است. يكي از دلايل اثبات نبوت از نظر غزالي آن است كه اگر پيامبران نبودند برخي از علوم از اصل پديد نمي‌آمدند، زيرا بشر هيچ‌گونه تجربه‌اي نسبت به آنها نداشت. «وجود معارفي در جهان هرگز با عقل قابل دستيابي نبوده‌اند، مثل دانش پزشكي و ستاره‌شناسي. هر كه در اين مبحث‌ها به تحقيق بپردازد، مي‌داند كه جز با الهام و يا توفيق خداوند قابل درك نيستند و راهي به تجربه ندارند. بعضي از احكام نجومي جز در هزار سال يكبار واقع نمي‌شود. چنين امري [فقط] با تجربه قابل درك است.»7

دليل ديگري كه غزالي مي‌آورد خاصيت برخي از داروها است كه وجود آنها نيز مي‌تواند دليلي بر وجود پيغمبري باشد. با اين برهان روشن مي‌شود كه براي ادراك اموري كه با عقل قابل درك نيستند روشي وجود دارد به نام نبوت. اين به آن معني نيست كه نبوت تنها همين باشد، بلكه ادراك امور خارج از مقوله عقل يكي از خواص نبوت است. جز اين خاصيت‌هاي ديگري هم دارد كه ما در اين سخن جز قطره‌اي از درياي بيكران آن را نگفته‌ايم. و بحث نبوت را هم به اين خاطر بيان كرديم كه نمونه‌اي از آن يعني همان مدركات در خواب، همراه تو و نمونه‌هاي ديگري از جنس آن، همانند علم طب و نجوم در اختيار تو است. اين مرحله از كمال نبوت از خواص پيامبر الهي است كه خردمندان با توشه خرد راهي به آن ندارند.

ب) دلايل قلبي (عرفاني):

«غير از اين مسائل كه برشمرديم ساير خاصيت‌هاي نبوت با ذوق و سلوك قابل درك است. ما اين را خود از طريق خواب آزموده‌ايم و دريافته‌ايم، و اگر حالت خواب وجود نداشت هرگز باورش نمي‌كرديم.»8 غزالي امور عرفاني را اموري مي‌داند كه هم در پيغمبري محقق مي‌شود و هم ما ابزاري براي فهم آنها در اختيار داريم. در نتيجه از اين طريق مي‌توانيم پيغمبري فردي را تصديق كنيم و الا نمي‌توانيم تصديقش كنيم. زيرا تصديقش پس از مرحله فهم است.9 اين خاصيت (باور از غير راه تماس) ايمان به اصل نبوت را در تو محكم مي‌گرداند. هر گاه معناي نبوت را با بهره‌گيري از قرآن و اخبار درك كنيم و در آنها تأمل كنيم خواهيم فهميد كه نبوت پيامبر اسلام(ص) بالاترين درجات نبوت است. غزالي توصيه مي‌‌كند با تأمل در سخن پيامبر(ص) و اقدام به تصفيه دروني هم نبوت و هم رتبه والاي حضرت محمد(ص) را خواهيم فهميد. زيرا پيامبر فرمود: «هر كه به آنچه از دين فراگرفته عمل كند، خداوند دانشي را كه نمي‌داند به او خواهد آموخت.» و نيز فرموده است: «هر كسي كه ستمگري را ياري كند خداوند آن ستمگر را بر او مسلط خواهد كرد.»

غزالي اشاره مي‌كند كه اگر كسي اين مسائل را هزارها بار تجربه كند به دانشي دست خواهد يافت كه هيچ‌گونه شكي در آن راه ندارد.10 غزالي اين راه را حتي از راه معجزه نيز بالاتر و مطمئن‌تر مي‌داند، زيرا اين مسائل هرگاه به صورت مجرد و منفرد مورد مطالعه قرار گيرند، بي‌شمار و خارج از حد تأييد نشوند، به شكل سحر و جادو و خيال و اضلال الهي رخ مي‌نمايند، چرا كه خداوند «هر كه را بخواهد گمراه و هر كه را بخواهد هدايت مي‌كند».11

2)    صاحب گوهر‌ مراد

صاحب گوهر ‌مراد كه از متكلمان برجسته شيعه است فلسفه نبوت را با توجه به مصالح و مفاسد فردي و اجتماعي انسان‌ها تفسير كرده است. زيرا از نظر او فقدان پيامبر باعث اختلال در حيات بشري مي‌شود كه با هدف غايي خدا منافات دارد.

«چون ثابت شد به دلايل عقليه وجود صانعي حكيم بر مخلوقات را، كه منزه است از شاهد و مكالمه مر او را ثابت شد كه او را رسولان باشند به سوي خلق، كه تعبير كنند از او به خلق اوامر و نواهي او را بنابر آنكه او حكيم است و نشايد كه خلق را ضايع و مهمل گذارد و اوامر و نواهي كه مشتمل بر مصالح و منافع خلق باشد از او صادر نگردد. و آن رسولان اگر چه ناچار از خلقند ليكن برگزيدگان از خلقند كه مشابهتي با خلق جز به خلقت و تركيب ندارند و پرورش و ادب‌ يافتگانند به حكمت نزد خداي تعالي و ايشان واسطه باشند ميان خدا و خلق. و بالجمله واجب است بودن پيغمبري يا امامي در هر زمان تا حجت خداي تعالي باشد بر خلق و با او باشد علمي كه دلالت كند بر صدق مقالش و جواز عدالتش.»12

صاحب گوهر مراد براي اثبات نظر خداوند از دلايل معتزله هم مدد مي‌گيرد و مي‌نويسد: اما معتزله چون نظر را واجب عقلي دانند بنا بر آنكه رفع خوف از نفس بالضروره واجب باشد عقلاً و اهمال را معجزه خوف است لامحاله بنا بر آنكه قول مدعي معجزه، محتمل الصدق است و بر تقدير صدق و عدم اتباع ضرر نمايد، پس بنا بر وجوب ذوع ضرر متوقع، امتناع از نظر در معجزه نتوان كرد. پس معتزلي در معجزه كافي باشد به جهت ثبوت نبوت شخصي كه مدعي نبوت باشد و شك نيست در امكان وجود شخصي في‌الجمله، پس ترك ايجاد نبي و ارسال رسول موجب اهمال نوع انسان كه افضل انواع كائنات است باشد و به هلاك نوع شود و نقص غرض لازم آيد. پس بعثت انبيا و ارسال رسل في‌الجمله واجب باشد.»13

صاحب گوهر مراد آنگاه به دلايل حكما در فلسفه نبوت پرداخته، مي‌نويسد: «هر فردي از افراد انسان در وجود خود به نحوي كه متصف شود به حس معاش و متصف باشد به صلاح معاد، محتاج است به مشاركت كه جماعتي از بعضي نوع خود، تا معاون هم باشند در امور محتاج‌اليها. و معاونت مذكوره موقوف است به اجتماع در مكاني كه متمكن باشند از معامله با يكديگر و تمدن عبارت از آن اجتماع و مدينه عبارت از آن مكان باشد. و هذا معني قولهم «الانسان مدني بالطبع» است كه معامله محتاج است به عدلي و عدل محتاج است به نشي و قانوني كه مهياست. مدنيه عبارت از آن است كه سنت و قانون محتاج است به واضعي الاهي. و لابد است بودن واضع به حيثيتي كه مخاطب با مردم تواند كرد و الزام و قوانيني تواند نمود. پس واجب است بودن او از افراد انسان و واجب باشد كه مخصوص باشد من عندالله به معجزات و آيات بينات تا موجب امتياز او شود و باعث انقياد مردم گردد و نبي عبارت از اين انسان است.»14

3)    علامه اقبال لاهوري

اقبال براي تبيين نظريه خود ابتدا به تحليل وحي مي‌پردازد و مي‌گويد: «شكل استعمال كلمه وحي در قرآن نشان مي‌دهد كه اين كتاب آن را خاصيتي از زندگي مي‌داند، و البته اين هست كه خصوصيت و شكل آن بر حسب مراحل تكامل زندگي متفاوت است. گياهي كه به آزادي در مكاني رشد مي‌كند، جانوري كه براي سازگار شدن با محيط تازه زندگي داراي عضو تازه‌اي مي‌شود و انساني كه از اعمال دروني زندگي، روشني تازه‌اي دريافت مي‌كند، همه نماينده حالات مختلف وحي هستند كه بنا بر ضرورت‌هاي ظرفيت، پذيراي وحي يا بنا بر ضرورت‌هاي نوعي كه اين ظرف به آن تعلق دارد، اشكال گوناگوني دارند.»15

اقبال به تفسير وجود پيامبر پرداخته مي‌گويد: پيغمبر را مي‌توان همچون نوعي خودآگاهي باطني تعريف كرد كه در آن «تجربه اتحادي تمايل به آن دارد كه از حدود خود لبريز شود و در پي يافتن فرصت‌هايي است كه نيروهاي زندگي اجتماعي را از نو توجيه كند يا شكل تازه‌اي به آنها بدهد.»16 پس پيغمبر موجودي است كه پس از اتحاد با خدا منبع فيض الهي مي‌شود كه چنين فيضي از او جاري مي‌گردد.

اقبال آنگاه به تحليل فلسفه نبوت پرداخته آن را وسيله‌اي در راستاي تسريع دستيابي به تكامل مي‌داند كه هدف اصلي آفرينش انسان محسوب مي‌شود. از نظر او اين تسريع باعث مي‌شود انرژي‌هاي انسان به هدر نرود تا بتواند به‌موقع به مقصد و مقصود خود نايل آيد.

«در دوران كودكي بشريت، انرژي رواني چيزي را آشكار مي‌سازد كه من آن را «خودآگاهي پيغمبرانه» مي‌نامم و به وسيله آن در انديشه فردي و انتخاب راه زندگي از طريق پيروي از دستورها و داوري‌ها و انتخاب‌ها و راه‌هاي عملي حاضر و آماده صرفه‌جويي مي‌شود. و آن با تولد عقل و ملكه نقادي، زندگي به نفع خود، تشكيل و نمو آن اشكال از خودآگاهي را كه نيروي رواني در مرحله قديمي‌تر تكامل بشري به آن صورت جريان داشت متوقف مي‌سازد.»17

از نظر اقبال پيامبر با عنايت به نظريه ياد شده به ظهور رسيده و تمام تلاش خود را به كار مي‌گيرد تا بتواند ميان دو جهان قديم و جديد وساطت كند تا انسان بتواند با بهره‌گيري از دستاوردهاي او خود را از دنياي قديم با سرعت تمام به دنياي جديد برساند.

«چون به مسأله از اين لحاظ نظر شود بايد گفت كه چنان مي‌نمايد كه پيغمبر اكرم(ص) ميان جهان قديم و جهان جديد ايستاده است. تا آنجا كه به منبع الهام وي مربوط مي‌شود به جهان قديمي تعلق دارد و آنجا كه روح الهام وي در كار مي‌آيد متعلق به جهان جديد است. زندگي در وي منابع ديگري از معرفت (طبيعت و تاريخ) را اكتشاف مي‌كند كه شايسته خط سير جديد آن است. ظهور و ولادت اسلام، ظهور و ولادت عقل برهاني استقرايي است.»18

اقبال از ختم نبوت نيز تلقي‌اي ارايه كرده كه در خور تأمل است: «انديشه خاتميت را نبايد به اين معني گرفت كه سرنوشت نهايي زندگي، جانشين شدن كامل عقل به جاي عاطفه است. چنين چيزي نه ممكن است نه مطلوب. ارزش عقلاني اين انديشه در آن است كه در برابر تجربه باطني وضع مستقل نقادانه‌اي ايجاد مي‌كند و اين امر با تولد اين اعتقاد حاصل مي‌شود كه حجيت و اعتبار ادعاي اشخاص به پيوستي با فوق طبيعت داشتن در تاريخ بشري به پايان رسيده است.»

4)    شهيد مرتضي مطهري

شهيد مطهري نيز نبوت را مورد تجزيه و تحليل قرار داده و با بهره‌گيري از آيات قرآن به تبيين آن پرداخته است. از نظر مطهري پيامبران مبعوث شده‌اند تا توحيد را در دو حوزه فردي و اجتماعي محقق سازند. مطهري نظريه خود را در چند نكته ذيل بيان مي‌كند:

1.      پيامبران از نظر هدف ثنوي بوده‌اند، يعني دو مقصد مستقل داشته‌اند: يكي از اين دو مقصد به زندگي اخروي و سعادت اخروي بشر مربوط است (توحيد نظري و توحيد عملي فردي)، و ديگري به سعادت دنيوي او (توحيد اجتماعي). پيامبران از آن نظر كه در انديشه سعادت دنيوي بشر بوده‌اند، به توحيد اجتماعي پرداخته‌اند و از آن جهت كه مي‌خواسته‌اند سعادت اخروي بشر را تأمين كنند، به توحيد نظري و توحيد عملي فردي كه صرفاً روحي و ذهني است پرداخته‌اند.

2.      هدف اصلي، توحيد اجتماعي است. زيرا توحيد نظري و توحيد عملي فردي مقدمه لازم توحيد اجتماعي است. توحيد نظري مربوط به شناخت خداوند است. براي انسان ذاتاً هيچ ضرورتي نيست كه خدا را بشناسد يا نشناسد، تنها عامل محرك روح او خدا باشد يا هزاران چيز ديگر (همچنانكه به طريق اولي براي خداوند فرق نمي‌كند كه انسان را بشناسد يا نشناسد، انسان او را بپرستد يا نپرستد) ولي نظر به اينكه كمال انسان در «ما» شدن و توحيد اجتماعي است، و اين امر بدون توحيد نظري و توحيد عملي فردي ميسر نيست، خداوند معرفت خود و پرستش خود را فرض كرده است تا توحيد اجتماعي محقق گردد.

3.      هدف اصلي شناختن خدا و نزديك شدن و رسيدن به اوست. توحيد اجتماعي مقدمه و وسيله وصول به اين هدف عالي است. زيرا در جهان بيني توحيدي، جهان ماهيت «از اويي» و «به سوي اويي» دارد؛ از اين رو كمال انسان در رفتن به سوي او و نزديك شدن به اوست. انسان از يك امتياز خاص بهره‌مند است و آن اينكه به حكم «نفخت فيه من روحي»19 واقعيتش واقعيت خدايي است. فطرت بشر فطرت خداجويانه است؛ از اين رو سعادتش، كمالش، نجاتش، خير و صلاح و فلاحش در معرفت خدا و پرستش و پيمودن بساط قرب اوست. ولي نظر به اينكه انسان بالطبع اجتماعي است و اگر انسان را از جامعه جدا كنيم ديگر انسان نيست، پيامبران به اقامه عدل و قسط و نفي ظلم و تبعيض پرداخته‌اند. علي‌هذا ارزش‌هاي اجتماعي از قبيل جود، عفو، محبت و احسان ارزش ذاتي ندارند و بالذات كمالي براي بشر محسوب نمي‌شوند؛ همه ارزششان ارزش مقدمي و وسيله‌اي است كه با قطع نظر از ذي‌المقدمه، بود و نبود آنها علي‌السويه است. اينها شرايط وصول به كمال‌اند نه خود كمال، مقدمات فلاح و رستگاري‌اند نه خود فلاح و رستگاري، وسايل نجات‌اند نه خود نجات.20

4.      نظريه چهارم اين است كه همچنانكه در نظريه سوم آمده است غايت انسان و كمال انسان، بلكه غايت و كمال واقعي هر موجودي، در حركت به سوي خدا خلاصه مي‌شود و بس. ادعاي اينكه پيامبران از نظر هدف ثنوي بوده‌اند «شرك لايغفر» است، همچنانكه ادعاي اينكه هدف نهايي پيامبران فلاح دنيوي است و فلاح دنيوي جز برخورداري از مواهب طبيعت، و زندگي در سايه عدل و آزادي و برابري و برادري نيست، ماده پرستي است. ولي بر خلاف نظريه سوم ارزش‌هاي اجتماعي و اخلاقي با اينكه مقدمه و وسيله‌ وصول به ارزش اصيل و يگانه انسان يعني خداشناسي و خداپرستي، فاقد ارزش ذاتي نيستند.21

5)    شهيد محمدباقر صدر

شهيد صدر نيز از انديشمندان معاصر اسلام است كه به تجزيه و تحليل نبوت پرداخته است. شهيد صدر معتقد است كه اسلام براي اداره دنيا و آخرت انسان‌ها آمده است. اسلام دنيا و آخرت را از يكديگر جدا نمي‌داند و آن دو را در ارتباط با يكديگر مورد بررسي قرار مي‌دهد. از نظر وي قلمرو دين وسيع است، و همه شئون زندگي فردي و اجتماعي انسان‌ها را در بر مي‌گيرد.

«خودباختگان غرب با پيروي از اربابان زشت‌سيرت خود مي‌گويند: اسلام فقط پاسخگوي نيازهاي روحي انسان‌هاست نه مشكلات اجتماعي- اقتصادي بشر و اسلام فقط يك باور داشته است كه در پيوند بين انسان‌ها و خدا خلاصه مي‌شود. بدين جهت براي برنامه زندگي، فكري ديگر بايد داشت و دنبال رهبري ديگر براي انقلاب گشت. اما بر خلاف گمان واهي آنان، بنياد اسلام دگرگوني و انقلاب است و بين زندگي و عقيده مرزي را قايل نيست و جنبه‌هاي اجتماعي را از محتواي فكري و ايدئولوژيك جدا نمي‌كند.»22

6)    علامه طباطبايي

مرحوم علامه طباطبايي نيز به بررسي فلسفه نبوت پرداخته است. علامه طباطبايي دين الهي را راه سعادت بشر معرفي مي‌كند. علامه طباطبايي درباره اهداف دين مي‌گويد: «دين الهي، تنها راه سعادت انسان و اصلاح كننده امور حياتي است. دين است كه فطرت را با فطرت اصلاح مي‌كند، و قواي مختلفه را هنگام طغيان به حال اعتدال برمي‌گرداند، و رشته زندگي دنيوي و اخروي، مادي و معنوي انسان را به نظم درمي‌آورد.»23

از نظر علامه طباطبايي سعادت انسان در دو جايگاه تحقق عيني پيدا مي‌كند: دنيا و آخرت. از نظر او دنيا و آخرت در طول همند نه در عرض هم. با وجود اين اصالت در حيات بشري آخرت است، زيرا براي دستيابي به سعادت بشر در دنيا غير از نبوت مي‌توان راه‌هاي ديگري نيز پيشنهاد كرد. هر چند كه ممكن است اين راه‌ها نسبت به راه دين ناقص باشند اما براي رسيدن به سعادت اخروي جز راه نبوت هيچ راه ديگري رساننده به هدف نيست.24

اهداف رسالت

بر اساس نظريه‌هاي طرح شده مي‌توان اهداف پيامبران را از نقطه نظرات متفاوت مورد بررسي قرار داد. به طور عمده اهداف پيامبران در دو مقوله توحيد (عبوديت) و عدالت قابل بررسي است. براي روشن‌تر شدن موضوع، اهداف پيامبران را در موارد زير مورد بررسي قرار داده‌ايم:

1) اهداف بعثت از نظر قرآن كريم. قرآن كريم در موارد زيادي از نبوت به معناي اعم كلمه و از پيامبر اسلام، حضرت محمد(ص) به معناي اخص كلمه سخن گفته است. اهم اهداف پيامبران در قرآن كريم را مي‌توان در موارد ذيل  خلاصه كرد:

1.              دعوت به توحيد

مهم‌ترين هدف پيامبران، توحيد بوده است. همه پيامبران مردم را دعوت به توحيد و دوري از شرك مي‌كردند.

«و لقد بعثنا في كل امه رسولاً ان اعبدوا الله و اجتنبوا الطاغوت» (نحل/36)؛ «ما در هر امتي پيامبري را برانگيختيم تا مردم خدا را بپرستند و از طاغوت دوري جويند».

نكته مهمي كه از آيه 36 سوره نحل به دست مي‌آيد، اين است كه لازمه توحيد، نفي طاغوت‌هاست. جامعه‌اي كه مي‌خواهد به سوي «توحيدي شدن» گام بردارد، بايد همه طاغوت‌ها را نفي كند.

2.              دعوت به معاد

دعوت به حيات اخروي نيز از اهداف مهم پيامبران بوده است. هدف پيامبران، اين بوده كه به مردم بفهمانند پس از حيات دنيوي، حيات ديگري وجود دارد كه در آن به تمام اعمال و رفتار انسان‌ها رسيدگي مي‌شود و همه بايد مراقب اعمال خود باشند تا در آن حيات، دچار عذاب و گرفتاري نشوند.

در آيات متعددي از جمله آيه زير حيات اخروي يكي از اهداف همه پيامبران آمده است، نه پيامبري خاص. «يا معشرَ الجن و الانسِ الم يأتكم رسلٌ منكم يقصون عليكم آياتي و ينذرونكم لقاءَ يومكم» (انعام/130)؛ «اي گروه جن و انس، آيا براي (هدايت) شما از جنس خودتان پيامبراني نيامدند تا آيات مرا بر شما بخوانند و شما را به ديدار اين روز هشدار دهند؟!»

3.              تعليم كتاب و حكمت

يکي ديگر از اهداف انبيا،، تعليم بشريت بوده است. پيامبران مبعوث شدند تا به مردم علم و آگاهي دهند و واقعيات مربوط به انسان و جهان را به آنان تعليم دهند.

«ربنا و ابعث فيهم رسولا منهم يتلوا عليهم آياتك و يعلمهم الكتاب و الحكمه و يزكيهم» (بقره/129)؛ «پروردگارا در ميان آنها از جنس خودشان پيامبري را برانگيز تا آيات تو را بر آنها بخوانند و كتاب و حكمت را به آنها تعليم دهد و آنها را تزكيه نمايد».

4.              دعوت به تزكيه و تقوا

هدف ديگر انبيا، دعوت به تزكيه و تقوا بوده است. پيامبران، مردم را به رها ساختن پليدي‌هاي نفساني، فرامي‌خواندند؛ چرا كه تا انسان‌ها از درون ساخته نشوند و قلب آنها از خودخواهي‌ها آزاد نشود، نمي‌توانند به كمال برسند.

