دوشنبه 27 خرداد 1398 - 13:38
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

نقد و تحليل

 

عبدالحميد مرادي

 

«قاعده لطف» در کلام اسلامي و الهيات مسيحي

 

 

مطالعات تطبيقي تلاشي معرفتي براي تحليل آموزه‌هاي اساسي اديان و مقايسه آنها و آشکار ساختن نقاط اشتراک و افتراق آنهاست و يکي از بهترين راههاي مشخص کردن جنبه‌هاي گوناگون يک دين محسوب مي‌‌شود. اما يکي از شرايط مطالعات تطبيقي اين است که بايد استقلال آنها را به رسميت شناخت و آنها را در يک کليت جامع، ويژه و مستقل مورد بررسي قرار داد و به خود آن انديشه‌ها و مبادي آن و نيات صاحب آن مکتب رجوع کرد.

مسيحيت با پيشينه‌اي نزديک به بيست قرن هنوز در جهان پيروان پرشماري داشته و از مقبوليت فراواني برخوردار است و اسلام نيز خود را متمم و مکمل همه اديان آسماني و از جمله آيين مسيح دانسته و هرگز مباني و ريشه‌هاي الهي مسيحيت را نفي نکرده و نسبت به مسيحيت راستين، موضعي شمول‌گرايانه داشته است. از سوي ديگر، اسلام و مسيحيت، هردو از اديان ابراهيمي بوده و ساختاري همگون دارند و از اين رو در اکثر موارد از ابتدا مباحث مشابهي در نظام الهياتي دو دين مطرح بوده است، به گونه‌اي که وجود اين شباهت‌ها در برخي مباحث کلامي مسلمانان و الهيات مسيحي در همان سده‌هاي نخستين تدوين علم کلام، عده‌اي را بر آن داشته تا از تأثيرپذيري متکلمين اسلامي از فلسفه و الهيات مسيحي و بالعکس سخن بگويند.1 ما در اين نوشتار بر آنيم که يکي از آموزه‌هاي مشابه موجود در نزد متکلمين مسلمان و برخي از انديشمندان مطرح مسيحي را به گونه‌اي تطبيقي بررسي نماييم که به اراده و آزادي انسان مربوط مي‌‌شود.

از قواعد معروف در کلام معتزله «قاعده لطف» است که در باب عدل الهي مطرح مي‌‌شود. لطف عبارت از کارها و اموري است که مکلف توسط آنها به انجام طاعات نزديک‌تر و از انجام معصيت دورتر مي‌‌گردد. يعني زمينه را جهت انجام تکليف الهي مساعد مي‌‌سازد، مشروط بر اينکه به حد سلب اختيار مکلف منتهي نگردد. معتزله در کتاب‌هاي خود با مبنا قرار دادن آيات قرآن تعريف‌هاي متعددي از لطف ارائه داده‌اند که به برخي از آنها اشاره مي‌‌شود. لطف الهي باعث مي‌‌شود که انسان از نيکي پيروي کرده و از بدي بپرهيزد.2 لطف خدا عاملي است که شخص را به انتخاب اطاعت برمي‌انگيزد يا اين انتخاب را بر او آسان مي‌‌کند.3 انسان اگر سر خود رها شود مطابق  اميال طبيعي خود عمل مي‌‌کند از اين جهت لطف خدا به مثابه نيرويي است که او را به نيکي سوق مي‌‌دهد.4 پاداش و کيفر تابع لطف الهي است، چرا که اين لطف خداست که معرفت انسان را به چيزي که پاداش و کيفر در پي دارد ممکن مي‌‌سازد.5 به همين علت افراد آگاه از خداوند مي‌‌خواهند که در برابر بدي به آنان لطف و رحمت عنايت کند.6

ابوعلي جبائي لطف را معادل احسان و هدايت مي‌‌داند.7 عبدالجبار فرمانبرداري از خداوند را  براي دريافت لطف لازم مي‌‌داند و لطف را در قصد و اختيار فاعل مؤثر مي‌‌پندارد.8 نيکوکاران از لطف الهي بهره‌مند و گنهکاران از آن بي‌بهره‌اند. اما اگر گنهکاران نيکوکار شوند، لطف الهي شامل حال آنها نيز خواهد شد.9 عبدالجبار «لطف» را عبارت از هرچيزي مي‌‌داند که فاعل را ياري مي‌‌کند تا از روي اختيار، در راه راست گام بردارد. لطف فقط محدود به اعمال واجب است.10

عبدالجبار معتقد بود اکنون که خدا بار اوامر خويش را بر دوش بندگان نهاده است پس لازم است تا بندگان را در انتخاب آنچه خير و تکليف است، ياري نمايد.11

معتزله در الزامي‌بودن يا نبودن لطف الهي باهم اختلاف نظر دارند. بشر بن معتمر به لطف مقاومت‌ناپذير الهي معتقد است. به اعتقاد وي خدا مي‌‌تواند شخص کافر را به ايمان آوردن، و گناهکار را به توبه کردن برانگيزد و چنين شخصي شايسته پاداش کسي است که همان کار را بدون اين لطف مقاومت‌ناپذير انجام مي‌‌دهد. اما با وجود اينکه بهره‌مند شدن از اين لطف به نفع انسان است، ولي خداوند هميشه چنين لطفي را ارزاني نمي‌دارد. آشکار است که خدا مکلف نيست که با رعايت آنچه براي آدمي شايسته‌تر و اصلح است عمل کند.12 عبدالجبار الزامي بودن لطف الهي را مغاير با اختيار انساني مي‌‌داند و مي‌‌افزايد که انسان همواره حاکم بر افعال خويش است. اگر انسان به نيکي عمل کند خدا بواسطه لطف خود او را ياري مي‌‌کند و اگر به بدي عمل کند خدا او را از لطف خود محروم مي‌‌کند. در هر دو حالت انسان مجبور نيست و در هر حالت اختيار دارد .13 و چنين تفسيري مخالف انديشه‌هاي جبري‌گرايانه است که اراده و ابتکار آزادانه انسان را نفي مي‌‌کند.

مسئله ديگر که در قاعده لطف بررسي مي‌‌شود اين است که آيا لطف مقدم بر فعل است يا مقارن با آن؟ جعفر بن کرب بر اين باور است که لطف، پس از تصميم انسان نيکوکار به انجام دادن عمل نيک به او داده مي‌‌شود، و براي او هيچ اجباري در برندارد.14 از نظر ابوعلي و ابو‌هاشم جبائي لطف مقدم بر فعل است.15 برخي هم لطف الهي را مؤخر از عمل مي‌‌دانند و در اين فرض لطف الهي بعد از فعل به عنوان بخشش خدا و به نشانه بخشندگي او اعطا مي‌‌شود. و ظاهرا همين معنا بوده که نزد بيشتر متکلمين معتزله لطف تلقي مي‌‌شده است.16

معتزله براي لطف الهي وجوه مختلفي را در نظر گرفته‌اند که به برخي از آنها اشاره مي‌‌شود. عبدالجبار مي‌‌گويد: «بر خلاف نظر عباد، لطف متمايز از پاداش است چون پاداش به عملي مربوط مي‌‌شود که انجام پذيرفته و خاتمه يافته باشد، در حالي که لطف شامل عمل و فعلي است که در دست انجام و اجراست و طلب کمک و ياري ما از خداوند مربوط به افعال حال يا آينده است نه افعال گذشته.»17 معتزله مسائلي مانند تندرستي، سلامتي، حکمت، کمال عقل، ادراک حسي، رسالت پيامبر، و وحي کتاب مقدس را نيز وجوه ديگر لطف الهي مي‌‌دانند.18 از نظر جبائي لطف خدا پاداشي است که به مؤمنان داده مي‌‌شود در حالي که خدا کافران را بي‌ياور رها مي‌‌کند و به آنان لطفي ارزاني نمي‌دارد ولي در عين حال آنها را به انجام گناه هم مجبور نمي‌کند.19 خدا فعل گنهکاران را تسهيل نمي‌کند، چون اگر چنين مي‌‌کرد ديگر گنهکاران مستوجب کيفر نمي‌بودند.

اشاعره قاعده لطف الهي را انکار نموده و بر آن انتقاداتي دارند. اشعري مي‌‌گويد: اكثر معتزله منكر اين مسأله‌اند که خداوند داراي لطفي است كه اگر آن را در حق كسي كه ايمان نياورده، اعمال مي‌‌كرد او  ايمان مي‌‌آورد. خدا فاقد چنين لطفي است که اعمال يا عدم اعمال آن بر ايمان شخص تأثيري داشته باشد. خدا در حق همه بندگانش طوري عمل مي‌كند كه مطابق دينشان بيشترين منفعت را برايشان دارد و همه آنها را ملزم مي‌سازد يا از آنها مصرانه مي‌خواهد تا مطابق با فرامينش عمل نمايند و از انسان‌ها آنچه را كه بدان نياز دارند دريغ نمي‌كند، تا تعهداتشان را نسبت به خداوند بجاي آورند. زماني كه اين اتفاق مي‌‌افتد، فرد دست به اطاعت مي‌زند كه او را مستحق پاداشي مي‌سازد كه به او وعده داده شده است. اما انسان حق انتخاب دارد.

اشعري مي‌‌گويد: بشر معتقد بود خدا از لطف برخوردار است و اگر آن را بر شخص بي‌ايماني ارزاني دارد آنگاه او ايمان مي‌آورد، اما خدا موظف نيست اين كار را انجام دهد. اگر خدا لطفش را چنين ارزاني دارد و انسان نيز به واسطه آن ايمان آورد آنگاه انسان بخاطر ايماني که با کمک خدا محقق شده، مستحق پاداش مي‌‌شود، پس در اين صورت بايد بدون آن ايمان هم مستحق آن پاداش باشد.

در مسيحت نيز مباحثي شبيه مباحث لطف در آموزه «فيض» مطرح شده است. آگوستين بخاطر تلقي‌اي که از انسان و گناه جِبِلّي داشت، معتقد بود که انسان از آزادي لازم براي برداشتن قدم‌هاي نخست به سمت نجات برخوردار نيست. انسان نه تنها از «اراده آزاد» برخوردار نيست، بلکه داراي اراده‌اي آلوده و ملوث به گناه است. از اين رو پيوسته به گناه و دوري جستن از خدا تمايل دارد. آگوستين گناه را به گونه‌اي ترسيم مي‌‌کند که با بشر پيوند ذاتي دارد. از ديدگاه آگوستين بشر هرگز نمي‌تواند به مدد ابزارها و منابع خود با خداوند‌ ارتباط برقرار کند. هيچ کاري از دست بشر ساخته نيست که براي شکستن قلعه گناه کافي باشد.20 به اعتقاد وي تنها فيض خدا قادر است اين گرايش انسان به سمت گناه را خنثي سازد. او «فيض» را هديه رايگان خداوند مي‌‌دانست که شامل حال انسان مي‌‌شود، بدون آنکه انسان شايستگي يا استحقاق آن را داشته باشد. خداوند بواسطه اين فيض، زنجير گناه انسان را پاره مي‌‌کند. نجات به‌تمامي عملکرد فيض خدا بوده، آغاز و نيز تداوم آن متکي به فيض خداست. فيض به همگان بخشيده نمي‌شود، در نتيجه همه نيز ايمان نمي‌آورند. فيض به کساني داده مي‌‌شود که خدا آنان را انتخاب کرده است، يعني به برگزيدگان او.21 «نه از خواهش‌کننده و نه از شتابنده است، بلکه از خداي رحم کننده.»22 نجات تنها به صورت هديه‌اي رايگان امکانپذير است، نه موضوعي که ما خود بتوانيم آن را به دست آوريم. بلکه بايد خداوند آن را در حق انسان اعمال کند. بدين ترتيب آگوستين اذعان دارد که منشأ نجات خارج از انسان و در خود خداست. خداست آغازگر فرآيند نجات است نه انسان.

گفتني است که اين تلقي آگوستين از نجات و فيض خواه‌ناخواه به اين اعتقاد منجر مي‌‌شود که از آنجا که خداوند هديه فيض را در اختيار همه قرار نداده و فقط در اختيار بعضي‌ها قرار داده، پس لازم مي‌‌آيد که خدا کساني را که نجات خواهند يافت از پيش برگزيده باشد. بنابراين آگوستين با استناد به کتاب مقدس آموزه‌اي در خصوص «جبر» يا «تقدير» تدوين کرد، که منظور از آن تصميم آغازين و ازلي خداوند است مبني بر اينکه برخي را نجات دهد و برخي ديگر را نه.

اما پلاگيوس (360-430م)، انديشمند معاصر آگوستين منشأ نجات را در خود انسان مي‌‌دانست. تجربه خود آگوستين درباره وسوسه او را متقاعد کرد که انسان بدون کمک الهي از دستيابي به هرگونه نتيجه خوبي عاجز است. در واقع فيض الهي نه تنها براي حمايت از تصميمات نيک انسان لازم است، که پلاگيوس هم مي‌‌پذيرفت، بلکه براي اين نيز لازم است که با القاي انگيزه‌هاي نيک باعث کسب آنها شود. نتيجه حتمي ديدگاه آگوستين اين است که نه تنها همه مسئوليت نجات برگزيدگان، بلکه مسئوليت شکست‌خوردگان و لعنت‌شدگان هم متوجه خداست. نجات آنان براي خدا ممکن بوده اما در واقع او از اعطاي قدرت استفاده از فيض به آنان امتناع کرده است.23  پلاگيوس روحاني بريتانيايي در مقابل اين انديشه آگوستين موضع گرفت. او وقتي وارد رم شد از سستي و پايين بودن سطوح معنويت در آنجا نگران شد. او شاهد بود که برخي اين ضعف را ناشي از اراده خداوند مي‌‌دانند و چنين بهانه مي‌‌آورند که شرارت حالتي جداناشدني در انسان است. هدف او مبارزه با فساد بود و معتقد بود که بايد با اين اعتقاد که انسان در مقابله با گناه ناتوان است مبارزه کرد و او بر اراده آزاد انساني تأکيد مي‌‌کرد.24 او بر اين باور بود که ابناي بشر اسير گناه نيستند، بلکه خودشان قادر هستند که زمينه‌هاي نجات را در خود فراهم آورند.25 نجات در قبال انجام عمل صالح به دست مي‌‌آيد. انجام عمل صالح وظيفه‌اي را در خداوند در قبال انسان ايجاد مي‌‌کند. از ديدگاه پلاگيوس، بشر داراي آزادي عمل و متکي به خود است. پلاگيوس مي‌‌گويد فيض صرفاً خواسته‌هاي خداوند از انسان است تا انسان در پرتو عمل به آن، اسباب نجات را در خود فراهم آورد، مانند عمل به ده فرمان يا پيروي از الگوي اخلاقي مسيح. ديدگاه آگوستين را مي‌‌توان در قالب عبارت «نجات بر پايه فيض»، و ديدگاه پلاگيوس را يه صورت «نجات بر پايه استحقاق» خلاصه کرد.26

مناقشه پلاگيوس با آگوستين پيامدهاي گسترده‌اي داشت و باعث مطرح شدن مباحثي مانند مفهوم فيض و مفهوم استحقاق در کليساي مسيحي شد. سوال اين بود که آيا نجات پاداش عمل نيک انسان است يا اينکه آن هديه‌اي رايگان از جانب خداست و تلاش  و استحقاق انسان نقشي در آن ندارد. در قرون وسطي و زمان توماس آکويناس موارد زير مورد توافق بود: 1- انسان به خودي خود نمي‌تواند نجات را تحصيل نمايد. نجات در نتيجه اعمال فيض خداوند بدست مي‌‌آيد. 2-آغاز زندگي مسيح فقط و فقط محض فيض خداست و گنهکاران نمي‌توانند مدعي نجات شوند مگر اينکه فيض خدا در گنهکاران کارگر شود و آنان را به توبه بکشاند، پس از آن با آنان همکاري مي‌‌کند تا در زندگي مسيح رشد کنند و اين همکاري به استحقاق مي‌‌انجامد که از طريق آن، خدا اعمال اخلاقي مؤمنان را پاداش مي‌‌دهد. 3-ميان دو نوع استحقاق تمايز گذاشته مي‌‌شود: استحقاق بحق و استحقاق بزرگوارانه. اساس استحقاق بحق اعمال اخلاقي خود انسان است. حال آنکه استحقاق بزرگوارانه از کرم و بزرگواري ناشي مي‌‌شود.27

 

پي‌نوشت‌‌ها:

1. ولفسن، هري اوسترين، فلسفه علم کلام، ترجمه احمد آرام، ص63-68

2. عبدالجبار، شرح اصول الخمسه، ص 519.

3. عبدالجبار، المغني، ج 13، ص9.

4. شرح اصول الخمسه، ص 524.

5. همان، ص64.

6. عبدالجبار، مغني، ج11، ص89.

7. اشعري، مقالات الاسلاميين، ج 2، ص193.

8. عبدالجبار، متشابه القرآن، ج2، ص720.

9. عبدالجبار، مغني، ج 13، صص93،95.

10. همان، ج13، ص19.

11. همان، ج13، ص7.

12. اشعري، مقالات الاسلاميين، ص 246.

13. عبدالجبار، شرح اصول الخمسه، ص 520.

14. اشعري، مقالات الاسلاميين، ج1، ص300.

15. عبدالجبار، متشابه القرآن، ج2، ص736.

16. عبدالجبار، شرح اصول الخمسه، ص 521.

17. عبدالجبار ، مغني، ج13، ص22.

18. شهرستاني، نهايه الاقدام في علم الکلام، ص 411.

19. عبدالجبار، متشابه القرآن، ج1، ص170؛ شهرستاني، نهايه الاقدام، 44.

20. مک کراث، آلستر، مقدمه‌اي بر نهضت اصلاح ديني، ص 170-171.

21. توني لين، تاريخ تفکر مسيحي، ترجمه روبرت آسريان، ص 87).

22. روميان 9:16.

23.  استيد، کريستوفر، فلسفه در مسيحيت باستان، ترجمه عبدالرحيم سليماني اردستاني، ص 355-356.

24. گريدي، مسيحيت و بدعت‌ها، ترجمه عبدالرحيم سليماني اردستاني،  ص 181.

25. زيبايي نژاد، محمدرضا، مسيحيت شناسي مقايسه اي، ص 387).

26. مک کراث، آلستر، درآمدي بر الهيات مسيحي،  صص476-478.

27.  مک کراث، همان، همانجا.

 

 

چهارشنبه 2 مرداد 1387 - 12:0


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری