يكشنبه 17 فروردين 1399 - 17:27
پر بازديدهاي اين گروه
  • موردي يافت نشد

يادداشت

 

ضياء آراسته

 

رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست

 

 

بمناسبت سالروز شهادت عارف وارسته دكتر مصطفي چمران (31 خردادسال 1360)

دنيا و همه زيبايي هاي ريز و درشتش دنيا با همه دلبستگي هاي جذابش، دنيا با همه هزار رنگي چشم نوازش، دنيا با همه دلبري هاي زيركانه اش، پيش از آنكه كسي به استقبال حضور پررنگ و متداولش برود و به شادباش اينكه رخصت حيات و زندگي در كنارش را يافته است گل هاي رنگارنگ و خوشبو نثار قدومش كند، خودش با همه عقبه پرسرو صدايش و دست و دلبازي اش دست دوستي و مصاحبت هميشگي بسوي همه آدميان دراز مي كند تايكايك طلب كنندگانش مهمان خوان پرنعمتش شوند و از داشته هاي بظاهر بي رياي او بهره مند گردند.

در ابتداي دوستي با دنيا و دگرگوني هاي لحظه اي و رنگارنگش همه گمان مي كنند ميان آنها و آنچه بدانها مي رسد همبستگي و رفاقتي پيشيني وجود داشته و همه سهمي كه دور از چشم ديگران براي خود برمي دارند در ازاي شايستگي و لياقتي واقعي به آنها مي رسد تا آنجا كه گوشه چشمي هم به سهم و مايملك ديگري مي اندازند تا شايد نصيب آنها گردد و براندوخته آنها افزوده شود. غافل از آنكه اندوختن از آنچه بظاهر سهم آنهاست هر روز پابست بيشتري بر چابكي و روندگي آنها مي زند و سرعت آنها را براي حضور در ميانه هاي ناب زندگي از آنها مي گيرد و سكوني هميشگي را نصيب شان مي كند.

هر چه بيشتر از دوستي با دنيا مي گذرد پاهايي كه زماني براي رسيدن به نقطه اي روشن تر همديگر را جا مي گذاشتند حركتشان كندتر مي شود و سلانه سلانه در مسير زندگي گام برمي دارند و چشماني كه زماني تا عمق آينده را به شكار بصيرت خويش درمي آوردند روشنايي شان را از دست مي دهند. لحظات و دقايق نيامده زندگي در سراب رفتن و نرسيدن به ايده آل هايي ناب و ماندگار گم مي شوند و آدمي نه تنها بال هاي پرواز بسوي بهترين هايش را از دست مي دهد بلكه براي هميشه به سرنوشت زميني بودن دچار مي گردد و به انتظار سرنوشت محتومش مي نشيند تا شايد معجزه اي و دست مسيحايي معجزه گري به رهايي او از همه تعلقاتش منجر شود. چگونه مي توان در ميان هياهو و غوغاي بي پايان دنيا دوستان و عطايي كه در هر لحظه اي بدانها مي رسد تا در كاروان گذرايش براي دعوت ديگران جامانده هم دست افشاني و پايكوبي كنند راه و مسير ديگري را براي زيستن و شايد رسيدن برگزيد؟ چگونه مي توان همه تعلقات چشم نواز و دلفريب زندگي را به كناري نهاد و عاشق سبك باري و نداشتن شد؟

چگونه مي توان منيت حجيم و انباشته شده را به فراموشي سپرد و هيچ بودن را بر سر دنيا فرياد زد؟ چگونه مي توان مال و ثروت و زن و فرزند و همه مسئوليت هاي زيبنده را به كناري نهاد و دنيا را سه طلاقه نمود؟ چگونه مي توان از آسايش و رفاه دلچسب در ينگه دنيا دل كند و لباس و افتخار و سرآمدي در علم و دانش روز را از تن درآورد و عباي ساده و بي رياي نبرد و پيكار با دشمنان خوبي ها و سفيدي ها را بر جسم خويش پوشاند؟ چگونه مي توان همه مظاهر تمدن غرب را بدور انداخت و با خوشي و آسايش وداعي هميشگي كرد و همنشين خاك و سنگرهاي دست ساز شد؟ چگونه مي توان به دعوت دنيا «نه» گفت و چكمه پيكاري نابرابر را برپا كرد و به استقبال وداع با حضور در عرصه زندگي رفت؟

همه ناممكن ها و نشدني هايي كه در خطوط بي رنگ و مضطرب بالا به اندازه ذره اي از آنها سخن گفته شد در عالم واقع مي تواند به تحقق بپيوندد و رسم و رسوم عادي شده زمانه را بشكند. مي توان در اوج مكنت و دارايي از همه چيز دل كند و شيفته دنياي معنوي دروني خود شد و همنشيني افتخاري با راز و نيازهاي بي صداي شبانه را طلب كرد و راز دل را جز در خطوطي مبهم و بي صدا با كسي در ميان نگذاشت. مي توان عاشقانه به استقبال گلوله و سرب داغ رفت و لب جز به رضايت به سخن نگشود. مي توان راه رسيدن به ملكوت اعلي را جانانه پيمود و لحظه اي حتي براي نفس تازه كردن نايستاد و تا به انتهاي وصال با زيبايي و نور مطلق دويد و از تيررس همه ديدگان انسان دور شد. مي توان جاودانگي و ماندگاري را در ذهن فراموشكار تاريخ از آن خود كرد، مي توان انسانيت ناب را در كارزار جنگ تجربه كرد و از ميان خاك پاك و گلگون جبهه ها با آسمان بي انتها سخن گفت:

رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست

آسمان شاهد باش كه در زير سقف تو

يك تنه با انبوهي كثير از تانك ها و زره پوشها و سربازان كفر

روبرو شدم. لحظه اي ترديد به دل راه ندادم.1

مي توان چمران بود و با خاك داغ و تفتيده جبهه ها رفاقتي ديرينه داشت خاكي كه سنگيني قدوم انسانهايي آزاد و سبك كه نگاه ايشان تنها به عالم بالا بود را بر خود احساس مي كرد و سر بر اين خاك مقدس درد و دلها با زمين واگويه كرد:

اي زمين تو شاهدي كه خون از بدنم جاري بود و با خاك هاي پاك تو

گلي گلگون بوجود آورده بود و من ابا نداشتم كه تا آخرين

قطره خون، خود را تسليم كنم

احساس مي كردم كه عاشوراست و در حضور حسين (ع) مي جنگم

و او چابكي و زبردستي مرا تحسين مي كند، و تپش بي پايان من

و از قرباني شدن در بارگاه عشق آگاهي دارد. 2

مي توان چمران بود و عاشق رهايي خاك به اسارت درآمده سوسنگرد شدو با اندك مرداني عاشق و شيدا و با كمترين تجهيزات نظامي در مقابل سه تيپ كامل زرهي ارتش عراق ايستاد و خم به ابرو نياورد. مي توان تنها به بزرگي حق و پشتيباني اش انديشيد و تنها با فرياد الله اكبر ترس را روانه خانه سست و بي پايه دشمن كرد و عارفانه براي عبور از دنيا و چشيدن شهد شيرين شهادت از عزيزترين كسان سبقت گرفت:

اي خداي بزرگ، دست از جهان شسته ام. و براي ملاقات تو به كربلاي خوزستان آمده ام از تو مي خواهم كه مرا با اصحاب حسين (ع) محشور كني. آرزو دارم كه بر خاك داغ خوزستان در خون خود بغلطم و به ياد عاشوراي حسين (ع) خود را در قدم مقدسش بيافكنم. و اين عقده هزار و چهارساله را كه بر دلم فشار مي آورد و هميشه با تو مي گويم« يا ليتني كنت معك» را برآورده كنم.3

مي توان براي سنجش خلوص و پاكي انسانهاي يگانه ارزش و معياري ثابت تعيين كرد. معياري كه بتواند ابعاد چندگانه وجود ناآرام آنها را باز شناساند. چرا كه اين انسانها در قالب هيچ شكل ثابت و ايستايي قرار نمي گيرند و مدام در حال شكستن همه آن چيزي هستند كه رنگ كهنگي و عادت به خود گرفته است. اين گونه انسانها و شور و شوق دروني شان محدود به هيچ زمان و مكان خاصي نيست و با ايمان به يقين رسيده شان از مرز همه ناممكن ها عبور مي كنند و به پيشواز ايده آلهاي ناب انساني مي روند كه انتظارشان را مي كشد. اينگونه است كه صدها جان عاشق در خود مي بينند تا بمانند چمران بزرگوار حاضر باشند همه جان هاي شان را در راه مام وطن و هم ميهنانشان در پيكار با ارتش تا دندان مسلح و متجاوزان بعثي فدا كنند.

سرانجام زمين داغ منطقه دهلاويه (بين سوسنگرد و بستان) در ظهر خونين 31 خردادماه سال 60 نقطه عروج عاشقانه شهيد بزرگوار مصطفي چمران مي شود تا روح ناآرام و شيدايش كه با زمين و زمينيان سنخيتي نداشت در جوار حضرت حق آرام گيرد.

شب تاسوعا بود و تصور عاشورا. و لشكريان يزيد كه مرا محاصره كرده بودند و ديوار آهنين تانك ها كه اطراف مرا سد كرده و آتش بار شديد آنها كه مرا مي كوبيد، و هجوم بعد هجوم كه مرا قطعه قطعه كنند و به خاك بيندازند... با پاي مجروح خود راز و نياز مي كردم: اي پاي عزيزم، اي آنكه همه عمر  وزن مرا تحمل كرده اي، و مرا از كوهها و بيابانها و راههاي دور گذرانده اي ، اي پاي چابك و توانا، كه در همه مسابقات مرا پيروز كرده اي، اكنون كه ساعت آخر حيات من است از تو مي خواهم كه با جراحت و درد مدارا كني. مثل هميشه چابك و توانا باشي و مرا در صحنه نبرد ذليل و خوار نكني ... و براستي كه پاي من ، مرا لنگ نگذاشت...

به خون نيز نهيب زدم: آرام باش،‌اين چنين به خارج جاري مشو، من اكنون با تو كار دارم و مي خواهم كه به وظيفه ات درست عمل كني.4

 

 

1-2-3-4 رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست، دكتر مصطفي چمران، ناشر بنياد شهيد چمران، سال78

 

 

چهارشنبه 29 خرداد 1387 - 11:48


*نام:
*ايميل:
نظر شما:
* اختياری