5.              آزادسازي انسان‌ها از غل و زنجيرها

يكي از اهداف انبيا، آزاد کردن انسان‌ها از غل و زنجيرهاست. پيامبران با همه توان خويش با ارزش‌هاي دروغيني كه بر جوامع انساني حاكم بوده، مبارزه كردند. انبياء آمدند تا تكاليف غيرمنطقي و بيهوده‌اي را كه جوامع مختلف به آنها پاي‌بند بودند، نابود سازند.

انبيا با دو گونه غل و زنجير روبه‌رو بودند: يكي دروني و ديگري بيروني. زنجيرهاي دروني عبارت است از هوا و هوس‌ها و تمايلات سركش و منفي انسان‌ها كه بزرگ‌ترين سد راه تكامل آنها به شمار مي‌رود. زنجيرهاي بيروني نيز عبارت از ارزش‌ها و قوانين ضد الهي حاكم بر جوامع گوناگون نظير خرافات، آداب و رسوم بيهوده و قوانين غلط است.25

6.              عدالت اجتماعي

يكي ديگر از اساسي‌ترين اهداف پيامبران، بر پايي عدل و داد بوده است. پيامبران مأموريت داشتند تا با مفاسد اجتماعي مبارزه كرده، عدل و قسط را در جامعه حاكم نمايند.

«لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط» (حديد/25)؛ «ما رسولان خود را با معجزاتي آشكار فرستاديم و بر آنها كتاب و ميزان را نازل كرديم تا مردم براي برپايي عدالت قيام كنند».

7.              عبوديت خداوند

شناخت خدا و قرب به او و ساير تعليمات كه در موارد قبلي گفته شد، در نهاد عبوديت قرار دارد. انبيا بر همين اساس مردم را به قسط و عدل دعوت مي‌كردند، چون بدون آن، شناخت راه رسيدن به خدا ممكن نيست. از طرفي هدف از خلقت انسان‌ها چيزي جز عبوديت نبوده است؛ بنابراين مي‌توان گفت انبيا يك هدف داشتند و آن عبوديت و رسيدن به خداست:

«و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون» (ذاريات/56)؛ «جن و انس را نيافريدم جز براي آن‌كه مرا بپرستند».

نتيجه‌اي که از اين آيات به دست مي‌آيد اين است كه از ديدگاه قرآن، همه انبيا داراي تعاليم مشترك بودند كه مهم‌ترين آنها عبارت است از: توحيد، دعوت به معاد، عدالت اجتماعي، تعليم كتاب و حكمت، تزكيه، تقوي و عبوديت.

8.              دعوت به وحدت

1) «كان الناس امه واحده فبعث الله النبيين مبشرين و منذرين و انزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه» (بقره/213)؛ «مردم امتي يگانه بودند، پس خداوند پيامبران را نويدآور و بيم‌دهنده برانگيخت و با آنان كتاب (خود) را به حق فرو فرستاد، تا ميان مردم در آنچه با هم اختلاف داشتند، داوري كند».

صدر المتألهين در تفسير آيه فوق مي‌نويسد: «براي هدايت خلق و رسيدن به نجات و رستگاري، واسطه‌اي بين انسان و خدا لازم است كه علوم و معارف و كمالات را از راهي غير از طريق تعليم بشري از خداوند دريافت كند و به مردم برساند».26

9.              اتمام حجت

«رسلاً مبشرين و منذرين لئلا يكون للناس علي الله حجه بعد الرسل و كان الله عزيزا حكيما» (نساء/165)؛ «پيامبراني كه بشارت‌گر و هشداردهنده بودند تا براي مردم، پس از (فرستادن) پيامبران، در مقابل خدا (بهانه و) حجتي نباشد، و خدا توانا و حكيم است».

فخر رازي در تفسير اين آيه مي‌نويسد: «مقصود از بعثت انبيا اين بوده كه خلق را بر اشتغال به عبوديت و پرستش خداوند بشارت دهند. اين مقصود اصلي از بعثت است و هرگاه آن تحقق پذيرد، غرض كامل شده و مطلوب حاصل مي‌گردد».27

خداوند در آيه‌اي ديگر اتمام حجت بر انسان‌ها را آشكارتر بيان كرده است:

«و لو انا اهلكناهم بعذاب من قبله لقالوا ربنا لولا ارسلت الينا رسولاً فنتبع آياتك من قبل ان نذل و نخزي» (طه/134)؛ «و اگر ما آنان را قبل از (آمدن قرآن) به عذابي هلاك مي‌كرديم، قطعاً مي‌گفتند: پروردگارا! پيامبري به سوي ما نفرستادي تا پيش از آن‌كه خوار و رسوا شويم، از آيات تو پيروي كنيم؟».

شيخ طبرسي در تفسير آيه فوق مي‌نويسد: عبارت: «و لوانا اهلكناهم...» دلالت بر وجوب لطف دارد. زيرا خداوند مي‌فرمايد كه پيامبر را به سبب وجوب لطف به سوي ايشان فرستاده است و اگر نمي‌فرستاد، آنان حق داشتند، اعتراض كنند. اما با بعثت پيامبر، ديگر حق اعتراض براي آنان باقي نمانده و بهانه‌اي ندارند».28

و نيز در آيه ديگري عذاب آدميان در قيامت را به نبوت مشروط كرده است: «...ما كنا معذبين حتي نبعث رسولاً» (إسراء/15)؛ «... و ما تا پيامبري بر نينگيزيم، به عذاب نمي‌پردازيم».

علامه طباطبايي در تفسير آيه فوق مي‌نويسد: «اين آيه بيانگر عنايت و رحمت خداوندي است مبتني بر اين‌كه هيچ قومي را به عذاب و استيصال دچار نكند، مگر بعد از آن‌که رسولي به سويشان گسيل دارد تا حجت را برايشان كامل نمايد و با بيان‌هاي متوالي گوشزدشان كند».29

اين آيات، دليل بعثت انبيا را  اتمام حجت الهي بر مردم مي‌داند. طبق اين آيات اگر خداوند انبياء را براي هدايت مردم نمي‌فرستاد، در روز قيامت ستمگران حق داشتند كه بگويند اگر خداوند راه راست را به ما نشان مي‌داد، ما هرگز دچار اين گمراهي نمي‌شديم. از طرفي ديگر، اين آيات گوياي اين مطلب است كه عقل آدمي در تشخيص علوم و معارف نظري و عملي ناتوان است؛ زيرا در غير اين صورت، حجت خداوند بدون اعزام پيامبران تمام مي‌بود و ديگر لزومي براي بعثت آنان نبود؛ در حالي كه قرآن مي‌فرمايد مردم بدون وجود پيامبران و وحي الهي، قادر به تشخيص راه خير و شر نيستند.30

10.        هدايت مردم

«و علي الله قصد السبيل و منها جائرٌ و لوشاء لهديكم اجمعين» (نحل/9)؛ «و نمودن راه راست بر عهده خداست، و برخي از آن (راه‌ها) كژ است و اگر (خدا) مي‌خواست مسلماً همه شما را هدايت مي‌كرد».

علامه طباطبايي(ره) پيرامون اين آيه اظهار مي‌دارد: «هدايت شامل تلقين‌هايي است كه از دو ناحيه به بشر القا نموده است: يكي از بعد فطرت و ديگري از طريق بعثت رسولان و فرستادن كتاب‌ها و تشريع شرايع. درباره قسمت اول فرمود: «و نفس و ما سويها فألهمها فجورها و تقويها» (شمس/7-8) و درباره قسمت دوم فرمود: «انا هديناه السبيل اما شاكراً و اما كفوراً» (انسان/3). يكي از نعمت‌هايي كه خدا با آن بر بندگانش منت نهاده، اين است كه بر خود واجب كرده که راه ميانه و اعتدال را به آنان نشان دهد تا آنان بتوانند به سعادت برسند و به سوي پروردگارشان هدايت گردند».31

قرآن در جاي ديگر صراحتاً هدايتگري پيامبران را گوشزد مي‌كند: «ان علينا للهدي» (ليل/12)؛ «همانا هدايت بر ماست».

مفسران مي‌گويند كه هدايت كار خداست. اگر انبيا نيز به اين امر قيام كنند، منافاتي با اصل هدايت ندارد؛ زيرا هدايت انبيا به اذن خداوند است؛ بنابراين، هدايت ايشان به معني ارائه طريق است. اما هدايت به معني رهنمود كردن به خداوند اختصاص دارد. كساني كه با ايمان و عمل صالح به حيات ابدي مي‌رسند، به سبب آن است كه آفرينش الهي تكامل هر مخلوقي را در بر دارد.32

از ديدگاه قرآن، خداوند در نظام آفرينش انسان به تكامل او در بعد مادي و معنوي توجه نموده وانبيا را مبعوث كرده است تا روش صحيح زندگي كردن در اين دنيا و رستگاري در آخرت را به مردم تعليم دهند.

نتيجه اين كه قرآن حكمت بعثت انبيا را اين گونه بيان مي‌كند كه آنان براي رفع اختلاف‌ها و تضادهاي ميان مردم، همچنين براي اجراي قسط و عدالت، جلوگيري از عذاب الهي، ارائه راه درست و صحيح زندگي در اين دنيا و طريق رستگاري در آخرت مبعوث شده‌اند.

اهداف پيامبران از نظر دسته ديگري از دانشمندان. دانشمندان اسلامي و غيراسلامي زيادي درباره اهداف رسالت پيامبر(ص) سخناني گفته‌اند. برخي صاحب‌‌نظران فلسفه نبوت را به نظريه تكامل اخلاقي بشر ربط داده‌اند. از نظر اينان از جمله مقاصد دين، ايجاد يك قسم نظم و حكومت اخلاقي است. مورخ نمي‌تواند بگويد كه ديني بر حق است يا باطل. او اطلاعات كامل براي اين قضاوت را از كجا بياورد؟ آنچه وي بيشتر مي‌طلبد، آن است كه چه عوامل اجتماعي و روان‌‌شناختي مايه ظهور آن دين شده؟ تا چه حد توانسته است وحشيان را آدم خوي و بدويان را به شهروندان شايسته مبدل كند و اميد و شجاعت و ايمان را در دل‌هاي مأيوس نفوذ دهد؟ چه قدر براي تكامل ذهني، آزادي باقي گذاشته است و چه نفوذي در تاريخ داشته است؟».33

عبوديت و تسليم انسان به خدا را نيز از جمله اهداف اصلي نبوت دانسته شده است. ويل دورانت در اين زمينه نوشته است: «هنگامي كه محمد(ص) مكه را رها كرد، بسياري از روابط خويشاوندي را بريده بود و چون در مدينه اقامت گزيد، در صدد برآمد تا در دولت جديد، برادري ديني را جانشين روابط خوني كند و از رقابت مهاجران كه از مكه آمده بودند و انصار كه مسمانان مدينه بودند، جلو گيرد، زيرا آثار اين رقابت نمايان شده بود.34 بدين جهت هر يك از مهاجران را با يكي از انصار برادرخوانده كرد و گفت تا هنگام نماز در مسجد با يكديگر باشند. در نخستين مراسمي كه در مدينه برپا شد، پيامبر به مدينه رفت و به صداي بلند «الله اكبر» گفت  و حاضران همين كلمه را با صداي بلند تكرار كردند. آن‌گاه در همان حال كه پشت وي به جمعيت بود، خدا را سجده كرد و بر منبر رفت و چون به پايان رسيد، سه بار ديگر خدا را سجده كرد و اين سجده‌ها نشان فروتني و اطاعت از خدا بود. بدين جهت، دين نو را اسلام ناميدند؛ يعني تسليم، به معناي اطاعت صرف و سلم كه به معني صلح است و پيروان آن را مسلم خواندند».35

ويل دورانت ماجراي اسلام و اهداف پيامبر(ص) را چنين ادامه داده است: «آن‌گاه به حاضران توجه كرد و دستور داد كه تا ابد اين مراسم را حفظ كنند. هنوز هم مسلمانان در شرق و غرب جهان، در مسجد و صحرا يا ديار بيگانه كه مسجد نيست، هنگام نماز، اين رسوم را رعايت مي‌كنند. از پي نماز خطبه‌اي هست كه در زمان پيامبر ضمن آن، وحي تازه اعلام و طرح كار و سياست هفته تعيين مي‌شد».36

برخي ديگر از صاحب‌‌‌نظران برقراري حكومت عدل الهي در روي زمين را هدف پيامبران داشته‌اند. مرحوم دكتر شهيدي در اين زمينه نوشته است: «پس از آن‌که يثرب پايگاه مسلمانان گرديد و برادري مهاجر و انصار يا بهتر بگوييم پيوستگي عرب قحطاني و عدناني تحقق يافت و حدود حقوق مسلمانان و يهوديان اعلام شد، موقع آن رسيد كه اسلام موجوديت خود را اعلام كند. چنان‌‌که مي‌دانيم، شعار اسلام در مكه، توحيد (دعوت به خداي يگانه و دور افكندن آيين بت‌‌پرستي) و نيز عبادتي مختصر بود. در مدينه جنبه سياسي و اجتماعي آن نيز اندك اندك گسترش يافت. اذان شعار نمازها گرديد. تشريع، احكام معاملات، پرداخت ماليات، حدود و ديگر حكم‌هاي سياسي و اجتماعي آغاز شد و حكومتي بر اساس دين پديد آمد كه قوام آن عدالت اجتماعي بود و در عين حال رأي مردم نيز در آن محترم شمرده مي‌شد. بسيار طبيعي به نظر مي‌رسد كه چنين سازماني با منافع گروه‌ها برخور داشته باشد: گروهي كه پيش از آمدن پيغمبر به يثرب، خيال حكومت را در سر داشتند و گروهي كه با سازمان يافتن يثرب منافع اقتصادي خود را در خطر مي‌ديدند. اين دو گروه كه بودند؟».37

ويل دورانت نيز تشكيل حكومت ديني مبتني بر عدالت را از اهداف اصلي رسالت پيامبر اسلام(ص) دانسته است: «پيامبر در مدينه يك حكومت دنيوي بنياد كرد و به ناچار مي‌بايست قسمت روزافزوني از وقت خويش را به تنظيم امور اجتماعي و اخلاقي و مناسبات سياسي قبايل و امور جنگي صرف كند، زيرا كار دين و دنيا از هم جدا نبود و همه امور دنيا و دين، چنان‌که در بين پيروان دين يهود نيز رسم بود، به دست پيشواي دين سپرده شده بود. بدين ترتيب محمد(ص)، هم قيصر بود و هم مسيح. اما همه مردم مدينه به قدرت بي‌چون و چراي او تن ندادند. پس گروهي از اعراب ناخرسند مدينه، كه سنت‌هاي قومي و آزادي‌هاي خود را دستخوش نابودي مي‌ديدند و محمد(ص) آنها را به جنگ كشانيده بود، دين نو و مناسك آن را به ديده ترديد نگريستند و در برابر آن ايستادند. يهوديان مدينه از اين جمله بودند كه همچنان به دين خود بستگي نشان مي‌دادند و از ادامه تجارت با مكيان خودداري نمي‌كردند. محمد(ص) با اين يهوديان پيماني بست كه نشانه كمال مهارت بود».38

آيه‌الله جعفر سبحاني اصلاح جامعه بشري را هدف اصلي نبوت دانسته است. ايشان دراين زمينه مي‌نويسد: «معمولاً تصور مي‌شود كه پيامبران، آموزگاران الهي هستند كه براي تعليم و آموزش مردم بر انگيخته شده‌اند. همان‌طور كه كودك در سير تحصيلي خود در دبستان و دبيرستان، دانشكده و دانشگاه از آموزگاران و دبيران و استادان مطالبي را فرا مي‌گيرد، همچنين مردم در مكتب انبيا مسائلي را فرا مي‌گيرند و به موازات تعاليم پيامبران، اخلاق و روش‌هاي اجتماعي آنان رو به تكامل مي‌گذارد.

ولي ما تصور مي‌كنيم كه پيامبران مربيان مردمند و شغل و وظيفه اساسي آنان تربيت مردم است، نه تعليم آنان و اساس شريعت آنها سخن تازه و ارمغان نوي نيست و هرگاه براي فطرت انحرافاتي پيش نيامده بود و پرده‌هاي جهل و ناداني، روي آن سايه نيافكنده بود، خلاصه آيين الهي روشن مي‌گشت.39

البته اساس دين، سخن از پيشوايان بزرگ اسلام است. امير مؤمنان در نهج‌‌البلاغه درباره هدف پيامبران چنين مي‌فرمايد: «از ميان اولاد آدم، پيامبراني برگزيد و از آنان براي رساندن وحي و تبليغ رسالت عهد و پيمان گرفت (آنان را فرستاد) تا آن پيمان فطري را از مردم مطالبه كنند و نعمت فراموش شده را يادآوري نمايند و به وسيله تبليغ بر آنان حجت بنمايند و گوهرهاي عقولي كه در خزاين فطرتشان پنهان مانده است، استخراج كنند».40

دكتر زرين‌‌كوب اجراي توحيد را هدف اصلي نبوت حضرت محمد(ص) و دين اسلام دانسته و در اين زمينه نوشته است: «اين ديانت كه با شرك قريش و هم با دعاوي يهود و نصارا مغايرت داشت، مبتني بود بر توحيد محض؛ توحيدي كه جز الله كه خداي بزرگ همه كائنات بود، خدايان ديگر نمي‌شناخت و مي‌خواست كه خلق بدانچه حكم خدا و رضاي اوست، تسليم باشند.»41

نتيجه‌گيري

از بررسي موضوع نبوت در منابع مختلف مي‌توان به اين نتيجه رسيد كه خداوند با ارسال پيامبران اراده فرمود تا لطف خود را شامل حال بشر كند تا او در سايه آن بتواند راه را از بي‌راهه و هدايت را از ضلالت تشخيص دهد و در مسير تكامل خود، به سرمنزل مقصود برسد.

بي‌ترديد شناخت اهداف اصلي پيامبران مي‌تواند آدميان را در طي مسير پيامبر اسلام(ص) ياري نمايد و اين حقيقت را آشكار كند كه امروز بدون حضور پيامبران نه مي‌توانستيم از اخلاق سخن بگوييم، نه تمدن و نه عدالت. اگر امروزه اين مسائل براي بشر معاصر، به صورت مقوله‌هايي عادي در آمده، قطعاً در سايه تعاليم پيامبران و در راس آنها پيامبر اسلام بوده است.

خلاصه آن‌‌كه انجام اين تحقيق موارد ذيل را به طور كامل آشكار ساخت:

1)           قرآن كريم بهترين بيان كننده فلسفه نبوت به معناي اعم و رسالت پيامبر اسلام(ص) به طور اخص است.

2)           صاحب‌‌نظران مسلمان و غيرمسلمان نسبت به بررسي اهداف پيامبر اسلام حساس بوده و اين اهداف را از زواياي مختلف بررسي كرده‌اند. اين امر گوياي اهميت شناخت پيامبر براي انديشمندان به ويژه غربي‌هاست.

3)           عبوديت و عدالت دو هدف اصلي پيامبران است كه سعادت دنيوي و اخروي بشر را در بر دارد.

4)           عصر حاضر، تشنه تعاليم پيامبر بزرگوار اسلام است و بايد نسبت به ترويج اهداف ايشان بيش از پيش اهتمام ورزيد.

 

 

 

پي‌نوشت‌ها:

 1- غزالي، شك و شناخت، صادق آيينه‌وند، ص50.

 2- همان، صص 50-51.

3- همان.

4- همان.

5- همان، صص51-52.

6- همان.

7- همان.

8- همان، صص52-53.

9- همان.

10- همان.

11- همان، ص54.

12- گوهر مراد، ص356.

13- همان، ص358.

14- همان، ص360.

15- اقبال لاهوري، محمد، احياي فكر ديني، احمد آرام، صص144-145.

16- همان، ص144.

17- همان، ص145.

18- همان، ص146.

19-«...و در او از روح (حقيقت متعالي و برتر) خود دميدم» (سوره حجر، آيه 29).

20- مطهري، مرتضي، وحي و نبوت، صص33-35.

21- همان.

22- صدر، محمد باقر، نهادهاي اقتصادي در اسلام، صص 26-27.

23- طباطبايي، محمد حسين، ترجمه تفسير الميزان، ترجمه محمد باقر موسوي همداني، ج3، ص159.

24- همان، ج15، ص187.

-25   نصري، عبدالله، انتظار بشر از دين، تهران، موسسه فرهنگي دانش و انديشه معاصر، 1379، صص46-50.

26. ملاصدرا (صدر المتألهين)، محمد بن ابراهيم، تفسير صدر المتألهين، ج2، چاپ 2، بيدار، 1366، ص273.

27. رازي، فخرالدين محمد، الكبير و مفاتيح الغيب، ج11، بيروت، دارالفكر للطباعه و النشر و التوزيع، 1415ق، ص112.

28. طبرسي، ابوالفضل، مجمع البيان، ج4، تهران، مكتبة العلمية الاسلامية، 1379، ص37.

29. طباطبايي، پيشين، ج13، ص58.

30. بقره/213.

31. طباطبايي، پيشين، ج12، ص212.

32. ر.ك همان، ج20، ص304؛ محمد جواد مغنيه، الكاشف، ج7، چاپ سوم، بيروت، دار العلم للملايين، 1981م، ص575.

33. دورانت، ويل، تاريخ تمدن، عصر ايمان، بخش اول، گروه مترجمان، تهران، علمي و فرهنگي، 1373، صص 226-227.

34. همان.

35. همان.

36. همان، صص 213-214.

37. شهيدي، سيد جعفر، تاريخ تحليلي اسلام، ص67.

38. تاريخ تمدن، عصر ايمان، ص214.

39. سبحاني، جعفر، فروغ ابديت، ج1، صص215-216.

40. نهج البلاغه، خطبه1.

41. زرين كوب، عبدالحسين، تاريخ ايران بعد از اسلام، تهران، اميركبير، 1363، ص 235.

 

 

سه‌شنبه 8 مرداد 1387 - 11:59


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری